‏نمایش پست‌ها با برچسب Rel.Islam01. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب Rel.Islam01. نمایش همه پست‌ها

سه‌شنبه، مرداد ۱۸، ۱۳۸۴

روشن‌فکران ـ روحانيان ـ ۳

انقلاب اسلامی در همان خيزش اوّل، مقوله‌ای بنام فقها و مراجع را از سياق تاريخی‌شان جدا کرد و همه را تابع [اگرچه موقت و محدود] انديشه‌ها و فرامين "امام" ساخت. فقهايی که قرن‌ها واسطه‌ای ميان مردم و دين بودند و هم‌واره نيز انديشه‌های خود را بنام دين قالب می‌کردند، پس از انقلاب، چاره‌ای غير از اين نبود که آنان نيز، هم‌سان با عوام، از بسته‌بندی‌های انديشه‌ی "ولی‌فقيه" ارتزاق کنند.
غرض از اين اشاره‌های کوتاه و گذرا، تنها يادآوری نکاتی ‌است که چگونه حکومت‌اسلامی بعنوان يک عامل اصلی و اساسی و مؤثر، فقه شيعه را هم‌راه با مراجع‌ تقليد و مقلدين، به تحول واداشت. اکنون بيست‌وپنج‌سال است که مسأله‌ی آزادی انديشه، اين‌که فطری است يا غير فطری، مختص به مراجع تقليداند يا مقلدين نيز می‌توانند از اين حقوق برخوردار گردند و غيره، محور مباحث جدلی حوزه‌ها را تشکيل می‌دهند و از درون چنين جدلی بود که نسل جديدی از روحانيت با نظرات و مسائل متنوعی چون حق ابراز نظر آزادانه و دفاع از حقوق شهروندی و جامعه مدنی، بيرون آمدند. در واقع نظريه‌ی ولايت‌فقيه که خواهان انطباق دين بر سياست بود، در عرصه عمل به عاملی برای شکل‌گيری و گسترش جدايی دين از سياست مبدل گرديد.
۳ ـ سومين و مهم‌ترين عامل، شکست آرمان‌شهر اسلامی است. اگرچه به مدت ده قرن برسر محتوای ايدئولوژيک و شيوه اداره و هدايت آن، در بين مسلمانان و بعدها در حوزه‌ها اختلافات مهمی وجود داشت؛ اما روحانيت آرمان‌خواه، نيازمند شرايطی بود تا در زير لوای جمهوری‌اسلامی، با واقعيت‌های زمينی آشنا شود. بی‌ترديد آن بخش از روحانيتی که در مبارزات ضد استبدادی شرکت مستقيم داشت‌اند، با انگيزه خدمت به اسلام و مردم مستضعف، آرمان‌شهر خود را پی ريخت‌اند، ولی با استناد به استعفاء‌نامه‌ی طاهری [امام جمعه اسبق اصفهان]، آن ايده‌آل‌ها، نتيجه‌ای جز خسارات، فقر، بيکاری و کشتار ببار نياورد.
تحت تأثير اين شکست، نظام سياسی‌ـ انديشه‌ای روحانيت، در تمامی عرصه‌ها از جمله در باب ولايت و مرجعيت گرفتار بحران حقوقی گرديد. گذشت زمان و بروز واکنش‌های اجتماعی، روحانيت متعهد را متوجه اين نکته ساخت که تفکر "امت ‌ـ‌ولی"، اين‌که فقط يک نفر در رأس امورات دينی و کشوری قرار گيرد، تنها محدود و منحصر به استقلال و حقوق مراجع نمی‌گردند، بل‌که اين گرايش اساسا با سرشت و ماهيت انسانی بيگانه است. در واقع آنان با خطری مواجه شدند که قبل از همه دين را در معرض آسيبی بزرگ قرار می‌داد. ضرورت تجديدنظری دوباره، آنان را واداشت تا نظام انديشه‌ای اسلامی را بگونه‌ای ديگر [فعلا و حداقل در گفتارهای نظری] برپا دارند که هم زندگی اجتماعی و سياسی را مطابق نيازهای کنونی جهان به مردم بفهمانند و هم آن‌را در معرض نقد عقلايی قرار دهند. در نتيجه شعارهای"قرائتی ديگر از اسلام" ، "استقلال حوزه‌ها و مراجع" تجلی بيرونی اين جريان فکری است.
سه عامل فوق، اساسا نوع نگاه روحانيت را نسبت به زندگی و انسان تغيير داده است. ولی اين بدان‌معنا نيست که جامعه روحانيت، خصوصا قشر بالايی آن، پاسخ همه سئوال‌های لازم و ضروری را آماده دارند و يا برسر تعيين جای‌گاه فرديت در فقه، مسئله نداشته باشند. تحول در جامعه روحانيت نيز وابسته به تحولی است که ساير اقشار و ديگر گروه‌های اجتماعی در ايران از خود نشان می‌دهند. جان کلام نيز در همين نکته نهفته ‌است که وظيفه گروه‌های اجتماعی خواهان تحول در شرايط فعلی چيست؟ آيا بايد جدا از يک‌ديگر حرکت کنيم يا به هم‌آهنگی و هم‌راه‌ای تن در دهيم؟
بديهی است که استراتژی بافت پنهان قدرت مبنی بر جدا سازی گروه‌های اجتماعی از هم‌ديگر است. نزديکی آنان منجر به تحولی خاص در جامعه خواهند شد و فضای گذار به دموکراسی را در ايران می‌گشايند. اگر می‌بينينم که اصلاحات از همان آغاز با معضل قتل‌های سياسی‌ـ‌زنجيره‌ای روبرو می‌گردد، ناشی از همين استراتژی است که می‌خواست از يک‌سو روحانيان را به سکوت وادارد، اما از سوی‌ديگر قصد داشت تا حساسيت‌های گذشته‌ی روشن‌فکران از اين پس، عليه روحانيت اصلاح‌طلب دامن زده شوند. اگرچه اين سياست با هوشياری از هر دو سو [خصوصا با فداکاری گروهی از اصلاح‌طلبان] با شکست روبرو گرديد، اما يک نکته هنوز نامفهوم‌اند: آيا روحانيت اصلاح‌طلب و تحول‌خواه، حاضرند قشر روشنفکر را در کنار خود پذيرا باشند؟
سه‌شنبه، اول مردادماه ۱۳۸۱

*ـ بخش نخست روشن‌فکران ـ روحانيان
*ـ بخش دوم روشن‌فکران ـ روحانيان

دوشنبه، مرداد ۱۷، ۱۳۸۴

روشن‌فکران ـ روحانيان ـ ۲

هم اکنون ما با شرايط و فضای تازه‌، اما استحکام نايافته روبروايم. از اين پس ظرفيت عمومی برای پذيرش آرای گوناگون و متضاد در جامعه افزايش می‌يابند. گرچه وضوح مطلق و ترديد‌ناپذيری در اين عرصه نيازمند گذشت زمان‌اند، اما قلمرو شناخت ما متکی بر دو عنصر بی‌واسطه‌ی بديهی است که هرگونه شک در اين زمينه را منتفی می‌سازد: نخست، عدم کارايی و شفافيت دولت اصلاح‌طلب، فضای اين‌همانی "آخوند هرچه باشد آخوند است" را در برابر مردم گشود و بسهم خود موجب گرديد تا ته‌مانده ايمان مردم (منظور اميد تحقق به آن‌چه که ناممکن است) هم‌راه با باورها و اعتقادات‌شان، به شبهات شکاکانه منتهی شوند. چنين پديده ناخوشايندی که در واقع همه دستاوردهای فرهنگی را به چالش می‌طلبد تا بی‌هويتی، اسطوره‌پرستی، منجی‌تراشی و غيره را جانشين سازند، روشن‌فکران را بشدت نگران ساخت. آنان به‌درستی نکاتی را يادآوری کردند: مردمی که در خلای فرهنگی شناورند، چگونه می‌توانند جهت‌ها را به‌روشنی ببينند و تشخيص دهند؟ در پس اين شناخت، نوعی نمود و تجلی به هم‌راه‌ای بيش‌تر نهفته‌اند: تقويت اصلاحات در همه زمينه‌های فکری و اجتماعی، و فشار مستمر برای گشايش فضای مناسب ابراز آزادانه‌ی آراء و انديشه‌های مختلف؛
دوم، نسل جديدی از روحانيان جوان و تحصيل کرده، وارد عرصه‌های اجتماعی‌ـ‌سياسی شدند که نه تنها خواهان جدايی دين از سياست‌اند، بل‌که خواهان بازنگری اساسی در احکام و فقه اسلام‌اند. آنان ميان دين‌اسلام و انديشه‌های اسلامی، که پيش از اين، فقها و مراجع حوزه‌ها دانسته‌های خود را عين دين قلم‌داد می‌کردند؛ تمايزی اساسی قائل‌اند. حضور قدرت‌مند اين نيروی اصلاح‌طلب در حوزه‌ها و ديگر مراکزی که با روحانيت در ارتباط‌اند، کاملا ملموس و چشم‌گيرند. برخلاف روحانيون سنتی، اين گروه از روحانيت، دفاع از حقوق شهروندی روشن‌فکران را لازم می‌بينند و به آن متعهدند. در پس حمايت از آغاجری، اين جريان هم‌راه با مراجع خود ايستاده‌اند. کافی است بار ديگر مسير دشواری طرح و ارائه نظرها را در جامعه، از هنگامی‌که منجر به لغو امتياز روزنامه "نشاط" گرديد، تا جنجالی که برعليه يک نشريه دانشجويی "موج" برپا نموده بودند؛ از زمانی که عمادالدين باقی را بخاطر بيان يک واقعيت عينی به زندان انداخت‌اند، تا هنگامی‌که اشکوری روحانی را به زير شکنجه‌های فيزيکی و روانی بردند، يک‌به‌يک اگر ثبت شوند، آن‌وقت نموداری پيش‌رو خواهيم داشت که سير نزولی ناکارآمدی فتوا را در اين‌گونه موارد، متناسب با روند صعودی شکل‌گيری جريانی تازه در درون حوزه‌ها نشان می‌دهند. يعنی ما با يک گرايش آگاه و قدرت‌مندی روبروايم که متناسب با روند جهانی شدن، هم در حال بالندگی است و هم طيف وسيعی از طلبه‌ها و مدرسان غيردولتی را در برمی‌گيرند.
به‌نظر سه عامل مؤثر و غيرقابل انکار، نوع نگاه روحانيت جوان و برخی از مراجع را نسبت به جهان کنونی و شرايط فعلی ايران، تغيير داده است:
۱ـ نخست اين‌که تحت تأثير نظام جديد جهانی، شمار پيوندها و ارتباطات متقابل روحانيت، خصوصا مراجع، فراتر از حوزه‌های علميه دامن گستراند و افزايش يافت‌اند. آنان ديگر با تيپ‌های مشخص و سئوال‌های تکراری و کليشه‌ای روبرو نيست‌اند، بل‌که مجبورند پرسش‌های متنوع و بی‌پرده افراد و سازمان‌های حقيقی و حقوقی را نيز پاسخ‌گو باشند. اگر جهانی شدن را به يک معنا تخريب مرزهای ملی و تشديد وابستگی متقابل کشورها تعريف کنيم، تحت تأثير چنين شرايطی، مرز ميان دارالاسلام و دارالحرب نيز شکسته خواهند شد. مقولات و مفاهيم تازه‌ای وارد فقه می‌گردند و دامنه‌ی آن‌را گسترش خواهند داد. مقولاتی چون حقوق‌بشر، برابری حقوق زنان با مردان، محکوميت تروريسم با هرانگيزه، نام و اعتقادی، و خلاصه ديگر ارزش‌های اخلاقی و جهانی، همان ويژه‌گی‌های تحريک‌آميز روانی‌ـ‌اجتماعی گذشته را نخواهند داشت و از اين پس در جوامع اسلامی به رسميت شناخته خواهند‌ شد. آن‌چه که امروز يا هرلحظه از زمان حال را نسبت به روزهای گذشته مهم‌تر جلوه می‌دهند، نقش و تأثير رُخ‌دادهای بين‌المللی بر فقه اسلامی است. بطور مثال، در يازده سپتامبر، ديوارهای حوزه‌های علميه قم، شديدتر از بُرج‌های دوقلوی نيويورک می‌لرزيدند. دفاتر مراجع، به زير تهاجم امواج پست الکترونيک کشيده شدند و مسلمانان جهان، نکات تازه‌ای را در برابر فقه و فقها نهادند: "جنايت مسلمانان را محکوم کنيد!".
۲ـ انقلاب ايران از همان ابتدا و دقايقی بعد از پيروزی خود، بيش‌ترين و اساسی‌ترين فشارها را بر مراجع و قشر بالای روحانيت طرف‌دار آنان وارد ساخت. از يک‌سو، رهبری کاريزماتيک و قدرت‌مند هم‌راه با پيروان جان باخته‌اش، آنان را به چالش می‌طلبيدند؛ اما در ديگر‌سوی، گروهی از طلبه‌های مقلدشان که پيشاپيش بوی قدرت، موقعيت و منفعت را در جبهه مقابل بخوبی حس کرده بودند، ميدان را خالی و به گروه طلبه‌های دولتی پيوست‌اند. [بيانيه سازمان مجاهدين انقلاب اسلامی در دفاع از آغاجری، گوشه‌ای از اين واقعيت را آشکارا نشان می‌دهد: "ما بعد از فتح و غنیمت به اسلام روی نياورده‌ايم"] در نتيجه مراجع سکوت و عزلت نشينی را برمبارزه ايدئولوژيک ترجيح دادند.
اگر بخواهيم رفتارها و عمل‌کرد انسان‌ها را در ارتباطی تنگاتنگ با انديشه‌های آنان مورد بررسی قرار دهيم، سکوت مراجع، معانی و مفاهيم تازه‌ای را در برابر ما می‌گشايند که اگر روز آمد گردند، به سهم خود گويای معضلاتی است که هم اکنون برسر راه اصلاحات قرار د‌ارند. مشکل مراجع ضد ولايت فقيه در دوران انقلاب، به‌هيچ‌وجه ناتوانی در برخورد با انديشه‌های آيت‌اله‌خمينی و طرف‌دارانش نبود. اگرچه خمينی نظراتش را به صورت ساختمانی از اصول و مباحث فقهی برپا ساخته بود، اما مراجع پيشاپيش با اين نحوه از بيان و خواست که در ديگر کشورهای اسلامی پيش از آن طرح می‌گرديد، آشنايی داشت‌اند. حتا از سال‌های ۴۹ ـ ۴۸، يکی از مسائل مورد بررسی در درون حوزه‌ها، موضوع‌ها و مباحث کتاب ولايت فقيه بود. پس علت سکوت، موضوع ديگری‌است که مراجع در آراء و نظرات خود دچار اشکال و ترديد شده بودند. برای اولين‌بار، مقوله "آزادی‌انديشه" در برابر چشمان کنجکاو و مسئول آنان پديدار گشت که پيش از آن، نه سنت دينی بود و نه پايه و اساس فرهنگ سياسی را تشکيل می‌داد. مراجع می‌ديدند که در حکومت‌اسلامی، مسئولان و دست‌اندرکاران روحانی و شاگردان پيشين مراجع، حق هرگونه اظهار‌نظر آزادانه را از آنان سلب کرده‌اند. آقايان با پديده جديد و متناسب با آن با مسائل حقوقی تازه‌ای آشنايی يافت‌اند که قبل از اين به‌هيچ‌وجه ملموس و معضل حوزه‌ها نبود.
[ادامه دارد]

