‏نمایش پست‌ها با برچسب Cultural-didactic01. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب Cultural-didactic01. نمایش همه پست‌ها

چهارشنبه، مهر ۱۷، ۱۳۸۷

معلمان به‌عنوان يک طبقه ويژه

عکس از وبلاگ: «تاريخ، معلمِ خوب من»
[بمناسبت روز جهانی معلم]
«متأسفانه همکاران ايرانی ما به دليل بازداشت‌ها و ديگر تهديدهای امنيتی، از ميان 171 کشور عضو فدراسيون جهانی اتحاديه معلمان، تنها گروهی بودند که فرصت آن را نيافتند تا در روز جهانی معلم (پنجم اکتبر) در بارۀ ايده‌ها و انديشه‌های خود در ارتباط با حق تحصيل رايگان و اجباری، کيفيت دروس آموزشی و متُد آموزش، داشتن معلمان مجرب و متخصص که جزئی از حقوق اوليه و بنيادين انسان‌ها در عصر ما است؛ با شهروندان ايرانی سخنی بگويند».
فرد ون‌لی‌وون، دبير کل آموزش بين‌الملل (EI)

محدود و خاموش کردن صدای معلمان، موضوع امروز و ديروز و يک دهه پيش نيست. مگر جامعه فرهنگيان در نيم قرن گذشته چند بار فرصت آن را يافتند تا در بارۀ وضعيت نابسامان حقوقی‌ـ‌آموزشی خود در درون سيستمی که به امر آموزش از اساس بی‌توجه بود و هست، سخنی بگويند؟ البته طرح اين موضوع در درون جامعه‌ی ايرانی همواره با پاسخ‌های کليشه‌ای همراه بود: مگر کدام گروه اجتماعی اجازه سخن گفتن يافتند تا جامعه معلمان چنين توقع و انتظاری را از حکومت داشته باشند؟
بديهی است در يک جامعه محدود و بسته، هيچ فرد و گروهی _‌حتا افرادی که در بالای هرم قدرت قرار گرفته‌اند‌_ در برابر تهديدهای امنيتی مصون نيستند. فهم اين نکته دشوار نيست که سايه‌ی تهديد و محدوديت، همه را در بر گرفته است ولی با وجود بر اين، همين تهديدهای امنيتی فراگير حتا در سياه‌ترين و مستبدترين رژيم‌های سياسی جهان، جامعه معلمان را از ديگر گروه‌های اجتماعی جدا کرده و برای آنان يک‌سری ويژه‌گی‌ها و تسهيلاتی قائل می‌گردد. به چه دليل؟ پاسخ روشن است!
اگر برای لحظه‌ای کليه‌ی مسائل انسانی و حقوقی‌ـ‌سياسی از جمله، نقض قوانين مربوط به حقوق بشر را در يک کشور فرضی و استبدادی ناديده بگيريم و همه‌ی توجه ما معطوف به منطقی باشد که سياست استبدادی طالب آن است؛ مطابق منطق سياست استبدادی، مثلاً با سرکوب اعتصاب کارگران يک کارخانه، هرگز منافع ديگر گروه‌های مختلف اجتماعی در يک کشور به خطر نمی‌افتد. همين‌طور آينده يک کشور و رژيم حاکم بر آن تحت تأثير آن سرکوب به خطر نخواهند افتاد. ولی اين قانون در ارتباط با جامعه معلمان صادق نيست. چرا که جامعه معلمان مرکز ثقل ديگر طبقات و گروه‌های اجتماعی در کشور را تشکيل می‌دهند. تهديد آن‌ها نه تنها بمنزلۀ تهديد منافع عمومی محسوب می‌گردد، بل‌که سرکوب اين گروه مستقيماً تأثير مخربی بر روی منافع ملی، آينده کشور و سرنوشت آيندگان خواهند گذاشت. حتا در رژيم يک‌سونگری مانند جمهوری اسلامی، مسئولين امنيتی دورانديش و واقع‌بين، تا حدودی به چنين قوانينی پای‌بندند. مثال بارز آن سياستی است که نيروهای امنيتی در ارتباط با تجمع دو گروه معلمان و زنان در هشت مارس گذشته در مقابل مجلس شورای اسلامی پياده کردند. در اين تجمع تنها زنان مورد ضرب و شتم نيروهای امنيتی قرار گرفتند.
مثال بالا تا حدودی نشان می‌دهد که ضرب و شتم زنان مدافع برابر حقوقی، دست‌کم با منافع بخشی از مردم جامعه [اعم از زنان و مردان] همسو است. به همين دليل حکومت مورد باز خواست قرار نمی‌گيرد. در نتيجه، اگر جامعه فرهنگيان به‌طور مشخص فرصت آن را نيافتند تا در بارۀ ايده‌ها و انديشه‌های خود به‌طور مشخص سخنی بگويند، به‌زعم من دليلش را بيش‌تر بايد در درون جامعه جُست‌و‌جو کرد نه در ساختار سياسی و نوع حکومتی که بر جامعه ما حاکم است. جامعه معلمان در پنجاه سال گذشته يکی‌ـ‌دو بار تلاش کردند تا جوهر واقعی خود را علنی سازند و صدای‌شان را به گوش مردم برسانند اما، واکنش جامعه هم‌زمان چه بود؟ چند درصد مردم با آنان همراه شدند و آن صدا را همسو با منافع خود تشخيص دادند؟ آيا بی‌توجهی مردم بدين معنا نيست که جامعه ايرانی، هنوز يک جامعه نابالغ و رشدنايافته است؟ اميدوارم نگوئيد که بر سر‌ٍ راه ماجراهای گذشته خصوصاً حوادث بعد از انقلاب، «اما» و «اگر»های بسياری قرار گرفته‌اند؟ مهم نيست! به حال برمی‌گرديم و در شرايط کنونی که روزبه‌روز انواع مؤسسه‌های آموزشی‌ـ‌تجاری در حال سبزشدن و گسترش‌اند؛ چه بخشی از جامعه به اين مهم واقف هستند که معلمان طبقه‌ای ويژه‌اند، منافع آنان جدا از منافع عمومی نيست، يا ماهيت و مضمون کار آن‌ها، اساس و بنيان توليد همه‌ی ثروت‌های ملی را تشکيل می‌دهند؟ واقعاً چه سطحی از قشرهای مختلف مردم نهاد آموزش و پرورش را، يک نهاد بسترساز می‌شناسند که هم سرمايه و هم توليدش در جامعه دانايی است؟
چند سال پيش، يکی از مدارس روستايی واقع در استان لرستان طعمه حريق گرديد و تعدادی از کودکان در آتش سوختند. اما آن حادثه تأسف‌بار در جامعه، حداقل واکنش انسانی‌ـ‌اخلاقی را بدنبال نداشت. قشرهای مختلف مردم، ژورناليست‌ها و نمايندگان مجلس آن‌چنان بی‌تفاوت از کنار آن حادثه گذشتند که مثل امروز، بی‌تفاوت از کنار تاراج ثروت‌های ملی، نابودی منابع طبيعی و بر باد رفتن ارزهای موجود در صندوق ارزی می‌گذرند. اين بی‌تفاوتی در شرايطی رُخ داد که می‌توانم ليست بلندی از نام نمايندگان مجلس در سه دورۀ ششم تا هشتم را در پائين ارائه دهم که در جهت تقويت دانش‌ِ فرزندان خود، حداقل ساعتی ده هزار تومان به معلمان آموزشی‌ـ‌تجاری دست‌مزد می‌پرداختند. اين بی‌تفاوتی در شرايطی رُخ داد که خانواده‌های ساکن شهرهای مختلف ايران [خصوصاً در کلان شهرها]، دست‌کم بمدت ده سال درگير رقابت‌های کاذب تحصيلی هستند. همه دوست دارند که فرزندان‌شان تنها در رشته‌های پزشکی يا مهندسی پايان‌نامه تحصيلی بگيرند. اين تمايل کاذب [که برای ديگر رشته‌ها ارزش و اعتباری قائل نيست] به‌قدری فراگير و ريشه‌دارست که دولت نيز در تکميل يک کابينه ايده‌آل و وفادار به سياست‌های خويش، به مدرک تحصيلی جعلی و خريداری شده متوسل می‌گردد. آيا اين نمونه‌ها نشان نمی‌دهند که ما با يک جامعه سراپا متناقض‌نما روبه‌رو هستيم؟ جامعه‌ای که تلاش‌هايش به‌هيچ‌وجه منطبق بر ماهيت عمل نيست؟ اگر بگويم فرايند چنين جامعه‌ای به‌مفهوم واقعی و در تمامی عرصه‌ها نوعی «خودزنی‌»ست، اغراق می‌گويم؟
البته غرض اصلی از طرح چنين پرسش‌هايی بدين معنا نيست که در تشخيص پويايی و تحرک يک جامعه رو به رشد، با ديگران خط و مرزی کشيده باشم! معيارهای تشخيص هر چه باشند، نخست و به تناسب ويژه‌گی‌های موجود در ايران، همه ما وظيفه داريم تا پاسخ يک پرسش کليدی را دقيق بدانيم که: در برابر بی‌تفاوتی‌ها و سکوت‌های مداوم و غيرمدنی، نسل جوان و تحصيل‌کرده امروز کدام متغيير را جايگزين خواهد ساخت؟ پاسخ به اين پرسش از آن لحاظ حائز اهميت است که چهره هرجامعه رو به رشد و علاقه‌مند به پيش‌رفت را، تنها می‌توان از طريق مطالعه در باره چگونه‌گی و سطح برخورد مردم و دولت به امور آموزش‌های علمی، فرهنگی و هنری مورد بررسی و شناسايی قرار داد. به زبانی ساده‌تر، معيار واقعی تشخيص يک جامعه مُدرن تنها يک چيز است که بدانيم جامعه و مردم‌اش تا چه سطح و اندازه‌ای، برای دانش‌آموزان، دانشجويان، معلمان، دبيران و استادان دانشگاه‌ها ارزش و اعتبار قائل می‌گردند.

