‏نمایش پست‌ها با برچسب از ميان ايميل‌ها. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب از ميان ايميل‌ها. نمایش همه پست‌ها

جمعه، شهریور ۲۵، ۱۳۹۰

سهم من



در سال ۱۳۰۰ شمسی، وقتی قزاق‌ها به رهبری رضاخان ميرپنج، پدرِ پدربزرگم را به جُرم حمايت از ميرزا کوچک خان در جنگل‌های گيلان کُشتند؛ چند روزی می‌گذشت که پدر بزرگم تازه قدم به آنسوی مرز يک سالگی گذاشته بود.
در آن سال‌ها که هنوز مراکز تحصيلی و آموزشی شکل نايافته بودند و محصور در درون چارديواری‌ها؛ نقش و موقعيت ممتاز «پدر» را که اصلی‌ترين پشتيبان معنوی در زندگی خانوادگی و اجتماعی بود، نمی‌توانيم انکار کنيم. کسی که فقط از اين دريچه به قضيه نگاه کند، دست‌کم می‌پذيرد که با کشته شدن پدرِ پدربزرگم، زندگی و آينده پدربزرگم بدون پشتوانه گذشت. من از درد و رنجی که پدربزرگم در دوره‌های کودکی و نوجوانی متحمّل گرديد، هيچ نمی‌دانم اما مطمئنم که در مقايسه با دوره ما، فضای حاکم بر جامعه آن روزها، فضايی بود نسبتاً اخلاقی. دست‌کم کسی گريبان پدر بزرگم را نگرفت که چرا در خانواده‌ای چشم گشودی که دل‌شان در گروه «جمهوری» است و ساز مخالفت عليه «پادشاهی» می‌نوازند. به جُرم مخالفت با حکومت پهلوی، کسی او را از تحصيل محروم نساخت و يا بعدها که شاغل بود، مشمول قانون پاک‌سازی نگرديد.

در سال ۱۳۳۲ شمسی، وقتی لمپن‌های شهر رشت به سرکردگی اسماعيل کيجای، پدر بزرگم را به جُرم حمايت از دکتر محمد مصدق که نخستين دولت منتخب و قانونی در کشور بود، از بالای پُل «زرجوب» به پائين پرت کردند و کُشتند؛ پدرم که سومين و کوچک‌ترين فرزند خانواده بود، کم‌تر از يک سال داشت. مادر بزرگم تعريف می‌کرد: «که از خانه ما تا پُل زرجوب کم‌تر از صد متر فاصله بود. لمپن‌های شهر بعد از کُشتن پدر بزرگت به خانه ما يورش آوردند، با فحش و لگد من را همراه با سه بچه کوچکم از خانه بيرون فرستادند و آن را با تمامی وسايلش به آتش کشيدند. آتش که کمی شعله‌ور شد، محمد کُفری، لات معروف آن روز محله صيقلان، ديوانه‌وار به درون خانه دويد. دقايقی بعد در حالی که گهواره پدرت را در بغل داشت در آستانه در ظاهر گرديد و رو به رفقايش کرد و گفت: "قرار نبود که ما خانه طفل معصوم را هم بسوزانيم"».

اين دو نمونه را آوردم که بگويم وقتی زندگی‌ام را با زندگی پدر و پدربزرگم مقايسه می‌کنم، لبخندی تلخ بر لبانم می‌نشيند و با حسرت می‌گويم چه خوش‌بخت بودند دو نسل‌ قبل از من! البته خوش‌بخت از اين جهت، اگر بپذيريم که عيار شدت و ضعف تلخ‌کامی‌های سياسی را هميشه و در هر شرايطی، نوع و جنس نظام سياسی تعيين می‌کند.
وانگهی، تلخی را هر چقدر هم تُند و زهرناک توصيف کنی در انتها، به تلخ‌ترين خواهی رسيد. اما در ميان تلخ‌ترين ماجراها و خاطره‌ها نيز، گاهی عناصری يافت می‌شوند که آرام‌بخشند، کمی از کوله‌بار غم می‌کاهند و نمی‌گذارند زخم‌های درون دل، کُهنه و عفونی گردند. و اتفاقاً مسئله‌ی اصلی من نيز ناظر بر همين تعريف هست. چه اتفاقی افتاد که تلخی زندگی از دوران کودکی تا جوانی‌ام، تلخ‌ترين لحظات زندگی پدر و پدربزرگم را پس می‌زند و من آنان را در مقايسه با خود خوش‌بخت می‌بينم؟

آنان خوش‌بخت بودند به اين دليل ساده که در ميان مهاجمان و قاتلان، حداقل چشم و دلی هم پيدا می‌شد که برای لحظه‌ای بخاطر آنها بگريد و بتپد و دست‌کم، از گهواره‌شان محافظت کند. حداقل آغوش گرم مادری وجود داشت تا آنها را در بر بگيرد. حداقل سرنوشت تلخی شبيه‌ی سرنوشت مرا نداشتند که در زندان متولد شده‌ام. از اين مضحک‌تر، من يکی از آن ۱۲ کودک خوش‌شانسی هستم که پيش از تولدمان، مُجرم شناخته شديم، و بخاطر همان جُرم (که احتمالاً در دوره جنين اتفاق افتاد) به چند ماه زندان و چهار سال تبعيد از آغوش گرم مادر محکوم شدم.
پدر و پدربزرگم حداقل يک‌بار برای هميشه محکوم شدند و پذيرفتند که زندگی را بايد بدون وجود پدر پشتِ سر بگذارند. در حالی که محکوميت تبعيد من در تابستان سال 67 و درست در سن سه سالگی مورد تجديدنظر قرار گرفت و حُکم تبعيد دائم را عليه من صادر کردند. يعنی برای تمام عمر محکوم و محروم شدم از داشتن پدر و مادر.

ايرانيان مطابق سنت و فرهنگ‌شان، وقتی می‌خواهند در باره انسانی اطلاعات و تعريف ارائه دهند، همه‌ی زندگی‌شان را در درون دو ستون مختلف «داشتن» و «نداشتن» تقسيم‌بندی می‌کنند. به پيروی از چنين نگاهی، پدر و پدربزرگم همه‌ی چيزهايی را که در زندگی داشتند، تا لحظه مرگ سرِ جايشان بود. يعنی مأموران امنيتی برای رشوه‌گرفتن و چاپيدن، آنها را مورد تهديد امنيتی قرار نمی‌دادند. به بهانه‌های مختلف، به خانه آنها يورش نمی‌بُردند. پس، گفت‌وگو در بارۀ آنها خلاصه می‌شود به ستون «نداشتن»ها. مهم‌ترين نکته‌های اين بخش را نيز در بالا نوشته‌ام: خاندان پهلوی طی ۳۲ سال دو پدر از آنها گرفت. علت اصلی همه رنج‌ها و تلخ‌کامی‌ها نيز ناشی از همين «گرفتن» است. ولی اين توضيحات بدين معنا نيست که پدر و پدربزرگم ديگر حق و سهمی بر آنچه را که «نداشتن»، نداشته باشند. درست است که پدرانم هرگز پدر نداشتن، اما حق مالکيت قبر، حق اجرای مراسم و حق گل‌باران قبر را که داشتند. پدر بزرگم هر سال همراه با دوستانش در نقطه‌ای از جنگل صعومه‌سرا که می‌گفتند محل دفن چند تن از ياران ميرزا کوچک خان است، گرد می‌آمدند و مراسم يادمان بجا می‌آوردند. پدر و عمويم و تعدادی از دوستانش هر سال در روز 28 مرداد در وادی معروف شهر رشت (ابتدای جاده رشت‌ـ‌لاهيجان) جمع می‌شدند و بر سر قبر پدربزرگم گل می‌پاشيدند. در تمام اين سال‌ها، يک نمونه هم مشاهده نشد که حکومت آن حق را سلب کند و مانع از اجرای مراسم گردد.

اما برعکس، اگر کسی بخواهد زندگی منِ جوان ۲۶ ساله را دسته‌بندی کند، مجبور است همين زمان کوتاه را به سه بخش «داشتن»، «دست‌رسی نداشتن» و «سهم‌نداشتن» تقسيم‌بندی کنند. در همان سه سال نخستی که در ظاهر پدر و مادر داشتم، به آنها دست‌رسی نداشتم. پدر و پدربزرگم هرگز وضعيتی شبيه وضعيت مرا را نداشتند تا از پشتِ ديوارهای شيشه‌ای مادرشان را بنگرد و چهره‌اش را به حافظه بسپارند. مادرم هرگز امکان و اجازه لمس کردن فرزند خود را به دل‌خواه نيافت؛ در حالی که پدرانم در دورۀ کودکی هر وقت اراده می‌نمودند، دست پُر مهر مادرانه را بر پوست‌های ظريف خود لمس می‌کردند. آنها داوطلبانه و هر سال به بهانه مراسم سال‌گرد، گريزی به گذشته می‌زدند تا خاطرات دوران کودکی يا نوجوانی‌شان را مرور کنند. برعکس، گذشته حضور پُر رنگ خود را حتا تا همين هفته پيش که ناکام و با بدنی کبود از نيمه راه خاوران به خانه برگشتم؛ بر ما (من و ديگر کودکانی که وضعيتی شبيه هم داريم) تحميل می‌کند و همراه با زمان ترميم می‌گردد. گذشته‌ای که در هر لحظه از زندگی ما حضور زنده و ملموسی دارد، ديگر گذشته نيست. متأسفانه اطرافيان (حتا بستگان و نزديکان) هنوز نمی‌توانند اين حضور تحميلی را درک و فهم کنند و نمی‌دانند چرا در لحظاتی که در خوديم و فسرده و غمگين، پشتِ شيشه‌ی پنجره می‌ايستيم؟ هنوز کسی نمی‌داند که چرا ديدن خواب قفس پرنده‌گان، شده است سوژه وحشت هر نيمه شبِ ما؟ و ده‌ها چراهای ديگر که وحشت دارم از واگويی آنها.