*ـ بخش نخست روشن‌فکران ـ روحانيان

یکشنبه، مرداد ۱۶، ۱۳۸۴

روشن‌فکران ـ روحانيان ـ ۱

گذار به دموکراسی در شرايط فعلی، منوط به چگونگی و نوع ارتباط و هم‌آهنگی ميان جوامع مدنی موجود در ايران، از جمله ميان جامعه‌ی روشنفکری و روحانيان است. اگرچه آنان از دو جايگاه مختلف و از دريچه‌های متفاوت به زندگی و آينده می‌نگرند؛ اما، مادامی‌که روشنفکران نخواهند و يا نکوشند بستر تعاملات منطقی و عقلايی را در جامعه بگشايند، نه می‌شود گفتمان مُدرن را در جامعه شکل و سامان داد، و نه می‌توان دموکراسی را از آسيب‌پذيری برحذر و محافظت کرد.
پيشينه تاريخی و تجارب بعد از جنبش مشروطه نشان می‌دهد که يکی از دلايل پيشرفته‌تر بودن بحث مربوط به اسلام و مُدرنيته در درون حوزه‌ها و در بين روحانيان ايرانی، در قياس با جهان عرب، ناشی از تعامل و نقشی است که روشنفکران ايرانی در اين عرصه داشت‌اند. آنان به درستی براين اصل واقف بودند که تحول در جامعه روحانيت، وابسته به تحولی است که ساير گروه‌های اجتماعی، از خود بروز می‌دهند. اما متأسفانه، با روی‌کار آمدن حکومت‌اسلامی، نه تنها آن روند طبيعی مختل و با بن‌بست مواجه گرديد، بل‌که شکاف‌های متعددی در درون جامعه شکل گرفت‌اند و دهان باز کرده‌اند. تعميق و گسترش گسل‌های موجود، هم‌چنين شکل‌گيری و رواج ذهنيت‌ای که روحانيان را يک‌پارچه و به صورت يک کاست مشخص با منافعی واحد تحليل می‌کنند؛ دو عامل مهمی هست‌اند که سرنوشت و آينده ايران را مورد تهديد قرار می‌دهند.
ماجرای گنجی و سکوت خاتمی، بارديگر گرايش فوق را در جامعه تقويت ساخت و نيروی جوان و تحصيل کرده، کمتر در اين عرصه می‌انديش‌اند که بايد میان روحانيان سياست‌مدار، سنتی، بنيادگرايان و قشر جوانی از طلبه‌ها و مدرسينی که خواهان تغيير و تحول در فقه و احکام اسلام‌اند، تفاوت و تمايز قائل گردند. مطلب ذيل، که يکی از اولين نوشته‌هايی است در اين زمينه که تأثير ارتباط جهانی را در تغيير نگاه روحانيت برمی‌رسد؛ در ۴ مرداد ۱۳۸۱، بعد از ماجرای آغاجری بر روی سايت ايران‌ـ‌امروز قرار گرفت. اميد است که مطلب زير، تاحدودی راه‌گشا باشد.

*******
توجه و تعمق درباره بحرانی که اين‌بار بنام دفاع از روحانيت و مراجع، گردش امور جامعه را در چند هفته‌ی ‌اخير دچار اختلال نموده‌اند، از جهاتی مختلف، از جمله در ارتباط با طرح يک‌سری از مسائل و مقولات دينی و سياسی‌ـ‌اجتماعی، حائز اهميت بسيارند.
نخست، پيچيدگی بحران است که مضمونا آغاز فرآيند معرفت را در جامعه نويد می‌دهد و از اين لحظه، راه را برای طرح و رقابتِ آزاد و علنی انديشه‌ها، پيش‌نهادها و ايده‌های تازه‌ی افراد می‌گشايد. چنين گشايشی، اگر‌چه دامنه‌ی بحران فرهنگی‌ـ‌ـمذهبی را بطور موقت در جامعه گسترش خواهند داد، اما راه‌حل مناسب و مسالمت‌آميز خود را نيز بدنبال خواهند داشت.
برخلاف سابقه‌‌ی تاريخی و سنت ستيزگرانه‌ای که ترجمان تفکر ايرانی است، اين‌بار از درون رويدادها، ويژه‌گی‌های مهمی چهره‌نمايی می‌کنند که نه‌ تنها نافی خشونت و ستيزه‌اند، بل‌که جريانی از درون جامعه در حال شکل‌گيری است تا بين روشن‌فکران که بيش‌تر به ارزش‌های مُدرن فردگرايانه پای‌بندند، و روحانيت که خود را پاسدار ارزش‌های سنتی و مذهبی می‌بينند، ارتباط و هم‌آهنگی برقرار سازند. مشارکت آزادانه آنان در فرآيند شناخت، منجر به راه‌حل‌ها و دست‌آوردهايی خواهند شد که هم سلامت جامعه و هم سرعت سمت‌گيری را تأمين و تضمين می‌کنند. تنها بربستر چنين سازگاری ارزشی و شفافی است که می‌توان انتظار داشت تا از يک‌سو حق آزادی‌های فردی و انتخاب شيوه‌های زندگی در جامعه رسميت بيابند؛ و اما از سوی ديگر، حکومت دينی‌ـ‌سياسی را وادار خواهند ساخت تا تسليم قانون و تابع اراده ملت گردد.
گذار به دموکراسی در شرايط فعلی، منوط به چگونگی و نوع ارتباط و هم‌آهنگی ميان جوامع مدنی موجود در ايران، از جمله جامعه‌ی روشنفکری و روحانيت است. تحت چنين شرايطی است که حقوق، محدوده و وظايف هريک از آنان بنا به عرف حاکم برجامعه تعريف می‌گردند و رسميت می‌يابند. و باز تحت چنين شرايطی است که گروه‌های اجتماعی سمت و سو می‌گيرند و احزاب مستقل از حاکميت، مجال ظهور و بالندگی می‌يابند. اين موارد نيازمند بررسی جداگانه‌اند. اما، آن‌چه بيش از همه در اين بحث مورد نظر من است، سخن از گسل‌هايی است که طی دو دهه گذشته توسط حکومت اسلامی و به ‌نام روحانيت در جامعه ايجاد گرديده‌اند و تخم عدم اعتماد، ناباوری و چه بسا کين‌خواهی را در بين مردم و جوامع مختلف پاشيده‌اند. در دايره بی‌اعتمادی، روحانيت در نقطه‌ی مرکزی، يعنی در جايگاه عدم اعتماد مطلق، قرار گرفته‌اند.
از اين زاويه [يعنی از زاويه عدم اعتماد] نزديکی روشنفکران و روحانيت، با دشواری‌های عديده‌ای روبروست ولی، غير ممکن نيست. نياز اساسی جامعه به تغيير و تحول هم اکنون رابطه‌ی آنان را در ميان فضايی از وجوب و امتناع معلق ساخته‌اند و همين نشانه‌ای است برای ارتباط و همگامی بيش‌تر در آينده. بطور نمونه، برسر ماجرای آغاجری، روحانيت غيرحکومتی، بجای آن‌که خود را درگير جو ساخته‌گی و سياسی سازد، يا آن‌گونه که سياست‌مداران حکومتی انتظار داشتند تا با حربه فتوا به جنگ با انديشه‌ها بروند، تنها از حقوق مدنی و صنفی که مربوط به وظايف‌شان بود دفاع نمودند. اين واکنش متمدنانه که سياست‌مدار يا روشنفکر نبايد وظايف روحانيت را برعهده بگيرند نشانه‌ای از دگرگونی جامعه در جهت زنده بودن و پويايی است. يعنی با موج تازه‌ای روبرو می‌گرديم که در قبال پديده‌های اجتماعی و روانی يادآور می‌شود که اين انسان است، نه تاريخ [حتا تاريخ روحانيت] که شرايط را دگرگون می‌سازند. انسان‌ها هم در حوزه‌های مختلف سياست، اقتصاد، مذهب و غيره مشغول‌اند و کاری انجام می‌دهند.
[ادامه دارد]