در همين زمينه: نقش معلمان در فرايند توليد ثروت‌های ملی

چهارشنبه، مهر ۰۳، ۱۳۸۷

آموزش کدام گروه مقدم است؛ کودکان يا والدين؟ ـ٢

روی عکس کليک کنيد تا متن انشاء راحت‌تر قابل خواندن باشد.
[بمناسبت آغاز سال تحصيلی]
مطابق آخرين آمار سازمان ملل متحد، ٨٦٢ ميليون نفر بی‌سواد در جهان زندگی می‌کنند. «يونسکو» مصمم است که طی يک دورۀ چهار ساله، يعنی تا سال ٢٠١٢ ميلادی، نيمی (٥٠%) از اين بی‌سوادان را تقليل دهد. آيا چنين طرحی بدين معنا نيست که يونسکو می‌خواهد سنگی بزرگ‌تر از توان خود بردارد؟
اگر آمار بی‌سوادان را _‌که فکر می‌کنم رقم واقعی آن خيلی بيش‌تر از عدد بالاست‌_ به نسبت جنسيت از هم‌ديگر تفکيک کنيد، از آن تعداد،٥٨٠ ميليون نفر _‌يعنی بيش از دو/سوم جمعيت بی‌سوادان را‌_ دختران و زنان تشکيل می‌دهند. ناگفته روشن است که تراکم جغرافيايی اين نيروها در آسيا، اکثراً کشورهايی مانند افغانستان، پاکستان، بنگلادش و هندوستان، و در افريقا، تمام کشورهايی که در بخش جنوبی مناطق صحاری قرار گرفته‌اند هستند.
تراکم جمعيت‌های بی‌سواد در کشورهای نامبرده، يک پديده تصادفی نيست! در نتيجه سازمان ملل متحد چگونه می‌تواند طی چهار سال آينده بسياری از موانع فرهنگی‌ و ‌اعتقادی را که سدهای محکمی در برابر سوادآموزی کودکان و زنان هستند، از سر راه بردارد؟ دولت افغانستان که چند سالی تلاش می‌کند تا به کمک تعدادی از نهادهای بين‌المللی راه آموزش و سوادآموزی را در کشور هموار سازد، هم اکنون با مخالفت‌های جدی و باورنکردنی بخشی از مردم روبه‌رو‌ست. مخالفان سياست‌های دولت، نه تنها کودکان خود را در خانه زندانی کردند، بل‌که تعدادی از بانوانی را که داوطلبانه برای آموزش کودکان به مناطق دور دست رفته بودند، با اين توجيه که درس عبرتی برای سايرين باشد، مورد تجاوز قرار دادند.
قصدم از مثال بالا بی‌اعتبار نمودن و يا به ريشخند گرفتن بخشی از مردم جهان نيست! آن نمونه‌ها را بدين علت مثال آوردم تا مقدمه‌ای باشد برای طرح يک پرسش مشخص و کليدی: آيا مقوله‌ای به‌نام بی‌سوادی در جهان، در حال گسترش است يا در حال ريشه‌کن شدن؟ به‌زعم من اين پديده در حال گسترش است و به‌همين دليل معتقدم که طرح و برنامه يونسکو در مبارزه با بی‌سوادی، مبتنی بر تحليل دقيق از اوضاع و احوال جهان امروزی نيست. چگونه؟
اگر عصر ما را بنا به گفته‌های بزرگان جهان، عصر دانايی بدانيم؛ نقطه مقابل دانايی، هميشه نادانی است. بديهی است نيروی که می‌تواند موازنه‌ی کنونی را عليه عصر دانايی به‌خطر اندازد، نيروهای کم‌سوادی هستند که از نظر کميّت، روز‌به‌روز در حال افزايش‌اند. جهان امروز بطرز باور نکردنی و شگفتی، با معضلی بنام (funktionale Analphabeten) کم‌سوادان و نيرويی که پديده‌های پيچيده کنونی را نمی‌توانند به‌سادگی هضم و درک کنند، روبه‌روست. رشد چنين پديده‌ای ناشی از يک‌سری عوامل سياسی، اجتماعی و روانی، و يا اگر بخواهم تعريف دقيقی داده باشم ناشی از تسلط پاره‌ای دگرگونی‌های ارزشی (Umwertung) منفی بر فضای مناسبات و مبادلات جهانی است. دگرگونی‌هايی که روزبه‌روز و بطور شگفت‌آوری موجب گسترش ناامنی‌های شغلی، تحصيلی، اقتصادی و طبقاتی، هم در داخل مرزهای ملی و هم در سطح بين‌المللی بين دولت‌ها شده‌اند. عوارض منفی و روانی چنين پديده‌ای در جامعه _‌حتا در جوامع پيش‌رفته‌_ گريز از مدرسه [بطور مثال هر سال بيش از ٩٠ هزار نفر از دانش‌آموزان آلمانی قبل از اتمام سيکل اوّل که اجباری است، مدارس را ترک می‌کنند]، بی‌تفاوتی‌های اجتماعی، رشد آنارشيسم و شکل‌گيری قشری به‌نام «زيرطبقه» (Unterschicht) که در به‌ترين شرايط می‌توانند مدافع جنبش‌های عاميانه و يا نيروی مادی گروه‌های خشن و عوام‌فريب باشند.
اگر آقای احمدی‌نژاد روز گذشته در مجمع عمومی و علنی سازمان ملل متحد اعلام می‌کند که اکثريت قريب‌به‌اتفاق مردم جهان پشتيبان سياست‌های من هستند؛ با توجه به روند کنونی جهان حق دارد و راست می‌گويد. برای درک چنين واقعيتی و در ارتباط با بحث اين نوشته، دست‌کم می‌توانيم آماری را که سازمان ملل متحد در سال ٢٠٠١ ميلادی منتشر نمود، با شرايط کنونی مقايسه کنيم. در آن سال سازمان ملل متحد اطلاع داد که ٩٩% جمعيت کشورهای صنعتی جهان را باسوادان تشکيل می‌دهند. اما بررسی‌های سازمان همکاری اقتصادی و گسترش (OECD) در سال گذشته از بيست کشور صنعتی جهان نشان می‌دهد که در چهارده کشور، بيش از ١٥% بی‌سواد زندگی می‌کنند. کشور سوئيس که سی و چند سال پيش معتقد بود بی‌سوادی را برای هميشه ريشه‌کن کرده است، مطابق آخرين آمار و در مقايسه با ديگر کشورها، در رديف هفتم قرار دارد. در نتيجه يا آمار سازمان ملل متحد در سال ٢٠٠١ غيرواقعی غلط بود [بعيد می‌دانم] و يا ما با يک پديده جديد، تهديدکننده و خطرناکی در آينده روبه‌رو هستيم!

