چهارشنبه، بهمن ۲۸، ۱۳۸۳

مردانه دوختيم کس از ما نمی خرد! ـ ۳



چند نکته قابل تأکيد:
عنوان نوشته، برگزيده و متناسب با مضمون مکالماتی بودند که می خواستم زير اين نشان، يکسری مسائل و برداشت های مختلف و متناقضی را باهدف بررسی گفتارهايی در باب جنگ دنبال کنم؛ اما، بنا به دلايلی از جمله مخالفت طرف گفتگو که نوشته را ازقبل در اختيارش نهاده بودم، ادامه آن مقدور نيست.
دوم، از آنجايی که هر گفتار، بنحوی با فرهنگ و گفتمانی مرتبط است، بخش دوم مقاله، بسيار مختصر و به اشاره نقد فرهنگ گفتمان ايرانی را دنبال کرد. مسعود بُرجيان عزيز، پيام گذاشت که مطلبی دارم همسو با نوشته ات، و مجيد زُهری عزيز، در يادداشتی، آن دو را مکمل همديگر ديد.
از آنجايی که هدف، طرح و فهم درست مسائل و معضلات مختلف جامعه کنونی ايران و همآهنگی و کمک در بازگشايی راه منطقی تحول در جامعه اند؛ من در اين بخش از نوشته سنت شکنی می کنم و تمام مطلب مسعود عزيز را در اختيار کاربران وبلاگ دين و سياست می گذارم تا از زاويه ای ديگر نيز مسائل را پی بگيرند.


تفاوت روزنامه‌نگاري سايبر و مكتوب

هفته پيش روزنامه ايران در مقاله جالبي به بررسي تفاوت‌هاي روزنامه‌نگاري سايبر (وب‌نگاري) و روزنامه‌نگاري مكتوب پرداخته بود. در ميان تفاوت‌هاي اين دو نوع روزنامه‌نگاري، نويسنده به مهمترين آنها اشاره كرده بود: «عدم نياز نشريات الكترونيك و وب‌نگاران به اجاره محل، مجوز نشر، هزينه‌هاي چاپ و فراغت از انواع محدوديت‌ها و مسؤوليت‌ها و قابليت فضاي سايبر براي استفاده آسان از عكس، صدا، كليپ و همين‌طور توانائي انتشار سهل و ساده مطالب و ايجاد فضاي چندرسانه‌اي و جذاب، اصلي‌ترين تفاوت‌هاي اين دو نوع روزنامه‌نگاري هستند». نويسنده در اين مقاله كه گوشه‌هائي از نظرات دكتر يونس شكرخواه نيز به عنوان يكي از استادان رشته ارتباطات و پايه‌گذار نخستين روزنامه الكترونيك (جام جم) در آن آمده، پرسيده بود آيا وب‌نگاري، روزنامه‌نگاري را تهديد مي‌كند؟ او ضمن اشاره به بحران روزنامه‌ها در هنگام تولد راديو و تلوزيون و تهديدي كه از جانب اين رسانه جديد احساس مي‌كردند به پُر كردن خلاهاي رسانه‌هاي تازه در آن‌هنگام توسط روزنامه‌ها اشاره كرده بود كه در نهايت به بقاي روزنامه‌ها و حفظ جايگاه آنها انجاميد.
نكته مهم در اين مقاله، اشاره به نقطه ضعف بزرگ فضاي سايبر است. فضاي سايبر فضاي انفجار خبر است و اين در حالي است كه جاي تحليل و گزارش حرفه‌اي در آن خالي است. اين نكته بسيار قابل تاملي است. خود شما لحظه‌اي فكر كنيد. آيا مي‌توانيد حوادث به وقوع پيوسته در امسال را در ذهن رديف كنيد؟ چقدر از آنها را به ياد مي‌آوريد؟ اگر بازار تحليل گرم بود و حوادث مختلف به صورت رشته‌اي اتفاق‌هاي مرتبط با يكديگر پيوند داده شده و نقد و بررسي و تحليل شده بودند به يقين آنها را بهتر به ياد مي‌آورديد و درك درست‌تري از فضاي پيرامون خويش داشتيد و حتي راحت‌تر مي‌توانستيد به پيش‌بيني حوادث آينده بپردازيد.فراموش نكنيم حداكثر 6 درصد جمعيت ايران از اينترنت استفاده مي‌كنند كه 70 درصد آنها هم به سراغ سايت‌هاي پورنو و سرگرمي مي‌روند و اين امر،‌ نهايت توان سايت‌ها و وبلاگ‌ها را در مقايسه با مخاطبان به نسبت بيشتر روزنامه‌هاي كاغذي روشن مي‌سازد. از طرف ديگر مخاطبان اصلي وبلاگ‌ها و سايت‌هاي خبري را نخبگان ايراني تشكيل مي‌دهند، بنابريان فرورفتن وبلاگستان فارسي در باتلاق اخبار خام كه هر روز نيز با وقوع حادثه‌اي نو، رنگ و روي كهنگي مي‌گيرند جز به ايجاد ذهني آشفته و ناتوان از درك ارتباط حوادث نخواهد انجاميد. نيز باعث خواهد شد تمام جذابيت و قابليت اين فضا پس از مدتي زائل گردد. اين قلم قصد ايجاد رقابت به ضرر روزنامه‌هاي مكتوب را ندارد كه سودي نيز براي كسي به ارمغان نخواهد آورد، اما آيا زمان بازنگري در مسيري كه وبلاگستان فارسي و سايت‌هاي خبري-تحليلي ايراني در اين چند سال پيموده‌اند فرا نرسيده است؟ آيا قرار است اينترنت تنها فرشته خبرآور ايرانيان باشد و ما به شوق اطلاع از اخبار پس پرده سايت يا وبلاگي را باز كنيم؟ اندكي تحليل و نقد مي‌تواند تب آشفتگي انفجار اخبار را به خنكاي شفافيت و نظم و برنامه‌ريزي تبديل كند. البته اگر دوستان همت كنند و اين نقد منصفانه را جدي بگيرند.
به قلم مسعود برجيـان ...... لينک يادداشت