جمعه، مرداد ۱۴، ۱۳۸۴

بُعدی از ميان ابعاد

در چند روز گذشته، شاهد طرح مسائلی هستيم که گروهی نسبت به ماجرای اخير و اعتصاب غذای اکبر گنجی، با ديده شک و ترديد می‌نگرند. جدا از مباحثی که منتقدين طرح می‌کنند، و يا بی‌نياز از يادآوری‌های مکرر و اشاره به مقولات اخلاقی، انسانی و حقوق‌بشری، که چرا هريک از ما خود را ملزم و موظف به دفاع از جان و زندگی ديگر انسان‌ها می‌دانيم؛ در ارتباط با مسائل و ماجراهای متفاوت از اين دست، پاسخ به يک پرسش در لحظه حاضر الزامی است که کدام جنبه از جوانب مختلف ماجرای اخير را، بايد عمده ساخت و بررسيد؟
انکار نبايد کرد که در جوامع آشفته و به معنای واقعی متلاطم، مرزهای حرکت‌های اصولی، تنگ و باريک است. خطر اين است که اگر حرکت اخير گنجی، سامانی مناسب نگيرند، و يا به چپ و راست نوسان کند و فرو بی‌افتد؛ حداقل ضايعات آن، ترميم خشونت‌های موجود در بطن جامعه و دامن زدن به فرهنگ شهيدپروری است.
اما گروه‌های مشکوک و منتقد، دست‌کم در لحظه حاضر، از اين مهم غافل‌اند که مضمون عمل او ـ حال با هر انگيزه و نقشه‌ای که طرح شده باشد، چيزی جز اثبات اختيار و آزادی فردی نيست. مقوله‌ای که از جنبه‌های مختلف، بنيان ولايت، اجتهاد و فقه را به چالش ‌طلبيده است. اختيار و آزادی منظور نظر او، فراتر از دايره ولايت کنونی است و او، آن بخش از روحانيت را [اعم از شيعه و سنی] مورد خطاب قرار می‌دهد که تصاحب اهرم قدرت را، از جمله تکاليف شرعی می‌دانند.
درون‌مايه کلام گنجی در ساده‌ترين بيان، دفاع از عرفی‌گرايی (secularization) در مقابل اسلام‌گرايی است. او نه تنها دين و حکومت را پديده‌هايی متفاوت و تفکيک‌پذير می‌داند و خواهان جدايی اين دو از هم‌ديگر است؛ بل‌که با نافرمانی خود، جهت پيکان مبارزه را، عليه عقب‌مانده‌ترين گرايش‌ها و نگرش‌هايی که تفکر عرفی را ضرورتا کفرآميز می‌دانند، نشانه گرفته است. او از طريق نامه‌ها و مقاله‌ها، می‌خواسته بفهماند که بعنوان فردی مسلمان، ديگر قادر به التزام به آراء و فتاوی علما و فقها در زندگی شخصی و سياسی خود نيست.
چنين برخوردی، از اين زاويه حائز اهميت‌اند که روحانيان جوامع اسلامی و از جمله مراجع شيعه، با اتکا به حربه فتوا، عملا اجازه نمی‌دادند که هيچ فردی از بيرون (و حتا از درون) به تشکيک در اصول اسلامی پرداخته و آن‌را مورد نقد و بررسی قرار دهند. در دوره معاصر و از زمان جنبش بابيه، روحانيت با بهره‌گيری از اين حربه، مانع از شکل‌گيری گفتمان مُدرن در جامعه شدند. از آنجايی‌که تفاسير و قرائت‌های مختلف آنان از اسلام، باشرايط روز و زمان هم‌خوانی نداشت و فاقد حداقل کارايی لازم بودند، اعمال بازدارنده روحانيت، تنها چرخه روند ترقی را در جامعه کُند نساخت، بل‌که به سهم خود موجب شدند که فقه اسلام بيش از حد معمول با سنت‌گرايی درهم آميخته و امروز به صورت دژی مستحکم و نفوذناپذير، برای بنيادگرايان تبديل گردد.
اين‌که چرا حوزه‌ها به چنين سرنوشتی گرفتار آمده‌اند، دلايل مختلفی را می‌توان برشمرد که مهم‌ترين آن‌ها، دلهره و حساسيت‌هايی است که روحانيت در برابر نوآوری‌های زمانه از خود نشان می‌دهند. اگرچه بخشی از آنان به درستی دريافت‌اند که با رواج و تثبيت مقوله فرديت و حقوق فردی در جوامع اسلامی، ديگر امکان تداوم آن سنت‌ها، مقدور و ممکن نيست؛ اما اکثريت قريب به اتفاق‌شان، هنوز حاضر به‌ پذيرش اين واقعيت نيستند که اساس بسياری از مشکلات، قوانين سنتی اسلام است. در واقع، مخالفت آنان پيش از اين‌که جنبه نظری و اعتقادی داشته باشد، بيش‌تر حافظ منافع کاست‌ی است که روحانيان، نه تنها حق تفسير از کتاب و احاديث، بل‌که حق تفسير از کار، زندگی و مناسبات را در جوامع اسلامی، در انحصار خود می‌دانند.
از اين زاويه، اعتراض گنجی تنها جنبه سياسی ندارد و نبايد مضمون تلاش‌های او را تا سطح تعويض شخص خامنه‌ای معنی کرد و تنزل داد. او از طريق افشاء‌گری‌ها، اعتراض‌ها و نافرمانی‌ها، در واقع نظام حقوقی اسلام را [که نظام حقوقی و سياسی جمهوری اسلامی برمبنای آن‌ها شکل گرفته است] به چالش طلبيده و معتقد است که چنين نظامی، به‌هيچ‌وجه امکان برخورد عادلانه و برابر با فرد را نمی دهد. اشباح موجود در تاريک‌خانه‌های مورد اشاره گنجی، کسانی جز فقها نيستند که حق تفسير درباره زندگی و حقوق انسان‌ها را، در انحصار خود گرفته‌اند و هر زمان هم اراده کنند، دستور قتل‌شان را صادر می‌کنند.
اگر بتوانيم بُعد آگاهی‌بخش حرکت گنجی را در جامعه تقويت کنيم، آن زمان، برای يک مسلمان معتقد و مقلد، گذر از دستوری را که دری‌نجف‌آبادی در انجام قتل‌های زنجيره‌ای‌ـ ‌سياسی صادر کرد، تا رسيدن به فتوای قتل سلمان رشدی و درک و تعمق درباره اعمال خمينی، ديگر مثل گذشته، مرزهای ممنوعه و خط قرمز نيست‌اند و تابو بنظر نمی‌آيند. ديگر آشتی کردن با عرفی‌گرايی، هم‌زيستی با مردم جهان و دفاع از صلح و مدارايی غيرواقعی و دشوار نيست‌اند. در چنين شرايطی است که آن‌ها آمادگی پذيرش و همه‌گير شدن آزادی بيان و انديشه را در جامعه خواهند يافت. و حتا در دفاع از حقوق فردی، در برابر واکنش‌های تند روحانيان مقاومت خواهند کرد و خواستار جدايی دين از حکومت خواهند شد.
بحث، تنها بر سر گنجی يا شخص ثالثی نيست. اصل مسئله اين‌جا است که ما از کدام زاويه، به پديده‌ها و حوادث می‌نگريم!

سه‌شنبه، اسفند ۱۱، ۱۳۸۳

عاشورا برای دوران ما چه پيامی دارد؟ (۳)


در اين بخش از نوشته بنا به دلايلی، توضيح چند نکته را ضروری می بينم. آنچه را که جوانان کشور ما دنبال می کنند، نسل ما، مدت ها قبل اين مسير را طی کرد و نتايج کار او هم روشن است. از اين زاويه نوشته مخاطبين خاصی را مد نظر دارد. عوام، نه از دنيای مجازی خبری دارد و نه ميداند که در وبلاگستان چه می گويند و چه می نويسند. وانگهی، وبلاگ حياط خلوتی است که صاحبان آن پنجره ای رو به بيرون تعبيه کرده اند. اگر امروز ما قادر نباشيم در حوزه خصوصی سخنی بگوئيم، فردا چگونه می توانيد آزادی بيان را در کشورمان تضمين و تثبيت کنيد؟
توضيح چند نکته:

۱ ـ بنظر من، واکاوی و تجزيه و تحليل واقعه عاشورا در لحظه کنونی، به مراتب ضروری تر و مهمتر از پرداختن به مسائل انتخابات رياست جمهوری آينده است. تجربه تاريخی هم به ما می آموزد که هر زمان مردم، با نگاه عاشورايی بطرف صندوق های رأی رفتند، نتيجه، جز پيروزی امثال رجائی ها نبود. شکی نيست که رجايی، انسانی ساده زيست بود اما، او با نگاه گذشته نگر خويش هرگز نمی توانست مديری شايسته و مسئولی کاردان و کارساز در عرصه زندگی و سياست باشد. در واقع، انتخاب رجايی، نوعی قمه زنی سياسی بود که مردم، دانسته يا ندانسته، هم بر فرق خود کوبيدند و هم پيکر ايران زمين را مجروح ساختند.

۲ ـ با شکست اصلاحات، خيل بيشماری از جوانان در دو ـ سه سال اخير، به صف عزاداران حسينی پيوستند. اگرچه آنان با ظاهري كه چندان به طيف مذهبي شبيه نيست، با سبکی از نوحه خوانی ها که بيشتر به ترانه شباهت دارند تا مديحه سرايی ها سنتی و خلاصه، با فضا سازيهای خاصی که هم در متن و هم در حاشيه عزاداری می آفرينند و شرکت می کنند؛ اما، در هر صورت اين اقبال گسترده، چيزی جز نا اميدی و پشت پا زدن به آينده و بازگشت به وضعيت غيرتاريخی و تجربه کردن های دوباره و پناه بُردن به تقدير نيست.

۳ ـ سومين و مهمترين نکته قابل توضيح، هدف اين نوشته بازی با احساسات ديگران نيست. همه کسانی که مرا از نزديک می شناسند، می توانند گواهی دهند که در هيچ مقطعی، بر هيچ يک از دين باوران، اعم از مسلمانان شيعه يا سنی مذهب، يهوديان، ارامنه و بهائيانی که با آنان آشنايی و رابطه داشتم خرده نگرفتم و باور آنان را امری شخصی و خصوصی دانسته و حضور در اين حريم را، خارج از وظايف و حقوق دوستی و مناسبات انسانی می دانستم. چه ميان دين و فلسفه سازشی باشد و چه نباشد، چه ميان اسلام و عرفی گرايی تضاد باشد يا نباشد؛ وظيفه ما تلاش برای گشايش فضايی برای همزيستی و مدارايی است. آنانی که عوام را به ريشخند می گيرند، تنها راه را برای نمادسازان هموار می سازند. چه اين سخن را بپذيريم و چه نپذيريم، تاريخ درين باور، بارها و در مقاطع مختلف، همه نمادسازان و عوامفريبانی را که بستر اسرار و افسانه سازی و منجی تراشی را در جامعه می گشودند، رو سفيد کرده است. آنان چنان ماهرانه از احساسات و تمايلات توده های مردمی که در انتظار معجزه اند، بهره گرفته و خرافات را رواج داده اند که اکنون، نه پاپ و کاردينالهايش، و نه مجتهدين طراز اوّل اسلامی جرئت تغيير دادن سنت هايی را که عقل بر آنها ريشخند می زند ندارند، چون چنين تغييراتی موجب رنجش و سرخوردگی ميليون ها مردمی خواهد شد که به تصورات الهام بخش و تسلی دهنده اميد بسته اند.

