‏نمایش پست‌ها با برچسب Weblog02. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب Weblog02. نمایش همه پست‌ها

پنجشنبه، مهر ۰۹، ۱۳۸۸

چگونه رسانه‌های جمعی می‌توانند تاريخ‌ساز باشند؟

کلی شيرکی
می‌خواهم در بارۀ دورنمای دگرگون‌شدۀ رسانه‌ها سخن بگويم و اين‌که، هرکس بخواهد می‌تواند پيامش را به هر جای جهان برساند چه معنايی دارد. سعی می‌کنم موضوع دگرگونی را با گفتن چند داستان روشن کنم.

داستان اوّل
نخست از انتخابات رياست جمهوری در نوامبر سال گذشته [2008] شروع می‌کنم. شما احتمالاً چيزهايی در باره‌اش در روزنامه‌ها خوانده‌ايد که در برخی از نقاط کشور نگرانی‌هايی وجود داشت مبنی بر جلوگيری بخشی از رأی دهندگان. بنابراين اين تدبير انديشه شد که از رأی‌گيری فيلم بگيرند. ايده آن بود که تک تک شهروندانی که می‌توانند از طريق تلفن‌های همراه عکس و فيلم بگيرند، محل رأی‌گيری را مستندسازی کنند، برای ديده‌بانی هرگونه تکنيک‌های تخلف جلوگيری از رأی دادن. و آن‌ها را در يک مکان مرکزی آپلود کنند و اين حرکت می‌توانست بعنوان يک نوع نظارت شهروندی عمل کند. يعنی شهروندان تنها برای ريختن رأی‌های خود نروند، بل‌که در عين حال سلامت کلی انتخابات را هم تضمين نمايند.
اين الگويی است که فرض را براين می‌گيرد که همه ما در اين کار باهم هستيم. سرمايه فنی نيست. سرمايه اجتماعی است! اين ابزار از نظر اجتماعی جالب توجه نمی‌شوند مگر، وقتی که از نظر تکنولوژيکی عادی شوند. وقتی اين ابزار تازه و درخشنده ظهور می‌کنند استفاده از آن‌ها در جامعه گسترده نمی‌شود. اين اتفاق زمانی می‌افتد که ديگر وجودشان برای مردم، عادی و پذيرفته شده است. چون در آن موقع رسانه بطور فزاينده‌ای جمعی می‌شود. نوآوری می‌تواند در هرجايی اتفاق بيافتد که مردم بتوانند اين ايده را بپذيرند که همه ما در اين مورد باهم هستيم. سپس کم‌کم نظاره‌گر چشم‌انداز رسانه‌ای خواهيم بود که نوآوری در هرکجای آن رُخ می‌دهد. و تا رفتن از يک نقطه به يک نقطه ديگر. اين يک دگرگونی عظيم است. نه اين‌که بخواهم نقطه دقيقی را مشخص کنم، ولی لحظه‌ای که داريم در آن زندگی می‌کنيم، اين لحظه که نسل تاريخی‌مان در آن به سر می‌برند بيشترين رشد قابليت‌های اظهار عقيده در تاريخ بشر را داراست. اين ادعای بزرگی است. حال سعی می‌کنم از آن دفاع کنم.
در طول 500 سال گذشته تنها چهار دوره بود که در آن رسانه آن‌قدر تغيير کرده که صلاحيت لقب انقلاب را داشته باشد. اولين‌اش معروف است: ماشين چاپ. تايپ متحرک، جوهرهای روغنی، تمام آن نوآوری‌ها که چاپ‌کردن را ممکن ساختند و اروپا را از ميانۀ سدۀ 1400 به بعد، زير و رو کردند. سپس چند سده پيش يک نوآوری در ارتباط دو طرفه به وجود آمد. رسانه محاوره‌ای، اوّل تلگراف و بعد تلفن. مکالمه‌های متنی‌ی کم‌سرعت، سپس مکالمه‌ی زنده صوتی. بعدش، حدوداً 150 سال پيش، انقلابی در زمينه‌ی رسانه ثبتی به جز چاپ به وجود آمد. نخست عکس‌ها، سپس ضبط صدا، بعد فيلم‌ها که به کلی در اجسام فيزيکی رمزگذاری شده بودند. و در آخر، در حدود 100 سال پيش، بهره‌برداری از طيف الکترومغناطيسی برای فرستادن صدا و تصوير در هوا، راديو و تلويزيون.
اين چشم‌انداز رسانه‌ای است که در قرن 20‌ام می‌شناسيم. اينها چيزهايی است که برخی از ما که سن خاصی داريم در آن‌ها بزرگ شده‌ايم و به آن‌ها عادت داريم. ولی يک عدم تقارن بحث‌انگيز در اينجا وجود دارد. رسانه‌ای که در مکالمه‌سازی خوب عمل می‌کند برای ساخت گروه‌ها خوب نيست. چيزی که برای ساخت گروه‌ها خوب است، برای ايجاد مکالمه مناسب نيست. اگر در اين جهان می‌خواهيد گفت‌و‌گو کنيد با يک نفر می‌توانيد مکالمه داشته باشيد. و اگر می‌خواهيد يک گروه را مورد خطاب قرار دهيد، بايستی يک پيام بفرستيد و همان پيام را به همه افراد گروه بدهيد. خواه از برج سخن پراکنی استفاده کنيد يا از ماشين چاپ.
آن دورنمای رسانه بود به آن شکلی که در قرن بيستم داشتيم. و اين چيزی است که تغيير کرده. اين تصوير که افکار يک طاووس خورده به صفحه‌ی نمايش «نقشه اينترنت» از بيل چِسويک است. او خطوط تقابل فعاليت‌های شبکه‌ای افراد را رديابی کرده و سپس آن‌ها را کُدگذاری کرده است. اينترنت نخستين رسانه در تاريخ است که خاصيت پشتيبانی از گروه‌ها و مکالمه‌ها را در آن واحد دارد. در حالی‌که تلفن‌ها به ما خاصيت ارتباط يک‌به‌يک عرضه می‌کردند؛ و تلويزيون و راديو، مجله‌ها و کتاب‌ها خاصيت يکی به گروه عرضه می‌کردند. اما اينترنت به ما خاصيت ارتباط گروه با گروه داده است. برای نخستين بار رسانه بطور طبيعی در پشتيبانی از اين‌گونه گفت و شنودها خوب عمل می‌کند. اين يکی از تغييرات بزرگ است.
دومين تغيير عمده اين است که همه رسانه‌ها ديجيتاليزه شده‌اند. اينترنت هم شد يک وسيطه نقليه برای همه رسانه‌های ديگر. به اين معنی که تماس‌های تلفنی به اينترنت منتقل شد‌ه‌اند. مجله‌ها به اينترنت کوچيده‌اند. فيلم‌ها به اينترنت کوچيده‌اند. و اين يعنی هر رسانه در کنار رسانه‌های ديگر است. به عبارت ديگر رسانه بطور روزافزونی کمتر تنها يک منبع اطلاعات است. و بيش‌تر يک مکان هماهنگی است. زيرا گروه‌هايی که چيزی را می‌بينند يا می‌شنوند، تماشا می‌کنند يا گوش می‌دهند حال می‌توانند دور هم جمع شوند و با يک‌ديگر صحبت کنند.
سومين تغيير بزرگ آن‌طور که «دن گيلمور» می‌گويد، تماشاچيان سابق اکنون می‌توانند توليدکننده هم باشند نه مصرف کننده. هر بار که يک مصرف‌کننده تازه به اين دورنمای رسانه‌ای می‌پيوندد، يک توليدکننده وارد می‌شود زيرا همان تجهيزاتی مثل تلفن‌ها کامپيوترها که به شما امکان مصرف می‌دهند، امکان توليده هم می‌دهند. مانند اين است که وقتی کتاب می‌خريديد، ماشين چاپ هم مجانی به شما داده باشند. يا تلفنی داشته باشيد که با فشار دکمه مناسب تبديل به يک راديو شود. اين تغييری شگرف در دورنمای رسانه‌ای است که به آن عادت داشته‌ايم. و تنها اينترنت يا غير اينترنت نيست. ما برای نزديک به 20 سال اينترنت را به شکل عمومی‌اش داشته‌ايم. و هر روز هم تغيير ماهيت می‌دهد همين‌طور که رسانه جمعی‌تر می‌شود، هر روز الگو عوض می‌کند حتا در ميان گروه‌هايی که خوب بلدند با اينترنت کار کنند.