همين چند خط اشاره را که در واقع تک ورقی است از کتاب زندگی‌ام، از سرِ ناچاری و اسيتصال نوشته‌ام. دوست دارم يکی برايم توضيحی‌ای بنويسد که چرا شما بر سر قبر عزيزانتان گنبد و بارگاهی می‌سازيد اما من نبايد سهمی از خاکی که والدينم را در برگرفته‌اند داشته باشم؟ مطابق کدام شرع و عرف و قانون در سرزمين پدری و در خانه خود حق داشتن يک وجب خاک را آن هم در بيابانی که اصلاٌ پرنده‌ای پر نمی‌زند؛ داشته باشم؟ آيا من در اين سرزمين اصلاً سهمی دارم يا نه؟ باور کنيد اين پرسش‌ها را از روی درد و با بدنی آش و لاش شده نوشته‌ام. باور کنيد دلم نمی‌خواهد به‌هيچ‌وجه نفرتی پراکنده شود و يا زبانم لال، هيزمی بر شعله‌های انتقام‌کشی افزوده گردد. شرايط هر چقدر هم تغيير بکند می‌دانم يک چيز غير قابل تغيير باقی خواهد ماند و هرگز پدر و مادرم زنده نخواهند شد! ما اهل انتقام و قصاص و حامی شعار "چشم در مقابل چشم" نيستيم! اين سخن را از دهان کسی می‌شنويد که چهار نسل خاندانش بمدت يک قرن، روزانه در پشت ميز غذايی می‌نشستند (و می‌نشينند) که طعام اصلی‌شان «شهيد پلو» بود و هست.
[از ميان ايميل‌ها]

شنبه، آذر ۲۱، ۱۳۸۸

پديده‌ی احمدی‌نژاد


جمهوری اسلامی و داستان مرد پیر و دریا

محمدرضا نیکفر

*******
آیا در ایران کودتا شده است؟
اگر نه، پس ماجرا چیست؟
یک چهره‌ی کلیدی ماجرا احمدی‌نژاد است. او چه پدیده‌ای است؟
و پرسش دیگر اینکه: سیر رویدادها چه منطقی دارد؟
چه اتفاقی افتاده است؟
می‌گویند "کودتا" شده است؛ ولی مگر کودتا حادثه‌ای خارق عادت در عرصه‌ی قدرت نیست؟ آیا چیزی رخ داده که خلاف نظم عادی امور باشد؟
اگر به میرحسین موسوی اذن تشکیل کابینه را می‌دادند، باز جهشی کیفی در امور پدید نمی‌آید. کابینه را در جایی مستقر می‌کردند که فاصله‌ی بیشتری از گرانیگاه قدرت داشته باشد، همان کاری که در زمان محمد خاتمی کردند. باز هم امیدها را به یأس تبدیل می‌کردند، اما در یک فاصله‌ی زمانی طولانی‌تر.
این بار ولی زمان فشرده شد. به مردم حتّا یک شب هم فرصت انتظار ندادند. درهای شعبه‌های رأی‌گیری بسته نشده بود که گفتند احمدی‌نژاد بُرده است. جنبش پس از ۲۲ خرداد، واکنشی بود به این زمان کوتاه شده، به این آب سردی که روی بخش‌های بزرگی از مردم ریختند. پیشتر، بدنها گرم شده بود. چند هفته بود که توده‌ای‌بزرگ به تغییر امید بسته بودند و کاملاً مطمئن بودند که تغییری رخ خواهد داد و چون رخ نداد، شگفت‌زده شدند و فریاد برکشیدند.
جنبش پس از ۲۲ خرداد را جنبش پیش از ۲۲ خرداد برانگیخت. توجه به این نکته‌ی ساده برای تعیین خصلت جنبش بسیار مهم است. شامگاه ۲۲ خرداد چرخشگاه بود. چرخشی که صورت گرفت، از امید به خشم بود، از انتظار به ناکامی بود. بخش بزرگی از مردم، به‌ویژه طبقه‌ی متوسط شهری، به انتخابات امید بسته بود؛ تصور می‌کرد این شانس وجود دارد که سیستم، تعاملی سازنده با این طبقه را بیاغازد؛ تصور می‌کرد شانسی وجود دارد برای آنکه احمدی‌نژاد پس رانده شود، احمدی‌نژاد به عنوان نماینده‌ی سیاستی که با عوام‌گرایی‌اش، با زهد ریایی‌اش، با شیوه‌ی مدیریت چکشی ویران‌گرش وجود و شعور مدنی را می‌آزارد.
میان طبقات اجتماعی دیوار نکشیده‌اند. وقتی در اینجا از طبقه سخن می‌گوییم با نظر به افقی است که ویژه‌ی یک شأن اجتماعی است و سنخ‌نمای سنخی خاص در یک دوره است. در برابر جمهوری اسلامی و شخص احمدی‌نژاد مجموعه‌ای از مخالفت‌ها شده است و می‌شود. آن مخالفت‌هایی بیشترین بازتاب را یافت، تکرار شد و پژواک ایجاد کرد که در افقِ بیانی طبقه‌ی متوسط شهری ایران می‌گنجد. در اینجا منظور به‌طور مشخص قشرهای میان‌حال شهرهای بزرگ، بویژه زنان و مردان جوان، تحصیل‌کردگان و متخصصان است، کسانی که منش دستگاه، برنامه‌های اقتصادی و اجتماعی آن، نحوه‌ی کادرگزینی آن، فرهنگ و سلیقه وزیبایی‌شناسی آن به پس راندن و خرد کردن آنان گرایش دارد. احمدی‌نژاد، که از روز نخست پست و زمخت قلمدادش کردند، در چشم آنان آدم کوچکی است که آمده است تا آنان را کوچک کند. این مقاومت در برابر کوچک شدن، جنبش ضد آن آدم کوچک را برانگیخت.
سنخ‌نما برای افق فکر بدیل، که ویژه‌ی جنبش کارگری است، نقد از زاویه‌ی کوچک کردن نیست. منطق فکر، حفظ بزرگی و نجابت ذاتی‌ای نیست که کسی خدشه‌دارش می‌کند، بلکه زدن زیر مناسباتی است که کسی می‌خواهد در آن بزرگ باشد، بزرگ بماند و درست در چارچوب آن کسی می‌آید تا حقارت ایجاد کند.
در جنبش اخیر کسی از گردانندگان بر آن نبود که زیر مناسبات بزند. همه در چارچوب بودند، همه قانونی رفتار می‌کردند. کل برنامه‌هایی که دادند، نه خروج از چارچوب قانونی موجود، بلکه بازگشت به قانون بود. در برنامه‌ها وجهِ صوری قانون برجسته می‌شد؛ و قانون هر چه صوری‌تر باشد، انسان‌ها در برابر آن، برابرتر می‌شوند. کسی اعتراض نداشت که انسان‌های نابرابر در برابر قانون‌های ظاهراً برابربین نشانده می‌شوند و باز نتیجه‌ای که حاصل می‌شود، نابرابری است. اما قانون‌های حکومت اسلامی، برابربینی ظاهری نظام‌های دیگر را ندارند و بر تبعیضِ دینی و جنسی استوارند. اساس این آپارتاید مورد انتقاد چهره‌های اصلی جنبش ۲۲ خرداد نبود و نیست.
جنبش در برابر پوپولیسم فاشیستی، که با شعار عدالت به میدان می‌آید، چیزی از خود عرضه نکرد. پای تقسیم پول نفت به وسط آمد، اما مخاطبِ طرح، توده‌‌ی بی‌شکلی بود که رژیم به آن دسترسی بیشتری دارد. جنبش، مهمتر از همه، به موضوع بیکاری توده‌ای نپرداخت و به انبوهی از خواسته‌های صنفی بی‌اعتنا ماند. اگر پلاتفرمی برای طرح خواسته‌های صنفی (از جمله خواسته‌های کارگران کارخانه‌های ورشکسته‌ی دولتی، کارگران پیمانی، معلمان و پرستاران) ایجاد می‌کرد و خواست سیاسی و خواست صنفی را به هم پیوند می‌زد، نیروی اجتماعی بیشتری می‌یافت، شاید چنان بیشتر که رژیم را به عقب‌نشینی‌هایی اساسی وا می‌داشت.
حرکت، یکباره پدید نیامد و گسترده و پرشتاب نشد. جنبش جنبایی خود را داشت و رهبران را هم با خود برد. دموکراتیسم آن مدام رشد کرد و جامعه به یکبار این حس را کرد که می‌تواند آنچه را در سینه نهان کرده، برون ریزد. فرصت کم بود، وگرنه بسیاری عقده‌ها گشوده می‌شدند. مردم خودآگاهی دیگری به دست آوردند، حتّا آنانی که از احمدی‌نژاد پشتیبانی کردند. در آنان نیز انتظارهایی برانگیخته شده که برآورده شدن همان‌ها رژیم را بحران‌زده می‌کند و اگر برآورده نشوند، که نمی‌شوند، سرخوردگی‌هایی جدی در پی می‌آورند.
احمدی‌نژاد، محافظه‌کار نیست. او در مناظره‌ها، که جدل‌هایی میان "خودی‌ها" بودند، برای عدالت‌خواهی‌اش و مبارزه‌اش با فساد به مانع‌هایی در درون خود نظام اشاره کرد. اکنون او رئیس است و باید این مانع‌ها را کنار زند. این کار تنها با بحران‌آفرینی ممکن است. مراجع سنتی در درون نظام بر سر او توافق نداشتند. جنبش که پیش می‌رود، احمدی‌نژاد هم به نوعی می‌دود و این دویدن، انرژی‌ای از دستگاه می‌گیرد، که بنیه‌اش را به تحلیل می‌برد. پس از خمینی، احمد‌ی‌نژاد انقلابی‌ترین چهره‌ای است که نظام اسلامی به خود دیده. او چه پدیده‌ای است؟ آنچه در تحلیل‌های انتقادی درباره‌ی او، خود شایسته‌ی انتقاد است، معرفی او به عنوان پدیده‌ای غریب است، معرفی او به عنوان کسی است که پنداری برازنده‌ی ایرانیت نیست. او اما جلوه‌ای از همین ایرانیت ماست.