۴ ـ وقتی سخن برسر عاشورا است، يعنی توجه دقيق داشتن به فرهنگ و پيام های سياسی و شناسايی نگرشی که می کوشد تا از يک واقعه تاريخی، به نفع جريانی خاص ابزار سازی کند. اين عناصر را بايد از مقوله دين و باورهای دينی تفکيک ساخت. در همه جای جهان، مردم دين را به تناسب و همآهنگی هايی که با فرهنگ و هويت آنان داشت، پذيرا گرديدند اما، در ايران امروز، آن پيامی که از اين واقعه استنباط، تبليغ و ترويج می شود که عاقبت همه چيز نابودی است؛ مخالف فرهنگ ايرانشهری است. انسان عزادار، سرانجام مجبور به انتخاب يکی از دو راه است: يا تسليم قضا و قدر خواهد گرديد و به لحاظ فرهنگی و سياسی، ترک هويت کرده و در برابر استبداد سرفرود خواهد آورد و يا، عليه همه جهان هستی طغيان خواهد کرد که در هر دو صورت، او راهی خلاف تمدن در پيش خواهد گرفت. و دقيقاً اين حرکات خلاف آن چيزی است که نياکان ما از فردای پيروزی اعراب به اين مهم توجهی خاص داشتند و «پايداری ايرانيان در برابر چيرگی عربی تبار و تازی زبانی، نيازمند بازگشت به آبشخورهای انديشه ملّی و تأکيد برجهان شمولی و فراگيری خرد بود. شريعتنامه نويسی، با تأکيد بر امّت واحد که درعمل، جز چيرگی عربی تباری و تازی زبانی نمی توانست باشد، سعی در از ميان بردن گوناگونی اقوام و فرهنگهايی داشت که به اسلام گرويده بودند، در حالی که تکيه برانديشۀ فلسفی و تفسير فلسفی اسلام به گونه ای که بويژه در قلمرو تمدن و فرهنگ ايران زمين امکان پذير شد، می توانست سدّی در برابر يگانگی نادرستی باشد که از سوی نظريه پردازان خلافت، ميان ديانت اسلامی و تبار عربی به وجود آمده بود». [سيدجواد طباطبايی، زوال انديشه سياسی در ايران، ص 150 ].

بحث برسر اين نيست که مردم ما از چه زمانی و چگونه و زير فشار کدام نيرو و دولت به چنين آئينی پيوستند، بلکه مسئله مرکزی پرسشی است که چرا انديشمندان ما در فهم پيام روز عاشورا، زمانی که حسين بن علی آشکارا فرهنگ و رسم ايرانی را ناديده گرفت تا به اهل حرم بفهماند که در هر شرايطی، بايد فرهنگ عربی را برتبار عربی خويش انطباق دهيم؛ عاجز مانده بودند؟ شاهدخت شهربانو، همسر ايرانی حسين بن علی، در روز عاشورا، به سنت اعراب اشاره می کند که آنها پس از پيروزی در ميدان جنگ، پيراهن را از تن مقتول بيرون کرده و از اين نظر شايسته نيست تا ديگران، اولاد پيامبر را عريان ببينند. پيشنهاد می کند که به رسم ايرانيان، زيرجامه ای بپوشد تا حداقل نقاط حساس بدن پوشيده بمانند. اما حسين بن علی، آنرا خلاف سنت عربی خود ديد و زير بار نرفت. اگر حسين به فرهنگ عربی خود وفادار ماند، پس چه الزامی است که هم اکنون اقليتی از ايرانيان می خواهند «من ايرانی مسلمان» را، در پاسداری از فرهنگ خود منع، دور و بيگانه سازند؟

۵ ـ انسان متعصب، بهيچوجه اهل گفتگو نيست. اما تحت تأثير کدام عوامل و شرايط فضای تعصب آميز در جامعه حاکم می گردد؟ در زمان آل بويه، يعنی اولين حکومت ايرانی ای که بعد از تهاجم اعراب برسر کار آمدند، بستر شکوفايی انديشه و چالش های فکری، در سراسر ايران زمين گسترش يافت. حتی اقليت شعيان دوازده امامی، در اين دوره فرصت و اجازه يافتند تا شعائر و نظراتشان را برای اولين بار علنی سازند. جدال فکری اشاعره و معتزله، مقابله غزالی با ابن رشد و نزاع اخباريون و اصولييون، در مجموع می توانستند زمينه را برای برداشت های خردگرايانه ای از دين و ارتباط بی واسطه انسان با خدا را در جامعه رواج و گسترش دهند. بديهی است که آل بويه، تنها زير چتر فرهنگ ايرانی توانستند چنين شرايطی را برای متفکران عصرخويش مهيّا نمايند ولی، از هنگاميکه فرقه گرايی و کاست گرايی، تحت تأثير فرهنگ سنتی پدرسالارانه عرب، حوزه تعبير و تفسير اسلام را در کف قدرت خود گرفتند، بجای چالشهای فکری، تعصب و جنگهای حيدری و نعمتی را در کشور رواج دادند. البته در فرصتی ديگر، علت شکل گيری چنين روندی را توضيح خواهم داد معذالک اضافه کنم که در چنين فضای بسته و محدود، در بهترين حالت تنها می توانست راديکاليسم بابيه شکل بگيرد و ملا حسين بُشريه، به رغم همه فداکاری ها و جان فشانی ها، بارديگر پيام عاشورايی را در جامعه بازتوليد کند.

مادامی که فضای مناسبی را برای چالشهای فکری آماده نسازيم، هر نوع مراسم و با هر انگيزه ای حتی شام غريبان «ميدان محسنی» ، آب به آسياب نمادسازان خواهد ريخت. اگر می بينيم که مطهری برای برپايی مراسم عاشورا ويژگی خاصی قائلند و معتقدند که همه بزرگان دين: «ترغيب كردند به اين كه مجلس عزای حسيني را زنده نگه داريد [حتی زمانی که او کودکی بيش نبوده است] و راست است. عزاداري حسين بن علي (ع) واقعا فلسفه دارد، فلسفه‌ي بسيار بسيار عالي هم دارد. هر چه ما در اين راه كوشش كنيم، به شرط اينكه هدف‌ اين كار را تشخيص بدهيم بجاست..» و يا برخلاف نظر مطهری، آخوند زاده، استبداد و علمای دين و شيوه ی تلقی شيعه از حکومت را به عنوان مهمترين عامل جدايی ملت از سلطنت ياد می کند؛ بدين معناست که هر دو نفر، اگر چه از مناظری مختلف و يکی در دفاع از منافع کاست روحانيت و ديگری در ارتباط با منافع ملی سخن گفته اند؛ ولی بدون استثناء، هر دو، به چگونگی شکل گيری اين روند، توجهی ويژه مبذول داشته و سير تاريخی آن را بخوبی دنبال کرده بودند.

در همين زمينه:
مجيد زُهـــــری: مختصر ملاحظاتی راجع به عزاداری (2 )
مجيد محمدی: فرهنگ شيعی: تراژيك اما كور

سه‌شنبه، اسفند ۰۴، ۱۳۸۳

عاشورا برای دوران ما چه پيامی دارد؟ ـ ۲

انگيزه، علت و چگونگی واقعه عاشورا و تأثير و استمرار آن حادثه تاريخی بر زندگی ايرانيان را، نمی توان تنها از ميان نقل و قول ها و روايات شيعه ای بيرون کشيد و تحليل نمود. اين سخن به معنای نفی گفتارها و اعتقادهای شعيان نيست بلکه، در برخورد جامع و تحليلی با مسائل تاريخی به خصوص با پديده ای که در تاريخ يک کشور واقعيت انکارناپذيری دارد، منطق حکم می کند که در جستجوی عامل منحصر به فرد نباشيم. مضافاً گروهی از روشنفکران مذهبی [اگر بر اين اصطلاح خُرده نگيريد] و از جمله شريعتی، وجود عناصری مانند نفرت دشمنان شيعه و اسطوره و افسانه سازيهای دوستان شيعه را علتی برای کج فهمی ها و برداشت های انحرافی مردم می دانند و نسبت به يکسری شبيه سازيها و عزاداری ها مواضع مشخصی دارند و مخالف برپايی آنها نيز هستند.
همچنين شناخت پديده ای بنام عاشورا، بدون فهم و تعمق درباره روندهای فکری ـ فلسفی، سياسی و اقتصادی صدر اسلام و نقش دو منظوره گروهی از ايرانيانی را که طراح و برنامه ريز اصلی اين واقعه بوده اند و در روز عاشورا نيز دخالت داشتند؛ بهيچوجه ممکن و مقدور نيست. پديده ای که هم گفتمانی خاص [نفی حاکميت سياسی] و هم سنتی خاص [جدايی مردم از حکومت] و هم مذهبی خاص [شيعه ايرانی] و هم نيروی خاصی [روحانيان] را در کشور ما رواج و تشکيل داد و تقويت ساخت. گفتمان و سنتی که پيش از آن در فرهنگ ايرانشهری سابقه نداشت و نسل های تازه و جوان و بی هويت ايرانی، که يکی ـ دو دهه بعد از تهاجم اعراب وارد مناسبات اجتماعی شده بودند، اين پديده را همآهنگ و تقويت کننده نفرت های دورنی خويش عليه مهاجمان می ديدند و آنرا دنبال می کردند. همانگونه که نسل جوان امروزی، طنزهای ضد فرهنگی را بهترين تقويت کننده نفرت های دورنی خويش عليه جمهوری اسلامی می بيند و ناخواسته، با لومپنيسم موجود و در حال گسترش همآوا می گردند و آنرا ترويج می کنند.
استقبال ايرانيان از دين اسلام، جدا از اجبارها و خطرات جانی، علت و انگيزه های قوی سياسی و اقتصادی نيز داشت. بديهی است که يکی ـ دو نسل بعد از تهاجم اعراب به ايران، به لحاظ منطق و عقل، عملاً نمی توانستند به دين اسلام اعتقاد و باور داشته باشند. هر عقيده تحميلی و اجباری، تنها بعد از گذشت زمان آن هم هنگامی که به عادتی عمومی مبدل گرديد و يا بعنوان سنتی که از نياکان به ارث رسيده باشد، آن وقت، قادر است در متن فرهنگ نفوذ کرده و جا باز کند. جامعه زير سلطه، چه در قديم و چه امروز، اگر فاقد قدرت نظامی برتر باشد و توان مقابله عليه مهاجمان را در خود نمی بيند، به حربه های سياسی و فرهنگی متوسل ميگردد و ايرانيان نيز چنين کرده اند تا از اينطريق، راه آينده را مطابق ديدگاه و خواست خود هموار سازند.
اما نکته شگفت آور و مهم تاريخ بگونه ای رقم خورد که در زمان تهاجم، هم اعراب و هم ايرانيان، برسر انتخاب رهبری سياسی ـ دينی و چگونگی اداره جامعه و قبايل، گرفتار بحران شده بودند. جنگ نه تنها مانعی عليه رشد و شکوفايی انديشه گرديد، بلکه انگيزه بازگشت به گذشته را در بين ايرانيان دوباره زنده و تقويت ساخت. از اين منظر، خليفه عمر، که به فرمان او اعراب بر کشور ايران هجوم آوردند، فاقد آن خصوصياتی بود که پيش از اين، ايرانيان، شاه را با فره ايزدی پيوند داده و او را مظهر دو قدرت سياسی و دينی بر روی زمين می ديدند. شاه که بهره مند از فيض و خرد اهورايی است، سنبل دادگری و عدالت برای مردم بود. در حاليکه نه تنها عمر، بلکه علی بن ابيطالب خليفه چهارم مسلمين نيز چنين ادعايی نداشتند. اگرچه علی مخالف خلافت ابوبکر [اولين خليفه مسلمين] و به اصطلاح امروزی اپوزيسيون قدرت طلب بود، ولی هيچگاه داعيه امامت نداشت و هيچ وقت هم بر زبان نياورد که تداوم فيض نبوت، از طريق من استمرار خواهد داشت. هم علی و هم سه خليفه پيش از او در زندگی نشان دادند که مخالف بدعت و در امور حکومت و اداره جامعه مسلمين، پايبند به دستورات قرآن و سنت اند.
فهم اين نکته پيچيده و غير واقعی نيست هرگاه بگوئيم که سياستمداران ايرانی، از فردای تهاجم، در جهت تبديل خلافت به سلطنت گام برمی داشتند و انديشمندانش، در راستای همآهنگ و منطبق ساختن دين اسلام با تلقی و آرمانی که از مفهوم ايران شهری داشتند. در نتيجه به زعم سياستمداران ايرانی، بسته شدن دايره نبوت و عدم ارتباط خليفه با فيض الهی، در طول زمان، خلافت می توانست به سلطنت و سپس به سلطنت مورثی مورد علاقه و فرهنگ ايرانيان مبدل گردد. معاويه خليفه نخست خاندان امويان، آرزوی ايرانيان را برآورده ساخت و در زمان حياتش، فرزند خود يزيد را به جانشينی انتخاب کرد و همان زمان «آقا زاده» های مخالف از جمله عبدالله‌بن‌زبير، عبدالله‌بن‌عمر و حسين بن علی، اين حرکت را پذيرفتند و با او بيعت کردند. بديهی است، ايرانيانی که در دستگاه حاکميت ابن زياد مشغول انجام وظيفه بودند از اين تغيير و از سلطنت نوبنياد يزيد، شديداً پاسداری می نمودند. آنان نه تنها حرکت حسين بن علی را بسمت کوفه برنمی تابيدند بلکه، مشوق اصلی ابن کشتار نيز شدند. و اين يکی از ده ها نکات مبهمی است که ايرانيان پيرو مذهب شيعه، در ورود و پرداختن به آن ـ شايد به اين دليل که نمی خواهند دستان آلوده به خون نياکان خود را در اين واقعه ببينند ـ دلهره دارند.