داستان دوّم
ماه مه گذشته [2009] در استان «سيچوان» چين زمين لرزه وحشتناکی به قدرت 9/7 به مقياس ريشتر آمد. ويرانی سنگينی در ناحيه وسيعی داشت، همان‌گونه که شدت آن در مقياس ريشتر نشان می‌دهد. اما زمين لرزه همان‌طور در حال روی‌دادن گزارش شد. مردم از موبايل‌های‌شان پيامک می‌فرستادند، از ساختمان‌ها عکس می‌گرفتند. آن‌ها از لرزيدن ساختمان‌ها فيلم گرفتند و آن‌ها را در (کيوکيو) آپلود می‌کردند که بزرگ‌ترين سرويس‌دهنده اينترنت در چين است. آن‌ها [زلزله] را تويت می‌کردند. و همان‌طور که لرزه‌ها ادامه داشت، اخبارش مخابره می‌شد به دانش‌آموزان چينی که در جاهای ديگر بودند و به مدرسه می‌رفتند. يا بنگاه‌هايی که از ديگر نقاط جهان در چين دفتر باز کرده بودند. همه جای دنيا مردمی بودند که گوش می‌کردند، اخبار می‌شنيدند. بی‌بی‌سی نخستين وزش زمين لرزه چين را از تويتر دريافت کرد. تويتر وجود زمين لرزه را چندين دقيقه قبل از آن گزارش کرد که سازمان زمين‌شناسی آمريکا چيزی به صورت آنلاين برای خواندن گذاشته بود.
آخرين باری که در چين زمين لرزه‌ای به آن بزرگی آمد، سه ماه طول کشيد تا مقامات چينی وقوع چنين زمين لرزه‌ای را بپذيرند. حال شايد آن‌ها دوست می‌داشتند که اين بار هم همين کار را بکنند تا به‌جای اين‌که اين تصاوير را آنلاين ببينند. ولی آن‌ها اين گزينه را پيش رو نداشتند. زيرا شهروندان خودشان از مسئولان پيشی گرفتند. حتا دولت در مورد زمين لرزه توسط شهروندان خودش مطلع شد، نه از خبرگزاری «شين‌هُوا». و موج آن مثل ماده قابل اشتعال فراگير شد. برای مدتی ده لينک بيشتر کليک شده در تويتر _‌سرويس پيامک‌های کوتاه جهانی‌_ نُه تا از ده‌تا لينک در مورد زلزله بودند. مردم اطلاعات را تلفيق می‌کردند، ديگران را به منابع خبری ارجاع می‌دادند، مردم را به سازمان زمين‌شناسی آمريکا ارجاع می‌دادند. دهمين لينک [در تويتر نيز] در مورد تردميل رفتن يک بچه گربه بود، ولی خُب اين اينترنت است ديگر. با اين وجود نُه تا از ده تا لينک در ساعت اوليه مربوط بودند به زلزله. ظرف نصف روز سايت‌های اهداگر درست شده بودند و کمک‌ها از سرتاسر جهان سرازير شدند. اين يک واکنش جهانی شگفت‌انگيز و هماهنگ بود. چينی‌ها آن موقع در يکی از دوره‌های آزادی رسانه‌ها تصميم گرفتند بگذارند مردم راحت باشند. که بگذارند گزارش‌های شهروندان چينی بپرد. و بعد اين اتفاق افتاد. مردم کم کم دريافتند در استان شينهوان، دليل اين‌که اين همه ساختمان‌های مدارس روی دانش‌آموزان فرو ريختند، چون بطور غم‌انگيزی زمين لرزه در يک روز تحصيلی رُخ داد، و دليل اين‌که اين همه ساختمان‌های مدارس فرو ريخت، اين بوده که مقامات فاسد رشوه دريافت کرده بودند تا بگذارند آن ساختمان‌ها با شرايط کم‌تر از حالت قانونی ساخته شوند. پس آن‌ها، شهروندان روزنامه‌نگار شروع کردند به گزارش آن. و يک تصوير باور نکردنی بود. شايد شما آن‌را در صفحه نخست نيويورک تايمز ديده باشيد. يک مقام محلی عملاً در خيابان و در برابر تظاهرکنندگان به خاک افتاده بود. البته بمنظور متفرق کردن مردم. در اصل می‌خواست بگويد «ما هر کاری برای تسکين شما می‌کنيم فقط خواهشاً به اعتراضات عمومی پايان دهيد». ولی تظاهرکنندگان مردمی بودند که کاملاً راديکال شده بودند زيرا که به لطف سياست تک فرزندی، آن‌ها همه‌ی نسل بعدی‌شان را از دست داده بودند. کسی که مرگ تنها فرزند را ديده باشد، حال چيزی برای از دست دادن ندارد. پس اعتراضات ادامه پيدا کرد. سرانجام دولت چين برخورد خشونت‌آميز کرد. رسانه‌های شهروندی ديگر کافی بود و شروع کردند به دستگيری معترضين. آن‌ها شروع کردن به بستن رسانه‌هايی که اعتراضات در آن‌ها جريان داشت.
چين احتمالاً موفق‌ترين مجری سانسور اينترنت در جهان است، با استفاده از سامانه‌ای که مشهور به ديواره آتش بزرگ چين است. ديواره آتش بزرگ چين متشکل از مجموعه‌ای نقاط مراقبت است که فرض را براين می‌گيرد که رسانه توسط حرفه‌ای‌ها توليد می‌شود؛ اغلب از جهان خارج می‌آيد؛ در قطعات نسبتاً کم حجم می‌آيد و به نسبت، آهسته وارد کشور می‌شود. به خاطر اين چهار ويژگی، آنها قادرند آن را قبل از ورود به کشور فيلتر کنند. ولی به مانند خط دفاعی ماژينو، ديواره آتشين بزرگ چين برای رويارويی با اين چالش در سمت اشتباهی قرار گرفته بود. به اين دليل که هيچ‌کدام از آن چهار چيز در اين فضا درست نبود. رسانه توليد داخل بود، توسط آماتورها توليد می‌شد. به سرعت توليد می‌شد و به مقدار آن‌چنان فراوانی توليد می‌شد که هيچ راهی برای فيلترکردن آن پا به پای ظاهر شدنش نبود. خب حالا دولت چين که برای دوازده سال با موفقيت تمام وب را فيلتر کرده بود، اکنون در موقعيتی قرار گرفته بود که می‌بايست تصميم می‌گرفت که آيا اجازه دهد يا اصلاً کل سرويس را تعطيل کند. چون هزينه تغيير شکل به رسانه آماتور آنقدر هنگفت است که نمی‌توانند به هيچ روش ديگری به آن رسيدگی کنند. و در حقيقت همين هفته دارد اتفاق می‌افتد، در 20‌امين سالگرد تيانانمن آن‌ها فقط دو روز پيش اعلام کردند که به سادگی دسترسی به تويتر را می‌بندند. چون هيچ راه ديگری جز آن برای فيلترش نداشتند. آنها مجبور بودند شير آب را به کل ببندند.
اکنون ا‌ين مسائل تنها روی کسانی که می‌خواهند پيام‌ها را سانسور کنند تأثير نمی‌گذارد بل‌که، روی مردمی که می‌خواهند پيام بفرستند تأثير دارد. زيرا اين واقعاً يک دگرگونی در کل اکو سيستم است، نه فقط يک استراتژی خاص. مشکل کلاسيک رسانه، از قرن بيستم اين بوده که چگونه يک سازمان پيامی را که می‌خواهد به گروهی از مردم که در کناره‌های شبکه پخش شده‌اند برساند. و اين پاسخ قرن بيستمی است که پيام را دسته‌بندی کند و يک پيام را به همه بفرستد. پيام ملی، افراد هدف‌گيری شده، ميزان نسبتاً کم توليدکنندگان و بسيار هزينه بر. بنا بر اين رقابت زيادی وجود ندارد. اين چگونگی دسترسی به مردم است. دورۀ همه اينها به پايان رسيده است. ما به طور فزاينده‌ای در دورنمايی قرار گرفته‌ايم که رسانه در آن، جهانی، اجتماعی، حاضر در همه جا، و ارزان است. اکنون بيش‌تر سازمان‌هايی که تلاش می‌کنند پيام‌ها را به جهان خارج بفرستند، به مجموعه توزيع شده پيام‌گيران، به اين تغيير عادت کرده‌اند. شنوندگان می‌توانند متقابلاً صحبت کنند و اين يک کمی عجيب است. ولی بعد از مدتی به آن عادت می‌کنيد، همان‌طور که مردم عادت می‌کنند. ولی اين واقعاً تغيير ديوانه‌واری نيست که ما در ميانه‌اش داريم زندگی می‌کنيم. تغيير واقعاً ديوانه‌وار اينجاست، اين حقيقت که آن‌ها واقعاً از هم جدا نيستند. اين امر که مصرف‌کنندگان سابق حالا توليد کننده هستند. اين امر که شنوندگان خودشان می‌توانند مستقيماً باهم صحبت کنند. چون آماتورهای بسيار بيشتری از حرفه‌ای‌ها وجود دارند و به خاطر اندازه شبکه، پيچيدگی شبکه در حقيقت به توان دوی شمار شرکت‌کننده‌هاست. به اين معنی که وقتی شبکه رشد می‌کند، بسيار بسيار بزرگ‌تر می‌شود. تا دهه گذشته، بيش‌تر رسانه‌ای که برای مصرف عموم در دسترس بود، توسط حرفه‌ای‌ها توليد می‌شد. آن روزها به پايان رسيد و برنخواهد گشت! حالا خطوط، سبز هستند، که منبع محتوا، رايگان‌اند. که اين مرا به داستان آخرم می‌رساند.

داستان سوم
ما يکی از خلاقانه‌ترين کاربردهای رسانه اجتماعی را در جريان کمپين باراک اوباما ديديم. منظورم از خلاقانه‌ترين، استفاده در سياست نيست بل‌که استفاده‌ای است که کلاً شده. يکی از کارهايی که کمپين اوباما کرد اين بود که در اقدامی مشهور [سايتی با آدرس زير] ارائه کردند: من باراک اوباما دات کام.
ميليون‌ها شهروند برای عضويت در اين کمپين شتاب داشتند و می‌خواستند ببينند چگونه می‌توانند کمک کنند. يک گفتمان باور نکردنی در آنجا [در سايت] ظهور کرد. تا اين‌که در تابستان اوباما اعلام کرد که می‌خواهد رأی‌اش را در مورد «قانون نظارت بر اطلاعات خارجی» عوض کند. او در ژانويه گفته بود آن سند را امضاء نخواهد کرد که به تله‌کام آزادی احتمالاً جاسوسی بدون ضمانت افراد آمريکايی را می‌دهد. در تابستان و در ميانه‌ی کمپين همگانی او گفت: «من بيش‌تر در مورد اين موضوع انديشيده‌ام، نظرم عوض شد. من به سند رأی مثبت خواهم داد». بسياری از طرف‌داران اوباما در سايت خودش آشکارا شوريدند. وقتی سايت را ساختند، سناتور اوباما بود. نامش را بعداً عوض کردند. لطفاً در مورد «قانون نظارت بر اطلاعات» درست برخورد کنيد. در مدت چند روزی که اين گروه ساخته شد، يکی از سريع‌ترين گروه‌های رشدکننده در ««من باراک اوباما دات کام» شد. در طول هفته‌ها بعد از ساختن‌اش بزرگ‌ترين گروه بود. اوباما بايد يک اعلاميه مطبوعاتی صادر می‌کرد. او بايد پاسخی می‌فرستاد و چنين گفت: «من مطلب را ملاحظه کردم. من درک می‌کنم که شما از کجا می‌آييد. ولی با در نظر گرفتن همه جوانب، من هنوز هم به همين شکلی که هست رأی خواهم داد. ولی من می‌خواستم با شما تماس برقرار کنم و بگويم می‌فهمم که شما با من مخالف‌ايد، و من پيامد آن را در اين موضوع قبول می‌کنم». اين [سخن] هيچ‌کس را راضی نکرد ولی بعد، نکته جالبی در بحث به وجود آمد. مردم در گروه پی بُردند که «اوباما» هيچ‌گاه صدای آن‌ها را نبست. هيچ‌کس در کمپين اوباما هرگز تلاش نکرد تا گروه را پنهان کند، يا عضويت در آن را سخت‌تر کند، يا منکر وجودش شود، آن را پاک کند، يا آن‌را از سايت بردارند. که آن‌ها فهميده بودند که نقش آن‌ها در سايت «من باراک اوباما دات کام» جمع کردن حاميان است، نه کنترل کردن حاميان. و اين، از آن نوع انضباط‌هايی است که استفاده بسيار بالغانه‌ای از رسانه را می‌طلبد.
رسانه، دورنمای رسانه‌ای که می‌شناختيم، با همۀ آشنا بودنش، با همۀ ادراک آسان اين ايده که حرفه‌ای‌ها پيام را برای آماتورها پخش می‌کنند، به‌طور فزاينده‌ای رو به انقراض است. در دنيايی که رسانه، جهانی، اجتماعی، حاضر و ارزان است؛ در جهانی از رسانه که شنوندگان سابق، حال به‌طور روزافزونی شرکای کامل هستند؛ در جهانی که رسانه کم‌تر و کم‌تر در مورد شکل‌دادن به يک پيغام منفرد برای مصرف افراد است و بيش‌تر و بيش‌تر، راهی است برای ساختن محيطی برای دور هم جمع شدن و پشتيبانی گروه‌ها و انتخابی که با آن مواجه می‌شويم. منظورم اين است هرکس پيامی دارد که می‌خواهد در جهان شنيده شود، در اين مورد نيست که آيا اين محيط رسانه‌ای است که ما می‌خواهيم در آن کار کنيم يا نه. اين محيط رسانه‌ای‌ست که بدست آورديم. پرسشی که پيش روی همه ما هست اين‌که: چگونه می‌توانيم به‌ترين بهرۀ ممکن را از اين رسانه ببريم؟ با اين که اين به معنی تغيير در روش هميشگی ما هست!