پدیده‌ی احمدی‌نژاد
احمدی‌نژاد پدیده‌ی غریب و همهنگام آشنایی است. رفتار او در چشم بسیار کسان یادآور برخورد خشن و توهین‌آمیز یک جوانکِ بسیجیِ تفنگ به دست در برابر شهروندان محترمی است که چنان تحقیر می‌شوند که دیگر جهان را نمی‌فهمند. شأن اجتماعی‌شان، ارج فرهنگی‌شان و منش و سلیقه‌ی‌شان لگدکوب می‌شود، به زندگی خصوصی‌شان تجاوز می‌شود، و دستگاه تبلیغاتی مدام از در و دیوار جار می‌زند که باید شکرگزار باشند که در کشورشان این "معجزه‌ی هزاره‌ی سوم" رخ داده است. احمدی‌نژاد حاشیه را بسیج می‌کند تا مرکز قدرت را تقویت کند، مردم مستمند را به دنبال ماشین خود می‌دواند و آنان می‌دوند، در حالی که به عابران دیگر تنه می‌زنند و هیاهو و گرد و خاک می‌کنند. محمود احمدی‌نژاد از تبار آن سلاطینی است که مدام در حال جهاد بوده‌اند. او خزانه‌ی مرکز را تهی می‌کند، تا سرحدات را نه آباد، بلکه از نو تصرف کند و به حلقه‌ی ارادت درآورد. او مهندس نظام است، اما نه از آن مهندسانی که در ابتدای حکومت اسلامی در خدمت ملاها درآمدند تا سازندگی کنند و معجزه‌ی پیوند ایمان و تکنیک را به نمایش بگذارند. در ابتدا تکنیک در خدمت ایمان بود. در مورد احمدی‌نژاد، ایمان خود امری تکنیکی است. او رمالی است که دکتر-مهندس شده است. در ذهن او جن و اتم، معجزه و سانتریفوژ، معراج و موشک در کنار هم ردیف شده‌اند. احمدی‌نژاد به همه درس می‌دهد. او ختم روزگار است. در مجلس آخوندی هم درس دین می‌دهد. پیش لوطی هم عنتربازی می‌کند.
احمدی‌نژاد ترکیبی از رذالت و ساده‌لوحی است. او مجموعه‌ای از بدترین خصلت‌های فرهنگی ما را در خود جمع کرده، به این جهت بسی خودمانی جلوه می‌کند: دروغ می‌گوید و ای بسا صادقانه. غلو می‌کند، زرنگ است و تصور می‌کند هر جا کم آوردی، می‌توانی از زرنگی‌ات مایه بگذاری و جبران کنی. در وجود همه‌ی ما قدری احمدی‌نژاد وجود دارد و درست این آن بخشی است که وقتی با آزردگی از عقب‌ماند‌گی‌مان حرف می‌زنیم، از آن ابراز نفرت می‌کنیم. اما آن هنگام نیز که لاف می‌زنیم و خودشیفته‌ایم، باز این وجه احمدی‌نژادی وجود ماست که نمود می‌یابد. احمدی‌نژاد تحقیر شد‌ه‌ای است که خود تحقیر می‌کند. سرشار از نفرت است، اما کرامت دارد. به موضوع نفرتش که می‌نگرد، می‌پندارد مبعوث شده است تا او را از ضلالت نجات دهد.
احمدی‌نژاد نماینده‌ی سنتی است جهش‌کرده به مدرنیت. او مظهر عقب‌ماندگی مدرن ما و مدرنیت عقب‌مانده‌ی ماست. او اعلام ورشکستگی فرهنگ است.
احمدی‌نژاد نشان فقدان جدیت ماست. آن زمان که در قم گفت، هاله‌ی نور او را دربرگرفته، حق بود که حجج اسلام این حجت را جدی گیرند، عمامه بر زمین کوبند، سینه چاک کنند و لباس بر تن او بردرند تا تکه‌ای به قصد تبرک به چنگ آورند. آن زمان که از دستیابی به انرژی هسته‌ای در آشپزخانه سخن گفت، حق بود مدرسه‌ها و دانشگاه‌ها تعطیل می‌شدند، حق بود بر سردر آموزش و پرورش می‌نوشتند "این خراب‌شده تا اطلاع ثانوی تعطیل است" و آموزگاران از شرم رو نهان می‌کردند.
احمدی‌نژاد از ماست. طرفداران او نیز همولایتی‌های ما هستند. میان احمدی‌نژاد با گروهی از رهبران اپوزیسیون فرق چندانی نیست. در روشنفکری ایرانی هم نوعی احمدی‌نژادیسم وجود دارد، آنجایی که یاوه می‌گوید و در عین غیر جدی بودن، سخت جدی می‌شود. در وجود چپ افراطی ایران، از دیرباز احمدی‌نژادی رخنه کرده است منهای مذهب، یا با مذهبی که گفتار و مناسک دیگری دارد. سرهنگهای لوس‌آنجلس همگی مقداری احمدی‌نژاد در درون خود دارند. احمدی‌نژاد رضاشاهی است با تعصب مذهبی، البته رضاشاهی در اوایل کارش.
احمدی‌نژاد نشان‌دهنده‌ی جنبه‌ی "مردمی" جمهوری اسلامی است، جنبه‌ای که اکثر منتقدان آن نمی‌بینند، زیرا هنوز از انتقاد از دولت به انتقاد از جامعه نرسیده‌اند و از همدستی‌ها و همسویی‌های دولت و جامعه غافل‌اند. اکنون همه چیز با تقلب و کودتا توضیح داده می‌شود. تقلبی صورت گرفته، که ابعاد آن را نمی‌دانیم. برای اینکه نیروی پوپولیسم فاشیستی دینی را نادیده نگیریم، لازم است همه‌ی تحلیل‌ها را بر تقلب و کودتا بنا نکنیم. رأی احمدی‌نژاد یک میلیون هم باشد، بایستی ریشه‌ی اجتماعی فاشیسم دینی را جدی بگیریم.