شنبه، بهمن ۲۴، ۱۳۸۳

مردانه دوختيم کس از ما نمی خرد! ـ ۲

بوش و رايس حکومت ايران را مورد انتقاد شديد قرار داده اند
کجای کار ما ايرانيان می لگند؟ علت چيست که ما مباحثه بين دو يا چند نفره را با ميدان جنگ اشتباه می گيريم؟ فکر نکنيد تحمل ناپذيری و ناشکيبايی در برابر نظرات ديگران، تنها مختص و مربوط به گروه های خاصی از مردم است. نه! اين موضوع را می توان در تمامی سطوح و در رده های مختلف اجتماعی دنبال کرد و مثال آورد. يکی ـ دو سال پيش که مکاتبات خاتمی و عسگر اولادی را دنبال ميکردم، پرسش آزار دهنده و سمجی که چرا دبيران اوّل حزب مشارکت و مؤتلفه بجای آنکه در پشت ميزه مذاکره يا مباحثه قرار بگيرند، خود را سرگرم نامه نگاری کرده اند؛ هرگز رهايم نمی ساخت.
زانو به زانو نشستن در مقابل يکديگر را ما ايرانيان هنوز نوعی جنگ سرد می بينيم که چه بسا، بسياری از مباحثه ها، ادامه اش به مشاجره و سرآنجام به جنگی گرم مبدل گشته اند. تاريخ نيز گواهی ميدهد که اکثريت جمع های مختلف فکری، مذهبی و اجتماعی، همواره در آستانه شکل گيری، بدليل عدم تحمل منجر به انشعاب شده اند. اينکه چرا ما همواره بسمت نفی طرف مقابل گام برميداريم و مشوق انشعاب و تفرقه ايم، علتی دارد که از جمله می توان به باورهای فرهنگی ـ مذهبی ثنويت بعنوان عامل درونی و مسائل سياسی، اجتماعی، حقوقی و تربيتی، بعنوان عامل بيرونی، در اين زمينه اشاره کرد.
فرهنگ شفاهی حاکم برجامعه ما، همواره در سطحی بسيار نازل و بشکل روايات و نقل و قول ها رايج بودند و ترويج می شدند و طبيعتاً، هرگز نمی توانستند تا سطح مناظره و گفتگو تکامل يابند و شکوفايی انديشه را بدنبال داشته باشند. در سخنان راوی و نقال، صاحب سخن و نظر نيز غايب است و در نتيجه، دسترسی به آن امکان پذير نيست. معمولاً فرد از طريق اخلاق و قانون تن به قيود می سپارد، و می پذيرد که به جای مبارزه مذاکره کند، چون دولت در قبال او متعهد است که از جان و مال و حقوق قانونيش حمايت اساسی کند. اگر قانونی وجود نداشته باشد و دولت صاحبان نظر و انديشه را بنحوی معارض اراده اش ببيند و عليه آنان به مبارزه برخيزد؛ و يا اگر گسل موجود ميان دولت ـ ملت، آن دو را به دو دنيای جداگانه با راه و روشهای مختلف تبديل کرده باشد؛ آن وقت کدام نيرويی است که بتواند افراد را مقيد و نسبت به يکديگر متعهد سازند؟
لاقيدی افراد، خود نوعی قيد و تابع «خواهی نشوی رسوا، همرنگ جماعت شو» است. يعنی ترس از انديشيدن و استقلال عمل. اگر بحث جنگ را به دليل معانی و برداشت های مختلف ناديده بگيريم و کنار بگذاريم، چرا بايد گروهی از ايرانيان، گروه ديگر را که معتقدند مادامی که حکومت اسلامی زير اعمال فشار مستقيم دولت آمريکا قرار نگيرد، تحولی در کشور روی نخواهد داد؛ خائن و وطن فروش خطاب کنند؟ معيار مقايسه و سنجش چيست که يک حکومت بغايت ارتجاعی، تروريست و ستمکار را بر ستمديگان ترجيح ميدهند و به حمايت از او برمی خيزند؟ اين شيوه برخورد حتی با مثال «مال بد به ريش صاحب آن» هم مطابقت ندارد؟