[ادامه دارد]

یکشنبه، اسفند ۰۲، ۱۳۸۳

عاشورا برای دوران ما چه پيامی دارد؟ ـ ۱


عشق ازمن و نگاه تو تشكيل می ‌شود
گـاهـی تمام من بـه تـو تبديـل می شود
وقتی بـه داستان نگـاه تـو می ‌رسم
يكـباره شعـر وارد تمثيل می شـود
«زهرا بيدکن ـ خراسانی»

برای فرمانروايان کنونی ايران فرهنگ غم، گريه، زاری، جنگ و ستيزه گری بايد بخش ناگسستنی زندگی روزمره مردم باشد، چرا که گريه، زاری، جنگ و کشتار مردم ميتواند کانونی شود برای انديشه های فرمانروايان و انگيزه ای در به فراموشی سپردن گذشته... مازيار – مازندران
امام حسین راه مبارزه با ظالمان را به ما نشان داد. اینکه در برابر ستمگران روزگار و عوامل آنها باید ایستاد و از خون و خانواده خود نیز گذشت. شاید قیام عاشورا بهترین راهنمای ما برای مبارزه با رژیم فعلی ایران می باشد. امیدوارم ما شیعیان بجای یک ماه عزاداری درباره قیام عاشورا یک ساعت فکر کنیم. امیر – تهران
آخر خدا کجا گفت که خود را بزنید من شما را پاداش میدهم؟ لطفا فقط بگوئید کجا؟ ایمان - زاهدان
عاشورا اسلام را زنده کرد و عاشورا بود که انقلاب اسلامي را در ايران پيروز کرد و عاشورا بود که کشورمان را در هشت سال جنگ پايدار ساخت و عاشورا هم کشورمان را در برابر تهديدات استکبار جهاني حفظ و پيروز خواهد کرد. عادل - اهواز
[عنوان و اظهار نظرها، برگرفته از سايت فارسی بی بی سی ]

آنچه را که در بالا آوردم، نمونه ای از نقل و قول های متضادی است که تقريباً بعد از چهارده قرن، هنوز جوانان ايرانی قادر نيستند برداشت و تعريفی منطقی از يک واقعه ی تاريخی ارائه دهند. بطور مثال اگر اين تعريف را بپذيريم که «امام حسين راه مبارزه با ظالمان را به ما نشان داد» ، مجبوريم پاسخ اين پرسش را نيز بدانيم که براساس کدام سند مذهبی يا سياسی می توانيم اثبات کنيم که تا روز عاشورا، يزيد ظلمی مرتکب شده است؟ و مهمتر از همه، چند درصد از جوانان ميهن ما بطور دقيق اطلاع دارند که تفکر برپايی مراسم دهه عاشورا، پيش از اينکه نشانه ای از مذهب شيعی باشد بيش تر، برگرفته از سياست خاصی است که در دوران خاندان صفويه شکل گرفته و بعدها، در دوران قاجار گسترش و رواج يافت. حتی رواج اشعار شيعی كه عمده ترين نمود آن شعر عاشورايی است، مبداء و اوج سرايش آن از دوران صفويه است که محتشم شاعر و مداح اين عصر، با استفاده از تركيب بند بلند، تغييری در ساختار مديحه سرايی ايجاد کرد و از اينطريق، فرم و جلوه ای تازه به مراسم عزاداری ها داده بود.
صفويان که برای اولين بار در تاريخ ايران، مذهب شيعه را بعنوان ابزاری سياسی در خدمت به قدرت بکار گرفتند، دين و دولت را در هم ادغام کرده و راه حضور و نفوذ روحانيان را به دربار مهيا ساخته بودند؛ سرانجام، نه تنها خود و ملت بی دفاع را قربانی چنين سياستی نمودند، بلکه کشور را در حساسترين لحظات تاريخی ويرانه و ثروت های ملی را يکجا به باد نيستی دادند. از اين نظر، فهم و درک دقيق پيام عاشورا و انطباق آن با شرايط کنونی، لازمه اش بررسی مقاطعی از تاريخ ميهن ماست که در اين بخش تنها به چند نقل و قول تاريخی بسنده می کنيم تا در فرصتی ديگر، چگونگی شکل گيری آن حادثه را مورد بررسی قرار ميدهيم.

چند نقل و قول

۱
«محاصره اصفهان به درازا کشيد و قحطی به دربار نيز رسوخ پيدا کرده بود، شاه سلطان حسين صفوی پيشنهاد کرد از سلطنت کناره گيری کند. سرانجام، در آخرين روز مهرماه، شاه، سراسيمه، لباس سياه برتن کرد و پياده از قصر خود بيرون آمد. او در کوچه های اصفهان به گشت و گذار پرداخت، باصدای بلند ندبه و زاری و از مردم طلب عفو کرد. اين رفتار شاه مايۀ تسلی مردم شد و همه بر حال او رقت آوردند و گريه سر دادند. کروسينسکی دربارۀ اين چشم انداز رقت انگيز می نويسد:
اگرچه ذهن مردم برای چنين مراسمی آمادگی لازم را پيدا کرده
بود، اما آنان تاب تماشای آنرا نياوردند. در حقيقت، مردم مانند دو
روز پيش از آن که به گريه و زاری پرداخته بودند، از خود بی خود
نشدند؛ سکوتی سنگين و مرگبار که رقت انگيز تر و پُر معناتر بود،
جانشين گريه و زاری شده بود و از شکايت دم فروبسته بودند،
شگفتی، ترحّم، درماندگی و نااميدی خوانده می شد. »
نقل از کتاب: [سقوط اصفهان به روايت کروسينسکی]، بازنويسی سيدجواد طباطبايی

۲
«دوره ای از تاريخ ايران که با جنگ چالدران آغاز می شود و با شکست ايران در جنگ های ايران و روس پايان می يابد، يعنی از آغاز فرمانروايی صفويان تا نخستين دهه های سلسله قاجار، دوره ای پراهميت در تاريخ ايران زمين است، زيرا از سويی، با آغاز دوران جديد تاريخ و تاريخ انديشۀ غربی و جهانی شدن روابط و مناسبات سياسی، ايران زمين نيز به ضرورت در ميدان جاذبۀ انديشه و مناسبات نو قرار گرفت، در حالی که از سوی ديگر، نظام فکری و سياسی ايران، تحولی مناسب با سرشت دوران جديد پيدا نکرد. از اين رو، می توان گفت که جدال جاذبۀ تجدد از سوی مغرب زمين و دافعه آن از سوی ايران زمين در تاريخ اين کشور نزديک به سه سده طول کشيده است و در اين سه سده، ايران زمين، در وسوسۀ تجدد، در برخی دهه های اين دوره، اما بيشتر، پای در گِل سنتِ انديشه ای خلاف زمان و استبداد ايلی و قبيله ای نيروهای زنده و زايندۀ فرهنگ و تمدن خود را برباد فنا داده است.»
نقل از کتاب: [ديباچه ای برنظريۀ انحطاط ايران ] سيدجواد طباطبايی

۳
«شيخ صفی و پدرانش تا آنجا که به راستی شناخته می باشند، از بوميان آذربايجان و زبان ايشان آذری می بوده و ترکی ـ که شاه اسماعيل با آن شعر سروده ـ سپس در آن خاندان رواج يافته. می بايد گفت: از شيخ صفی تا شاه اسماعيل که دويست سال کمابيش گذشته، در خانواده صفوی سه دگرگونی رُخ داده:
1 ـ شيخ سيّد نمی بوده و نبيرگان او سيد شده اند؛
2 ـ شيخ سنّی می بوده و نبيرۀ او، شاه اسماعيل، شيعه سنّی کُش در آمده؛
3 ـ شيخ فارسی زبان می بوده و بازماندگان او ترکی راپذيرفته اند.
[احمد کسروی، شيخ صفی و تبارش]

۴
«آزادی های سياسی ای که در ايران، بسته به تحولات جريانات سياسی پيش می آمده است، هيچ گاه انگيزه و سرمايه ای درخشان، مطمئن و مستمر برای آزادی تفکر و انديشه فراهم نياورد. اين تنها روحانيون يا دولتمردان ضد مشروطه نبودند که مانع آزادی تفکر می شدند. در پناه توانمندی های ساختار فرهنگ استبدادی، روشنفکران مذهبی و غيرمذهبی، روحانيون مشروطه خواه و کارگزاران حکومت و دولت، دست در دست هم سد راه انديشيدن و آزادی انديشيدن بوده اند. از سوی ديگر جريان های روشنفکری هم در آرزوی فضای آزادی برای انديشيدن و آزادی انديشه، از همان نخستين گام ها، کار را به افراط و تفريط می کشيدند. در سرآغاز همان جنبش بيداری کار اين نوع افراط و تفريط ها، گاه بجايی می رسيد که محمدحسن خان صنيع الدوله (اعتمادالسلطنه) هم که نوکر دولت بود، در پی آن می شد که آخوندزاده را به «حکم» دولت يا به «حيله» به خاک ايران بياورد و حقش را کف دستش نهد. می گويد: «هميشه از معاشرت [آخوندزاده] وحشت و نفرت داشتم. چه مرد فاسدالعقيدۀ بی دين عامیِ بی معرفتی است. از تصنيفات او که وقتی ديده ام، متجاوز از بيست هزار بيت در مذمت حضرت سيدالشهداء صلوات الله و سلام عليه، نوشته و زوار کربلا را داخل سفها می داند و من از آن روز باخود عهد کرده ام که هروقت قوه داشته باشم او را به حکم يا به حيله به خاک ايران آورده، بعد از ثبوت و وضوح عقايد او در حضور اهل اسلام، سزای او را به شرع شريف واگذارم. انشاءالله.»
[دکتر ماشاء الله آجودانی، مشروطه ی ايرانی]

پنجشنبه، بهمن ۱۵، ۱۳۸۳

ارتداد، ابزاری سياسی عليه مخالفان

آيت الله منتظری: مجرد ترديد و يا تغيير عقيده پس از تحقيق اگر اتفاق افتاد موجب اعدام نيست
آيت الله منتظری از مراجع شيعه در پاسخ به استفتايی در باره تغيير مذهب از اسلام به ديگر مذاهب گفته است که حکم ارتداد شامل کسانی که پس از تحقيق تغيير عقيده می دهند نمی شود.