موقعیت نیروها
احمدی‌نژاد به هر حال، با هر میزان رأیی که داشت، برنده اعلام شد. معلوم بود که سیستم از او حمایت می‌کند. او کاری می‌کند که دستگاه کارکرد واقعی‌اش را داشته باشد؛ و دستگاه در او کارگزار معتمد خود را می‌بیند. به درستی گفته‌اند که رهبر در دوره‌ی او به رهبری واقعی تبدیل شد. اطرافیان ولی فقیه هر چه صغیرتر باشند، او ولی‌تر است. ولایت پیشوا و صغارت خاص رئیس جمهور در و تخته را به هم جور می‌کند. نظامیان در شیوه‌ی کنونی تنظیم امور، نظم بهینه را می‌بینند. آنان راضی‌اند. خدمه و حشمه نیز عزت و مقام خود را محفوظ می‌بینند.
شاید می‌پندارند که بقیه‌ی مسائل را می‌توانند با زور و پول حل کنند. مخالفان را سرکوب می‌کنند، به منتقدان دایره‌ی قدرت عتاب می‌کنند که زیاده‌روی نکنند و به جهاد نفس بپردازند. روحانیت هم که در ماجرای اخیر خوب امتحان خود را پس داد. دو سه نفر اعتراض کردند، بقیه دم برنیاوردند. به ولی نعمت خود پشت نکردند. از دینشان جز این برنمی‌آید، و این گونه، هم دینشان را دارند، هم دنیایشان را. به مردم هم که وعده‌ی غنی‌سازی همه‌جانبه را می‌دهند، غنی‌سازی ولایات را، غنی‌سازی فقرا را، غنی‌سازی اورانیوم را.
در دوره‌ی اول ریاست احمدی‌نژاد، بالا رفتن بهای نفت، مانع از آن شد که ورشکستگی اقتصادی آشکار شود. در دوره‌ی جدید، ممکن است از این معجزه‌ها رخ ندهد و پوپولیسم غنی‌سازی به غنی‌سازی اورانیوم محدود شود. هر چه رژیم خود را بیشتر در معرض تهدید بیند، به اورانیوم علاقه‌ی بیشتری پیدا می‌کند. می‌گویند پیشوا در باره‌ی شکست و سقوط صدام حسین به یک جمع‌بست اتمی رسیده است. با شناختی که از او داریم، جور درمی‌آید که گفته باشد، اگر صدام حسین واقعاً بمب اتمی داشت، "دشمن" نمی‌توانست او را براندازد.
کل ایدئولوژی رژیم اینک در "غنی‌سازی" خلاصه شده است. شوونیسم، بلاهت، تروریسم دینی و تصدق دینی بر "مستضعفان" همه در "غنی‌سازی" جمع شده‌اند. "غنی‌سازی" چاره‌ی استضعاف است و مقابل استکبار. رژیم می‌خواهد ایمان ما، کیسه‌ی ما و زرادخانه‌ی ما را غنی کند. باید با آن با برنامه‌ای برای آزادی، عدالت، صلح و حفظ محیط زیست مقابله کرد. ناآگاهی‌ها و عقب‌ماندگی‌های فرهنگی ما یاری‌رسان پوپولیسم غنی‌سازی هستند. من به گوش خود از جمعی از اهالی روستاهای اطراف مرکز اتمی آب سنگین اراک شنیده‌ام که در برابر این پرسش که می‌دانید در این مرکز چه می‌کنند، گفتند آبی را درست می‌کنند که برای کشاورزی خیلی خوب است، چون پرمایه است.
مایه‌دار بودن تکنولوژی اتمی در شعور ناسیونالیستی مردم جا گرفته است. حتّا در نزد اپوزیسیون خارج از کشور − که لابد باید در جریان بحث‌های پیشرفته‌ی جریان‌های منتقد این تکنولوژی باشند − "اتم" در ذات خود بد جلوه نمی‌کند. کل این اپوزیسیون پرادعا نمی‌تواند ده صفحه متن جدی درباره‌ی خطرهای تکنولوژی اتمی برای انسان و محیط زیست، برای صلح در خاورمیانه و نزدیک و در جهان روی میزبگذارد. این سخن که جنبش اسلام سیاسی، یک دگردیسی ناسیونالیسم است، توضیح‌دهنده‌ی بسیاری از واقعیت‌هاست، از جمله واقعیتِ جذابیتِ موضعیِ آن برای دیگر شکل‌های ناسیونالیسم و عظمت‌طلبی. احمدی‌نژاد با دو شعار عظمت‌طلبی ملی و عدالت، مردم‌فریبی می‌کند. او البته به قصد فریب این شعارها را نمی‌دهد. هم عظمت‌طلبی و هم نوعی از عدالت‌خواهی از ارکان الهیات سیاسی هستند.
گسست ایدئولوژیک از رژیم هنوز پیش رفته نیست. اگر زمانی گسستی صورت گیرد، این جدایی، جدایی یکباره از همه‌ی آن بینش و منشی نیست که سیستم سیاسی آپارتاید جنسی و دینی نمودی از آن است. گسست، نخست به صورت نافرمانی بروز می‌کند و بیزاری از سخنگو، نه لزوماً خود سخن. وقتی این بی‌زاری در جمع بیان شود و فریاد زده شود، یک روند رهایی‌بخش آغاز می‌شود که مشخصه‌ی آن خودآگاهی و اطمینان به خود است. اینجاست که امکان‌هایی پدید می‌آید تا رهایی تا حد پس راندن ایدئولوژی پیش رود، آگاهی‌دیگری شکل گیرد و به اصطلاحی فنی، سوژه (نهاد انسانی)، سوژه‌ی دیگری شود.
در دوره‌‌های جنبش، انسان در عرض یک روز چیزهایی می‌آموزد، که ممکن است در ظرف ده سال نیاموزد. آموزش‌های فشرده و نافذ روزهای جنبش، انقلابی فکری ایجاد می‌کند. پایداری آموزش‌ها بستگی به نحوه‌ی انباشته شدن و حفظ آنها دارد، آن هم نه تنها در حافظه‌ی فردی. جامعه است که بایستی آنها را مجتمع کند و در محفظه‌های خاصی (انجمن‌ها، مکان‌ها و زمان‌های ویژه‌ی یادآوری، نمادها) نگهداری کند. جوانان اکنون دارند از جامعه می‌پرسند و ازیادرفته‌ها را به یاد جامعه می‌آورند. میان نسل‌ها گفت‌وگویی آغاز شده است که مدتها وجود نداشت. جوانان پیران را مسئول شکست‌ها و ناکامی‌ها می‌دانستند و نمی‌دانستند بر آنان چه گذشته است. اکنون خود با چشم خویش می‌بینند که مشکل‌ها چه هستند و پرس‌وجو می‌کنند که چه بوده‌‌اند.
به نظر می‌رسد که هنوز زخمه بر آن نقطه‌ای از تار وجود جامعه نخورده است که قوی‌ترین نوا از آن برخیزد. آن نقطه‌ی جادویی، یا در میان طبقه‌ی متوسط شهری نیست یا اینکه این طبقه هنوز نتوانسته است ارتعاش‌های خود را به بقیه‌ی مردم منتقل کند.
رژیم هنوز پایگاهی قوی در میان مردم دارد. دیدن این موضوع نه امتیاز دادن به دستگاه، بلکه دعوت به واقع‌بینی و چاره‌جویی است. شرط مقابله با دستگاه سرکوب، رسوخ در پایگاه توده‌ای رژیم است. انقلاب بهمن نشان داد که برای از کار افتادن دستگاه سرکوب، بایستی میان بدنه و سر آن شکاف افتد و شرط این کار آن است که جریان اجتماعی مخالف چنان قوی شود که بدنه‌ی نیروی نظامی را مردد کند، فلج کند، به سمت خود بکشد.
قدرت جنبش دموکراتیک هنوز در حد پیشبرد فراخوان به یک اعتصاب توده‌ای نیست. در این مورد تلاش ناموفقی صورت گرفت، که با تحلیل آن بهتر می‌توان به ضعف‌های جنبش پی برد. اعتصابی که برای برگزاری آن در روز سه‌شنبه ۲۶ خرداد فراخوان‌هایی داده شده بود، از نوعی است که بدان "اعتصاب نمایشی" می‌گویند. این نوع اعتصاب، زمان محدودی دارد (مثلاً یک روز) و با آن اعتصاب‌کنندگان قدرت خود را به نمایش می‌گذارند، پیامی قوی به جامعه می‌دهند و این هدف را دنبال می‌کنند که طرف مقابل خود را بترسانند و احیانا مجبور به عقب‌نشینی کنند. پیش از آن بایستی ارتباط و همبستگی لازم میان اعتصاب‌کنندگان برقرار باشد. اعتصاب نمایشی توده‌ای، اعتصابی است که توده‌ی وسیعی را دربرمی‌گیرد، رشته‌ا‌ی از کارخانه‌ها را، کل بازار را، کل یک صنف را، کل یک منطقه را، کل کشور را. پیش‌درآمد اعتصاب نمایشی توده‌ای معمولاً مجموعه‌ای از اعتصاب‌ها و حرکت‌های کوچکتر است. گاه حادثه‌ای چنان بزرگ رخ می‌دهد که اعتصاب بزرگ بدون پیش‌درآمد‌برگزار می‌شود. در نمونه‌ی اخیر حادثه بزرگ بود، اما گویا برای همه‌ی قشرهای جامعه آن‌چنان بزرگ نبود که خود به این فکر افتند که دست به اعتصاب زنند یا فورا با شنیدن لفظ اعتصاب آن را در هوا بقاپند.
قلب اعتصاب همگانی، طبقه‌ی کارگر است. بازار سنتی نقش گذشته‌ی خود را در اعتصاب توده‌ای ندارد، هر چند هنوز بستن حجره و مغازه نماد اعتصاب عمومی تصور می‌شود. اعتصاب عمومی در ایران به یک جبهه‌ی مردمی نیاز دارد. این جبهه هنوز شکل نگرفته است. انقلاب ۱۳۵۷ نشان می‌دهد که مجموعه‌ای ازاعتصاب‌های کوچک صنفی و سیاسی پیش‌درآمد اعتصاب عمومی هستند. اعتصاب، پدیده‌‌ای سرایت‌کننده است، هر گاه زمینه‌ی اجتماعی و روانی سرایت و الگوهایی تقلیدپذیر وجود داشته باشند. سرایت احتیاج به اشتراک منافع، کانال‌های روانی و همدلی‌های طبقاتی و جبهه‌ای دارد. هنوز کانال‌ها و همدلی‌های لازم پدید نیامده‌اند. شاید حق با رُزا لوگزامبورگ باشد که گفته است: اعتصاب توده‌ای نیست که انقلاب را ایجاد می‌کند، بلکه انقلاب است که به اعتصاب توده‌ای میدان می‌دهد. در انقلاب ایران چنین بوده است. بایستی مدام به درس‌های آن بازگشت.
انقلاب طبعاً تکرارشدنی نیست. نه مردم ما آن مردم‌اند، نه دولت آن دولت است. اما اکنون گویا آن فاصله‌ی لازم با انقلاب ویرانگر ۵۷ پدید آمده است، تا مردم از تحول عمیق تازه‌ای نترسند.
آیا تحولی که ممکن است پیش آید، تابع شکاف‌های درونی رژیم است؟ آیا مردم خود آن انگیزه و زور را ندارند، که در برابر کلیت رژیم صفی را تشکیل دهند و بدون توجهی خاص به آنچه در داخل دولت می‌گذارد، مبارزه‌ی خود را پیش برند؟ موضوع را نبایستی این گونه ببینم و از این که جنبش دموکراتیک با استفاده از تضادهای دستگاه پیش می‌رود، احساس شرم کنیم.

موضوع چیست؟
ویژگی دولت برآمده با انقلاب بهمن همپوشی‌های آن با جامعه است. دولت و جامعه درهم می‌روند، بسیار بیشتر از آنی که در یک دولت غیردمکراتیک ولی عادی (مثل دولت شاه، مثل حکومت‌های کودتایی و نظامی، مثل نظام‌های اشرافی) دیده می‌شود. در پیوند با این همپوشی و درهم‌رَوی گسترش پهنه‌ی همگانی در ایران پس از انقلاب است. دولت می‌کوشد این پهنه را محدود سازد، در عین حال به دلیل ویژ‌گی‌هایش آن را گسترده می‌کند. این ویژگی‌ها در رابطه با بحث پهنه‌ی همگانی، دو چیزند که بیان ساده‌ای از آنها چنین است: نخست اینکه حکومت اسلامی، به عنوان حکومت آخوندها تأسیس شده است و پیشه‌ی اینان منبر رفتن است، یعنی حضور در عرصه‌ی عمومی است. آخوند بدون منبر معنا ندارد و منبر نمی‌تواند فقط یکی باشد. تعدد منابر تعدد جمع‌ها را ایجاد می‌کند و در میان جمع‌ها همواره گوشه‌هایی ایجاد می‌شود که صداهایی بیرون از مسجد در آن منعکس شود. کل دولت یک دستگاه تبلیغاتی است و دستگاه تبلیغاتی بدون حضار، بدون شنوندگان و بینندگان و خوانندگان معنایی ندارد. اینان که گردآیند، دیگر نمی‌توان از هر نظر در اختیارشان داشت. دوم اینکه جمهوری اسلامی با یک ائتلاف طبقاتی گسترده بر پایه‌ی یک انقلاب توده‌ای شکل گرفت و نتوانست هیچ مسئله‌‌ی عمده‌ای را در درون خود حل کند، بی آنکه کار به بسیج نیروی بیرونی و آوازه‌گری‌های وسیع بکشد. همین امر عرصه‌ی عمومی را گسترش می‌دهد و با اینکه مبتکر در گسترش آن نظام حاکم است، آن عرصه منطق رشد خود را دارد. بر پهنه‌ی همگانی نمی‌توان مرز گذاشت.
جریان‌های پهنه‌ی همگانی و نظام در هم بازتاب می‌یابند. همپوشی‌های میان دولت و جامعه این بازتاب متقابل را تقویت می‌کند. عنصری از درون دستگاه، هم از جایی که خود ایستاده، بر دستگاه می‌نگرد، هم محتملاً از جایی در پهنه‌ی همگانی. این امکانی که بدان (در نظریه‌ی سیستمی لومان) "مشاهده‌ی درجه‌ی ۲" می‌گویند (در تفاوت با خودمشاهده‌گری سیستم که "مشاهده‌ی درجه‌ی ۱" است)، در جمهوری اسلامی نسبت به دوره‌ی پیشین به شدت گسترده شده است. "مشاهده‌گری درجه‌ی ۲" امکان خوداصلاح‌گری را پدید می‌آورد و همین تمایل به خوداصلاح‌گری در درون سیستم تنش‌زا می‌شود.
بنابر این در نهایت این جامعه است که از جمهوری اسلامی قرار و آرامش را می‌گیرد. جمهوری اسلامی به خود رنگ آرامش نخواهد دید، هیچ‌گاه به ساحل سلامت نخواهد رسید. جمهوری اسلامی همچون آن نیزه‌ماهیِ عظیمِ صیدشده در داستان "مرد پیر و دریا" اثر ارنست همینگوی است که ماهیگیر پیر سرانجام قادر نمی‌شود آن را به ساحل برساند. کوسه‌ماهی‌ها پیاپی بدان حمله می‌کنند و با هر حمله‌ای تکه‌ای از آن را می‌کنند. دست آخر اسکلتی به جا می‌ماند.
جنبش ۲۲ خرداد حمله‌ی مهمی بود. ایران دیگر آن ایران پیش از جنبش نیست. رژیم، رسواتر و وحشی‌تر از پیش شده است. مرحله‌‌ی تازه‌ای از تنش‌های درونی آن ایجاد شده است که موضوع آن تعیین سرنوشت عده‌ای از کادرهای قدیمی رژیم است.
از آرامشی که برقرار شده و احیاناً مدتی ادامه خواهد یافت، نبایستی ناامید شد. کیفیت و کمیت انرژی حرکت‌های پس از ۲۲ خرداد، نمی‌توانست چندان فراتر از چیزی باشد که در هفته‌ها و روزهای مشرف به آن انباشته شده بود. دوره‌ای دیگر برای جمع کردن انرژی لازم است.
__________________________________