واقعيت اين است که ايرانيان در يک وضعيت متناقض نمايی بسر می برند و در عوض اينکه با متانت و هوشياری به استدلال های يکديگر گوش داده و راه مناسب و بی خطری را چاره انديشی کنند؛ به يکسری شعارهای عهد بوق و قرن بيستمی که تنها تخم نفرت را در ميان ملت های ميکارد متوسل شده و آب به آسياب حکومت جنگ طلب اسلامی می ريزند. همين که آشنای ما به رغم ادعای مخالفت با حاکميت اسلامی، وقتی دم از غيرت ايرانی می زند و غرور کاذب ناشی از فرهنگ مردسالارانه را به رُخ می کشد؛ شايد نداند همين غروری که بظاهر قدرت او را در يک مناظره معمولی مضاعف می کند و يک بحث حياتی و سرنوشت ساز را به مسيرهای انحرافی و جنجالی سوق ميدهد، ناخواسته خود را با همان ناسيوناليسمی که در کار ديپلماسی و جنگ، قدرت حکومت را مضاعف می کند؛ همسو و منطبق می سازد.
از طرف ديگر، وقتی می بينيم که ايرانيان در بحث های مکتوب، تحمل پذيرند، بسيار مستدلل، محکمه پسند و مؤدبانه تر مسائل را دنبال می کنند؛ يا اگر گروه بيشماری از جوانان برای بيان دردهای خود، به دنيای مجازی روی آورده اند و بی هيچ هراسی، آزادانه انديشه ها و نگرش های خود را در برابر چشمان ملت ايران گرفته اند؛ چنين تغييری، پيش از اينکه بيانگر تحول فرهنگ شفاهی ايرانيان باشد، بيشتر تحت تأثير همان فرهنگی است که ما هم اکنون ناآگاهانه عليه آن نفرت بی دليلی را ترويج می کنيم.
فرهنگ نوشتاری محصول غرب است که همراه با متُد آموزش جديد وارد جامعه ما گرديد. فرهنگی که طی چهارصد سال با پذيرش استدلال های منطقی ديگران، نکات مثبت بيگانگان و حتی دشمنان، شکل و قوام يافته است. در اروپا، و در فاصله جنگهای مذهبی قرن شانزدهم و جنگهای اروپايی انقلاب فرانسه، بندرت ديده شده که دولتی، عليه دولت و ملت ديگری شانتاژ کرده و کينه و وحشت را ترويج کند. دراين فاصله کشورهای متخاصم به مردم خود اجازه می دادند که تمدن و توفيق های مادی و معنوی يکديگر را محترم بشمرند. اين در حالی است که ما بعد از هزار و پانصد سال، هنوز اعراب را بدليل تهاجمی که به کشور ما داشته است خوار و ذليل می شماريم. ما هنوز در لا به لای صفحات تاريخی و به رغم اطلاع از اينکه تاريخ محل اختلاف است، اسناد تفرقه، جدايی و دشمنی را بيرون می کشيم. ما هنوز... .
در پرهيز از اطاله کلام، قطع تلفن آشنای ما، مرا هم دچار ترديد ساخت که چگونه برخورد کنم. کسی که بعد از سالها آشنايی، تحمل شنيدن يک جمله از حرفهای مرا نداشت، چگونه می توانم برسر يک موضوع غامض و جهانی که کارکُشته ترين ديپلمات های دنيا نيز بطور دو پهلو و غير شفاف با آن برخورد می کنند، به حداقل توافق برسيم. البته نيت من چيز ديگری بود و نمی خواستم مهمانی آن روز را به کام خود زهر کند و بعد از مدتی، نسبت به همه چيز و حتی از زندگی، بيزار گردد.