__________________________________

شنبه، آذر ۰۲، ۱۳۸۷

اوّل «گودر» يا فرهنگ «گودر»؟ ـ ٣


نقش مصرف‌کنندگان
از زمانی که علت اصلی ترکيب يک‌سری مقولات مختلف با مقولۀ فرهنگ که در ظاهر بصورت متصل‌ـ‌منفصل نوشته می‌شوند، مثل تکنولوژی‌ـ‌فرهنگ يا اقتصاد‌ـ‌فرهنگ، سياست‌ـ‌فرهنگ، ژن‌ـ‌فرهنگ و... [که در واقع ادغام فرهنگ با تکنولوژی و اقتصاد و غيره در عصر اطلاعات‌ـ‌ارتباطات است] تا حدودی آشکار گرديد؛ هم‌زمان با آن موضوع ديگری نيز زير عنوان نقش و جايگاه «مصرف‌کنندگان» _‌از خريدار بگيريد تا مخاطب‌_ در فرايند ارتباطات بطور عام، مورد توجه مخصصان قرار گرفت.
يکی از علت‌های اصلی درهم‌تنيدگی فرهنگ با مقولات ديگر، بدين دليل‌اند که جهان در حال سامان‌گيری نوينی است. ارتباط، مهم‌ترين عامل پايه‌ای و تعيين‌کننده سامان‌گيری نوين را تشکيل می‌دهند. به لحاظ نظری هم می‌شود اثبات کرد که گذر از جهان صنعتی به جهان فراصنعتی، گذری است آگاهانه و به همين دليل توزيع اطلاعات و دريافت و پردازش آن، يکی از اجزای مهم عدالت اجتماعی را در عصر حاضر تشکيل می‌دهند. همين تغييرات به‌ظاهر جزئی تا اين لحظه و به‌سهم خود، در شکل‌گيری خصلت انتقادی و شيوۀ نوين نگرش به زندگی نقش به‌سزايی داشته‌اند.
اگر بخواهم نمونه‌ای از اين درهم‌تنيده‌گی را در عرصه اقتصاد و مناسبات نوين اقتصادی توضيح بدهم، دست‌کم بدين معناست که مديريت ارزيابی، جانشين مديريت بازاريابی پيشين شده‌اند. چگونه؟ مثلاً در گذشته، توليدکنندگان همواره محتاج بازارياب بودند تا به‌طريقی اجناس‌شان را به مشتری قالب کنند. برعکس، امروز به‌دليل ارتقای فرهنگ مصرف و نقش مصرف‌کنندگان در تعيين ستاره‌های کيفيت توليد و خدمات در سطح بين‌المللی، آنان نيازمند ارزياب‌ها هستند. يعنی توليدکننده پيش از توليد، اطلاعات مناسبی در بارۀ تمايل‌ها، سليقه‌ها و ذائقه‌های مصرف‌کنندگان دارد و متناسب با اين اطلاعات، برنامه‌ريزی می‌کند.
در دنيای مجازی و در فضای وبلاگستان نيز کم‌وبيش اوضاع بدين صورت بود. اگر اهل خرده‌گيری نباشيد، می‌توانيم «بلاگ‌رولينگ» را به‌عنوان ابزاری بازارياب که در خدمت توليدکنندگان است، در نظر بگيريم. اصطلاح «تبادل لينک» و جمله «من شما را لينکيدم» _‌يعنی در انتظار معامله پاياپای هستم‌_ تلاشی بود در جهت بازاريابی. تبادل لينک در واقع يک استراتژی دو منظوره بود. بلاگرها [البته نه همه] از يک‌سو معتقد بودند که هر چه بر تعداد لينک‌هايی داده شده به او توسط وبلاگ‌های ديگر افزايش يابد، به همان نسبت ممکن است تعداد کليک‌ها نيز افزايش بيابند و خوانندگان بيش‌تری جذب وبلاگ او گردند؛ اما از سوی ديگر، هر يک از آنان با سازمان‌دهی يک ستون «لوله کباب» از لينک‌های بی‌شمار در وبلاگ‌ خود، تلاش می‌کردند تا آن‌جا را به يک پايگاه دايمی برای خوانندگان ثابت مبدل نمايند. خوانندگانی که وبلاگ او را سکويی برای رفتن به وبلاگ‌های ديگر بدانند.
در اين بازاريابی، دو مسئلۀ مهم کيفيت‌ها و سهم و نقش مصرف‌کنندگان در بالابردن سطح بحث‌ها، نظرها و داده‌ها، از اساس ناديده گرفته می‌شد. خوش‌بختانه خيلی زود بلاگرها متوجه شدند که وزن مصرفی و وب‌گردی بلاگرها، بسيار حجيم‌تر و سنگين‌تر از وزن توليدات تک‌تک‌شان است. همين توجه کوچک سبب شد تا بلاگرها با راه‌اندازی ستون لينک به مطالب ديگران، آن نقص را تا حدودی جبران کردند. حالا هم می‌توانيم با همين نگاه _‌يعنی از دريچه نگاه مصرف‌کننده و نقش او در تعيين ستاره‌های کيفيت توليد‌_ با وسيله‌ای مانند «گودر» برخورد بکنيم. اما هر برخوردی مستلزم داشتن حداقل شناختی است. ظهور کامپيوتر و رسانه‌های جديد ارتباطی و در يک کلام انفجار اطلاعات، از يک‌سو موجب جهش کيفی در درون جوامع مختلف گرديد اما از سوی ديگر، طرف‌داران انحصار اطلاعات را به واکنش واداشت که آخرين نمونه آن خبر مسدود شدن پنج ميليون سايت اينترنتی است که به نقل از عبدالصمد خرم‌آبادی، مشاور قضایی دادستان کل کشور اعلام کردند.
اگر قرار است به‌قول «بیل گیتس» جریان اطلاعاتی به خون حیات بخش انسان مبدل گردد، بايد ابزارهايی مانند خبرخوان را ساخت که توان دولت‌ها را در کنترل آگاهی و دانايی، از هر لحاظ محدود کرد و تقريباً به صفر رساند. در واقع اين نوآوری بيش‌تر در خدمت مصرف‌کنندگان است تا توليدکنندگان. اما اين «در خدمت بودن» هنوز بطور آشکار وظايفی را که هر مصرف‌کننده در قبال توليدکننده دارد، مشخص نمی‌کند. روی همين اصل اوّل بايد اين نوآوری‌ها را شناخت. مثلاً گودر چيست؟ يک خبرخوان! چرا نمی‌گوئيم «خبرگير» و تفاوتش مثلاً با تلکس چيست؟
ساده‌ترين پاسخ اين است که خواندن، تمايلی است انتخابی و اختياری و گرفتن [از راه «تله‌تايپ» يا «تلکس»]، غيراختياری. اگر من سايت يا وبلاگ «ايکس» را بر سايت يا وبلاگ «زد» ترجيح می‌دهم و «فيد» آن را در خبرخوانم می‌گذارم، حتماً دلايل خاصی دارم. همين‌جا بگويم که بحث بر سرِ قوت‌‌ـ‌ضعف يا درستی‌ـ‌نادرستی دلايل نيست بل‌که، موضوع بر سر تمايل‌ها، کشش‌ها و هم‌سويی‌هاست. وقتی شما مطلبی را می‌پسنديد، مسئوليت مدنی‌تان در قبال آن نوشته چيست؟ علی‌رضا مجيدی نويسنده وبلاگ «يک پزشک» توصيه می‌کند از کامنت‌هايی استفاده کنيد تا در خبرخوان قابل رؤيت و کارکرد باشد. اين پيشنهاد عالی که به‌زعم من منطق فشرده‌گی زمان و مکان را کاملاً در نظر دارد متأسفانه و با توجه به تجربه‌ای که در اين چند سال اخير از کامنت و کامنت‌گذاران داريم، نتيجه مطلوبی نخواهد داشت.
آيا به‌تر نيست در اين مورد مشخص از قوانين بازار و نقش مهم مصرف‌کننده در تعيين کيفيت‌ها، پيروی کنيم؟ اتفاقاً خبرخوان هم براساس قانون منطقی توليد‌ـ‌مصرف بازار شکل گرفت و عرضه شد و برخلاف تلکس يا ديگر ابزارهای رسانه‌ای جهان صنعت _‌راديو، تلويزيون و روزنامه‌ها‌_ که يک‌سويه، عمودی و از بالا به پائين هستند؛ وسيله‌ای است دو سويه و مطابق قانون بازار، اختيار، تنظيم‌گری و ساختاربندی را برعهده مصرف‌کنندگان می‌گذارد. يعنی نيازمند مصرف‌کنندگان فعال است! مسئوليت مدنی‌ای که خوانندگان در قبال بالا بردن سطح کيفيت‌ها و استانداردها دارند، با يک کليک عادی روی هر مطلب مورد پسند، می‌توانند به بلاگرها علامت مثبتی بدهند که مثلاً مطلب اخير شما را بيش‌تر می‌پسنديم. آيا انجام چنين کاری در شرايط کنونی واقعاً ضروری‌ست؟ به‌زعم من، آری! چرا که بلاگرها بمثابه بخشی از گروه اجتماعی در معرض نظارت دائمی خوانندگان ثابت خود قرار می‌گيرند و خوانندگان با همين يک کليک ساده، به او اطمينان می‌دهند که گفتارش مورد تأييد است. البته اگر خوانندگان از زاويه نود درجه به اصل قضيه نگاه کنند. زاويه‌ای که سهم کيفی مصرف و توليد را به يک اندازه می‌گيرد و به تساوی تقسيم می‌کند. تغيير در زاويه ديد، مثلاً وقتی از زاويه «سی‌وپنج درجه» به خبرخوان بنگريد، ممکنست تعريف و استنباط ديگری داشته باشيد، مثل تعريف زير:
«گودر خوب است، گودر فان است، گودر گيج كننده است، گودر مهاجم است، گودر پيامبر است، گودر عذاب آور است، گودر كنايه‌بر است، گودر فی.لتر شكن است، گودر مافيا ساز است، گودر بی سر و ته است، گودر لجباز است، گودر "صفر هرگز نمی‌شوم" است، گودر خانمان برانداز است، گودر سك.س پيوسته‌ی بی ارگا.سم است».