بحث ارتداد در اسلام، بحث دراز دامنی است. بديهی است که چنين مقوله ای بعد از مرگ پيامبر اسلام شکل گرفت و از همان آغاز نيز بعنوان يک حربه ی سياسی کاری، عليه مخالفين خلافت به اجرا درآمد. اما از آنجائيکه در صدر اسلام، زندگی و قانون براساس «سنت» رقم می خوردند و اين اجبار نيز وجود داشت تا هر موضوعی را با قول و روش زندگی پيامبر مطابقت دهند و توجيه کنند؛ شيوه برخورد محمد با «ابوالحکم» را، ملاکی مناسب برای توجيه ارتداد يافتند. مردی که بخاطر مخالفت با انديشه های محمد، به «ابوالجهل» لقب يافته بود.
بعضی از مورخان، جنگ «جمل» را، که علی [داماد محمد] در مقابل عايشه [همسر محمد] و ديگر ياران پيامبر قرار گرفته بود، مرکز ثقل ارتداد می دانند. بدين معنا که بعدها، فقه های هر دو مذهب شيعه و سنی، با استناد به اين جنگ، موضوع ارتداد را تبيين و توجيه کردند. اتفاقاً، نقطه مثبت نظرات آقای منتظری، نه نفی ارتداد؛ چرا که از مدتها پيش، بسياری از پژوهشگران شيعه، با استناد به برخورد امام ششم شيعيان با مخالفين، با شک و ترديد به اين مقوله می نگريستند و هرچه به زمان ما نزديک تر می شويم، کم نيستند افرادی که اساس و برهان آنرا سست و بی معنا ميدانند؛ بلکه سخنان آقای منتظری به نوعی تأييد مسائل فوق است که در باور بعضی از شيعيان، سخن گفتن در اين باب، کفرآميز بنظر می رسيدند. وی می گويد:
«بعيد نيست گفته شود پديده ارتداد در صدر اسلام از بعضی توطئه های سياسی عليه اسلام و جامعه مسلمانان حکايت می کرده و صرفا به خاطر تغيير عقيده و اظهار آن نبوده است».
نکته حائز اهميت اينجاست که آقای منتظری نيز به تازگی به اين نظر دست يافتند و هنوز در باور او، حکم ارتداد را می توان عليه افرادی که جنگ، عناد و محاربه را انتخاب می کنند، جاری کرد. مستند اين سخن، مخالفت آقای منتظری با فتوای خمينی است که دستور قتل عام زندانيان سياسی را صادر کرده بود. همان زمان، بسياری از زندانيان سياسی، بی هيچ عناد و جنگی، به جرم ارتداد اعدام شدند. اما در نامه اعتراضی آقای منتظری، هرگز به اين مقوله فقهی اشاره ای نگرديد.
بنظر من، اگرچه پيش زمينه هايی در اين عرصه وجود داشتند و در بالا نيز به آن اشاره کردم، ولی سه عامل در تحول نگرش کنونی مؤثر بوده اند و پيش از اين، در مقالات «روحانيت ـ روشنفکر» و «بازگشت به عقب هرگز!» در اين زمينه توضيح دادم:
نخست اينکه آقای منتظری، اولين مرجعی است که با بخش وسيعی از نيروهای مختلف اجتماعی در ارتباط اند که به مفهوم واقعی، نمی توان آنها را در دايره اسلام جای داد؛ دوم اينکه آقای منتظری، نه تنها بيش از ساير مراجع زمينه و ظرفيت اوليه را در برخورد با مخالفان داراست، بلکه درباره پرسش ها و نظرات آنها بطور دقيق مطالعه می کند؛ سوم اينکه، تحت تأثير دو عامل فوق، او اجبار می يابد تا تناقضات موجود ميان قوانين اسلامی و مدنی را بگونه ای حل کند. از اين منظر، تفسيرهای تازه او از مقولات، آن هم با وزن های متفاوت و با استناد به شواهد تاريخی، بيشتر به اين دليل است تا اسلام را با زمانه سازگار سازد.
آيا دين اسلام هم می تواند چون مسيحيت، خود را با زمانه سازگار سازد؟ آنگونه که مسيحيت بعد از اصلاح دينی پروتستان به نقش فرد بهاء داد و از قضاوت شخصی دفاع نمود، تا او آزادانه بتواند هم به کتاب مقدس و هم به عقل و استدلال تمسک جويد و حتی آنرا به نقد بکشد؟ پاسخ به اين پرسش دشوار است. اگر وارد مباحث تئوری دين ـ حکومتی نشويم، اين دشواری بدليل ويژگيهای قبيله ای دين [در واقع فقه] اسلام است که نظم پذير نيست. فرهنگ انشعاب را بر فرهنگ اجماع و اصلاح ترجيح ميدهد. در همين ايران خودمان، بيش از يکصد مرجع تقليد وجود دارند که بسياری از آنها با همديگر اختلافات اساسی دارند. مثلاً در ماجرای آغاجری، ولی فقيه جُرم او را در حد ارتداد نمی بيند، ولی فقهای قوه قضاييه، نظر ديگری دارند و برای ارضای جاه طلبی های خود، انسانی را تا پای اعدام هدايت می کنند.
همانگونه که شرايط و مناسبات جانبی، بستر يکسری تحولات فکری را در برابر آقای منتظری گشود، به همان نسبت نيز وجود جوامع مدنی قوی در کشورهای اسلامی، زمينه های اوليه سازگاری مراجع و دين را با زمانه مهيا خواهند ساخت.

پنجشنبه، مرداد ۱۵، ۱۳۸۳

دادگاه اسلامی و ظرفيت اسلام باوران ـ ۲

عناصر تحميلی
قاضی فراهانی، از همان اولين جلسه آغاز دادرسی، با پنج عنصر غير قابل پيش بينی و از قبل برنامه ريزی نشده، آنهم با ماهيت های مختلف ايدئولوژيک ـ سياسی و استراتژيک، روبرو می گردد که نه تنها حضور آنها ادامه کار و هدايت امور به مسير دلخواه را مشکل می ساخت بلکه، بنا به ماهيتی که هريک از آن عناصر داشتند، تداوم دادرسی، معنايی غير از بی اعتبار ساختن نظام حقوقی و سياسی جمهوری اسلامی نمی توانست داشته باشد. وانگهی، تغييرات و تدارکات روز دوم، گويای حقيقتی است که نهادهای مهم ايدئولوژيک و سياسی حکومت، قوه قضاييه را زير فشار گرفته اند و او را از ادامه کار برحذر داشتند.