چهارشنبه، آبان ۰۶، ۱۳۸۸

هم‌سفر


نوشته‌ای از زنده یاد نادرابراهيمی

هم سفر

در این راه طولانی - که ما بی خبریم

و چون باد می گذرد

بگذار خرده اختلاف‌هایمان با هم باقی بماند

خواهش می کنم ! مخواه که یکی شویم ، مطلقا یکی

مخواه که هر چه تو دوست داری ، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم


و هر چه من دوست دارم، به همان گونه مورد دوست داشتن تو نیز باشد

مخواه که هر دو یک آواز را بپسندیم

یک ساز را، یک کتاب را، یک طعم را، یک رنگ را

و یک شیوه نگاه کردن را

مخواه که انتخاب‌مان یکی باشد، سلیقه‌مان یکی و رویاهامان یکی

هم سفر بودن و هم هدف بودن ، ابدا به معنی شبیه بودن و شبیه شدن نیست
و شبیه شدن دال بر کمال نیست
بل دلیل توقف است

عزیز من

دو نفر که عاشق‌اند و عشق آنها را به وحدتی عاطفی رسانده است؛
واجب نیست که هر دو صدای کبک، درخت نارون ، حجاب برفی قله‌ی علم‌کوه، رنگ سرخ و بشقاب سفالی را دوست داشته باشند

اگر چنین حالتی پیش بیاید، باید گفت که یا عاشق زائد است یا معشوق
یکی کافیست

عشق، از خودخواهی‌ها و خودپرستی‌ها گذشتن است اما، این سخن به معنای تبدیل شدن به دیگری نیست

من از عشق زمینی حرف می‌زنم که ارزش آن در "حضور" است
نه در محو و نابود شدن یکی در دیگری

عزیز من
اگر زاویه دیدمان نسبت به چیزی یکی نیست، بگذار یکی نباشد

بگذار درعین وحدت مستقل باشیم

بخواه که در عین یکی بودن ، یکی نباشیم

بخواه که همدیگر را کامل کنیم نه ناپدید

بگذار صبورانه و مهرمندانه درباب هر چیز که مورد اختلاف ماست بحث کنیم

اما نخواهیم که بحث، ما را به نقطه‌ی مطلقا واحدی برساند

بحث، باید ما را به ادراک متقابل برساند نه فنای متقابل

اینجا سخن از رابطه‌ی عارف با خدای عارف در میان نیست

سخن از ذره ذره‌ی وافعیت‌ها و حقیقت‌های عینی و جاری زندگیست

بیا بحث کنیم

بیا معلوماتمان را تاخت بزنیم

بیا کلنجار برویم

اما سرانجام نخواهیم که غلبه کنیم

بیا حتی اختلاف‌های اساسی و اصولی زندگی‌مان را، در بسیاری زمینه‌ها، تا آنجا که حس می‌کنیم دوگانگی، شور و حال و زندگی می‌بخشد
نه پژمردگی و افسردگی و مرگ ،.......... حفظ کنیم

من و تو حق داریم در برابر هم قد علم کنیم

و حق داریم بسیاری ازنظرات وعقاید هم را نپذیریم بی آنکه قصد تحقیرهم را داشته باشیم

عزیز من! بیا متفاوت باشیم


__________________________________

سه‌شنبه، آبان ۰۵، ۱۳۸۸

یک اتفاق جالب و آموختنی



مدرسه راهنمایی امام رضا در مشهد وابسته به آستان قدس رضوی که زیر نظر مستقیم عباس واعظ طبسی نماینده رهبری اداره میشود، روز پيش شاهد رویدادی بی‌نظیر بود.
به گفته یکی از دوستانی که معلم راهنما (مشاور) در آن مدرسه است امروز این مدرسه 630 نفری برای انتخاب شورای دانش آموزی حال و هوایی دیگر داشت. حال و هوا بدين معنا که واکنش دانش آموزان در انتخاب نماينده برای اولیای مدرسه که قريب به اتفاق‌شان از ایادی دولت و وابستگان به جناح راست هستند، حرکتی بود غيرمنتظره و همه را غافل‌گیر نمود.
در جریان رای گیری دانش آموزان این مدرسه راهنمایی در میان بهت مربیان به جای اینکه به هم‌شاگردان خود رای دهند؛ 452 نفر از مجموع 598 نفر دانش آمور در برگه‌های رأی خود، نام میرحسین موسوی را پُر کرده و داخل صندوق آراء انداختند .
بعد از شمارش آراء، شدت عصبانيت و دستپاچگی‌ها مدیر، معاونین و در راس آنان مسئول بسیج مدرسه به حدی بود که با تعدادی از کودکان برخورد فیزیکی کرده و سپس، والدین آنان را به مدرسه احضار نمودند. در ساعت پایانی مدرسه نيز 2 نفر از مأموران حراست اداره کل آموزش و پرورش استان خراسان، برای تحقيق وارد مدرسه شدند و سرانجام برگه‌های رای را به ضميمه گزارش مبسوطی که تهيه کرده بودند، همراه خود به اداره کل استان بردند.
آن‌چه که در مدرسه راهنمايی امام رضا در مشهد اتفاق افتاد، از منظر تئوری مبارزه ضدخشونت، يکی از کاراترين روش‌ها برای شکست دادن ديکتاتورها و نظام‌های ديکتاتوری است. نتيجه آراء نشان می‌دهد که حرکت کودکان ما خودجوش و ناشی از بازی‌های کودکانه نبود. از هم‌آهنگی و هم‌رايی 76 درصد دانش آموزان می‌توان به اين نتيجه رسيد که آن‌ها کاری کاملاً آگاهانه و سازماندهی شده را طی يک ماه گذشته دنبال کرده بودند. و مهم‌تر، يک الگوی عملی را به نام خود _‌دانش‌آموزان مدرسه راهنمايی امام رضا‌_ به ثبت رساندند. حرکتی که فردا و در انتخابات بعدی، می‌تواند راهنمای عملی بزرگ‌ترها بشود.
اين نکته را هم بنويسم که قصدم از اين توضيح، بزرگ‌نمايی يک اتفاق ساده نبود و نيست. بل‌که می‌خواهم پرسشی را طرح کنم که آيا مسئولان جمهوری اسلامی در ارتباط با واکنش کودکان نيز چنين تصوراتی را دارند که آن‌ها تحت تأثير افکار «جين شارپ» بودند؟ و پيش از انتخابات، کتاب «از ديکتاتوری تا دموکراسی» او را مطالعه نمودند؟ البته حرف و حديث‌هايی که در چهار ماه گذشته از زبان مسئولان نظام شنيده‌ايم، چنين انتظاری وجود دارد که بگويند «جان کين»، استاد علوم سياسی دانشگاه «وست‌مينستر» لندن در سفرهای پيشين خود به ايران، سری هم به مدرسه راهنمايی رضا زده بود. با اين وجود، آيا وقت آن نرسيده که مسئولان امور برای لحظه‌ای بيانديشند که اين قبيل واکنش‌های يک‌پارچه _‌چه در مدارس يا در جامعه‌_ ناشی از يک نياز مشترک و ناشی از يک ضرورت است؟ در چنين فضايی تبليغ مسئولان نظام عليه انقلاب مخملی، به يک ضد تبليغ عليه خود نظام مبدل خواهد شد. باور نمی‌کنيد؟ حالا چهار چشمی واکنش کودکان مدرسه راهنمايی امام رضا را وارسی کنيد و حتماً به اين نتيجه خواهيد رسيد: انقلاب مخملين و سبز یعنی انقلابی که از مدارس آغاز خواهد شد. انقلابی که به زودی بساط ریش و پشم و تظاهر و محدودیت را از میان برخواهد چید.
بديهی است که مسئولان امنيتی و نظامی در جهت انحراف افکار امت وفادار به خود، هرازگاهی نام و نشان افرادی را در جامعه طرح خواهند کرد که آن‌ها رهبران جنبش و وابستگان به قدرت‌های غربی هستند. اما بد نيست پيشاپيش در بارۀ اين مورد خاص بگوئيم که بی‌هوده دنبال رهبران و سازمان‌دهندگان انقلاب نگرديد. شيوه برخورد دانش آموزان _‌به‌عنوان نمونه‌ای از واکنش‌ها‌_ به‌سهم خود نشان می‌دهند که رهبران انقلاب مخملين در عرصه‌ی عمل، در پاسخ‌گويی به معضلات، در سازمان‌دهی‌های ابتکاری و در پائين‌کشيدن بار هزينه‌ها شناخته خواهند شد. آن‌ها يعنی رهبران، هنوز افرادی هستند بدون نام و نشان.