سه‌شنبه، مهر ۰۲، ۱۳۸۷

آموزش کدام گروه مقدم است؛ کودکان يا والدين؟ ـ ١


[بمناسبت آغاز سال تحصيلی]
پيش از انقلاب روزنامه کيهان خبری را منتشر نمود مبنی بر اين‌که مردم سوئيس روز گذشته مرگ پيرمرد صد ساله‌ای را که آخرين بازمانده از نسل بی‌سوادان بود، جشن گرفتند.
بعد از خواندن خبر، ناخواسته ذهنم بشدت آشفته و درگير شد. چرا ما قادر نيستيم بی‌سوادی را در درون جامعه ما ريشه‌کن کنيم؟ تقريباً بمدت دو‌ـ‌سه هفته اين پرسش سمج را با خود اين‌ور و آن‌ور می‌کشيدم، به‌جا يا نابجا آن را در درون جمع‌های مختلف طرح می‌کردم. مهم‌ترين پاسخی که ديگران دادند و يا می‌توانستند بدهند، نخست وضعيت جغرافيايی را به‌خاطر می‌آوردند که سوئيس کشوری است کوهستانی. دست‌رسی و رفت و آمد در بخشی از مناطق کوهستان‌ها هميشه با دشواری‌هايی روبه‌رو است. بعد بطور مکانيکی نتيجه می‌گرفتند بدون کمک مقدماتی دولت و تسهيلاتی مانند ساختن جاده، مدرسه و تأمين معلم، ريشه‌کن کردن بی‌سوادی ممکن نيست.
در بادی امر پاسخ و نتيجه‌گيری بالا از هر لحاظ منطقی به‌نظر می‌آيد. از منظر علمی هم بدون مديريت و بودجه، ريشه‌کن کردن بی‌سوادی ممکن نيست و حتماً با ناکامی‌ها و يا دشواری‌هايی مواجه خواهد شد. اما اصل موضوع اينجاست که همه‌ی پاسخ‌دهندگان هم‌شهری، کم‌و‌بيش می‌دانستند که دست‌کم شصت درصد بودجه ساختن مدارس روستاها (اعم از مناطق دشتی و کوهستانی) در شهر ما را، اهالی همان روستاها تأمين کرده‌اند. اکثر جاده‌ای کوهستانی تا زمان انقلاب، مال‌رو بودند و مناطق دشتی تا سال‌های ٣٨-٣٧، زمستان‌هايش شبيه «ونيز» بود و قايق تنها وسيله‌ی رفت و آمد. جدا از اين تا مقطع انقلاب، قريب به اتفاق مدارس روستاها با کمبود معلم روبه‌رو بود. در نتيجه انجمن‌های خانه و مدرسه روستاها هر سال، بودجه استخدام يک تا دو معلم آزاد را تأمين می‌کردند تا همه کلاس‌ها معلم داشته باشند.
چنين تمايل، اراده و تلاش عمومی پيش از اين که ريشه و علت اقتصادی داشته باشد بيش‌تر، ناشی از عامل فرهنگی است. اثبات اين نکته دشوار نيست که در ارتباط با درآمد و رفاه، اکثريت قريب به اتفاق مردم کوه‌نشين استان گيلان در وضعيتی بسيار بد و سخت زندگی را می‌گذرانند. اما از آن‌جايی که اهالی روستاها سوادآموزی را جزئی از حقوق بديهی و طبيعی هر کودک می‌دانستند، هزينه‌ها را بر اساس وجدان اجتماعی و به تناسب درآمدها سرشکن می‌کردند. در کشور سوئيس هم حرف اوّل را فرهنگ می‌زد. در مناطق کوهستانی و صعب‌العبور، هميشه سنتی رايج بود که با سوادان وظيفه دارند کودکان ده را آموزش دهند. يعنی دولت تا سال ٥٥-١٩٥٠، در اين امر مهم نقش چندانی نداشت. نه جاده‌ای ساخته بود و نه مدرسه، و نه معلمی می‌فرستاد. از طرف ديگر برخلاف سنت مذهبی رايج در ايران و نقش زبان بی‌گانه که علتی شد تا مبلغان مذهبی حتا خواندن دعا و زيارت‌نامه‌ها را در انحصار خود بگيرند، در کشور سوئيس، نقش مذهب و خواندن دعای جمعی در مراسم روز يکشنبه، خود علت و مشوقی برای آموختن سواد می‌گرديد. آموختن سواد به کودکان جزئی از صواب آخرت محسوب می‌شد. به‌همين دليل هميشه در روستاها، افرادی وجود داشتند که بی هيچ چشم‌داشتی، داوطلبانه کودکان را آموزش دهند.
مثالی ديگر می‌زنم. در سال ١٣٥٢وقتی گذرم به منطقه کُجور افتاد، از ميان مدارس بيست‌و‌هفت‌ـ‌هشت روستای مختلف، تنها مدرسه «پُل» کُجور بود که از نظر ساخت، مساحت اتاق‌ها، ارتفاع سقف و تعداد پنجره‌ها، تاحدودی مطابق استاندارد بودند. به جز دو مدرسه، مآبقی عمری کم‌تر از ده سال داشتند. يعنی در دوره‌ای ساخته شدند که برای اولين بار، سپاهيان دانش وارد اين روستاها شده بودند. نحوه‌ی ساختن مدرسه‌ها (که بدون اسثناء فقط دو کلاس داشتند) به‌گونه‌ای بود که می‌شد حدس زد که سازندگان آن از روی اجبار و بی‌ميلی آن‌ها را ساختند. تا قوزک پا، کف اتاق‌ها انباشه از خاک بود. دو سوراخ در دو نقطه ديوار تعبيه کردند و دو شيشه‌ی بيست در بيست‌و‌پنج سانتی‌متری را در درون آن جا دادند. برای ساختن يک مدرسه خوب، نه انگيزه‌ای وجود داشت و نه فرهنگی. بی هيچ اغراقی بگويم که اهالی با آسودگی خاطر و از روی ميل حاضر بودند فرزندان‌شان روزی چند ساعت از عمر خود را در آن اتاق‌ها سپری کنند اما، حاضر نمی‌شدند بمدت يک‌ساعت، گاوها يا گوسفندان‌شان را در آن اتاق ببندند. اين پديده و تمايل را چگونه معنا می‌کنيد؟