اين پنج عنصر عبارتند از:
1 ـ پرونده دوگانه. وقتی قوه قضاييه از يک حادثه، دو پرونده با محتويات مختلف و با اسناد و گزارشات متفاوت تشکيل ميدهد، مطابق موازين حقوق بين المللی، او نه تنها يک نهاد بيطرفی نيست، بلکه با اين عمل، از خود سلب صلاحيت کرده است. از اين لحظه، وکيلان شاکی و اوليای دم، حق دارند دادگاه را ترک کرده و اصل شکايت را به مراجع حقوق بين المللی ارجاع دهند.
مستند اين سخن، اشاره به استنادی است که در جريان دادرسی، وکيل متهم از بخشی از صفحات مندرج در پرونده و در دفاع از موکل خود آورده بود. او با همين اشاره، ناخواسته حاضران در جلسه دادگاه را متوجه اين مهم ساخت که ميان امت (حتی اگر بعضی از آنان، مقصر و جنايتکار هم باشند) و ملت، در هر شرايطی تفاوتی اساسی وجود دارند. مطابق موازين فقهی، هم کيفيت اعمال آنان و هم شهادت شان را بايد متفاوت ارزيابی کرد، هر يک از آن دو از حقوق خاصی برخوردارند و نبايد آنان را برهم منطبق ساخت. حتی اگر موضوع اتهام شبه عمد نباشد، از آنجائيکه مقتول زن و نامسلمان است، قاتل با پرداخت جريمه، آزاد ميگردد.
چنين شيوه برخوردی، در خوش بينانه ترين داوری، بدين معنی است که گرايش حاکم برقوه قضاييه و قاضی، در پايبندی و باور به معيارهای دوران صدر اسلام، به نوعی قضاوت ميان بردگان و صاحبان آزاد را در اذهان تداعی می سازند. يعنی در هر شرايطی، تنها صاحبان آزاد اين مرز و بوم هستند که در انجام دادن هرکاری محقّند. تنها وکلای آنان محرم و مجازند تا از محتويات و اسرار پرونده مطلع شوند. و ... .
2 ـ شکنجه مقتول. مادر زهرا کاظمی در جريان دادرسی، اشاره به زخمها و کبودی هايی نمود که تنها می توانستند در اثر شکنجه های مختلف بر روی بدن مقتول باقی بمانند. آنچه را که او برملا ساخت، در واقع ورای آن سوژه ای بود که گويا قاضی انتظار داشت و يا پيش از آغاز جلسه دادگاه، به تفاهم رسيده بودند.
واکنش غير ارادی قاضی و توضيح او مبنی بر اينکه کبودی ها ناشی از فشارهای پی در پی دستگاه شوک بوده اند؛ خود اثبات وجود آثار شکنجه بر بدن مقتول است. هر انسان مبتدی به مسائل حقوقی، حداقل اين نکته را می فهمد که کار قاضی توجيه نيست. قاضی بيطرف، در برابر چنين ادعايی، حتماً از شاکی يا از وکلايش می پرسيد: آيا برای اثبات ادعای خود، می توانيد گواهی و اسنادی را در همين زمينه به دادگاه ارائه دهيد؟
از طرف ديگر، طرح مسئله شکنجه در دادگاه علنی و در حضور گزارشگران رسانه های بين المللی، صرفه نظر از اينکه فضای غير انسانی حاکم بر زندانها و شيوه برخورد بازجو ها بازندانيان را تصوير می ساخت؛ بسهم خود بنيان تفکر مسئولين سياسی حاکم را نيز ـ آن زمان که تأکيدی يک جانبه بر تابعيت ايرانی مقتول داشتند؛ بچالش می طلبيد. از دريچه نگاه مسئولين اسلامی، تابعيت معنايی جز بردگی و سپردن زندگی و سرنوشت خود بدست قدرتمندان و فرامين آنان، نداشته و ارباب قدرت اين اختيار را دارد تا به هر طريقی که بخواهد، با بردگانش رفتار کند.
3 ـ درخواست لباس مقتول. اين درخواست وکيلان، جدا از اينکه پرده از رازی می گشود که ناجوانمردانه بر مقتول روا داشتند، بلکه تأکيد خانم عبادی بر قسمت های خاصی از پارگی لباس و کبودی بدن، همچنين تقاضای حضور يک کارشناس به دادگاه که شهادت او را مستند ادعای خود سازند؛ هم به لحاظ موضوعی و هم از جهت مضمون اعمال واپسين قوه قضايی که اين بخش از گزارش را بطور کلی حذف کرده اند، ماهيتاً جنبه ايدئولوژيک داشته اند و برملا کننده يک انديشه ی بغايت ارتجاعی و فتوايی است که زندانيان را جزئی از غنايم می بيند و تصرف بر آنها را برحق می داند. فاجعه ای که بمدت بيست و سه سال تداوم دارند و اکنون در زندانهای جمهوری اسلامی و در بين بازجويان و زندانبانان، به امری عادی مبدل شده اند.
4 ـ تقاضای حضور متهمان. درخواست وکيلان شاکی از قاضی مبنی بر حضور سعيد مرتضوی و محمد بخشی به دادگاه، و پاسخ آنان بر ابهامات موجود در پرونده و ادعاهايی که پيش از اين، درباره جاسوس بودن مقتول به جامعه ارائه داده بودند و بر همان اساس هم پرونده اوليه را تنظيم کرده اند؛ معانی مختلفی را ميرساند:
نخست اينکه، کل جامعه در جريان مسائلی قرار گرفت که نيمی از پرونده، بخصوص بخش اساسی و حساس آن، از دستور کار دادرسی خارج گرديدند و تقاضای وکيلان، بدين معنا بود که قوه قضاييه قصد ندارد حقيقت برملا گردد و قاتل واقعی شناخته شود؛
دوم اينکه، اين تقاضا مفهومی جز اثبات تبانی بازپرس با سعيد مرتضوی در تشکيل پرونده و بی اعتبار دانستن امر دادرسی و ناعادلانه بودن دادگاه نداشت. وانگهی، بين ادعاهای اوليه دادستان (خصوصاً تأکيد او درباره سکته مغزی مقتول)، و مسائل و ادعاهايی که در دستور کار بررسی دادگاه قرار گرفته اند، تناقضی آشکار وجود دارند و طبيعتاً يکی از دو بخش موجود واقعيت نداشته و دروغ است؛
سوم، سوءظن به دادستان و کشيدن او به پشت ميز اتهام بعنوان آمر جنايت، صرف نظر از اينکه پای بسياری از نهادهايی را که عليه گفته های او شهادت داده بودند، به وسط می کشيد بلکه، اين احتمال وجود داشت که محمد بخشی در هنگام بازجويی و رهائی از مخمصه، در دادگاه اقرار کند که وی تنها مجری فرمان بوده است. چنين اقراری، از يکسو بمعنای وارد آوردن ضربه اساسی بر حاميان سعيد مرتضوی در نهادی مهم و حساس حکومت بود اما، از سوی ديگر موجب تزلزل بيشتر حاميان ولی فقيه در مجلس خبرگان می گرديد و شايد هم توازن و نسبت نيروها را بنفع مخالفين رهبری خامنه ای تغيير می داد.
اکنون فهم اين قضيه زياد هم پيچيده نيست که چرا بعضی عناصر قدرتمند درون حوزه ها و مجلس خبرگان، در مخالفت با ادامه دادرسی، قوه قضاييه را به زير فشارهای مختلف می گرفتند.
5 ـ حضور سفرا. برخلاف انتظارات و پيش بينی های اوليه ی مقامات قضايی و سياسی کشور، که احتمال شرکت سفير کانادا را، به اين دليل که شرکت در دادگاه داخلی بمفهوم نوعی از دخالت در امور کشورها و خلاف رسم ديپلماسی است، شرکت او را بعيد می دانستند. اما حضور ناگهانی سفرای کانادا و هلند در دادگاه، بعنوان ناظرين و شاهدين امر دادرسی، همه معادلات را برهم زد. واکنش قاضی فراهانی و جمله معروف او پس از آگاهی از حضور سفرا در دادگاه: مگر آنها هم حضور دارند؟ بسهم خود، نشانه بن بستی بود که قاضی فراهانی، برخلاف پيش بينی های اوليه با آن روبرو می گرديد.
حضور سفرا، بنوعی واکنش و تلافی عليه سياست حيله گرانه ای بود که وزارت امور خارجه ايران، نسبت به حضور ناظران در دادگاه، پيش از آن وعده داده بود. خرازی در ديدار با همتای کانادايی خود، از طرف حکومت ايران، دولت کانادا را مطمئن ساخت که دو ناظر حقوقی همراه با سفير آن کشور می توانند در تمامی مراحل جريان دادرسی حضور داشته باشند و شرکت آنها از جانب حکومت ايران بلامانع است. ساده ترين مفهومی را که می شود از اين خبر استنباط کرد: که چگونه برای برپايی يک دادگاه ساده و معمولی، هر يک از نهادهای جمهوری اسلامی نقش خاصی را در همآهنگی با قوه قضاييه برنامه ريزی و دنبال می کردند و هر نهادی، بنا به موقعيت و توان خود، بخشی از آن وظايف را برعهده می گرفتند.
نتايج اوليه
واکنش های نهادهای مختلف حکومتی بعد از پايان دادگاه و مشخص شدن رأی قاضی، صرف نظر از سطح و نحوه اظهارات و نوع استدلالی که ارائه می دهند، تمام آنها در يک راستا و برپايه سياست واحدی استوارند. آن سياست هم برمدار مشهودات و کسب اطلاعات از مردم شکل گرفته که برای اولين بار، توضيح و پاسخ مسئولين به مردم، پيش از اينکه جنبه توجيهی داشته باشند، بيشتر با هدف خنثی سازی طرح می شوند.
عمل خنثی سازی، هنگامی در دستور کار دولتمردان قرار ميگيرد که برخلاف برآوردها و انتظارات اوليه، جامعه بر سر موضوعی مشخص، جهت ديگری را دنبال کرده و به نتايجی خاص ميرسد. با بررسی گزارشات مختلف رسانه های خبری، سطوح مختلفی از مردم و حتی وکيلان شاکی، به رغم علنی بودن دادگاه، در انتظار قضاوتی عادلانه نبوده اند و چه بسا بسياری نيز پيشاپيش، نتايج کار را پيش بينی می کردند. از اين رو نگاه عمومی، بجای اينکه نگران نتايج کارها باشد، توجه شان را معطوف به متدلوژی قضاوت و تمتع از گريزگاههای شرعی و فقهی در برابر قانون و محدوديت های آن، نمودند.
اطلاعيه مختلف و طنز گونه دادگستری و همچنين پاسخ عليزاد سخنگوی قوه قضايی به پرسش خبرنگاران، که هدفهای خاصی را دنبال ميکردند، معنايی جز دامن زدن به بحث های انحرافی در جامعه و گشودن بستر ترديدها عليه نتايج و استنباط عمومی و خنثی سازی آنها نداشته و ندارند. چرا که هر يک از اين برداشت ها و استنباط های جزئی و پراکنده، بسهم خود می توانند پايه و اساس جهت گيری های عمومی فردا را، عليه جکومت اسلامی تشکيل دهند:
1 ـ اگر چه از ميان پنج موضوع غير قابل پيش بينی ای که در گرماگرم دادرسی اتفاق افتاد و يا توسط وکيلان شاکی طرح گرديد، ديگر اداره و ادامه دادگاه از آن پس مقرون به صلاح نبود اما، اين اتفاق بسهم خود بنفع متهم تمام شد. قاضی با آينده نگری و با باج رفع اتهام از او، قصد داشت که متهم در دادگاه تجديد نظر، همچنان به قول خود پايبند باشد و سکوتش را نشکند. اين يک تصميم سياسی است و نشان ميدهد که قضاوت اسلامی، تابع مصالح سياسی است.
2 ـ بي عدالتي هاي قضايي در كشورهاي جهان سوم‏‏، امريست بديهي و مرسوم و در بسياري موارد دادرسي عادلانه، خصوصاَ پرونده هايي كه مستقيماَ در ارتباط با خلافكاريهای شخصيت هاي سياسي طراز اول شكل مي گيرند، خود تابعي هستند از متغييری بنام مصالح سياسی. با وجود اين، قاضی با توجه به توازن نيروهای قومی در عرصه سياست و وابستگی قبيله ای متهم، بدليل حفظ منافع ملی و پرهيز از بحرانهای احتمالی و درگيرهای خونين، با اغماض و آسان گيری، تعمداً از کنار اين قبيل پرونده ها می گذرد و برخلاف وجدان قضايی، حکم تبرئه را صادر می کند.
اما پرسش مردم اين است که در دادگاه رسيدگی به پرونده قتل خانم زهرا کاظمی، نه محمد رضا اقدم احمدی، تنها متهم مورد توجه مدعی العموم و حاضر در دادگاه، و نه سعيدمرتضوی و محمدبخشی، متهمين غايب و مورد توجه شاکی، هيچکدام جزء شخصيت های طراز اول نظام اسلامی نبوده اند و حتی فرض را بر آن می گذاشتيم که آنها در دادگاه حاضر و در بدترين حالت محکوم هم می شدند؛ اين محکوميت، نه تنها عليه منافع ملی نبود، بلکه موجب تقويت و ارتقاء اعتبار نظام سياسی اسلامی در جهان می گرديد. قوه قضاييه با چنين برخوردی نشانداد که حاضر است منافع ملی را قربانی افراد عادی و جنايتکار سازد و از اين نظر، دومين نتيجه ای را که می توان از تصميم قاضی استخراج نمود: مصالح سياسی، بهيچوجه تابع منافع ملی نيست.
3 ـ بعيد نيست که محمد رضا اقدم، ظاهراً تنها متهم اين پرونده، بيگناه باشد. اما ديديم که قاضی فراهانی چنين اعتقادی ندارد و رأی خود را بر منطق عدم شکايت شاکی و ديگر وکلای اوليای دم، استوار ساخته و از اين زاويه حکم را صادر کرده است. در پس اين تصميم، تهديدی نهفته است چنانکه وزارت اطلاعات، اگر بخواهد پا را از گليم خويش بيرون بگذارد، دادگاه تجديد نظر می تواند مکانی برای تلافی و انتقام باشد.
از طرف ديگر، مامور امنيتی وزارت اطلاعات، تجربه ی به اصطلاح خود کُشی سعيد اسلامی را داشت و نيک هم ميدانست که اگر او را مُهره ای سوخته بحساب آورند، حتماً قربانی اميال قدرت طلبان خواهد شد و طبيعتاً با حسابی ساده، پيش بينی هايی لازم و اوليه را نمود و در پشت پرده، تهديدهای احتمالی خود را عليه قاضی و قوه ی قضاييه آشکار ساخت. سومين نتيجه ای که از اين سخن می توانيم بگيريم: تصميم قاضی ناشی از بيع شرطی است.
4 ـ اگر قضاوت تابع مصالح سياسی است و دست قاضی را در انجام بيع شرطی باز می گذارد، بی ترديد دروغ و ريا، مهمترين ابزاری هستند که می توان بنفع اسلام و نظام اسلامی و افرادی خاص، از آن بهره گرفت. از ميان گفتارهای متناقض مسئولين نظام، درباره موضوعی واحد و مشخص، به چهارمين نتيجه مقدماتی خواهيم رسيد که دست اندرکاران قدرت، اعم از اصلاح طلب يا محافظه کار، به رغم اختلافات سياسی، برای دروغ باصطلاح مصلحت آميز، ارزش يکسانی قائلند.
5 ـ وزارت اطلاعات بعد از آگاهی از رأی قاضی، در واکنشی دقيقاً امنيتی و پيشگيرانه، پيشنهاد کشف حقيقت را به مسئولين ميدهد. ظاهراً اين کارها بايد قبل از تشکيل دادگاه مقدماتی انجام بگيرند و نه بعد از ختم آن و صدور رأی قاضی. بازپرس نيز وظيفه داشت که در هنگام تنظيم پرونده، مطابق قانون، نه تنها از همه امکانات نهادهای مختلف بهره بگيرد بلکه، مدعيان و شاهدان مختلف را (که وزارت اطلاعات يکی از آنهاست) با همديگر روبرو سازد.
هدف وزارت اطلاعات کشف حقيقت نيست بلکه، اقدامی است پيشگيرانه که تا هنگام شروع دادگاه تجديد نظر، مبادا سناريوی ساختگی و خاصی را برای محمد رضا اقدمی تدارک ببينند و ظاهراً او در يک تصادف رانندگی کشته شود. پنجمين نتيجه ای را که می توان از مضمون اطلاعيه وزارت اطلاعات استخراج کرد، نهادهای امنيتی و قضايی، با توجه به شناختی که از ماهيت و سابقه ی يکديگر دارند، شديداً نسبت بهم، مظنون و بی اعتمادند.
آخرين نکته ی مبهم
در جريان دادگاه خانم کاظمی، ميان اکثريت قشر متوسط جامعه، وکيلان شاکی و تعدادی از افراد و نهادهای دولتی، شاهد نوعی تفاهم و اجماع نظر ملی هستيم که آنها، بجای اميدواری از پايان ماجرا، نظام قضايی و سياسی جمهوری اسلامی را به زير علامت سئوال می برند. قوه قضايی، بی مضمون ترين و منفورترين نهاديست در بين ساير نهادهای موجود در ايران و همينکه پيش از آغاز دادگاه، وکيلان شاکی به اين اصل پايبندند که در صورت عدم دست يابی به نتيجه ای عادلانه، کل پرونده را به مراجعه ذی صلاح بين المللی ارجاع خواهند داد، بيانگر نوعی از بی اعتمادی مطلق است.
معذالک، سخنان خانم شيرين عبادی، آن زمان که می گويد: « به عنوان يک ايرانی، اميدوارم قوه ی قضاييه در ايران مستقل و کارآمد باشد و موازين حقوق بشر چون حق دسترسی بـه دادرسی عـادلانـه، برای هـر انسانی رسميت داشته باشد.»، موجی از اشکال و ابهام و استنباط گوناگون را در جامعه دامن زد. آيا ميان «اميدواری» و «تمايل» خانم شيرين عبادی که خواهان ارجاعی پرونده به مراجعه حقوقی جهانی است، تناقضی وجود دارند؟
دادرسی عادلانه يعنی چه ؟ آن را چگونه و با کدام مفهوم و معنی می توانيم تفسير کنيم؟ اگر بار ديگر به عناصر ترکيبی گفتار بالا دقيق شويم، می بينيم موضوع در کليت خود، در فراز بالاتری از مسائل حقوقی طرح گرديد و به حوزه ی فلسفه ی سياست، ارتباط پيدا می کند. با شناختی که از خانم عبادی و تخصص شان در دست است، طبيعتا ايشان مفهوم عدالت را نه يک مفهوم منحصراً سياسی می بينند و نه می توانند آنرا بصورت يک مفهوم قضايی گنگ، بيگانه با عدالت و غير قابل فهم طرح کنند. کار قاضی اجرای عدالت نيست، تنها برداشتهای عاميانه است که قاضی را گاهی عادل و زمانی غير عادل می بيند.
دادرسی عادلانه به مفهوم حقوقی، يعنی دستگاه قضاييه، همه افراد و مسئولين و نهادهای سياسی و مدنی را تابع اراده قانون کرده و در عمل به اين نکته وفادار باشد که مسئوليت سياسی و دينی، انسانها را الزاماً از مسئوليت کيفری مُبرّی نمی کند. در نتيجه با توجه به ساختار سياسی ـ حقوقی حاکم در کشور، نه تنها امر دادرسی عادلانه بخودی خود منتفی است، يعنی وقتی قوه قضاييه قادر نيست سعيد مرتضوی را به دادگاه بکشد، چگونه می تواند به ولی فقيه تفهيم کند که رهبری در برابر قوانين با ساير افراد کشور برابر است؟ بلکه حکم حکومتی، مهمترين عامل نقض استقلال و تفکيک قوای سه گانه کشورند. بنا به تجربه سياسی، همه نهادهای فاقد استقلال، خارج از مقام، منزلت و جايگاه حقوقی خود، در عمل به نهادی اجرايی و غير کارآمد تبديل می شوند.
شايد در منظر افکار عمومی و يا افرادی که مسائل را از زاويه سياسی تحليل می کنند، قوه قضاييه يکی از قوی ترين نهادهای موجود در کشور و مهمترين بازوی اصلی قدرت کنونی باشد. اما به لحاظ مضمون و وظايف حقوقی خود، يعنی مقاومت در برابر قانون شکنان، خلافکاران و جنايتکاران، و ديگر وظايفی که ماده يکصدو پنجاه و ششم قانون اساسی برعهده آن نهاد؛ قوه قضايی، در عمل نشانداد که يکی از بی خاصيت ترين نهادهاست. مقام و منزلت خود را تا حد يک ارگان سرکوبگر، کم مايه و بی پرنسيب در جامعه تنزل داده است.اينها را خانم عبادی بهتر از من و شما ميداند و به همين دليل « اميدواری» او، معنايی دوگانه دارند اولاً، او پيشاپيش می خواست به مردم بفهماند که بهيچوجه به نتايج کار اميدوار نيست. اگر غير اين بود، دليلی برای ابراز تمايل خود مبنی بر ارجاع پرونده به محاکم ذی صلاح بين المللی نمی ديد؛ ثانياً، او دادرسی عادلانه را به معنای اخلاقی آن بکار می برد که تنها در صورتی می تواند اميدوار باشد که معجزه ای رُخ دهد. يعنی در حين نا اميدی از سيستم قضايی، شايد در رفتار شخصی قاضی تغييری مشاهده شود و او با اتکاء به وجدان معذب خود، تسليم واقعيت گردد.