[ادامه دارد]

بخش نخست

پنجشنبه، بهمن ۲۲، ۱۳۸۳

پيام روشن است!


معلم و ملا، نام داستانی است که هم نسلان من بارها آنرا خوانده يا شنيده اند. تا سالهای 36 ـ 35 دانش آموزان کلاس سوم ابتدائی، همين داستان را با نام معلم و شياد، در درس فارسی می خواندند. معلمی می خواست مردم روستايی را با سواد کند اما، ملا ده سواد آموزی مردم را برنمی تابيد و اين حرکت را بنفع خود نمی ديد.
ملا بعد از مدتها فکر کردن و نقشه کشيدن، روزی وارد کلاس می شود و رو به اهالی کرد و گفت: اينجا چه می کنيد؟ پاسخ شنيد که خواندن و نوشتن می آموزيم. بعد معلم جوان را مخاطب قرار ميدهد که روی تخته سياه بنويس مار، که معلم نوشت. گچ را از دست معلم می قاپد و روی تخته، شکل مار را می کشد و از مردم می پرسد که کداميک از اين دو نوشته مارند؟
حالا اگر هر نوجوانی دو پاراگراف بالا را بخواند، به ريش صاحب اين قلم می خندد که چه نوشته ام. اما اگر لحظه ای به عکس بالا نگاه کند و کمی دقيق شود، بر سرنوشت ملتش می گريد چه شد که مردم با سواد ما، بعد از گذشت شصت سال از آن داستان، بجای گفتار و نوشتار صريح و شفاف، تصميم گرفته اند از شگردهای همان ملای شياد تقليد کنند.
اگر از آن جمله «بوش کفتار» و يکی ـ دو تا شکل و شعار، که بيشتر به تزئينات حاشيه ای دعانويسان و سرکتاب نويسان شبيه اند، صرف نظر کنيم؛ اسب و خاک، در اين تصوير چه معنايی را ميرساند؟ پيام روشن است:

بوش! برای تصرف اين خاک، بهتر است که با اسب ترويا (Troia) وارد شوی!

حال خونين دلان که گويد باز؟
وز فلک خون خُم که جويد باز؟
جز فلاطون خُم نشين شراب

سرّ حکمت بما که گويد باز؟