‏نمایش پست‌ها با برچسب Memories01. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب Memories01. نمایش همه پست‌ها

جمعه، بهمن ۱۴، ۱۳۸۴

يک خاطره و يک پرسش

در همه جای جهان و در زبان‌های مختلف، توهين واژه‌ای‌ست دارای بار حقوقی. فهم و تفسير دقيق آن مستلزم پذيرش يک چارچوبه برابر حقوقی است که در درون آن، شاه و گدا و ... و خدا؛ از منظر حقوقی با هم برابر باشند. مسلمانانی که از بنيان موضوع برابر حقوقی را برنمی‌تابند و جز خود، همه‌ی عالم و آدم را نجس و لايق لحن و نفرين و سرکوب می‌دانند؛ به‌هيچ‌وجهی مجاز نيستند تا در برابر يک اثر هنری برگرفته از واقعيت‌های روزمره، هياهو و طغيان به‌پا کنند. البته ناگفته نگذرم که توهين، تحت هر عنوان و انگيزه و بهانه‌ای، غلط و مردود است. برخورد قانونی و دفاع حقوقی از باورهای مذهبی، فرهنگی و ملی، حداقل حسنی که دارد از يک‌سو، موضوع احترام به قانون و حقوق ديگران را در جامعه جهانی گسترش می‌دهد و تقويت می‌کند و از سوی ديگر، راه ارتباط و نزديکی را ميان فرهنگ‌های مختلف می‌گشايد.

اما
چرا يک کاريکاتور ساده، يک فيلم سينمايی يا يک کتاب رُمان [مثل کتاب "آيات شيطانی" ‌که مستند و برگرفته از داستان‌های قرآن است‌] در زمانه‌ی ما جنجال‌برانگيز می‌گردند و گروهی تُند و تُند ماشين‌های توليد انواع فتواها و حکم‌ها را راه می‌اندازند؛ به‌زعم من موضوعی است بسيار مهم و قابل تأمل. يا اين‌که چگونه در اين هياهو ناگهان، مرز و ارض و ارز، هموند و همپوش يک‌ديگر می‌گردند و از اين ترکيب، پديده نوينی شکل می‌گيرد که از جهات مختلفی، يعنی از جهت سابقه تاريخی، موضوعيت، شکل حرکت و انگيزه سياسی‌ای که در پس آن پنهانند؛ بنظر داستانی است تازه و برگرفته از نگاه و شرايطی خاص. گروه‌هايی که تنها روی احساسات مذهبی انگشت می‌گذارند و ميان اين پديده تازه با مقوله جهانی شدن و فرايند آن، خط و مرز می‌کشند؛ به‌نظر اساس و انگيزه حرکت را بطور همه جانبه درک و لمس نمی‌کنند. منطق حکم می‌کند تا ما اين دو مقوله را، در درون ظرف واحدی مورد مطالعه و بررسی قرار دهيم.

اما خارج از مسائل فوق، در ارتباط با جنجال‌های اخيری که برسر کاريکاتورهايی از پيامبر اسلام، که نخستين بار در يک روزنامۀ دانمارکی چاپ شده بود، مرا به ياد خاطره‌ و حادثه‌ای انداخت که مدت‌ها پيش در کشور ما اتفاق افتاد و بزرگان ما، داستانش را تعريف می‌کردند.  در سال ۱۳۲۴ شمسی و در ارتباط با حوادث آذربايجان، مجله هفتگی توفيق کاريکاتوری کشيده بود که ابعاد مختلف و متفاوتش، يعنی چه از لحاظ نوع و نحوه‌ی شکل‌های ارائه شده و نقل بيان، و چه از حيث طرح موضوع و مضمون داستان؛ با توجه به زمان انتشار و محاسبه سطح و ظرفيت تحمل عمومی، بنظر دست‌کمی از کاريکاتور دانمارکی نداشت. ولی اين‌که چرا آن کاريکارتور بهانه و علتی برای راه انداختن هياهو و جنجال در درون جامعه نگرديد؛ باز هم نيازمند مطالعه و مقايسه ميان تفاوت دو عصر، دو نگاه و دو نوع خواست است.