چهارشنبه، آبان ۲۹، ۱۳۸۷

اوّل «گودر» يا فرهنگ «گودر»؟ ـ ٢


سرريز به صندوق‌خانه‌ها
سی سال پيش و دقيقاً روز پس از پيروزی انقلاب اسلامی، بعد از سه‌ـ‌چهار ماه دوری و تقريباً بی‌خبری از اوضاع و احوال مردم شهر، وقتی دو بارۀ به محل زندگی و کارم برگشتم، با يک‌سری تغييرات رفتاری عجيب و غريب گروهی از مردم روبه‌رو گرديدم.
يکی از سوژه‌های مهمی که ناخواسته نظرم را به خود جلب نمود، فهم و شناخت واکنش‌های ناگهانی گروهی از مردم به اصطلاح مُدرن شهر بود. مطالعه رفتاری که در مقايسه با پيش از انقلاب، يک‌صد و هشتاد درجه تفاوت داشت. مثلاً چرا آدم‌هايی که تا روز پيش از انقلاب، شُسته‌و‌رفته، دو تيغه اصلاح کرده و با بستن کراوات در محل کار خود حاضر می‌شدند؛ يک‌شبه هوادار ژوليده‌گی گشتند، ريش گذاشتند، اورکت و [تعدادی هم] پيراهن بدون يقه پوشيدند؟
تنها بهانه‌ای که می‌شود برای چنين واکنشی تراشيد، ترس از پاک‌سازی‌ها است. ظاهراً اين توجيه با توجه به اطلاعاتی که در بارۀ پاک‌سازی‌های اداری در سال‌های اوّل انقلاب داريم، تا حدودی قابل قبول به‌نظر می‌رسند. اما اگر بخواهيم بطور دقيق و همه جانبه علت چنين دگرديسی فرهنگی را عميقاً وارسی کنيم، دلايلی که می‌تراشيدند، در واقع خودفريبی‌ای بيش نبود! زيرا به اين دليل ساده اگر رفتار اين گروه از انسان‌ها را هم‌زمان با رفتار ثابت گروهی ديگر مقايسه می‌کرديد، افرادی که اگرچه پيش و پس از انقلاب کراوات نمی‌بستند ولی، مثل گذشته بسيار تميز، خوش‌پوش و با صورتی پاک‌تراش در ادارات حاضر می‌شدند؛ مسلماً شما هم به اين نتيجه می‌رسيديد که معنای رفتار گروه اوّل، چيزی فراتر از ترس از پاک‌سازی‌ها و اخراج‌ها بود.
همين‌جا و از منظر فرهنگی بگويم که انقلاب اسلامی به يک معنا يعنی سرريز به صندوق خانه‌ها! بخشی از آدم‌هايی که تا چند روز پيش خود را به‌اصطلاح مُدرن در جامعه معرفی می‌کردند، هم‌آهنگ و هم‌جهت با امواج انقلاب، به پستوی خانه‌های خود و به درون صندوق‌ها هجوم بُردند تا مُهر و تسبيح و انگشتر عقيقی را که برای روز مبادا در آن‌جا پنهان کرده بودند، بيرون آورند.
اين گروه از هم‌وطنان ارجمند ما در عمل نشان دادند که بدون ترک عادت‌های فرهنگی گذشته، از روی تقليد و بنا به پسند اوضاع و احوال روز، مُدرن شده بودند. در واقع علت اصلی رفتار و برخورد انسان‌های مُدرن‌نما [اصطلاحی که از جمهوری اسلامی عاريه گرفتم] بدين معناست که با تغيير مرجع تقليد در جامعه، وسايل تقليد پيشين (مانند کراوات، دکمه سردست و...) را بايد به صندوق‌خانه‌ها سپرد و ابزار مناسب روز [انگشتر و تسبيح] را بيرون کشيد و بکار گرفت. و خلاصه، با اين قبيل رفتار مشعشعِ خود، مُشت محکمی هم بر دهان افرادی کوبيدند که پيش از آن اعتقاد داشتند: ورود تکنولوژی به کشور، خود به خود زمينه‌های رُشد و تحول فرهنگی را در بين مردم مهيّا خواهد ساخت.
اين‌که ديروز پيش‌گامان و برنامه‌ريزان جامعه ما چگونه می‌انديشيدند، خارج از بحث اين نوشته است ولی امروز، چه کسی می‌تواند واقعيت عصر کنونی را انکار کند که عامل‌های اصلی و حاکم بر زمانه ما را تکنولوژی‌ـ‌فرهنگ + سازماندهی تشکيل می‌دهند؟ البته منظورم از سازمان‌دهی در اين‌جا به‌هيچ‌وجه به‌معنی پيروی از يک برنامه تمرکزيافته نيست که همه اجبار داشته باشند تا دستورالعمل خاصی را پياده کنند؛ بل‌که غرض اين است که تک‌تک‌مان نسبت به يک اصل کلی وفادار و حساس باشيم که نبايد پوسته فرهنگی را از تکنولوژی جدا ساخت!
مثلاً زمانی که بلاگ رولينگ يا ابزاری شبيه آن در بورس توجه بلاگرها قرار گرفته بود، دوستان اهل فن، آن پوسته فرهنگی را _‌پوسته‌ای که نشان می‌داد اگر بلاگ رولينگ را در انطباق با عصر حاضر (اطلاعات‌ـ‌ارتباطات) ببينيد؛ وسيله‌ای است هم در خدمت به تسريع تبادله اطلاعات، و هم راه تعامل را ميان خوانندگان و بلاگرها هموار می‌سازد‌_ در معرفی و آموزش‌های خود ناديده گرفته بودند. آن ناديده گرفتن و جداسازی منجر به شرايطی گرديد که راه سرريز فرهنگ قبيله‌ای را به فضای اينترنت هموار ساخت. هنوز چند صباحی از عمر بلاگ رولينگ نگذشته بود که گروهی از وبلاگ‌ها بنا به عادت فرهنگی، و برخلاف همه‌ی ادعاها و هياهويی که بر سر حقوق فردی و حياط خلوت راه انداخته بودند، در زير پرچم قبيله‌گرايی، ستونی را به بخش «وبلاگ‌های اصلاح‌طلب» اختصاص دادند. گروه دوم، ژورناليست‌های اصلاح‌طلب را روبه‌راه کردند و گروه سوم، صف دوستان و دشمنان را در وبلاگ‌ستان مشخص نمودند که پيش از اين وجه ديگری از آن را در بخش «وبلاگ‌ها و آمارگيری سرپايی» توضيح دادم. اما غرض از اين مثال در اين‌جا توجه دادن به اصل مبادلات مثبت‌ـ‌منفی است. شايد کاری که ديروز دوستان ما انجام دادند در حد خودش مفيد و لازم بود _‌و صد در صد هم بود! مثل کوتاه‌نويسی که انتخابی خردمندانه به‌نظر می‌رسد و با توجه به‌شتابی که در توده کاربران سراغ داريم که می‌خواهند به همه‌جا سرک بکشند، چنين تصميمی در کوتاه‌مدت شايد کاربرد داشته باشد اما، مسئله کليدی اين‌جاست که با توجه به شناختی که از جامعه ايران داريم، جامعه‌ای که از هر جهت و بشدت متناقض‌نماست و وارونه‌بين؛ ممکن است در دراز مدت نتايج نامطلوبی را به‌بار آورد. يعنی سرريز دوباره به صندوق خانه‌ها! در نتيجه پافشاری روی اين اصل‌ها، بدين معناست که توجه بلاگرها _‌خصوصاً دوستانی که در زمينه معرفی و آموزش تکنولوژی فعال‌اند‌_ به اين نکته جلب گردد که اين اصل‌ها، نه تنها در دنيای مجازی، بل‌که در دنيای حقيقی، بخشی از فرايند جهت‌دهی اجتماعی رشد تحول هستند!
ادامه دارد...