پنجشنبه، اردیبهشت ۱۳، ۱۳۸۶

نقش معلمان در فرايند توليد ثروت‌های ملی

چند وقت پيش در يک جلسه خصوصی، بعد از اين‌که حاضران با عناوينی چون مديران کُل، استادان دانشگاه و صاحبان يکی‌ـ‌دو شرکت خصوصی خود را به معاون وزير معرفی کردند؛ نوبت رسيد به دو دبير حاضر در جلسه. آن‌ها در معرفی خود گفتند که در امور آموزشی‌ـ‌اقتصادی فعاليت می‌کنند. يعنی اداره‌کنندگان کلاس‌های خصوصی و تقويتی.
البته منظور اصلی دو دبير ارج‌مند، فعاليت در بخش تجاری‌ـ‌آموزشی بود. آن‌ها با استفاده از اين بيان [آموزشی‌ـ‌اقتصادی] می‌خواستند به‌نوعی حضور خود را در آن جلسه، و در هم‌سانی با نقش و مضمون فعاليت ديگران، که در اصل اقتصادی‌ـ‌‌تجاری بود؛ جلوه و ارتباط دهند. غافل از اين‌که با چنين تعريفی، نقش و توليدات نهاد آموزشی را، به عنوان فرايندی بمراتب فراگيرتر از آن‌چه که پيش از اين تصور می‌رفت؛ از نوع مفهوم‌سازی کردند.
ساده‌ترين تعريف و بی‌معنی‌ترين کار اين است که بی‌توجه به نقش و بهره‌وری نهاد آموزشی در توليد ارزش‌ها و ثروت‌های ملی، آن را بعنوان يک نهاد کاملن معنوی و انتزاعی معرفی و از ساير نهادها جدای‌شان سازيم. موضوعی که اتفاقن مورد علاقه و تأکيد [البته از منظر ايدئولوژيک] مسئولين حکومت اسلامی نيز هست. در حالی‌که از زمان «ميرزا حسن رشديه» اولين معلم و بنيان‌گذار مدارس به سبک نوين، تا زمان «استاد مجتهدی» کارشناس، پرورش‌دهنده و تقويت‌کننده بهرۀ هوشی (IQ) جوانان کشور؛ وظايف، عرصه فعاليت و مضمون کار معلمان هميشه مشخص بود و هيچ معلمی هم ادعا نکرد که مقام و منزلت ما در سطح پدر معنوی است. وانگهی، با ناديده گرفتن يک‌سری مسائل از جمله، چگونه چارچوب‌های مفهومی معنويت، اخلاق و فرهنگ را، روند زندگی و نيازهای زمانه مشخص می‌کنند؛ پرسش کليدی اين است که اگر معتقديد معلمان، پدران معنوی هستند، چرا برای آن‌ها همان‌قدر حقوق و مزايايی که يک طلبه مبتدی فلان يا بهمان حوزه علميه قم بهره‌مندست، قائل نمی‌گرديد؟
راستش را بخواهيد پدر معنوی بودن جدا از تعارف ظاهری، تنزل‌دادن اعتبار و اهميت کار معلمان در جامعه است. وقتی پای معنويت را به وسط می‌کشند، يعنی راندمان کار اين طيف به‌هيچ‌وجه قابل اندازه‌گيری نيست و نمی‌شود آن‌را جزئی از سرمايه‌های ملی به حساب آورد. اين نوع برداشت و تعريف کليشه‌ای، برگرفته از تفکر و فرهنگی است که بطور مشخص و عريان، سرمايه را با مالکيت انواع کالاها می‌سنجد. مثلن همين امروز هم وقتی می‌خواهيم برای فردی اهميتی قائل گرديم، می‌گوئيم او خانه‌ای دارد به اندازه يک قصر. سوار ماشينی می‌گردد از فلان مارک و مُدل. بديهی است در چنين فضا و فرهنگی که مبادله و تصاحب کالا در اقتصاد تجاری‌ـ‌مصرفی ايران نقش محوری دارند، شرکت ملی نفت ايران، بعنوان نهادی معجزه‌گر، مبدل به قبله‌ی آرزوهای ايرانيان می‌گردد؛ ولی از آن سوی نيز، ارزش و اهميت وزارت آموزش و پرورش، تا سطح يک نهاد بغايت مصرف‌کننده درآمدهای نفتی و برباد دهنده آرزوهای ايرانيان، تنزل می‌يابد.
واقعيت چيست و آيا جامعه معلمان نقشی در توليد ثروت‌های ملی ندارند؟ آيا چنين برداشتی عمومی و جهانی است؟ يعنی دولت‌های آينده‌نگر نيز با توجه به چنين تفکری ميليون‌ها دلار از بودجه عمومی را به خريد کامپيوتر اختصاص می‌دهند و در اختيار نهادهای آموزشی خود می‌گذارند؟ يا نه، برداشت و تعريف آن‌ها از مفهوم سرمايه و شيوه توليد ثروت، برداشتی است ديگر و ورای آن تعريفی که ما ارائه می‌دهيم؟ اگر در نظامی که آن‌ها تعريف می‌دهند، کار فکری، بهره هوشی و جذب و ترغيب ايده‌ها، جايگاه و منزلت ويژه‌ای دارند، آن‌وقت نه تنها نهاد آموزش و پرورش، نهاد مصرف کننده صرف نيست؛ بل‌که نهادی‌ست بسترساز، که هم سرمايه و هم توليدش دانايی است.
وقتی روزی را بطور ويژه به نام «روز معلم» نام‌گذاری می‌کنند، معنايش اين است که جامعه معلمان اهميت کار خود و نهادی را که در آن فعاليت دارند، به جامعه بشناسانند. اگر گروهی از مردم و حتا دولت برداشت‌های غيرعلمی، توهم‌آميز و غلطی از کار آن‌ها داشته و مدرسه را با مکتب‌خانه اشتباه می‌گيرند؛ در بدو امر اين وظيفه جامعه معلمان است که پاسخ‌گوی ابهامات باشد. اما ديديم که متأسفانه چنين نبود. مادامی که جامعه معلمان خودشان مقدم بر همه واقف نباشند که ارزش‌ها و ثروت ملی محصول تلاش‌های عمومی و دسته‌جمعی همه نهادها، از جمله وزارت آموزش و پرورش است؛ به‌رغم راه‌اندازی ده‌ها اعتصاب، راه بجايی نخواهند برد!
در همين زمينه: آموزش و جامعه