نوفیق کاريکاتوری را در صفحه نخست خود چاپ کرده بود که: نخی بنام پُل صراط، دو تکه از زمين شکافته شده‌ای را به هم مرتبط می‌ساخت. از درون شکاف، آتش سوزان جهنم شعله‌ور بودند. کاريکاتور، تصوير آويزان مردی را نشان می‌دهد که پاشنه گيوه‌اش، به نخ گير کرده بود و مانع از افتادن او به داخل جهنم می‌شد. در سمت چپ کاريکاتور، تصوير سه پيامبر نام آشنايی را می‌بينيم که در پُشت موسا، انبوهی از اسکناس‌های دسته‌بندی شده، در پشت عيسا، انواع سلاح‌های گرم و سرد و در پشت محمد، دوازده مرد عرب ديده می‌شوند. سمت راست کاريکاتور، تصوير موهومی است بنام خدا و در زير تصوير، نوشته‌ای حاکی از ديالوگ آنان. خدا درمانده از اين‌که اراده او کارساز نيست و نمی‌تواند بنده‌ای را به درون جنهم بفرستد، به ناچار، به پيامبران متوسل می‌گردد ولی، آن سه نفر نيز، او را از قوم خود نمی‌دانند. يعنی نمی‌توانند کاری برای خدا انجام دهند.

کاريکاتور هفته‌نامه توفيق در زمانی چاپ و منتشر شد که شخصيت صاحب نفوذی مانند آيت‌اله بروجردی مرجع تقليد قريب به اتفاق شعيان ايران، عراق، سوريه و لبنان، هنوز بود. مردی که باور داشت و به طلبه‌های خود آموزش می‌داد که هر نوع تصويرسازی بنام خدا و پيامبران، از بنيان عملی است کفر‌آميز. باوجود براين، آقای بروجردی، بجای آن‌که احساس تکليف کند [موضوع دستاويز تعدادی از آخوندهای تشنۀ قدرت]، خم به ابرو نياورد و حتا پاسخی را که کاريکاتوريست توفيق از زبان محمد، به خدا داده بود: «من جز اين دوازده امام، ديگر امتی ندارم»؛ همه را ناشنيده و ناديده گرفت. جدا از او، شخصيت‌های سياسی و جنجال‌برانگيزی مانند کاشانی نيز در صف نخست صحنه سياست حضور داشتند و نه تنها واکنشی از آن‌ها ديده نشد، بل‌که همگی بسيار هم‌آهنگ، لب فروبستند و سکوت کردند.

راز اين سکوت، مبهم و پيچيده نبود. اگرچه بعضی‌ها استدلال می‌آوردند که آن سکوت برخاسته از نگاهی است که بروجردی، ميان دين و سياست هميشه مرز مشخصی می‌کشيدند و آن دو را از همديگر تفکيک می‌نمود؛ با وجود براين، پاسخ، علت اصلی سکوت را توضيح نمی‌دهد. به ميدان کشيدن توده‌های عامی، هرچند در لحظه، بنفع روحانيت تمام می‌شد، ولی اين عمل، در دراز مدت، به علتی برای شکستن تابوهای‌اسلامی مبدل می‌گرديد. بديهی است که اگر تابوها يک‌به‌يک شکسته می‌شدند، بنيان اقتصادی و کسب درآمد روحانيان نيز، همآهنگ با آن متزلزل و محدود می‌گرديدند. راه منطقی، راهی بود که بروجردی انتخاب کرد، و بی‌آن‌که توده‌های عامی و خفته را از خواب بيدار سازد، از کنار آن گذشت.

زمانه اما اکنون تغيير کرده‌ است و به‌همين دليل هياهوی امروز نيز، بو و معنای ديگری را می‌رساند. توده‌های مسلمان، چه آگاه و چه غيرآگاه، اگرچه در برابر کوچک‌ترين توهينی که به اعتقادات و باورهای‌شان بشود حساسيت نشان خواهند داد؛ ولی به مفهوم واقعی، ديگر منبع کسب درآمد نيستند. زندگی بقدری سخت و پيچيده شده است که نه کسی بفکر وقف اموال است و نه حتا تمايل و رمقی برای پرداختن خمس و زکات دارد. اين منبع را بايد از طريق ايجاد شرکت سهامی اسلامی در منطقه، و از کانال سهم‌خواهی و حضور در قدرت، تأمين و تضمين کرد. در نتيجه، بهره‌گيری از احساسات مردم عادی و پيوند آن با پديده‌ای چون کاريکاتور روزنامه دانمارکی، می‌تواند بهانه مناسبی برای رسيدن به اهداف فوق باشند.