سه‌شنبه، آبان ۲۸، ۱۳۸۷

اوّل «گودر» يا فرهنگ «گودر»؟ ـ ١

پيش سخن:
نازکردن بلاگ رولينگ در چند هفته اخير علتی شد تا «فيدخوان» گوگل(گودر) بيش از پيش، در بورس توجه بسياری از کاربران اينترنت قرار بگيرد. تا آن‌جايی که من فهميدم ترکيب اکثريت قريب به اتفاق متقاضيان را در اين دور اخير، نيروهای مصرف‌کننده تشکيل می‌دهند. وبلاگ‌ها و تعدادی از سايت‌ها مدتی است که دارای آدرس «آر.اس.اس»(RSS) هستند و وجود چنين نشانه‌ای دست‌کم بدين معناست که توليدکنندگان، کم‌و‌‌بيش اخبار و اطلاعات‌شان را از «خبرخوان» دريافت می‌کنند.

عکس از وبلاگ پا برهنه‌ی بر خط
اما انگيزه اصلی اين نوشته، مطالب و کامنت‌هايی است که در يکی‌ـ‌دو هفته اخير در ارتباط با کارکرد «خبرخوان» خوانده‌ام. با خواندن آن مطالب ناخواسته به‌ياد سال‌های ٩٨-١٩٩٧ افتادم که رسانه‌های داخلی برای جلب خوانندگان خارج از مرزهای ايران، وارد جهان مجازی شده بودند. ولی آن ورود به‌هيچ‌وجه منطبق بر فرهنگ عصر «اطلاعات‌ـ‌ارتباطات» و مسئله پايه‌ای آن يعنی «استاندارد»‌ها نبود. هم‌وطنان ژورناليست ما [بخصوص بخش فنی رسانه‌ها] با همان نگرش يک‌سويه و عمودی متعلق به جهان عصر صنعتی، وارد فضای اينترنتی شدند. بيچاره خوانندگان مشتاق، چون برده‌ای مطيع و سر به‌راه، اجبار داشتند که برای خواندن هر روزنامه، «فونت»های مختلف و بی‌شماری را دانلود و ذخيره کنند.
البته موضوع تنها بر سر ذخيره کردن هفتاد‌ـ‌هشتاد فونت مختلف نيست، بل‌که اصل سخن بر سر فرهنگ قبيله‌ای‌ست که ايرانيان خارج از کشور نيز خواسته و ناخواسته، درگير آن شده بودند. مثلاً، نشرياتی مانند «کار»، يا سايت‌هايی مانند «اخبار روز»، «ايرانِ امروز» و غيره، تنها می‌توانستند مطالبی را منتشر سازند که در «واژه‌نگار» تايپ شده بودند. برعکس، هفته نامه «نيمروز» فقط می‌توانست مطالبی را منتشر کند که در «پارس نگار» نوشته شده بود. همين‌طور مؤسسه سومی، تنها می‌توانست با «زرنگار» کار بکند و چهارمی با «دل‌نگار» و پنجمی با «هسته‌نگار» و خلاصه در فرجام و بعد از آن همه سرگردانی، به اين نتيجه می‌رسيدی که نگاه ايرانيان به جهان مجازی، هنوز نگاهی‌ست «بسته‌نگار»!
بديهی است بخشی از آن عارضه و چندگانگی، ناشی از تحريم اقتصادی آمريکا بود. تولد «ويندوز 95» نشان می‌داد که راه ورود ايرانيان را به ميدان‌گاهی که از اين پس مرکز انواع بازی‌ها جهانی است، از هر نظر مسدود کرده‌اند. ولی از آن‌طرف و بدون رودربايستی، تک‌تک‌مان خوب می‌فهميم که تحريم بهانه‌ای بيش نبود. تن ندادن و گريززدن از استانداردها، جزئی از فرهنگ ما هست. همين امروز نگاهی به روزنامه «اعتماد ملی» بياندازيد تا اين موضوع کمی آسان‌فهم گردد. با وجودی که تعدادی از کادرهای حرفه‌ای، آگاه و مورد احترام در اين مؤسسه مشغول فعاليت‌اند ولی، وقتی شما سايت «اعتماد ملی» را باز می‌کنيد در همان اولين نگاه، به اين نتيجه خواهيد رسيد که شناخت گردانندگان آن مؤسسه نسبت به عصر اطلاعات‌ـ‌ارتباطات بسيار سطحی و اندک است.
آيا غير منطقی است به دوستانی که بيش‌تر در زمينه تحولات تکنولوژی می‌نويسند يادآوری کنيم که توضيح و معرفی ابزارهای جديد را متناسب با نيازهای فرهنگی‌ای که موجب چنين نوآوريی گرديد، به خوانندگان خود آموزش دهند؟ البته دوستان در اين زمينه کم‌و‌بيش توضيحاتی می‌نويسند ولی حداقل در مورد خبرخوان، هيچ‌کدام از نوشته‌ها اين نوآوری را در انطباق با عصر اطلاعات‌ـ‌ارتباطات مورد بررسی قرار ندادند. بعضی‌ها وجه اطلاع‌گيری را چنان برجسته کردند که نه تنها وجه ارتباط‌گيری آن به‌فراموشی سپرده شد بل‌که، گاهی اين‌گونه تداعی می‌گردد که خبرخوان، نوعی تلکس اينترنتی است.
و خلاصه ناگفته نماند که از ميان نوشته‌های مختلف و متفاوت در اين زمينه، مطلب آموزشی و راهنمای ساختن خبرخوان «يوسف منيری» عزيز، زير عنوان «اوّل گودر»، هم جاذبه‌ای ويژه داشت و هم خواننده را به فکرکردن وامی‌داشت. به‌ترين مثال، نوشته حاضر است که بعد از خواندن آن عنوان، ناخواسته چندبار پرسش زير را تکرار کردم: اول گودر يا فرهنگ گودر؟ شايد گفتارهايی که در ذيل نوشته حاضر _‌البته به تدريج‌ و در روزهای آينده_ می‌آيند اگرچه در ظاهر متفاوت و پراکنده به نظر برسند ولی، به‌سهم خود در اثبات اولويت فرهنگی، تقريباً جهت واحدی را دنبال خواهند کرد:
ادامه مطلب در روز بعد!

پنجشنبه، مرداد ۲۴، ۱۳۸۷

آيا اينترنت مانع رُشد فکری است؟


نقش اينترنت در پرورش و رُشد ذهن، موضوع تحقيقی است که
مجلۀ «اشپيگل» در هفته اخير به آن پرداخته است. پرسش کليدی اشپيگل اين است که «آيا اينترنت انسان را کُند ذهن و تُهی بار خواهد آورد؟».
زمانی می‌توانيم به اين پرسش پاسخی دقيق و مستدلل بدهيم که متخصصان امور، ده‌ها کار ميدانی در گوشه و کنار جهان با تحقيقاتی گسترده روی نسل جوان انجام داده باشند. با وجود بر اين، انکار هم نمی‌شود کرد که ميان موافقان و مخالفان اين پرسش [در واقع نظريه] در جهان، يک جنگ تمام عيار فکری در جريان است.
«نيکلائوس کارل» (نويسنده) در پاسخ به پرسش فوق می‌گويد: «پيش از اينترنت، شبيه غواصی بودم که هموارۀ در ميان اقيانوس واژه‌ها غوطه‌ور و در حال جُست‌و‌جو بود اما اکنون، حالت اسکی‌بازی را دارم که بر روی آب‌ها در حال اسکی است. يکی از دوستانم در تأييد سخنانم می‌گفت: از بس در پُشت کامپيوتر نشستم و آنلاين مطالعه کردم، ديگر نمی‌توانم کتاب «جنگ و صلح» تولستوی را در دست بگيرم و بخوانم».
برعکس «استفن جانزن» معتقد است: «صد سال پيش هم نظير چنين حرفی را عليه جوانان می‌گفتند که آن‌ها کم‌تر مطالعه می‌کنند. آيا واقعاً چنين بود؟ البته من کاری به گذشته‌ها و اين‌که پدران ما چه می‌گفتند ندارم اما همين امروز، يک نکته حائز اهميت را نمی‌توانيم ناديده بگيريم و پُشتِ گوش بياندازيم که جوانان اين دوره، همه‌ی کسانی که با اينترنت بزرگ شده‌اند، به‌تر و بيش‌تر از نسل ما مطالعه می‌کنند و مهم‌تر، آن‌چه در دل دارند می‌نويسند. همين نشان می‌دهد که اينترنت مغزها را بکار می‌کشد!».
اگر قرار است نقش و تأثير اينترنت را تنها به موضوع مطالعه محدود کنيم، منی که متعلق به نسل «هندلی»ها هستم و بی‌اطلاع از تکنولوژی، حداقل يک نکته را بی‌هيچ اغراقی می‌دانم و می‌پذيرم که سالانه بيش از دو ميليون مقاله‌های معتبر علمی در زمينه‌های علوم انسانی [اعم از حقوق، جامعه‌شناسی، سياست و غيره] و تکنولوژی در سايت‌های مختلف گذاشته می‌شوند و بر روی اينترنت می‌روند. صدها مجله علمی در اينترنت قابل دسترسی است و ده‌ها کتابخانه بزرگ ديجيتالی در حال آماده شدن. اميدوارم در فرصتی ديگر در اين زمينه بطور مفصل بنويسم که چگونه بخشی از بهانه‌ها ناشی از عادت‌ها است اما، در ارتباط با بحثی که اشپيگل راه انداخت، به‌زعم من انقلاب تکنولوژيک، تنها نسل‌ها را به دو بخش مکانيکی و ديجيتالی تقسيم نکرد، بل‌که برخلاف دوره‌های پيشين که در هر دوره ما با يک گروه سنی مشخص به‌عنوان بومی‌های آن عصر و زمانه روبه‌رو بوديم و خصوصيات آن‌ها را به‌خوبی می‌شناختيم و مورد مطالعه قرار می‌داديم؛ در دورۀ کنونی، به‌هيچ‌وجه نمی‌توانيم يک گروه نسلی مشخص را به‌عنوان بومی‌های ديجيتال، با خصوصيات کاملاً مشخص، جدا و تفکيک کنيم. خطر اينجاست که جوانان بيست‌و‌پنج‌ ـ شش ساله در مقايسه با نيازها و تمايلات جوانان نوزده ساله، کاملا سنتی و به قول جوانان آلمانی «آلته مُديش» لقب گرفته‌اند. روی همين اصل پرسش محوری در عصر ما چنين است که محدوده و مرزهای سنی دو نسل، چند سال است؟ شش سال، ده سال يا دوازده سال؟ اين پديده نوظهور چه تأثيری روی گروه‌های اجتماعی مختلف و تجزيه جامعه به تمايلات و سلايق بی‌شمار خواهند گذاشت؟

پ.ن: سرم گرم دست‌کاری و تغييراتی در قالب وبلاگ بود که گويا به دليل چند آزمايش، اتوماتيک‌وار پينگ شدم. بعد از پينگ، با تعجيل مطلب بالا را نوشتم تا اگر دوستان سری به وبلاگ زدند، شرمنده نگردم. اگر می‌بينيد نوشته بالا کمی نارساست، به بزرگی خودتان ببخشيد!