سه‌شنبه، آبان ۱۰، ۱۳۸۴

آموزش و جامعه ـ ۲

چند روز پيش، در لحظه‌ای که می‌خواستم قسمت دوم «آموزش و جامعه» را در وبلاگ بگذارم، گزارش خبری تلويزيون آلمان پيرامون سخنان اخير رئيس جمهور ايران، ناگهان توجه‌ام را جلب کرد. در همين اثنا دوست ارجمندی زنگ زد و در ارتباط با همين موضوع، تزديک به يک‌ساعت مشغول گفت‌وگو با او شدم. دقيقن نمی‌دانم که چی اتفاقی افتاد ولی، نوشته‌های من باد هوا شدند و از بين رفتند. به‌رغم ناراحتی و عصبانيت بسيار، تصميم گرفتم که دوباره بنويسم. اما دوباره‌نويسی، کار آسانی نبود:
نخست اين‌که از همان دوران دانش‌آموزی، چه در نامه‌نگاری، عريضه‌نويسی و دفاعيه‌نويسی يا ساعات انشاء، عادت به پيش‌نويس نداشتم. اين عادت نداشتن تنها و ناشی از شرايط اجتماعی و انتظاری که مردم از نامه‌نويس و عرض‌حال‌نويس داشتند نبود ، بل‌که پاک‌نويس‌های من و یا دقيق‌تر، دوباره نويسی من، بی‌توجه به مطالب پيش‌نويس، هميشه مقولات تازه‌تری را می‌شکافتند و به موضوعات ديگری می‌پرداختند. و در نتيجه، ديدم که نوشته‌ها دارند رنگ و بوی ديگری می‌گيرند، به ناچار، دست کشيدم؛
دوم اين‌که، کال‌گپ‌های عسلی احمدی‌نژاد، خواسته يا ناخواسته کرم گوشم شده بود و به قول هدايت، چون خوره‌ای سمج به جان و ذهنم افتاد و لحظه‌ای رهايم نمی‌ساخت. اگرچه وضعيت اسف‌بار کنونی ناشی از نوعی نگرش سياسی است اما، من چنين هدفی نداشتم که موضوع آموزش را به سياست آلوده سازم و به همين دلیل، چند روزی دست نگه‌داشتم. می‌خواستم بُعد و بازتاب بين‌المللی آن سخنان را ناديده بگيرم و ميان دو مقوله "جهان بدون مرز" با "بازارداخلی" [اگرچه غيرممکن است] خط مرز بکشم و آن دو را از هم تفکيک سازم.
همه کسانی که براين باورند هدف و منظور احمدی‌نژاد بيش از هرچيز گرم‌کردن و رونق‌دادن بازار داخلی است، به‌يک معنا می‌خواستند بفهمانند که اين دُرفشانی‌ها، متناسب با سطح، ظرفيت و ذائقه‌ی مردم ايران طرح و بيان گرديد. پايه چنين استدلالی، ۶۵ درصد آرايی است که بنفع احمدی‌نزاد در صندوق‌ها ريخته شده‌اند. در واقع انتخاب‌ها، به نسبت نيازهای اجتماعی و متوسط سطح شعور اجتماعی تعيين می‌گردند. يعنی اگر اين مقوله را بعنوان يک واقعيت غيرقابل انکار بپذيريم و بپذيريم که احمدی‌نژاد اکنون رئيس‌جمهور مردم ايران است، آن وقت ناچاريم تسليم فرآيندی گرديم که همه ما در دراز مدت مرده‌ايم.
در ظاهر، جامعه ايران نمی‌بايست زيربار چنين انتخابی می‌رفت. مطابق آمارها و ارقام‌ها‌يی که انتشار يافته‌اند، مدت‌هاست که تعادل ترکيب سنی و تحصيلی درون جامعه، به نفع نيروهای جوان و دانش‌آموخته‌ تغيير کرده است. در دهه گذشته، نه تنها نمودار افزايش و گسترش مدارس‌عالی، انستيتوها و دانشگاه‌ها در ايران همواره روندی رو به بالا داشتند، بل‌که بازار کارش هم اکنون با تراکم و خيل بی‌شمار نيروهای تحصيل کرده بی‌کار، روبرو است. اين تغييرات کمّی، در ظاهر، بايد سطحی از کيفيت‌ها را بدنبال داشته باشند. دست‌يابی مردم به حداقلی از مطلوبيت‌ها امکان‌پذير گردد و جامعه بطرف سامان‌يابی گام بردارد. آيا جامعه ايران چنين روندی را پشت‌سر می‌نهد يا با استناد و نقل از روزنامه‌های داخلی، روز‌به‌روز، شاهد افزايش و گسترش نابسامانی‌ها، هرج‌و‌مرج‌ها و گسيختگی‌ها در کشوريم؟
به باور من، ‌جهت‌گيری‌های عمومی و واکنش‌های لحظه‌ای در مجموع، پيش از اين‌که برخاسته و بيانگر نيازهای اجتماعی باشند، بيش‌تر محصول بی‌تفاوتی‌هاست. هنوز بسياری بر اين باور نيستند که فرستادن فرزندان به مدارس و دانشگاه‌های خوب و مجهز و زير نظر و تعليم معلمان و استادان مجرب، يک نياز اجتماعی است، نه تمايل و آرزوهای فردی و خانوادگی. اين بی‌تفاوتی بظاهر ساده ‌ـبه‌رغم وجود و انگيزه‌های فردی و خانوادگی‌ـ نه تنها نسبت به سرنوشت هزاران آموزگاری که اکنون در زير خط فقر بسر می‌برند بی‌توجه است، بل‌که توجه به تحصيل فرزندان، نوعی خود‌ ارضايی در برابر سر و همسر است. اثبات اين نکته که خانواده‌ها نسبت به زندگی، آينده و سرنوشت فرزندان خود بی‌تفاوت‌اند، کار پيچيده‌ای نيست.
ادامه دارد.

شنبه، مهر ۳۰، ۱۳۸۴

آموزش و جامعه ـ ۱

تلخ و شيرين زندگی را با عيار سال می‌سنجند. اما گاهی برای رساندن منظوری، به ناچار بايد يک روز از زندگی را برجسته و دوباره روزآمد کرد. روزها، اگر در تحليل رويدادهای تاريخی، آغاز و فرجام پديده‌ای را باز می‌تابانند و نمادی از فرازها و فرودهای ملت‌اند؛ در حافظه‌ی انسان‌ها، تنها و يگانه عامل ارتباط‌اند. يعنی سهم، نقش و تأثيرپذيری افراد را نسبت به يک‌سری رويدادهای فرهنگی، اجتماعی و سياسی مشخص و برقرار می‌سازند. از اين منظر، بعضی از آن روزها، به‌عنوان روزهای تلخ و فراموش ناشدنی،‌ هميشه در يادها می‌مانند و يا تحت تأثير حادثه‌های مشابه، ترميم می‌گردند.
بيست و هفتم مهرماه، يکی از همان روزهاست و هميشه ياد خاطره تلخ پاک‌سازی و اخراج از آموزش و پرورش را در درونم بيدار و زنده می‌کند. ولی اين بيداری و ترميم، بعد از گذشت بيست و چند سال از آن ايام، بی‌آن‌که بخواهد خود را در حصار تنگ توصيف‌ها و شرح ماجراها محدود کند، بيش‌تر جنبه تئوريک دارد. يعنی خاطرات همواره بصورت پرسش‌های متنوع و منطبق با شرايط روز، در حال خود ترميمی هستند و هدف از طرح آن‌ها، ايجاد زمينه، علت و موضوع يک پژوهش علمی‌ـ‌آموزشی است که: در برابر بی‌تفاوتی‌ها و سکوت‌های ديروز، مردم امروز کدام متغير را جايگزين ساخته‌اند؟ پاسخ به اين پرسش از آن لحاظ حائز اهميت است که چهره هرجامعه رو به رشد و علاقه‌مند به پيشرفت را، تنها می‌توان از طريق مطالعه در باره چگونه‌گی و سطح برخورد مردم و دولت به امور آموزش‌های علمی، فرهنگی و هنری؛ يا به زبانی ديگر، جايگاه، اعتبار و ارزشی را که جامعه و مردم‌اش برای دانش‌آموزان، دانشجويان، معلمان، دبيران و استادان دانشگاه‌ها قائل‌اند؛ مورد بررسی و شناسايی قرار داد.
از زمان يورش به دانشگاه‌های ايران در سال ۵۹ ، فهم و دانستن بعضی نکات اساسی در ارتباط با رشد فکری جامعه، چه به لحاظ ماهيت عمل و يا از منظر رشد و سطح خواست‌ها و نيازمندی‌های عمومی و اجتماعی، به‌نظرم ضروری و الزامی می‌رسيدند. پرسش اين بود که آيا می‌توان ميان دو حرکت مختلف تهاجم به دانشگاه‌ها و يورشی را که مردم به رهبری روحانيت بر ميرزا حسن رشديه آوردند و اولين مدرسه ايرانی را تخريب کردند، تفاوتی مشاهده نمود؟ علت اصلی این همه مانندگی و مشابهت رفتاری را در دو جامعه محتلف و آن هم بعد از گذشت يک قرن چگونه باید تئوريزه کرد و توضیح داد؟ اگر باور عمومی، در برابر يورش به دانشگاه‌ها حساسيت ويژه‌ای از خود نشان نداد و در واقع باز بودن دانشگاه‌ها را يکی از ضروريات و نيازمندی‌های مبرم برای اداره جامعه و زندگی نمی‌ديد، در ارتباط با پاکسازی آموزشگاه‌ها و معلمان چرا ساکت و خاموش ماند؟
بديهی است که موضوع اصلی بحث، به‌هيچ‌وجه بر محور انتظاری که بايد از مردم عادی داشت، نمی‌چرخد. اما از بهار ۵۸ که آغاز اولين دور پاکسازی‌ها بود تا مهرماه سال ۶۱ ، يعنی پايان مرحله‌ی اوّل کار هئيت بدوی پاک‌سازی، همکاران ما، کوچک‌ترين واکنشی از خود نشان نداده‌اند. آنان بعنوان قشر آگاه جامعه، بر اين حقيقت واقف بودند که مضمون عمل هئيت بدوی پاک‌سازی، در چارچوب قوانين حاکم برکشور نمی‌گنجيد و فعل آن‌ها، آلوده به تسويه‌حساب‌های ايدئولوژيکی، تحميل غرض‌ورزی‌های شخصی، غيرانسانی و غیرقانونی بود‌. در واقع بی‌تفاوتی و سکوت‌شان، مفهومی جز زيرپا نهادن منافع و حقوق فردی و صنفی نداشت. علت و ريشه چنين سکوتی چه بود و چرا بخشی از اقشار آگاه جامعه، آشکارا حقوق‌شان را ناديده می‌گيرند و بی‌تفاوت از کنار آن می‌گذرند؟
اين بی‌تفاوتی معنادار را نمی‌شود جدا از فرهنگ، شيوه‌زندگی و سنت حاکم برجامعه مورد مطالعه و بررسی قرار داد. همه‌ی اين مؤلفه‌ها هرکدام به تنهايی سازنده، شکل‌دهنده و تقويت کننده نيازها در جامعه هستند. اگر فرهنگ غالب، فرهنگ کاست، ايلی و قومی است، اگر شيوه زندگی به‌گونه‌ای است که مردم جامعه‌محوری را برنمی‌تابند، و مطابق سنت، چشم‌انداز را فدای گذشته می‌سازند؛ به‌رغم وجود و گسترش ده‌ها کلان‌شهر و مُدرن سازی شهرهای بزرگ، روابط و مناسبات شهروندی و درون‌شهری، به‌گونه‌ای است که احتمال شکل‌گيری نيازهای اجتماعی را غير ممکن می‌سازد. و يا به زبانی ديگر، با وجود ظاهر‌سازی‌های مُدرن و شکل‌گيری قشربندی‌های مختلف، هيچ‌يک از گروه‌های موجود درون‌جامعه، در جهت ايفای نقش اجتماعی خود نيستند و نمی‌کوشند تا زندگی را مطابق استانداردهای بين‌المللی، شکل و ثبات دهند.