__________________________________

جمعه، آبان ۰۱، ۱۳۸۸

چرا می‌گوئيم: نه غزه؛ نه لبنان؟


راهپيمايی روز سيزده آبان نزديک است. يکی از بحث‌های مهم شبکه‌ها، محفل‌ها و انجمن‌ها، انتخاب شعار کليدی برای چنين روزی است. گويا برخی از ايرانيان شعار کليدی "نه غزه؛ نه لبنان؛ جانم فدای ايران" را در راهپيمايی روز قدس درست نفهميدند. وجه غالب مخالفت هم پيش از اين‌که جنبه اغنايی و استدلالی داشته باشد بيش‌تر، برگرفته از اعتقادی است سراپا موهوم. يعنی نه زمينه‌ی تاريخی‌ـ‌دينی دارد و نه مستند ايدئولوژيک. برعکس، موافقان شعار "نه غزه؛ نه لبنان؛ جانم فدای ايران" استدلال می‌کنند که ما ايرانيان براساس نماد ملی‌مان که می‌گويد: "بنی آدم اعضای يک‌ديگرند"، به‌هيچ‌وجه مخالف کمک به کشورهای نيازمند نيستيم. اما ميان کمک و نابودی منافع و ثروت ملی بايد مرز مشخصی کشيد. راهی را که مسئولان مختلف جمهوری اسلامی در سی سال گذشته طی کردند و پشتِ سر نهاده‌اند، راهی است که سرانجام به نابودی کامل ايران و ايرانيان منتهی خواهد شد. در کدام مکتب و مذهب و کتابی نوشته‌اند که خودويرانی، مساوی با کمک‌های انسان‌دوستانه است؟
از ميان ايميل‌های مختلفی که به اين مسائل پرداخته‌اند، مطلب زير را بدين علت که تاحدودی مربوط می‌شود به مضمون راهپيمايی سيزده آبان انتخاب کرده‌ام تا همه ما به‌اتفاق بيانديشيم که چگونه يک‌دنده‌گی و لجاجت کور در مخالفت با آمريکا، سبب شد تا پای‌بند به استراتژی احمقانه‌ای بشويم: "به همه كشورها بايد باج داد تا به آمريكا باج نداد".

جنگ تحميلی، دريای خزر، تناقض و...
1- عقب نشينی از حقوق ملت ايران خيانت است...
2- ما بر سر حقوق مسلم خود حاضر به مذاكره با هيچ كشوری نيستيم...
3- ما ذره‌ای از حقوق ملت ايران عقب نشينی نخواهيم كرد....
4- اصولاً ملت ايران اجازه نخواهد داد كه بر سر حقوق اساسی آن‌ها با كسی مذاكره كنيم...
5- ما ذره ای از حقوق ملت ايران عقب نشينی نخواهيم كرد...
6- ما از حقوق ملت‌مان به اندازه سر سوزنی كوتاه نمی‌آييم....
7- جهانيان بدانند ملت ايران از حقوق مسلم خود عقب نشينی نخواهد كرد...
8- ...
جملات فوق عيناً متن گفته‌های مسئولين ايران است. در طی ساليان اخير چندبار جملات فوق را شنيده‌ايد؟
10 بار، 100 بار، 1000 بار ...

يك سوال ؟!
طبق بند ششم قطعنامه لازم الاجرا 598 شورای امنيت (كه با توافق سه جانبه ايران ، عراق و سازمان ملل متحد تنظيم شد)، دبير كل سازمان ملل موظف به شناسايی متجاوز در جنگ ايران و عراق می‌شود و پس از شناسايی، متجاوز ملزم و متعهد به پرداخت كليه خسارات و همچنين غرامت به كشور مقابل می‌گردد. اين قطعنامه در تاريخ 27 تيرماه 1367 مورد قبول ايران و عراق قرار گرفت.
پس از بررسی هيئت‌های مختلف كارشناسی شورای امنيت و سازمان ملل ، خاويار پرز دكوئيار( دبير كل وقت سازمان ملل متحد) طي بيانيه‌ای رسمی عراق را متجاوز اعلام كرد و عراق ملزم به پرداخت كليه خسارات و همچنين غرامت به كشور ايران شد.
رييس جمهور وقت (هاشمی رفسنجانی) و وزير كشور وقت (عبدالله نوری) حداقل خسارت وارده به كشور در طول 2900 روز جنگ را 1000 ميليارد دلار ارزيابی و اعلام كردند. حال آن‌كه صرفا خسارت ناشی از کشته شدن 300 هزار نفر، مجروح شدن دست‌کم 700 هزار نفر، تخريب و ويرانی كامل (صد درصدی) حداقل 10 شهر كشور، تخريب عمده 5 استان كشور، حملات موشكی به حداقل 30 شهر كشور، وجود هزاران انسان بی‌خانمان و جنگ‌زده، تخريب صنايع و زيرساخت‌های اقتصادی و ... بسيار بيش‌تر از غرامتی است که تعيين گرديده بود.
اما از آن طرف: دانستن يک نکته ديگر نيز بسيار ضروری است که كشور كويت به‌خاطر 40 روز اشغال كشورش توسط عراق در جنگ اوّل خليج فارس، 200 ميليارد دلار غرامت درخواست كرد و اين مبلغ نيز به صورت اقساط در طی چند سال، از درآمد حاصل از فروش نفت عراق کسر می‌شد و به حساب كويت واريز می‌گرديد.
از مقايسه ميان دو کشور کويت و ايران بگذريم و به همين 1000 ميليارد دلار هم بسنده کنيم، چرا که در شرايط فعلی رقم بالايی است و می‌تواند درمانِ درد بی‌کاری جوانان ايرانی گردد.
اما
دولت ايران در اين مدت، يعنی بيش از 20سال، به‌هيچ‌وجه حاضر به پی‌گيری دريافت خسارت و غرامت خود از دولت عراق نشد. چرا؟
چندی پيش وقتی خبرنگاری از لاريجانی به‌عنوان يكي از مسئولين ارشد کشور( نماينده ويژه 18 ساله رهبر در شورای عالی امنيت ملی، رييس پيشين صدا و سيما و دبير وقت شورای عالی امنيت ملی و رييس فعلی مجلس) در باره علت عدم پيگيری غرامت جنگ از عراق می‌پرسد که سرنوشت پرداخت خسارات جنگ تحميلی بر كشور به كجا انجاميده است؟
لاريجانی در جواب وي با عتاب و تندی می‌گويد: ديگر در مورد اين قضيه سئوالی نپرسيد و پيگيری نكنيد . اين پرسش‌ها خلاف مصالح ملي است!؟
حالا خوانندگان آزادند به هر شکلی که مايل هستند در بارۀ مضمون پاسخی که رئيس مجلس داد، بيانديشند و ابعاد مختلف اين سخن را به دل‌خواه وارسی کنند که چرا و به چه دليل ما نبايد پی‌گير خسارات و غرامت جنگ ويران‌گری باشيم که آن همه زيان‌های جبران‌ناپذير انسانی، مادی و مالی بر مردم وارد آورد؟ البته پيشاپيش بگويم که به احتمال زياد، پاسخی منطقی نخواهيد يافت! شگفتی آن‌جاست كه ما بايد پی‌گير منافع فلسطين و لبنان و ونزوئلا و بوليوی و بوسنی و كاستاريكا و سريلانكا و ... باشيم اما حق پی‌گيری حقوق مسلم خود را نداريم!

يك سوال ديگر؟!
طبق دو معاهده رسمی فی‌مابين ايران و شوروی سابق در دهه 1920 و 1940 سهم ايران و شوروی سابق از حقوق و كليه منافع درياي خزر، مساوي و مشترك است.
همچنان كه معاهدات و حقوق بين¬الملل و منطق ايجاب می‌كرد در سال 1991 كشورهای تازه استقلال يافته شوروی سابق، به مجامع جهانی اعلام نمودند كشورهای آزاد شده به كليه معاهدات و تفاهم‌نامه‌های فيمابين با ساير كشورها پای‌بند هستند. لذا 4 كشور تركمنستان، قزاقستان، روسيه و آذربايجان، به دل‌خواه خودشان، مختار به تقسيم منافع دريای خزر، از سهم 50 درصدی شوروی سابق بودند.
اما جايگاه بين‌المللی و قدرت چانه زنی ايران در سال‌های اخير چنان تنزل يافت که تابع اوامر و دستورات سران كرملين ( روسيه) شديم و آن‌ها ديپلمات‌های ما را به جايی‌ کشاندند که سرانجام، سران ايران حاضر شدند بر سر 50 درصد سهم قطعی و قانونی خود در دريای خزر بر سر ميز مذاكره بنشينند. در اجلاسی كه به دليل حضور شخص ولاديمير پوتين(رييس جمهور وقت روسيه) با ذوق‌زدگی زائدالوصف ايران در تهران برگزار شد، به جايی رسيديم كه در عين ناباوری سهم ايران از منافع رو و زيرزمينی خزر 11/3 (يازده و سه‌دهم ) تعيين شد!
پنجاه درصد كجا و يازده درصد كجا ؟!
وقتی اين مساله با واكنش شديد نخبگان و مردم مواجه شد ، وزير خارجه دولت نهم در مراسم عيد غدير در ميان كاركنان وزارت خارجه اعلام كرد:"اين اعتراض‌ها يك جنجال سياسی است . اين را بدانيد حق ايران از رژيم حقوقی دريای خزر هيچ‌گاه در طول تاريخ بيش از 11 ( يازده)درصد نبوده است!"
كار به جايی رسيد كه كاظم جلالی (عضو و مخبر كميسيون امنيت ملی و سياست خارجی مجلس) اعلام كرد: "اگر ما به سهم 20 درصدی از خزر برسيم برای ما يك پيروزی خواهد بود ."
جالب است اجلاس اخير براي تعيين رژيم حقوقی دريای خزر اين‌بار در قزاقستان و بدون دعوت از ايران انجام شد. و هم اكنون چندسال است به جايی رسيديم كه كشور آذربايجان نفت را، و كشور تركمنستان گاز را از زير آب و خاك خارج می‌كند اما ما نمی‌توانيم دَم بر آوريم. ( صحت اين گفته را می¬توانيد از هر كارشناس مستقل نفت و گاز جويا شويد.)
وقتي كشور آذربايجان (كه ايران خود را متعهد به ارسال كمك‌های انسان دوستانه كميته امداد امام به محرومان آن كشور می¬داند) ايران را از كنسرسيوم استخراج نفت در سواحل مشترك آذربايجان و ايران اخراج كرد، سخت‌ترين و تندترين واكنش ايران اين بود كه وزير خارجه ايران اين مساله را صرفا "كار بد" توصيف كرد و هيچ اقدام حقوقی براي استيفای حق مسلم ايران از منافع خزر انجام نشد.
ای كاش به جای روسيه، آمريكا در ساحل خزر بود . چون مسئولين ايران فقط می‌توانند در مقابل آمريكا و اسراييل چنگ و دندان نشان دهند و در مقابل ساير كشورها كلاه ايران پشم ندارد.
در واقع تئوری و دكترين اصلی جمهوری اسلامی چنين است:
"به همه كشورها بايد باج داد تا به آمريكا باج نداد".
کاری به درک غلط و نوع استدلال مسئولين نداريم که ارتباط با قدرت‌های بزرگ جهانی را به معنای باج‌دهی می‌فهمند، ولی با توجه به کل سياست‌ها و عمل‌کردهايی را که تا کنون در عرصه بين‌المللی اتخاذ و پياده نموده‌اند، شما بگوئيد: آيا سخنان مسئولين جمهوری اسلامی درباره كوتاه نيامدن از حقوق ملت ايران، صحت دارد؟
ضميمه:
جوسازی عراقی‌ها علیه قرارداد مشترک 1975 با ایران (اظهارنظر خوانندگان را حتماً بخوانيد)
تغییر نام میدان گازی ایرانی آرش به «الدوره» و سکوت تأمل‌بر‌انگیز ما

__________________________________

شنبه، مهر ۲۵، ۱۳۸۸

خودآزمايی و آزمايش رفتاری ذهن

مطلب زير را که يکی از دوستان ايميل زد لطفاً تا آخر بخوانید و به اتفاقی که می‌افته کمی فکر کنید (30 ثانیه بیش‌تر وقت نمی‌گیره)


لطفا به سوالات زیر به سرعت پاسخ دهید:



نتیجه چیست؟



2+2









4+4









8+8









16+16









خیلی سریع عددی بین 12 تا 5 انتخاب کنید. انتخاب کردید؟

حالا برید پایین

.....