یکشنبه، مرداد ۰۶، ۱۳۸۷

وبلاگ ۱ + ۵



در هر دهکده‌ای، يکی [آموزگار] کارش افروختن مشعل‌هاست
و يکی هم [روحانی] کارش خاموش کردن آن‌ها. دومی معتقد
است که در فضای تاريک، مردم بيش‌تر آرامش خواهند داشت.
ويکتور هوگو
۵ ـ پيدايش گروه جديدی از معلمان اعم از آموزگار، دبير و استاد، و سمت‌گيری آنان به‌عنوان يک گروه اجتماعی ويژه در جامعه ايران، از همان آغاز، نه تنها با يک‌سری از مشکل‌ها و مخالفت‌هايی روبه‌رو بودند، بل‌که بدون از خودگذشتگی‌ها و فداکاری‌های بی‌دريغ گروهی از معلمان، تأييد و تثبيت چنين حضوری در درون جامعه، غيرممکن به‌نظر می‌رسيد. همه‌ی کسانی که داستان زندگی «ميرزاحسن رُشديه» [اولين معلم و پدر مدرسه‌ها به سبک جديد] و چگونگی برخورد روحانيت ايران با او و مخالفت با شکل‌گيری و گسترش مدارس را مطالعه و دنبال کرده‌اند؛ نيک می‌دانند که در يک قرن گذشته، روحانيت هر زمان توان و قدرتی داشت، مشعل و فروزنده را يک‌جا خفه می‌کرد.
۴ـ تا قبل از پيدايش معلمان و مدارس جديد، فراگيرندگان علم [که معمولاً فرزندان درباريان و ثروت‌مندان بودند] و فقه [يعنی طلبه‌ها]، با مقولۀ تعليم سروکار داشتند. تعليم آموزشی است يک جانبه، مونولوگ و کوچک‌ترين انتقاد، مخالفت يا اصلاحی را برنمی‌تابد. هر چه را که استاد و فقيه _‌حتا غلط و خلاف علم و عقل‌_ ديکته کردند، همان است و بدون کم‌و‌کاست بايد پذيرفت. اما شيوۀ آموزش در مدارس جديد، شناخت و پرورش استعدادهاست! استعدادها به‌عنوان بخشی از سرمايه‌های ملی، بايد و بی‌هيچ محدوديت و سقفی، آن‌چنان پرورده و آماده شوند تا فردا، بتوانند نيازهای بازار را پاسخ دهند. بی‌سبب نيست که ميرزاحسن رشديه بر سر درِ اولين مدرسه ايرانی نوشته بود:
هرآن‌که در پی علم و دانايی است
می‌داند که وقت، وقت صف‌آرايی است
۳ـ آموزش و پرورش به سبک جديد، محصول و دست‌آوردهای تحولات غرب است. همين‌طور مضمون و روش ديالوگی در سيستم آموزش و پرورش جديد، منطبق بود با شرايط جامعه اروپايی که يک جامعه نوشتاری است. عکس کشور ما که جامعه‌ای صددرصد شفاهی بود. پيش از اين‌که سيستم مدارس به شيوه جديد در اروپا پياده و توسعه يابد، بزرگان ادب، فرهنگ و فلسفه، از طريق يک زبان واسطه [لاتين] به صورت نوشتاری با هم‌ديگر مکاتبه و ديالوگ داشتند. آنان به‌تجربه دريافتند که اگر همين روش را در مدارس پياده کنند، شيوۀ دو طرفه [بد و بستان معلم و دانش آموز] در پرورش استعدادها سبب خواهد شد که دانش آموزان نظم فکری داشته باشند و به‌تناسب شرايط سنی خود، درک و برداشت‌های خود را بر روی کاغذ آورند.
در نتيجه شيوه‌ای که ميرزاحسن رشديه به‌طور فردی و بدون پشتوانه [البته ناگفته نماند که بعدها گروهی از اقشار ميانی جامعه به‌کمک‌اش شتافتند] می‌خواست پياده کند، از همان آغاز با سه معضل اساسی روبه‌رو و دست به گريبان بود: نخست جماعت روحانيت که گسترش مدارس نوين را مخالف منافع «کاست‌»ی خود می‌ديدند؛ دوم فرهنگ قبيله‌ای و پدرسالاری حاکم برجامعه شفاهی ايران؛ سوم سيستم سياسی بسته و ناکارآمد. بعدها و در حکومت پهلوی اگرچه مدارس به سبک جديد را توصيه دادند اما، از آن‌جايی که سيستم سياسی واقعاً منگول بود، يعنی در ظاهر مُدرن و آراسته به‌نظر می‌رسيد اما از درون، تهی و کاسته، آموزش و پرورش بی‌توجه به نيازهای بازار، تنها می‌توانست تا سطح يک نهاد صرف سوادآموزی ساده کارکرد داشته باشد.
٢ـ در جامعه‌ای که تا سال ١٣۵١ [يعنی ده سال پس از انقلاب سفيد] ما با صدها پروندۀ شکايت _‌که همه‌ی آن‌ها تا زمان انقلاب اسلامی در اداره‌های مختلف آموزش و پرورش بايگانی بودند‌_ روبه‌رو هستيم که اهالی روستاهای مختلف، حال چه به تحريک روحانی محله يا به تحريک يکی از افراد متنفذ در روستا، سپاهيان دانش را مضروب و مجروح و از روستا بيرون می‌کردند؛ در کشوری که نه دولت و نه ملت برای جامعه معلمان کوچک‌ترين ارزش و اعتباری قائل نبودند؛ فارغ‌التحصلان دبيرستان‌هايش توانايی آن‌را نداشتند که دو صفحه نامه بنويسند؛ گروهی از هم‌نسلان من با زير پا نهادن منافع شخصی و ديگر موقعيت‌های شغلی مناسب، آگاهانه حرفه‌ی معلمی را برگزيدند. آن‌ها می‌خواستند فقط به اندازه يک شمع کوچک، روشنايی کم‌سويی را برجامعه شفاهی به‌تابانند اما، برخی از آنان چون مشعل‌های فروزانی، در سراسر ايران زمين درخشيدند. يکی از آن مشعل‌های فروزان، صمد بهرنگی بود. مردی که برای زير و رو کردن جامعه شفاهی ايران، هر هفته، با پای پياده و با کوله‌ای پُر از انواع کتاب‌های کودکان و نوجوانان، راهی روستاهای آذربايجان می‌گرديد. متأسفانه جامعه فرزندکش ايرانی تا اين لحظه، کوچک‌ترين ارج و اعتباری برای تلاش‌های بی‌دريغ‌اش قائل نگرديد.
۱ـ اين همه نوشتم تا بگويم که جامعه شفاهی ايران به يک شوک اساسی مانند انقلاب اسلامی نيازمند بود. حوادثی را که طی صد سال در ايران و از زمان ميرزاحسن رشديه اتفاق افتاده بود و برايشان تعريف می‌کردی و زيربار نمی‌رفتند؛ ظرف يک سال اوّل بعد از انقلاب، با چشم‌های خود ديدند. گروهی از معلمان [اعم از آموزگار و دبير و استاد] را از کار بی‌کار کردند؛ زنان را از پشت ميز اداره‌ها بيرون کشيدند و به طرف پستوه خانه‌ها هدايت نمودند؛ پاسداران ايدئولوژی زير عنوان معلمان امور تربيتی، بی‌توجه به روان حساس کودکان و نوجوانان، به‌جای درس و مشق، آن‌ها را به قبرستان‌ها می‌بردند تا برای لحظاتی چند در داخل قبرهای خالی بخوابند که به‌تر بتوانند فشار شب اوّل قبر را احساس کنند. در همان يکی‌ـ‌دو سال اوّل نشان دادند که بزرگ‌ترين معجزه‌شان جنگ، به‌ترين هنرشان سياه‌پوشی و بيش‌ترين توليدشان شهيد است.
آن‌ها سرزمين ايران زمين را حسابی شخم زدند ولی غافل از اين واقعيت که صرف‌نظر از نيت‌ها و هدف‌ها، هر شخم‌زدنی باعث باروری و رويشی تازه خواهد شد! نسل جديدی وارد جامعه گرديد که ورود آنان هم‌زمان بود با تحولاتی که در تکنولوژی ارتباطات رُخ داد. برای رساند مطلب من نام اين نسل را می‌گذارم نسل وبلاگی. استقبال اين نسل از وبلاگ، به‌معنای روی آوردن به زندگی مُدرن و بريدن از فرهنگ شفاهی و قبيله‌ای است. چند سال پيش زير عنوان «سال درخشش وبلاگ‌شهرها» نوشتم که وبلاگ‌ها را به‌عنوان يک پديده تازه و رو به گسترش، که نسل جوان به اتکاء آن و آگاهانه در جهت سازگاری و پذيرش يک هويت مُدرن در حال گام برداشتن است؛ بايد خيلی جدی گرفت.
اگرچه قدمت چالش ميان هويت گذشته و جديد از مرز دو سده نيز فراتر می‌روند، اما به دليل عدم وجود و حضور يک نيروی مشخص، پيگير و مؤثر در بطن جامعه، هويت مُدرن، بعنوان خاستگاه اجتماعی و فرهنگی بخشی از جامعه، نه زمينه‌ای برای طرح و تثبيت‌اش مهيا بود و نه توان برخورد و قدرت تقابل را با فرهنگ سنتی داشت. چنين توازنی هم اکنون، به دليل تغيير ترکيب سنی، گسترش آموزشگاه‌ها و دانشگاه‌های مُدرن، حضور ملموس و جدايی‌ناپذير تکنولوژی در حيات اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی کشور، تسهيل ارتباطات و بالارفتن سطح نمودار مسافرت‌ها به خارج از ايران و خلاصه وجود حاکميت دينی و گذشته‌نگر، در مجموع بنفع سازگاری با هويت مُدرن و منطبق بر نيازهای زمانه تغيير کرده است.
+ يک ـ ديروز، پايان پنجمين سال حضور و موجوديت وبلاگی که پيش روی شماست بود و امروز، آغاز سالی تازه. با وجود بر اين عنوان را بدين علت «وبلاگ ۱ + ۵» انتخاب نکرده‌ام که بگويم پنج‌سال از عمر وبلاگم گذشت! چه ديروز که حرفه معلمی را برگزيدم و چه امروز که به وبلاگ متوسل شدم، هدف پيش رويم رسيدن به جامعه‌ی نوشتاری است. جامعه نوشتاری، برخلاف جامعه شفاهی که همه‌ی گفته‌ها و تعهدها را به آنی زير پا می‌گذارند، انسان‌ها را متعهد و مسئوليت‌پذير بار می‌آورند. موضوعی که در جامعه ما هنوزحکم کميا را دارد!
بر همين اساس علاقه‌مندم برخلاف پنج سال گذشته در سال جديد و در مبارزه با سياستی که حکومت برای کنترل و خفه کردن بلاگرهای ايرانی در پيش گرفته است؛ هرازگاهی نظرها و ديدگاه‌های مختلف بلاگرهای مقيم ايران را با هر نام و نشانی که دوست دارند، در اين وبلاگ بازتاب دهم.