ادامه مطلب در روزهای بعد

دوشنبه، اردیبهشت ۱۲، ۱۳۸۴

در روز معلم، امور آموزش را جدی بگيريم

در بين جامعه فرهنگيان و در هر عصر و دوره ای، انسانهای والا، ارجمند و فرهيخته ای را می توان مثال آورد که در ارتباط با آموزش و پرورش کودکانی که بايد آينده سازان باشند، همه وجود خويش را در طبق اخلاص نهاده بودند. هم نسلان من، هنوز با شکوه و جلال يادی از استاد دکتر مجتهدی می کنند و به احترامش کلاه از سر برميدارند. اما متأسفانه، اگر بگويم اين قبيل انسانهای والا در مجموع، گروه اندکی را در آن خيل بيشمار تشکيل ميدهند، سخنی خلاف نگفته ام.
اين نکته را هم اضافه کنم که همه نمی توانستند و يا نمی توانند در جايگاهی قرار بگيرند که افرادی نظير دکتر مجتهدی ها در آن جاها قرار گرفته بودند. ولی، هر معلمی در هر حوزه ای، حداقل وظيفه داشت تا نکاتی را پيشاپيش بداند از جمله رابطه ميان جوهره فرهنگ با امر آموزش و ارزش و اعتباری که اين حرفه در جامعه پيدا خواهد کرد. بی سبب نيست که می گويند:

چوب معلم ار بود زمزمه ی محبتی 
جمعه به مکتب آورد طفل گريزپای را

در سال 54، از ميان يکصد و پنجاه معلمی که در مناطق کجور، کلاردشت، چالوس و نوشهر می شناختم و از تک ـ تک آنها آمار گرفته بودم، تنها هفت درصد آنان در طول سال، چهار تا هشت جلد کتاب خوانده بودند. بديهی است که اين گروه از معلمان، در محل کار و در پيش وجدان خود، بهيچوجه قائل به تفکيک انجام وظيفه ظاهری و پَر کردن ساعات روز کار با وظيفه اصلی ـ انسانی و ذات حرفه ای که مسئوليت سنگينی را برگرده آنان نهاده بود، نبودند و به همين نسبت، بعدها نيز، نمی توانستند تمايزی ميان روز معلم در مهرماه، با روزی که حکومت بر آنها تحميل کرده بود، قائل گردند. و چه خوب ديديم که جامعه معلمان چشم بسته، تسليم شرايطی شدند که نيروهای فرهيخته جامعه، از زمان ميرزا حسن رشديه، در مقابل خواست روحانيت ايستادگی کرده بودند.

پی نوشت:
مجيد زُهـَری عزيز همراه با کامنت زير هديه ای بسيار زيبا و ارزشمندی را فرستاد که به گمانم، برای همه دوستداران و علاقمندان [خاطرات دکتر مجتهدی] که تا اين لحظه موفق به شنيدن صدای استاد نشده بودند، هديه ای است گران و ماندگار. دستش درد نکند!

یکشنبه، آذر ۲۹، ۱۳۸۳

يادی از استاد دکتر مجتهدی

دکتر مجتهدی:
« من‌ عاشق‌ ايران‌ هستم. من‌ عاشق‌ جوانان‌ ايرانی هستم. هميشه‌ معتقد بوده‌ام‌ كه‌ كشور ما بهترين‌ جوانان‌ دنيا را دارد. ما بايد به‌ اين‌ جوانان‌ اعتماد داشته‌ باشيم‌ كاری كه‌ من‌ در 34 سال‌ خدمتم‌ در البرز انجام‌ دادم‌ و به‌ آن‌ افتخار مي‌كنم. جوانان‌ پلی تكنيك، جوانان‌ دانشگاه‌ ملی، جوانان‌ دانشگاه‌ صنعتی‌ شريف‌ و ... از افتخارات‌ كشور ما هستند...».