...

..

.

..

...

.....

...

..

.

..

...

.....

...

..

.

..

...

.....

...

..

.

..




عدد انتخابی شما 7 بود؟





این آزمایش توسط یکی از محققان برجسته در زمینه مطالعات ذهنی در امریکا، پرفسور "مک کین" انجام شده.

در این آزمایش با طرح 4 سوال اوّل ذهن شما شرطی شده و در هنگام انتخاب
عددی بین 12 تا 5 ابتدا ذهن این دو عدد را جمع می‌کند یعنی 17 ولی 17 بین
دو عدد 12 تا 5 نیست. ذهن اتوماتیک به عدد 7 می‌رسد که از 5 هم بزرگ‌تر
است.

این آزمایش انقلاب بزرگی در آزمایشات رفتاری ذهن نسبت به آموخته‌های ما
از دوران کودکی و اجتماع و آن‌چیزی که شبانه روز از طریق رسانه‌ها به ما
میرسد ایجاد کرده است.

طبق نتیجه تحقیقات مردم وقتی ذهن‌شان شرطی شد از انتخاب یا تفکر در جهت دیگر می‌ترسند و در دراز مدت استقلال فکری هر کس مسائل پیرامونش می‌شود
نه تفکرات واقعی خودش.

به گفته دانشمندان: بیشتر فکر کنید و از بیان نتایجی که می‌رسید نترسید!

__________________________________

جمعه، مرداد ۱۶، ۱۳۸۸

آنچه می‌خوانيد واقعيت است نه حکايت!


پا به هستی گذاشتيم که بخنديم يا بگيريم؟
اين مرگ است که بر ما سايه افکنده يا حياتی
است دو باره؟
«کارلوس فوئنتس»



محال است بگذارم از اينجا بری!
دوشنبه 12 امرداد

حوالی پارك ساعی ماموران جوانی را دنبال كردند و با خشونتی وصف‌ناپذير، بی‌رحمانه او را به زير مُشت و لگد و ضربات باتوم گرفتند. تی شرت جوان در اثر تقلا برای رهايی از چنگ نيروهای انتظامی، از چند سو پاره می‌شود و تن لُخت و کبودش را به معرض ديد مردم می‌گذارد. جمعیت با ديدن اين صحنه فجيع يک‌صدا فریاد می‌زند: نزنید! ولش كنید!
در اين لحظه چند زن از پياده‌رو وارد خيابان شدند و خود را به زیر دست وپای مامورین می‌اندازند تا سدی باشند در مقابل ضربات باتوم. زنی میان‌سال كه دهان‌بندی بر صورت داشت دست در گردن پسر انداخت و سعی می‌کرد او را به سمت پياده‌رو بکشاند تا از چنگ گاردی‌ها رهايی بيابد. یكی از گاردی‌های ورزيده و درشت اندام، چنگ بر گردن زن انداخته او را از زمين می‌کَنَد و به داخل جوی آب پرت می‌كند.
زن جوان دیگری پريشان و گریان و با فریادهای جگر خراش به كمك او شتابيد و خود را به سرو گردن مامور معترض آویزان می‌كند. زنان و مردان دیگر به هم می‌گویند برویم كمك مادرش و نگذاریم گاردی‌ها پسرش را به زندان ببرند. در همین حین جوان برهنه را مامورین به سمت شمال خیابان می‌كشيدند و بعد از سوار کردن او به ترك یكی از موتورسیكلت‌ها، دستانش را از پشت با دست‌بند پلاستیكی بستند. بلافاصله يکی از افراد لباس شخصی به پشت موتور می‌پرد و در پشت پسر جوان می‌نشیند تا مانع رهایی او از سوی زنانی شود که بطرف موتور سیكلت هجوم آورده بودند. پيش از رسيدن مردم موتور سيکلت حركت می‌كند اما در عوض، گروهی از زنان به همراه چند مرد، فرمانده نیروها را محاصره می‌كنند و مانع حرکت و پيوستن او به ديگر نیروهایش می‌گردند.
از آن‌سوی، چند زنی كه از سمت شمالی به طرف جنوب می‌آمدند و از دور نظاره‌گر فریادهای خشم‌آگین زنان بودند، همراه با مادر پسر و چند زن دیگر به وسط خیابان دویدند و راه حركت را بر موتور سیكلت‌ها می‌بندند. موتورها در نقطه‌ای متوقف می‌گردند که جمعيت حاضر در پياده‌روی شرقی، به‌طور دقيق می‌توانستند چهره وحشت‌زده جوان و تن کبود و عريانش را از نزديک ببينند. وقتی نگاه غمگين و ملتمسانه جوان با جمعيت حاضر در پياده‌روی شرقی تلاقی نمود، همه متأثر شدند. در اين لحظه زنی میان‌سال مردم را تشویق می‌كند که بجنبید، آزادش كنید و الا فردا باید جسدش را از سردخانه تحویل بگیریم!
حالا زنان زيادی فرمانده را در محاصره گرفته‌اند و مردی میان‌سال خطاب به فرمانده می گوید باید آزادش كنید! باید آزادش كنید. نمی‌گذاریم او را ببرید مگر چه كرده؟ در پیاده رو راهپیمایی كرده؟ به چه حقی می‌زنیدش؟ با فشارهای همه سویه ومتحد مردم و جمع شدن گروه بیشتری از زنان که يک‌ريز جیغ و فریاد می‌کشيدند، فرمانده سست می‌شود. حتی زنی كه مصر است به هر قیمتی مانع بازداشت جوان بی‌گناه گردد، زانو بر زمين می‌زند، پاهای فرمانده را محکم می‌گيرد و جیغ‌کشان می‌گويد: محال است بذارم از این‌جا بری! باید آزادش كنی!
این صحنه مقاومت شكوه‌مند و همدردی بی‌نظیر انسان‌ها نسبت به هم، اشك شوق در چشمان بسياری نشاند. بالاخره جوان آزاد شد و دستش در دستان زنان و مادران به پیاده رو آورده شد .
جمعیت یك صدا دست زدند و هورا كشیدند چند زن به سمت مادرش رفته و او را غرق بوسه كردند او خیس عرق و خسته از پیكاری نیم ساعته آرام بر سكوی دیواره پارك ساعی نشست و وقتی تعریف و تمجید تشویق‌آمیز مردم را كه دورش جمع شده و از فداكاری مادرانه‌اش می‌گفتند، فروتنانه گفت: من مادرش نیستم!


__________________________________

یکشنبه، تیر ۰۷، ۱۳۸۸

ارباب حلقه‌ها؟!


اين روزها که شش‌دانگ توجه رأی‌دهندگان معطوف است به نوع و چگونگی موضع‌گيری‌های آقايان
کروبی و موسوی، به احتمال زياد قشر وسيعی از آن‌ها، سعادت خواندن «يادداشت روز» روزنامه کيهان را نخواهند يافت. از آن‌جايی که يادداشت زير به چند دليل حقوقی حائز اهميت بسياری است و به‌سهم خود نقش مستقيم ولی فقيه را در آشوب‌ها و تحميل زيان‌های جانی و مالی به مردم رو می‌کند؛ باز انتشار آن را در وبلاگ امری ضروری می‌بينم. البته خوانندگان يادداشت در ادامه متوجه خواهند شد که هنوز مرحله اوّل سناريو را پشتِ سر گذاشته‌ايم و اين داستان هم‌چنان و به شيوه‌های مختلف از جمله با غيرقانونی کردن «مجمع روحانيان مبارز» و «جبهه مشارکت» تداوم دارد.