پنجشنبه، اسفند ۲۴، ۱۳۸۵

وبلاگ‌ها و آمار گيری سرپايی ـ ۴

برخلاف استنباطی که از مفهوم آمار داريم، در آمارگيری‌های سرپايی، کميّت، نقش کليدی را بازی نمی‌کند. روش کار، نمونه‌برداری است. مصداق همان ضرب‌المثل فارسی که می‌گويد: انگشت نمک است و خروار هم نمک! يعنی کشف کيفت‌ها و نامرغوبيت‌ها!
در واقع منظور از آمارگيری سرپايی، فهم و بررسی در باره يک‌سری از موضوعات و مقولات کليدی درون جامعه است، که در ظاهر و در ارتباط‌های روزمره، نمی‌توان آن‌ها را به‌سادگی کشف کرد. چگونه؟ يک نمونه‌اش، گزارشی است که يکی از گزارش‌گران مجله «ايران فردا» [اگر اشتباه نکنم] تقريبن هفت‌ـ‌هشت سال پيش تهيه نموده بود. موضوع گزارش و تحقيق، سنجش درجه حساسيت عمومی، در برابر غارت ثروت‌های ملی است.
وی، با طرح يک داستان غيرواقعی که در جست‌وجوی مترجم زبان انگليسی است، توجه بسياری را به‌خود جلب می‌کند. او ضمن صحبت، توضيح می‌دهد که افراد خارجی، خريدار اجناس عتيقه هستند و می‌خواهند از اين‌طريق، بخشی از ثروت‌های ملی‌مان را از کشور خارج کنند. اما متقاضيان، شش‌دانگ حواس‌شان روی مبلغ دور می‌زد که روزانه، چقدر دست‌مزد می‌دهند. وقتی هم شنيدند روزی صد دلار مزد می‌گيرند، همه پاسخ مثبت دادند.
اگر بدانيد که در بين متقاضيان، افرادی نيز حضور داشتند که پدران‌شان، روزانه ميليون‌ها تومان درآمد دارند؛ آن وقت، به اين نتيجه خواهيد رسيد که بی‌تفاوتی نسبت به ثروت‌های ملی، يکی از معضل‌های مهم و عمومی است. و برخلاف بسياری از ديدگاه‌ها و داده‌ها، که چنين معضلی را ناشی از فقر و تنگ‌دستی می‌دانستند؛ آن روزنامه‌نگار، با آمارگيری سرپايی خود نشان داد که اين بی‌تفاوتی عام و وحشتناک، تنها در چارچوب مسائل فرهنگی قابل بحث و بررسی‌اند! وانگهی، اگر چند نمونه از اين نوع آمارها را در کنار هم بچينيد، ممکن است به نتايج تازه‌تر و شگفت‌تری هم دست يافت که ميان سطح درآمدها و موقعيت‌های اجتماعی و جايگاه سياسی با فرهنگ، تفاوت‌های فاحشی مشاهده می‌گردند.
هم نمونه‌ها مختلف‌اند و هم روش آمارگيری متنوع‌ است. اما کسی که دغدغه اصلی‌اش معضلات حقوقی، فرهنگی و ساختار بسيار پيچيده و تودرتوی اجتماعی‌ست و در اين زمينه‌های می‌انديشيد؛ همين نمونه، نشان‌گر بسياری از موضوعات خرد و کلان درون جامعه است. مادامی‌که سايه‌ی سنتِ گران‌جانِ پوشيده‌گويی، برجامعه و بر روی شانه‌های مردم‌اش سنگينی می‌کند؛ تنها و با اتکاء به روش آمارگيری سرپايی است که می‌شود روحيات و تمايلات واقعی اطرافيان را تصوير ساخت و شناخت دقيقی کسب نمود.

سه‌شنبه، اسفند ۲۲، ۱۳۸۵

وبلاگ‌ها و آمار گيری سرپايی ـ ۳

يکی از کتاب‌های "ايليا اِرنبورگ" نويسنده سرشناس قرن بيستم، ره‌آورد سفری است که او بعد از جنگ جهانی دوم، مسافرتی به آمريکا داشت. "اِرنبورگ" بخشی از آن کتاب را، به دنيای هاليوود و نحوه‌ی نام‌گذاری و انتخاب عنوان فيلم‌ها اختصاص داد. می‌گفت در هاليوود، ابتدا فيلمی می‌سازند و مثلا نام‌اش را می‌گذارند «آفتابِ سوزان». بعد فيلم ديگری می‌سازند می‌گذارند «جدال در آفتاب»؛ سومی را به‌نام «عشق در آفتاب»؛ چهارمی «هيجده‌سالگان در آفتاب»؛ و اين‌قدر آفتاب و آفتاب می‌گذارند تا با بن‌بست مواجهه گردند. تازه، بعد از اين می‌افتند به‌جان «مهتاب» و اين سيکل، همين‌طور ادامه می‌يابد.
درستی يا نادرستی گفتار نويسنده به‌جای خود ولی، سياست هاليوودی بحران سوژه و عنوان را، به راحتی می‌شود در وبلاگستان ديد و دنبال کرد. بعنوان مثال، يکی می‌نويسد: «انوشا انصاری اولين زن فضانورد ايرانی». دومی در پاسخ به او می‌نويسد: «انوشا مسافرست نه فضانورد»؛ سومی، راه ميانه را پيش می‌گيرد می‌گويد: «سفر انوشا تحقيقاتی بود»؛ چهارمی می‌زند به سيم آخر و معتقد است: «مهم رفتن انوشا به فضا است»؛ و...الخ. بعد از اين، نگاه‌ها و عنوان‌ها، روی ايرانی بودن يا آمريکايی بودن انوشا، روی بيست ميليون دلار و غيره دور می‌زند و مثل جريان فيلم‌های هاليوودی، اين گفتارها تا زمانی ادامه می‌يابند که با بن‌بست مواجهه گردند.
چرا اين مثال‌ها را آوردم؟ اگر خاطرتان باشد در دو بخش [2 + 1] پيشين، اشاره گرديد که هدف و منظور از آمارگيری سرپايی در اين نوشته، روحیه شناسی است. در پس اين بحث‌های سريالی، يک‌سری کشش‌ها و خواست‌هايی خوابيده‌اند. و اگر بدانيد آن نوشته‌ها تا حدودی مورد استقبال عمومی قرار گرفتند و نزديک به دويست و هفتاد (270) هزار بازديدکننده با بيش از هفت‌صد و چهل (740) کامنت در مجموع داشتند؛ آن‌وقت می‌توانيد سرانگشتی، تخيلات گمشده و آرزوهای فروخورده ملتی را که اکثريت قريب به‌اتفاق آن را جوانان تشکيل می‌دهند، برآورد کنيد.
فکر می‌کنيد مرکز مطالعات استراتژيک ايران، چگونه و برچه اساسی شعار تهيجی «انرژی هسته‌ای حق مسلم ماست» را تهيه کرد؟ آن‌ها نيز براساس يک‌سری آمارگيری‌های سرپايی [هم در دنيای مجازی و هم در دنیای حقيقی] و بررسی سرشکستگی‌های ملی و آرزوهای فروخورده نسل جوان، چنين شعار فريبنده‌ای را بيرون کشيدند. شعاری که واقعن تا مدت‌ها روی ذهنيت اقشار مختلف اعم از دانشگاهی تا دست‌فروشان دوره‌گرد، اثر گذاشته بود.
اين شيوه برخورد، مختص نهادهای دولتی نيست. هم اکنون سايت فارسی بی‌بی‌سی، يکی از موضوعات روز را زير عنوان «اکران فیلم 300: توهین به ایرانیان؟» است، مورد نظرخواهی عمومی گذاشت. هدف از اين نظرخواهی در واقع فهم و يافتن پاسخی است که اگر ايران مورد تهاجم نظامی قرار بگيرد، نوع و درجه واکنش عمومی تا چه سطح و محدوده‌ای خواهد بود. همين داده‌های خام که بخش وسيعی از آن‌ها بروز احساسات، تعصبات ملی، لجاجت‌هايی که از سر ناآگاهی است و فيلم را نديده اظهار نظر کردن و غيره، به سهم خود می‌توانند مواد اوليه يک پژوهش علمی باشند. در نتيجه اگر از طريق آمارگيری سرپايی تا حدودی می‌شود روند عمومی را پيش‌بينی کرد، روحيات را محک زد و باطن بخشی از چيزهايی را که در ظاهر می‌بينيم عريان ساخت؛ چرا هرازگاهی، بلاگرهای ما به‌مناسبتی دست به چنين کاری نزنند؟