بعد از سالها ها سکوت، پنجشنبه گذشته مراسم بزرگداشتی را بياد دکتر مجتهدی، پدر، معلم و استادی که دونسل از جوانان نخبه ايرانی موفقيت خويش را مرهون تلاش های شبانه روزی او می دانند، در دانشگاه آزاد لاهيجان برگزار کردند.
همه کسانی که بنحوی با علم، معلمی و دانشگاه ارتباطی داشتند، استاد مجتهدی را از نزديک می شناختند و يا دست کم، آوازه او را شنيده و با فراز هايی از زندگی و تلاش 34 ساله اش در دبيرستان البرز و نوع رابطه اش با جوانان، بخوبی آشنا بودند. البته دايره شناخت، تنها گروهها و اقشار آموزشی و دانشگاهی را شامل نمی گرديد و در اين سطح محدود نمی شدند، بلکه در دهه پنجاه و در حوزه علميه قم، مدرسين و طلبه هايی هم بودند که عليه استاد و مدرسه البرز، با تنفر و کينه ایی وصف ناپذير تبليغ ميکردند و او را «خادم غرب» می شناختند.
بعد از انقلاب، موجی از نفرت و انتقام کشی را که حکومت زير پرچم سياه انقلاب فرهنگی، عليه معلمان و دانشگاهيان براه انداخته بود، طبيعتاً افرادی مانند دکتر را که به عشق خدمت به مردم در ايران ماندگار شده بودند و بهيچوجه نمی خواستند کشور را ترک کنند، هم شامل ميگرديد و او را خانه نشين کردند. فرهيخته ای که همه ذرات وجودش را در راه مبارزه با جهل و نا آگاهی و عوام زدگی نهاده بود، سرانجام و در واپسين روزهای عمرش، قربانی جهالت گرديد. هيچ چيز دردناکتر و کُشنده تر از اين سياست نيست که مديران با تجربه و کاردانی را که بسهم و توان خود، می توانند منشأ خدمات مفيد در جامعه گردند، از کار بيکار و خانه نشين کنند.
شاگردان استاد، خانه نشينی را علت اصلی مرگ او می دانند. اگر چه اين استدلال را، با آن شناختی که از استاد مجتهدی داشتيم، نمی شود انکار کرد اما، به باور من، خانه نشينی تنها علت اصلی مرگ او نبود. واقعيت و علت اصلی را بايد در جای ديگر و در زندگی استادی که در طول 34 سال، شب و روز به شاگردان می آموخت که: «جامعه ما به آگاهی، به دانش و به مديران تحصيل کرده و متخصص نيازمند است. برويد در خارج تخصص بگيريد ولی بعد از اتمام تحصيل، برگرديد به خانه تان. مملکت را تنها مديران با تجربه و متخصص می توانند آباد بکنند...» جستجو کرد. پس از انقلاب، وقتی می ديد که حاکمان نابخرد و جاهل، همه کينه و نفرت خود را عليه نخبگان جامعه بکار گرفته اند و آنان را فراری و سی وچهار سال تلاش شبانه روزی اش را يک شبه برباد داده اند؛ راهی جز تسليم و پذيرش مرگ باقی نمی ماند. او پيشاپيش و در همه سطوح، ويرانی ها و گسترش فقر و جهالت را بچشم می ديد و محاسبه می نمود و بديهی است که ديگران هم اگر بجای او بودند، با ديدن چنين کارنامه ای، دق ميکردند.
بعد از مرگ، از مرده او هم می ترسيدند و مبادا در مراسم يادمان، بار ديگر حقيقت سخنان او در جامعه طرح گردند، بهيچوجه اجازه بزرگداشت نمی دادند. واکنش حکومت، امريست طبيعی و هيچ جاهلی، تحمل آنرا نخواهد داشت تا مردم، ياد و خاطر استاد و عالمی را زنده و گرامی بدارند. اما، از ديگر سوی، معمای حل ناشده و رنج آوری هم هنوز بی پاسخ مانده اند که شاگردانش و همشهريانش، طی اين سالها چه ميکردند؟ کسانی که راه تمدن، پيشرفت و تحول می جويند، هرگز نمی توانند بزرگان دانش، ادب و فرهنگ را ناديده انگارند و فراموش کنند. آيا سکوت ما در تمامی اين سالها، بدين معنا نخواهند بود که دانسته خود را بخواب زده ايم و تمام وجود خويش را تسليم سرنوشتی ساخته ايم تا جهلای معروف به علم برايمان رقم بزنند؟
توضيح: اصل گزارش و سخنرانی تعدادی از شاگردان استاد را می توانيد در روزنامه گيــــلان امروز بخوانيد.

جمعه، مهر ۱۱، ۱۳۸۲

معلمان و اعتصاب سراسری

جامعه فرهنگيان مبارز، از طريق [فراخوانی] عمومی، معلمان کشور را برای اعتصابی سراسری در روز سيزدهم مهرماه، روزجهانی معلم، فراخوانده است. اما متن سرخ و شهادت طلبانه فراخوان، ناسازگار با شأن و مقامی است که فرهنگيان قصد دارند از آن جايگاه، احقاق حق کنند. حرفه معلمان، در هرشرايط و موقعيتی، حرفه ايست آموزشی و مضمون اطلاعيه اخير، در اين زمينه نارسا است و خوانندگان را بی مهابا، بياد دوران پيش از انقلاب می اندازد. وقتی اطلاعيه را با سخنان بسيارمتين، وزين و منطقی آقای محمود بهشتی لنگرودی، دبيرکل کانون معلمان ايران، که خبرگزاری ايلنا پيش از اين گزارش کرده بود، مقايسه می کنم؛ احساس خاصی به من دست ميدهد که نويسندگان آن فراخوان، بيش از حد انتظار، از فشار و درد های اقتصادی – اجتماعی رنج می برند و تحت تأثير همين رنج، «مسير» ی را «نمايان» ساختند که شايسته مقام معلمان نيست.
اعتراض به ناعدالتی ها، اجحاف ها و ستم هايی که به قشر شريف و زحمتکش فرهنگيان روا ميدارند، جزئی از حقوق شهروندی معلمان است. خصوصاً هنگاميکه به تجربه ثابت شد که «در مجموعه حاکميت، اراده راسخی وجود ندارد که به خواسته های فرهنگيان توجه کنند»، ضروريست از طريق اعتصاب سراسری، افکار عمومی را متوجه شرايط کنونی سازند. بحث برسر اعتصاب نيست، بحث برسر جايگاه، مقام و نقش اعتصاب کنندگان است. بحث برسر افرادی است که وقتی وارد حرفه فرهنگی می شوند، حال بهر دليل و منظور و انگيزه ای، خواسته يا ناخواسته، مسئوليت بزرگی را در قبال جامعه و آينده آن می پذيرند. برهمين اساس فرهنگيان مجبورند تا کار، زندگی و حتی مبارزات خود را متناسب با تعهدی که پذيرفته اند، تنظيم کنند.
اينکه حاکميت اسلامی ايران نسبت به امور فرهنگ و آموزش بی توجه و حتی در اين زمينه ها بغايت ارتجاعی می انديشد؛ و به تبع آن، محدوديتها و مشقات فراوانی را بر فرهنگيان تحميل کرده و عرصه کار و زندگی را برآنان تنگ می سازند؛ اينکه مردم و جامعه، عليرغم کيفيت کنونی و سطح تحصيلات، هنوز به آن حد از رشد و مطلوبيتی نرسيده اند تا بخواهند در برابر مشقاتی که معلمان متحمل می شوند، حساسيت نشان دهند؛ و دهها نمونه ديگر، در مجموع نبايد توجيه کننده شرايطی باشند تا فرهنگيان عزيز، از زير بار مسئوليتی که پيش از آن پذيرفته اند، شانه خالی کنند. گفتار آنان در کلاس، نمی تواند معنايی جدا از کردار آنان را در زندگی و مبارزه روزمره، در اذهان تداعی سازند؛ و برهمين اساس نيز مقام، اعتبار و ارزش معلمان در جامعه، حتی در آن جامعه ای که مردمش ظاهراً بی تفاوتند، مقامی است خاص و ارجمند. وانگهی، ساده ترين حرکت معلمان را ميليونها چشمان کنجکاوه، سمج و کاونده تعقيب می کنند. اگر همه ما به اين مهم واقفيم که آينده سازان ميهن را، جامعه معلمان آموزش می دهند و تربيت می کنند؛ پس هيهات! هيهات! که مبادا جوانان و نوجوانان ايرانی از حرکات شما چنين استنباط کنند که راه آينده، راهی است انقلابی!
چنين استنباطی، می تواند اعتبار و مقام معلمان را در جامعه خدشه دار سازند. فرهنگيان، در کار، در زندگی و حتی در مبارزه عليه بی عدالتی، خشونت و جهل، تنها يک ابزار را می شناسند و آن هم «کلمه» است. آنان با همين ابزار کالای فرهنگی توليد می کنند، خشت های زندگی آينده را بنا می سازند و طرحها و نقشه ها می ريزند. از آنجائيکه اين طبقه صاحبان سرمايه های معنوی هستند، پيش و بيش از سايرين مجبورند نسبت به معانی و مضامين کلمات حساس باشند. بنظر من، چنين حساسيتی را نمی شود بطور روشن و واضح در اطلاعيه فرهنگيان مشاهده کرد. اگر چه همه ما، از جمله معلمان، خواهان تغيير حکومت اسلامی هستيم، اما اين تغيير، نه معنی انقلاب را در اذهان تداعی می کند و نه می تواند با کلمه «سقوط» ی که در فراخوان آمده است، هم معنی و مترادف باشد. اگر واقعاً دوست داريد که اعتصاب شما، مبدأ و « نقطه آغازين مبارزات آزادی خواهانه مردم ايران باشد»، مجبوريد از هم اکنون گامها را آگاهانه و شمرده برداريد. بدون محاسبه و تعمق، هيچ يک از گروههای اجتماعی، نه قادر به ارائه الگوی رفتاری مناسبند و نه می توانيم به آزادی مطلوب، عليرغم همه جانفشانی ها و تحمل مشقات فراوان، دست يافت. فرهنگيان بارها و بارها در عرصه های کار و زندگی نشان داده اند که انسانهای مسئولی هستند و طبيعتاً انتظار عمومی نيز چنين است که با همان پيشينه، قدم به عرصه مبارزه بگذارند.
بعنوان يک همکار، دوست و حامی راه و انديشه شما، موفقيتان را آرزومندم. پيروز باشيد!