ارباب حلقه‌ها
1-روز چهارشنبه 20خردادماه 88 يعني 2روز قبل از انتخابات، طي گزارشي كه به دليل اهميت ويژه آن به تيتر اول روزنامه كيهان تبديل شد، از آخرين پرده سناريوي دشمن كه «آشوب بعد از شكست» در انتخابات بود خبر داديم و با اشاره به شواهد و اسناد غيرقابل انكار تاكيد كرديم كه «اين هشدار جدي است» و ماموريت بعدي ميرحسين موسوي- انشاءالله ناخواسته و ناخودآگاه- دست زدن به آشوب هاي خياباني بعد از شكست در انتخابات است و در همان گزارش آورديم كه علاوه بر حاميان بيروني مهندس موسوي، حلقه اصلي برنامه ريزان او نيز در قطعي بودن شكست وي كمترين ترديدي ندارند و به همين علت، منتظر اعلام نتيجه نمانده و از مدتها قبل براي ايجاد آشوب برنامه گسترده اي تدارك ديده اند و...
2- از صبح روز چهارشنبه- 20خرداد- و بلافاصله بعد از انتشار روزنامه حجم انبوهي از تماس هاي تلفني و پيغام و پسغام ها شروع شد. بسياري از تماس گيرندگان كه شمار قابل توجهي از مسئولان نظام نيز جزو آنها بودند با تعجب مي پرسيدند؛ از كجا مي دانيد اين گروه قصد آشوب دارند؟! برخي هم گله مي كردند كه گزارش كيهان اذهان عمومي را دچار تشويش كرده است و توصيه مي كردند؛ همين فردا در روزنامه توضيح بدهيد اشتباه كرده ايد و آنچه نوشته ايد فقط يك حدس و گمان است! و...
اما، پاسخ ما اين بود كه آنچه نوشته ايم نه فقط حدس و گمان نيست، بلكه افشاي مستند يك توطئه از پيش طراحي شده است و با اطمينان مي گفتيم فرداي روز انتخابات، صحت گزارش كيهان را به وضوح مشاهده خواهيد كرد و كف و سوت رسانه ها و مقامات آمريكايي و اسرائيلي را در حمايت از آشوبگران مي بينيد و مي شنويد. يكي از مسئولان كه از گزارش كيهان ناراضي بود و آن را اغراق آميز تلقي مي كرد در تماس تلفني با نگارنده گفت؛ موسوي و خاتمي و كروبي و... هيچكدام را نمي توان اهل آشوب و بلوا دانست و پاسخ نگارنده اين بود كه كروبي در اين ميان بازيگر فريب خورده است، او را براي تضعيف روحانيت در افكار عمومي انتخاب كرده اند و مواضع و فعاليت انتخاباتي ايشان از سوي ستاد موسوي ديكته مي شود اگرچه برخلاف ساير بازيگران اين بازي، سرانجام به اسلام و انقلاب خيانت نخواهد كرد. خاتمي سابقه آشوب هاي تيرماه 78 را در پرونده خود دارد، آشوب و بلوايي كه امروزه بسياري از عوامل ميداني و رسانه اي آن به آمريكا پناهنده شده اند و اما موسوي طي 20سال گذشته ديكته اي ننوشته است تا مردم بدانند چه اندازه غلط دارد ولي مواضع كنوني او ترديدي باقي نمي گذارد كه به سيم آخر زده است، اينان و شماري از افراد بدسابقه، ضدانقلاب و مفسد اقتصادي كه گرد آنها جمع شده اند حلقه هاي تعريف شده در زنجيره آشوبي هستند كه كيهان پيشاپيش از آن خبر داده است و «ارباب حلقه ها» بيرون از مرزها و در آن سوي اقيانوس اطلس نشسته است!
3- بسياري از آنان كه روز چهارشنبه 20خرداد، كيهان را ملامت مي كردند، چرا درباره آشوب هاي بعد از شكست ميرحسين موسوي در انتخابات، گزارش داده است و با گلايه مي پرسيدند «از كجا معلوم كه آشوبي در راه باشد»؟! از روز شنبه 23خرداد در تماس هاي تلفني و حضوري خويش با تعجب مي پرسيدند «كيهان از كجا مي دانست كه دار و دسته موسوي قصد آشوب دارند»؟ و پاسخ ما اين است كه نه شق القمر كرده ايم! و نه پيشگويي از نوع غيبگويي! كيهان فقط نگاهي گذرا به فرايند ماجرا داشته است. همه كساني كه ماجراي اخير را از چند ماه قبل تاكنون با دقت دنبال كرده باشند و همسويي غيرقابل انكار مدعيان اصلاحات با مقامات و محافل آمريكايي و اسرائيلي را زيرنظر گرفته باشند، بدون كمترين ترديدي به اين نتيجه قطعي مي رسند كه شيپور بدصداي فتنه اخير از آن سوي مرزها دميده مي شود و فقط بلندگوي آن در ستاد موسوي نصب شده است. دراين باره تاكنون اسناد غيرقابل انكار فراواني ارائه كرده ايم و در مقابل به جاي انكار و استدلال فقط فحش و ناسزا شنيده ايم كه بگذريم...
4- و اما، برنامه ريزان «كودتاي مخملي» بعد از شكست همه جانبه و مرحله به مرحله اين توطئه آمريكايي كه بسيار ناشيانه طراحي شده بود، امروزه ترفند جديد ديگري در آستين دارند و آن درخواست از موسوي براي انصراف از پي گيري ماجراست! توضيح آن كه براساس اخبار و گزارش هاي موثق، قرار است برخي از افراد سرشناس!! با ارسال نامه اي خطاب به مهندس موسوي از وي بخواهند كه براي پايان دادن به آشوب ها و پيشگيري از سوءاستفاده دشمنان بيروني، از درخواست خود براي «ابطال انتخابات»! صرفنظر كند! و مهندس موسوي نيز طي بيانيه اي بر مردم و نظام اسلامي منت گذاشته! و ضمن تاكيد دوباره بر دروغ بزرگ «تقلب در انتخابات»! و كوبيدن بي حاصل بعدي بر طبل غيرقانوني و ديكتاتور مآبانه «ابطال انتخابات»! با اين درخواست موافقت كند!!
اين ترفند كه به گواهي شواهد و قرائن موجود، ريشه بيروني دارد، با دو هدف زير در حال پي گيري است.
اول؛ زمينه سازي براي دور كردن موسوي و اطرافيانش از محاكمه و مجازات احتمالي به جرم قتل مردم بي گناه، برپايي آشوب و بلوا و مخصوصاً همكاري با سرويس هاي بيگانه براي تضعيف نظام جمهوري اسلامي ايران كه با هدف كاستن از اثرگذاري آن در معادلات منطقه صورت پذيرفته بود.بديهي است كه بررسي اين ماجرا يك ضرورت كاملا منطقي و قانوني است چرا كه جرايم ياد شده اتفاق افتاده و تعيين تكليف مجرمان چه آنان كه مستقيما در جرم و جنايت دست داشته اند و چه آنها كه در خانه هاي امن تيمي نشسته و زمينه جرايم مورد اشاره را فراهم آورده اند، بر عهده قانون است و نتيجه هرچه باشد به يقين مورد قبول و احترام همگان خواهد بود. بنابراين هيچكس نبايد و حق ندارد از اين پي گيري ناخرسند باشد.
دوم؛ تبديل توطئه شكست خورده اخير به «آتش زيرخاكستر» و «دمل چركين نيشتر نخورده»! براي آتش افروزي و فتنه انگيزي در آينده و شرايط حساس بعدي، با اين توضيح كه دشمنان بيروني با بهره گيري از ترفند ياد شده، مي كوشند ميرحسين موسوي، خاتمي و... را چهره هايي مطلوب و طرفدار آرامش معرفي كنند كه از حق مسلم خود به نفع نظام و مردم چشم پوشي كرده اند! و از اين طريق جماعت مورد اشاره را -غير از آنهايي كه خالصانه و به خاطر سليقه سياسي خاص خود به موسوي رأي داده بودند و هميشه قابل احترام خواهند بود- در قالب يك جريان اپوزيسيون صاحب حق! براي آشوب ها و فتنه هاي بعدي ذخيره كنند!
5- ترفند ياد شده هم اكنون در حال پي گيري است و دست اندركاران و طراحان اين ترفند تاكنون با برخي از شخصيت هاي ديني و سياسي تماس گرفته و به آنها پيشنهاد امضاي نامه و درخواست از موسوي براي انصراف! را ارائه كرده اند كه خوشبختانه حيله آنان با درايت و هوشياري شخصيت هاي ديني و سياسي مورد اشاره ناكام مانده است، هرچند كه طراحان ترفند مزبور كماكان به مراجعه و تلاش خود ادامه مي دهند.
6-و بالاخره بديهي است شخصيت هاي ديني و سياسي كشورمان هوشيارتر از آنند كه به فريب اين ترفند فريفته شوند و به يقين مي دانند امضاي نامه مورد اشاره چه بخواهند و چه نخواهند، خيانت آشكار به اسلام و انقلاب، ناديده گرفتن خون هاي به ناحق ريخته در آشوب هاي اخير و همراهي با دشمنان تابلودار اسلام و فرصت دادن به غائله آفرينان براي آشوب هاي بعدي تلقي خواهد شد و اين، گناهي نابخشودني است و دور از ساحت پاك بزرگان با تقواي اين مرز و بوم.
چاره كار اما، مراجعه به قانون است، يعني دقيقاً همان راهي كه هميشه پسنديده و معقول بوده و هست و مدعيان تقلب در انتخابات آشكارا از آن طفره مي روند.
حسين شريعتمداري
منبع: کيهان

__________________________________

جمعه، دی ۲۸، ۱۳۸۶

کومونیست

زهرا خانوم در بسترش جا‌به‌جا می‌شد، خوابش نمی‌برد. این پهلو به آن پهلو می‌شد. هر چه دعا می‌دانست در دلش واخوانی کرد. دل‌نگران بود و دل‌واپس!
اوایل انقلاب بود، فکر می‌کرد با این بلبشویی که شده کار دیانت به کجا کشیده می‌شود. در این گیرو دار هر جغله‌ای مدعی هست و صاحب ادعا! تمامی روابط بزرگی و کوچکی به‌هم ریخته است. هیچ‌کس در درون خانواده برای هم تره خرد نمی‌کند. آخرالزمان شده و باز هم دعا کرد، دعا کرد تا تسکینی شود و مرهمی بر آن دل‌واپسی‌های درونی!
در حالت خواب و بیداری، یهو پرده‌ای جلوی چشمش باز شد. آوای طبل مانندی به گوشش رسید. حیدر را دید که بر طبل می‌نوازد. اکرم، اقدس، اشرف، نرگس، اکبر، محمد و بیژن در حالت رقصان و مادر نیز در حال کف زنان!
آیا این دوزخ است؟ با حالت برزخ‌گونه و سر دادن آیة الکرسی به خود و اطراف فوتی زد. آن صحنه در جلوی چشمش بارها، بارها پدیدار شد. هوش از سرش رفت و بیهوش شد.
صبح که از خواب برخاست، سنگینی بختک برزخ‌وار همراهش بود. با خودش گفت: «من عمه‌ام، بچه‌ها دارند به کژ راهه می‌روند، خدا رحم کند! روابط کمونیستی با رقص و آواز تمامی دیانت را به نابودی می‌کشاند».
چادر سر کرد تا به اولین مرکز گزارش دهد.


پ.ن:
بعد از اتمام سيکل بازداشت‌ها از ميان
کارگران، معلمان و زنان؛ دوباره نوبت
رسيد به طيف چپ.
پانزده دانشجوی طيف چپ دستگير شد!