یکشنبه، مرداد ۱۱، ۱۳۸۳

دادگاه اسلامی و ظرفيت اسلام باوران ـ ۱


دادگاهی که بعد از آن همه فراز و نشيب های سياسی، رايزنی ها و اعمال نفوذهايی که سه نهاد اجرايی، مقننه و قضاييه را طی يکسال اخير، علناً و در سطح کشور، درگير هم ساخته بود؛ نه تنها برخلاف انتظار عمومی، بطور ناگهانی و ناگشوده بسته شد، بلکه پايان خوش آن ـ قتل عمدی که بدون قاتل است، همه را شگفت زده ساخت.
شادمانی دولت اصلاح طلب از تصميم قاضی، آنگونه که آصفی و عبداله رمضان زاده، سخنگويان وزارت خارجه و دولت که در نشست های مختلف مطبوعاتی از نتايج دادگاه دفاع نمودند، در حد خود شباهت به تعجيلي دارد كه قاضي در سرهم كردن و سرعت بخشيدن به روند دادرسي در هفته گذشته ارائه داده بود‏. و اين هر دو به يک معنا نشانگر سطح، محدوده و ظرفيت اسلام باوران، در امور قضايی و قضاوت است. نگرشی که از اساس، بجای اتکاء به عدالت و انسانيت، يا بجای توجه به حقانيت حقوقی شاکی و متشاکی، نوع و ميزان سود دهی رابطه آنان را با قدرت می سنجد و از اين منظر حکم را صادر می کند.
اگر دادگاه اسلامی خارج از ظرفيت های محدود خود طرح پاره ای از مسائل را برنمی تابيد، موضوع پيچيده و قابل تأکيد، فهم و پاسخ به چرايی و علت ضرورت تشکيل يک دادگاه علنی است. و مهمتر، دادگاهی که با هدف خنثی کردن فشارهای ديپلماسی و تبليغات رسانه های جهانی، و با سه مقوله ی پايه ای و مقدماتی «استقلال قاضی»، «تابعيت ايرانی مقتول» و «عدم دخالت بيگانگان در امور داخلی کشور» شکل گرفته بود و ميخواست از اينطريق رسالت و عدالت اسلامی را دگرباره برجهانيان اثبات کند؛ ناگهان و غير مفهوم، در نيمه راه، از ادامه حرکت باز ماند و به عاملی مهم و مستند، عليه نظام قضايی و سياسی کشور مبدل گرديد. برهمين اساس، مضمون اعمال قاضی فراهانی در دادگاه رسيدگی به پرونده قتل خانم زهرا کاظمی، پيش از اينکه بيانگر ويژگيهای قضايی اسلامی و يا نشانگر جنبه خاصی از بی عدالتی های قضايی مرسوم در ايران اسلامی باشند، بيشتر فشارهای سياسی ـ ايدئولوژيک جانبی را بر ملا می ساختند.
از طرف ديگر، تفاسير و ارزيابی های رسانه ای بگونه ای است که مرز مشخصی جنبه های حقوقی، سياسی و ايدئولوژيک را از يکديگر جدا نمی کنند و همه مسائل بصورتی يکپارچه و درهم تنيده طرح شده اند و همين فهم قضايا را تاحدودی مشکل می سازند. در حاليکه هر کسی با قدری دقت و هوشياری، می توانست اين نکته را به آسانی درک کند که ميان آغاز و پايان دادگاه، هنوز چند نقطه ی مبهم بشکل سياه و تاريک وجود دارند. يعنی، اگرچه دادگاه با حداکثر برنامه ريزی و پيش بينی های اوليه شکل گرفت، ولی در گرماگرم دادرسی، عناصری تازه و غير قابل پيش بينی برقاضی تحميل شدند، که رهائی از آن، جز از طريق ختم دادگاه مقدور نبود.

مأموريت و اختيار قاضی


قاضی فراهانی، که شجاعانه و آگاهانه مسئوليت حقوقی امورات برپايی دادگاه، اداره و هدايت و قضاوت پرونده را برعهده گرفت، حتماً انگيزه و ماموريت خاصی را دنبال ميکرد. انسانها، صرف نظر از اينکه اعمال آنان را در جامعه خوب يا بد، منصفانه يا ناعادلانه درجه بندی می کنند، اساساً تمايلی برای انجام اعمالی که مستقيماً آنان را با افکار عمومی درگير خواهد ساخت، نشان نمی دهند. وانگهی فراهانی، مرديست با تجربه که هم اندوخته هشت سال درگيری جناح ها و قضاوت عمومی را پيش رو داشت، و هم پيشاپيش، بر يکسری از حقايق حقوقی، سياسی و اجتماعی مرتبط با پرونده، اطلاع کافی داشت و نيک هم ميدانست که:
نخست، به لحاظ حساسيت و توجه عمومی که ناظر بر پرونده اند، تشکيل دادگاه، پيش از اينکه خواست حکومت اسلامی باشد، بيشتر تحت تأثير فشارها و اعتراضات افکار عمومی، دولتهای خارجی و ديگر نهادهای حقوقی بين المللی بوده است؛
دوم، از نظر جايگاه حقوقی، او رياست دادگاهی را برعهده خواهد گرفت که نسبت به مضمون پرونده، فاقد اعتبار حقوقی است و رسيدگی به امور کيفری در اين جايگاه، در حيطه صلاحيت او نيست؛
سوم، او پيش از آغاز کار، مجبور بود هم زمان، دو نهاد درگير، دادستانی و اطلاعات را قانع سازد که پای هيچيک از آن دو را به شرط کوتاه آمدن، به وسط نکشد و دست به کاری نخواهد زد که آن دو نهاد متحمل ضرر و زيان سياسی شوند؛
و خلاصه چهارم، با توجه به حساسيت های مختلفی را که اين پرونده در جهان برانگيخت، در چشم انداز، بايد به نتايج اقناع کننده ای منتهی شود. از اين نظر قاضی مجبور است در طول دادگاه، هدف معينی را دنبال کند و ارزش کار او، ديگر نه بمعنای قضاوت، بلکه تا سطح انجام ماموريتی که وظيفه هر کارمندی است، تقليل می يابد.
کسی که آشکارا و آن هم در مقام قاضی شرع، به چنين خفتی تن در ميدهد، حداقل دلايل توجيه کننده ای که می تواند در باره اعمال خود ارائه دهد، ماهيت ايدئولوژيک داشته باشد. در خوشبينانه ترين قضاوت، قتل خانم کاظمی، می تواند «شبه عمد» باشد. اما در ميان دو سرباز گمنام امام زمان متهم به قتل، يعنی ميان اقدمی (مأمور وزارت اطلاعات) و بخشی (مأمور دادستانی) کدام يک از آن دو نفر قاتلند؟ بهتر است پرسش را اينگونه طرح کنيم که محکوميت کدام فرد، بنفع اسلام و نظام اسلامی است؟ تحليل قوه قضاييه چنين است که در شرايط اجبار و در انتهای کار، محکوميت مأمور وزارت اطلاعات امريست ضروری و خدا پسندانه. چرا که: اولاً، محکوميت اقدمی، در بدترين حالت، تنها می تواند موجب بد نامی يک نهاد اجرايی گردد؛ ثانياً، با توجه به سابقه و ردپايی که وزرات اطلاعات در امور شکنجه زندانيان، آدم ربايی و کشتار از خود برجای نهاده است، افکار عمومی، بدون شک، آنرا پذيرا خواهند شد؛ ثالثاً، با محکوميت و مجازات او، جامعه به اين نتيجه خواهد رسيد که در نهادهای امنيتی، جدا از اينکه مسئولان آن وابسته به اين يا آن جناح از حکومتند، بدليل موضوع و ماهيت کار و رابطه ی آن با سطح تجربه، دانش و ظرفيت بازجو، وقوع چنين حادثه ای امريست تصادفی و بايد آنرا بيشتر در ارتباط با نقش افراد ديد.
تعهدی را که قاضی متقبل گرديد، در واقع چگونگی و نحوه ی پيشبرد يکسری از وظايف سياسی ـ ايدئولوژيک است که نه تنها در کليت خود، بيگانه با امور قضايی و حقوقی اند، بلکه در نظام حقوقی اسلامی، اختياراتی را که قاضی، برای چگونگی پيشبرد انجام وظايفش از آن برخوردارست، زير عنوان استقلال قاضی معنی می کنند.
[ادامه دارد]