دوشنبه، اسفند ۱۴، ۱۳۸۵

وبلاگ‌ها و آمار گيری سرپايی ـ ۲

هدف و منظور از آمارگيری سرپايی در اين نوشته، روحیه شناسی است. يعنی داشتن برآوردهای کلی از سطح تمايلات، آمادگی‌ها و کشش‌های عمومی در جامعه و پيش‌بينی احتمالی واکنش‌های مردم در شرايط‌های خاص و حساس است. شرايط‌هايی که به تجربه ثابت شده که در خاورميانه، بسياری از واکنش‌ها منطبق بر تمايلات عمومی نيستند و در اين منطقه، واقعيت‌ها را بايد برعکس ديد و قضاوت کرد!
از خاورميانه بگذريم، در خود ايران نيز عوامل متعدد و مختلفی مانند مسائل روانی‌ـ‌فرهنگی، پائين بودن سطح آگاهی‌ها، بحران‌های اجتماعی‌ـ‌سياسی پی‌درپی و بی‌توجهی دولت‌مردان به وعده‌ها و قول‌و‌قرارهای داده شده و غيره، هم فعال‌اند و هم تأثيرگذار. اين عوامل به‌سهم خود، از يک‌سو درجه ضريب اطمينان به زندگی را در درون جامعه کاهش داده، و از سوی ديگر، مانع از شکل‌گيری روابط اجتماعی شفاف و تثبيت مراودات قانون‌مند در ميان مردم می‌گردند.
هرچه شاخک‌های ضريب اطمينان به زندگی در درون جامعه‌ای، پائين و يا به‌شدت نوسانی باشند، به‌همان نسبت، داده‌های آماری آن فاقد اعتبار و استنادند. مثلن در آخرين سرشماری نفوس (آبان‌ماه۸۵) ميان داده‌های مرکز آمار ايران که جمعيت کشور را هفتادميليون نفر تخمين می‌زند با اداره ثبت احوال، که کل جمعيت را از روی صدور شناسنامه‌ها تقريبن۷۷ ميليون نفر برآورد می‌کند؛ هفت ميليون نفر اختلاف آماری ديده می‌شود. همين اختلاف (که اختلاف ناچيزی هم نيست) بيان‌گر حقيقتی است که بخشی از مردم ما به دليل عدم اطمينان به زندگی و شرايط‌های پيش‌بينی نشده فردا، شناسنامه‌های مردگان را [حال به دليل بدست آوردن کوپُن‌های اضافی يا برای منظوری خاص] باطل نکرده‌اند.
البته مسئله بسيار عميق‌تر از نيازهای روزانه است. يعنی سخن برسر دوگانگی فرهنگی است که در شرايط‌های مختلف، به‌هيچ‌وجه نمی‌توان ظاهر و باطن بسياری از واکنش‌ها را برهم منطبق ساخت. از اين منظر، هرچه شناخت ما نسبت به روحيات عمومی کم‌تر و نازل‌تر باشند، به‌همان نسبت، واکنش‌های دوگانه و در بعضی مواقع هدف‌مند [و يا شايد هم دو منظوره] در عصر اينترنت و اطلاعات، می‌توانند موجب گمراهی و انحراف گردند. در اين زمينه نمونه‌های مختلفی را می‌توان مثال زد. اما چون بحث برسر تفاوت ميان دو مقوله آماری و روحيه شناسی است، يک نمونه خاص و مشخصی را مثال می‌آورم:
هفته پيش يکی از خانم‌های اصلاح‌طلب، در مخالفت با حرکت‌های بخشی از فعالين جنبش زنان، آن‌ها را «فمينيسم بنيادگرای اينترنتی» معرفی کرد. وی در اين زمينه استدلال نمود که: "هنوز ‏برای اکثريت زنان جوان ايرانی اعم از اين‌که تحصيلات عالی داشته باشند يا نداشته باشند تشکيل خانواده و ‏زندگی خانوادگي مهم‌تر از کار اجتماعی يا سياسی است، چنان‌که بگفته آمار سال ١٣٨٢ مرکز مشارکت‌های ‏زنان بيش از ٧٠% زنان تحصيل‌کرده دانشگاهی در ايران خانه دارند".
خانه‌دار بودن ٧٠% زنان تحصيل‌کرده دانشگاهی در ايران، آيا نشانه تمايلات عمومی است يا ناشی از يک‌سری قيدوبندها و ممانعت‌های سياسی است که برسر راه خانم‌های تحصيل‌کرده وجود دارند؟ دوم، در همان سال ١٣٨٢، يک‌صدوچهل نوع کتاب مختلف، در ارتباط با موضوع حقوقی زنان در ايران چاپ گرديد. انتشار اين کتاب‌ها در مقايسه با سال ۱۳۷۵ که تنها دو عنوان بودند [البته سال ۸۱ (۱۲۸عنوان) ، سال ۸۰ (۱۲۷عنوان) و...] نشانه آن است که نه تنها خانه‌دار بودن زنان تحصيل‌کرده از روی اجبارست، بل‌که استقبال عمومی به مطالعه، به يک معنا، نشانه شکل‌گيری و تولد جنبش نوين زنان است. سوم و مهم‌تر، چه شد که سخنران طی سه‌چهار روز بعد از سخنرانی، تغيير جهت می‌دهد و اکنون در دفاع و حمايت از همان فمينيست‌های بنيادگرا، در اعتراض روز گذشته شرکت کرده و متأسفانه دستگير می‌گردد؟ همين مثال دليل مبرهنی نيست که ميان تمايل و داده‌های ظاهری، بايد خط و مرز بکشيم؟

شنبه، اسفند ۱۲، ۱۳۸۵

وبلاگ‌ها و آمار گيری سرپايی ـ ۱

راه‌حل‌های سرپايی، درمان‌های سرپايی و در يک کلام استراتژی‌های سرپايی، بدون اغراق و تا اين لحظه، تنها راهکارهايی هستند که نهادهای دولتی و مسئولين امور، در پاسخ به نيازهای عمومی ارائه داده‌اند و می‌دهند. معمولن درمان‌های سرپايی نيز، به دليل خاصيت رفع و رجوعی که دارند، با آمار و ارقام بی‌گانه‌اند. و يا اگر می‌بينيم آمار و ارقامی ارائه می‌دهند، اين آمارها، در انطباق با همان سياست سرپا‌‌ـ‌درمانی، برگرفته از آمار گيری‌های سرپايی است!
اين‌که چرا نمی‌توان به داده‌های آماری در ايران اعتمادی داشت، داستانی است طولانی و علت‌های مختلف و متفاوتی دارد از جمله: ناهمآهنگی ميان زيرساخت‌ها و نهادها و مهم‌تر، فرهنگی که نهاد سازی را به شيوه قبيله‌ای، خويشاوندی و هزارفاميل به‌گونه‌ای گسترش داده است که در اين مکانيسم، امکان برقراری تناسب منطقی ميان امور مديريت‌ها، تخصص‌ها و جايگاه‌ها، به‌هيچ‌وجه ممکن و مقدور نيست. در نتيجه نهادهای شکل گرفته از آن‌جايی که خصلتن کارگزار و سرویس‌ده نيستند، آمار و ارقام را هم برنمی‌تابند.
اين بحث مختص به نظام کنونی نيست! در نظام پيش از انقلاب نيز، ما با چنين مشکلی مواجه بوديم. يک نمونه مشخص آن، مثال واردات گندم در سال ۱۳۵۵ است. به نظر شما، يک پژوهش‌گر اقتصادی، چگونه می‌تواند از درون جدول آماری را که در پائين همين صفحه آمده است، ميزان دقيق واردات گندم را در آن سال برآورد کند و يا در مقايسه با سال‌های پيشين، نرخ رشد و سطح توليد داخلی را مشخص سازد؟ ۸۰۰ هزارتُن اختلاف ميان شش نهاد ذی‌ربط، اختلاف ناچيزی نيست؟ البته منظور واقعی از اين مثال، اثبات «اين‌همانی» و مشابهت ميان دو نظام مختلف نيست، بل‌که هدف نشان‌دادن رشد قارچ مانند سيستم بورکراسی در ايران و عدم مسئوليت‌پذيری و همآهنگی ميان سازمان‌ها و نهادهای مختلف و هم‌سو است.
آمار واردات گندم در سال 1355
گزارش سازمان گمرک ايران ـــــــــــــــــــــــ 405 هزار تُن
گزارش سازمان غلّه ايران ــــــــــــــــــــــــــ 532 هزار تُن
گزارش سازمان حفظ نباتات ــــــــــــــــــــــــ874 هزار تُن
سازمان کشتی رانی ملی ـــــــــــــــــــــــــ458 هزار تُن
سازمان بنادر و کشتی‌رانی ــــــــــــــــــــــــ829 هزار تُن
شورای بين‌الملل گندم ــــــــــــــــــــــــــــــ 1200 هزارتُن
معدل آمار واردات گندم ــــــــــــــــــــــــــــــ 716 هزار تُن
اختلاف آماری ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 800 هزار تُن

شايد تنها نهاد پی‌گير در ايران که نسبت به آمار حساسيت فوق‌العاده‌ای دارد و با وسواس خاصی ريزترين مسائل را دنبال کرده و چه‌بسا، کارهای تحقيقی‌‌ـ‌ميدانی مختلفی انجام می‌دهد، وزارت اطلاعات باشد. اما آمار و تحقيقات آن‌ها [به‌جز يکی‌‌ـ‌دو نمونه که از جنبش شادمانی سراسری و در ارتباط با پیروزی فوتبال و آن‌هم غير مستقيم و به‌صورت مصاحبه‌ها ارائه گرديد]، غيرقابل انتشار است. ‌البته و از آن‌جايی که اين نهاد امنيتی‌ـ‌اطلاعاتی ارزش و خاصيت تأثيرگذاری آمار و ارقام را در زمانه ما به‌طور دقيق می‌داند؛ به‌سهم خود، مانع فعاليت انواع مؤسسات خصوصی آمارگيری در ايران نيز می‌گردد. از اين منظر، ما چگونه می‌توانيم حداقل برآورد آماری را [به‌عنوان مواد اوليه يک پژوهش علمی] نسبت به پاره‌ای واکنش‌ها (مثلا جنگ) تهيه نموده و در اختيار عموم قرار دهيم؟