چهارشنبه، مهر ۰۲، ۱۳۸۲

اول مهرماه، گــــــــرامی باد

آيا برای آينده يک ميليون و دويست هزار کودکی که امروز راهی دبستانها می گردند، انديشيده ايم؟

هرآنکـه پی علم و دانايی است
ميداندکه وقت صف آرايی است

نام دبستان و آموزش جديد، با نام، زندگی و فداکارهای بی دريغ و به ياد ماندنی ميرزا حسن رشديه گره خورده است. اما شايد تعداد اندکی از کودکان دبستانی، شانس آن را بيابند که با نام و زندگی اين مرد بزرگ در دوران ابتدائی آشنا شوند. اگر می گويم شانس، بسته به دانايی و اطلاعات عمومی معلمانی داشت که در اين زمينه ها بيشتر از ديگر همکاران خود می دانستند و همواره خارج از مسائل درسی، به کودکان می آموختند. و گرنه، دولتها و وزارتخانه های فرهنگ و آموزش و پرورش، اصلاً در اين فکر نبودند. چه اشکال داشت که در روز اول مهرماه، که روز معارفه و آشنايی است، کودکان ما نيز با زندگی بنيانگذار مدرسه در ايران آشنا می شدند؟
اگر در رژيم کنونی، نام رشديه برای عده ای بمثابه کفر ابليس است، در رژيم پيشين، عليرغم آن همه مسئولين فاضل نما و پُرادعا، چرا نتوانستند يا نخواستند چنين رسمی را جاری سازند؟ مهمتر از اين، چرا روشنفکران ما، خصوصاً جامعه معلمان، به فکرشان نرسيد که کتباً تقاضا کنند تا صفحاتی از کتاب فارسی دبستان را به زندگی رشديه اختصاص دهند؟ چنين تقاضايی که نه موضوع سياست بود و نه در مخالفت با سلطنت ارتباط می يافت، يعنی مهمترين دست آويزی که اکثراً از آن واهمه داشتند، چرا به تقاضای عمومی مبدل نشد؟ دليل اين همه بی تفاوتی آشکار چه بوده است؟
در پاسخ به اين سئوال، هرکسی می تواند دلايل متعددی را برشمارد، ولی مهمترين علت را بايد در ماهيت جامعه ی پايبند به حديث و سنت جستجو کرد که اساساً به امر آموزش بی توجه است. جامعه ای که هنوز هم سواد آموزی را هم سطح با آموزش می بيند و تازه در اين راه از روشهايی بهره می گيرد که حافظان و ناقلان احاديث بنياد نهاده اند. البته اين بحثی است باز و بسيط ، اما لازمست يک نکته را نيز اشاره کنم که نبايد موضوع آموزش را تنها در محدوده کار معلمان و اداره فرهنگ جستجو کرد. تأکيد روی موسسه های آموزشی و معلمان، بمنظور توجه دادن به روابطی است که در مجموع نهادها چارچوبی را که انسانها در آن به تعامل می پردازند، فراهم می کنند. اگرچه آنها از طريق آموزش، روابط همکاری و رقابتی ايجاد می کنند که تشکيل دهنده جامعه و بطور کلی نظم عمومی مشتمل بر سياست، آموزش، اقتصاد و غيره است، اما در مجموع آزادی عمل و در جوامع سنتی، انتخاب عمل انسانها را محدود می کنند. در واقع نهادها صافی بين افراد و سرمايه های علمی، هنری و فرهنگی، و صافی بين اين سرمايه ها و توليد کالاها و خدمات آموزشی هستند. مثلاً اگر کتابهای آموزشی با محتويات بسيار نازل در اختيار دانش آموزان قرار می گرفت و معلمان نيز توان اعتراض نداشتند، ظاهراً رسانه های گروهی ميتوانستند در اين زمينه نقش مؤثری داشته باشند و موجب تحرّک معلمان و خانوادههای دانش آموزان گردند. ولی ديديم که چنين نشد.
اين تصور که سياستگذاران آگاهانه چنين محدوديتی را در جامعه ايجاد می کنند، بنظر تعريفی است کلی و در همه موارد صادق نيست. آنها نيز از درون همان فرهنگ و فضای آموزشی برخاسته اند و شايد در خيلی زمينه ها افق ديدشان نيز محدود باشد. مثلاً اگر شاه و اطرافيان سياستگذار او ماهيت اعتراض 15 خرداد را می فهميدند، بجای توسل به شعار «ارتجاع سياه»، حداقل کار مفيدی که ميتوانستند انجام دهند، چند صفحه از کتاب فارسی دبستان را به زندگی ميرزا حسن رشديه اختصاص می دادند. آيا بالا بردن سطح درک افکار عمومی و تشخيص آنها که روحانيت همواره مخالف هر امر بديع و مفيد در ايران بوده است؛ بنفع سلطنت و جامعه نبود؟ شايد بعضی ها استدلال کنند که شاه، بدليل اينکه بر ناآگاهی مردم استوار بود، از بالا رفتن آگاهی عمومی همواره وحشت داشت. اتفاقاً اين استدلال بيشتر موضوع فرهنگی و کلاس سياستمداران را که در بالا اشاره رفت، تأييد می کند. با اين وجود، آن سوی سکه را نيز نشان ميدهم تا خوانندگان عزيز خود به قضاوت نشينند.
چند وقت پيش بين حجج الاسلام فاکر و قرائتی، در مخالفت و موافقت با رئيس جمهور و عملکرد او، بحثی درگرفت. آقای قرائتی در دفاع از خاتمی آماری داد: «که از ميان هفتصد مسجدی که در شُرف اتمام و افتتاح است، ششصد تايش را بدستور دولت خاتمی ساخته اند»؟! پرسش اين بود که رئيس جمهور فاضل، اصلاح طلب و خدمتگذار مردم، عليرغم اينکه ميدانست فقط در شهر تهران 90 مدرسه توسط صاحبان آنها طی چند سال اخير به اجرا گذاشته شده اند و در حال تخليه اند، و تازه با وجود آنها نيز دانش آموزان در سه شفت به مدرسه (کاری که در جهان بيسابقه است) ميروند؛ چرا بودجه عمومی را صرف ساختن مدرسه نکرد؟ بنظر من اين عمل نشانه آينده نگری دولت خاتمی است. او در اين چند سال به تجربه دريافته است که با حکومتی سرو کار دارد که نه تنها خود، بلکه روحانيت و دين را نيز همراه با خود به سقوط می کشاند. شايد وجود اين مساجد در آينده بتوانند ياد و خاطره روحانيت را مجدداً در اذهان گروهی از مردم زنده سازند.