سه‌شنبه، آذر ۱۵، ۱۳۸۴

من اشک‌هايم را پنهان نمی کنم ـ ۲

وقتی صحبت برسر يادبودها است، عادت کرده‌ايم که هميشه از چهره‌های شناخته شده و معروف سخنی بگوئيم. اگر چه پدر کريم را بسياری از خانواده‌های ايرانی می‌شناختند اما، هدف از اين يادآوری، نوعی سنت‌شکنی و تأکيد بر انديشه‌ها و اعتقادات و تمايلات پدری است که مانند او بسيار بودند و بی‌ادعا و گمنام. ولی نسل ما بی‌توجه به آن‌ انديشه‌ها و تجارب، به راهی ديگر رفت. و نسل گذشته بُهت‌زده، حيران و گاهی هم سرگردان، به‌تماشا ايستاد.
خود پدر کريم، راه ميانه را برگزيد. برای او، علت وجودی چنين رُخ‌دادی پيشاپيش روشن بودند و آن را با زبانی ساده چنين توضيح می‌داد: همه کسانی که تنها و فقط رشته کوه را می‌بينند، به احتمال بسيار نقش و عمل‌کرد درّه‌ها را ناديده می‌گيرند. می‌گفت لحظه‌ای برگرد و نگاهی به البرز بی‌انداز؛ می‌بينی که کوه‌ها چگونه جدا از هم، تنها و غریب‌اند؟ تاريخ ما شبيه همين رشته‌کوه است. می‌گفت فاجعه هميشه از لحظه‌ای آغاز می‌گردد که ميان نسل‌ها شکاف و گسستی ايجاد شده باشد. از اين منظر، آغوش او ـچه قبل و چه بعد از سال‌های 49 ‌ـ هميشه و در هرشرايطی به روی جوانان باز بود. اين حقيقت را، همه کسانی که از سراسر ايران، چه در شرایط‌های بحرانی که به او پناه آورده بودند، و يا بعدها بعنوان مهمان پيش او رفتند و آشنا شدند، چنين خصوصياتی را تأييد می‌کنند.
بارها از خود پرسيدم که براساس کدام ضرورت و الزامی، او بخاطر يک کودک دوازده ساله، منت هم‌شهری ديگری را به‌گردن می‌گيرد تا بتوانم در گوشه‌ای از مغازه‌اش که در مسير دادگستری بود، به کار نوشتن نامه، شکايت و عريضه مشغول گردم؟ چنين تقاضايی در بازار، آن هم برسر کار کودکی که می‌خواهد وارد عرصه حقوقی گردد؛ در واقع به‌نوعی ريسک کردن و بازی با آبروی خود بود. او عواقب کار را چگونه محاسبه می‌کرد و يا اين عمل بی‌سابقه را به چه نحوه در ذهنش و در پاسخ به مردم توجيه می‌نمود؟
بعدها و براساس تجربه‌ای که از زندگی پدر کسب کرده بودم، دانستم که هم شيوه برخوردش با ديگران و هم شهادت انسان‌هايی که با پدر روابط دوستانه و يا داد و سُتد داشتند، بيان‌گر اين حقيقت‌اند که او آدمی بود مطلع و بسيار آگاه و آينده‌نگر. حداقل پنج تن از فرزندانش بزرگ‌تر از من و مشغول تحصيل در دبيرستان و دانشگاه بودند. به نظرم، چنين حرکتی را نمی‌شود تنها در چارچوب محبت، شهامت و يا شايد هم دل‌سوزی‌های پدرانه تعريف و توجيه کرد. بديهی است که او ذوق و علاقه مرا نسبت به کاری که انجام می‌دادم دريافت و تشخيص داد. اما اين عمل او، نشانه باورها و پای‌بندی به يک استراتژی‌ست که می‌خواست از اين‌طريق، ميان زندگی آن روزم با آينده پيوندی برقرار سازد. می‌خواست با ساختن چنين امکانی در مسير زندگی و ارتباط عمومی قرار بگيرم، آموزش ببينم و به طور طبيعی و منطقی با پيچيدگی‌های آن آشنايی گردم. استراتژيی که در جامعه و در بين مردم بصورت بيتی آشنا و قابل فهم، ورده زبان عمومی است:
ديگران کاشتند و ما خورديم / ما بکاريم و ديگران بخورند.
من با اين يادآوری و مثال‌های ساده، در واقع می‌خواهم به‌نوعی بازگشت به جوهر درونی خويش و يگانگی با زندگی را در اينجا دوباره معنا کرده و توضيح دهم. موضوع مهم و پوشيده‌ای که بعد از ماجرای سياهکل، گروهی از دوستان ما در خانه‌های تيمی، با خود می‌جنگيدند که چگونه می‌توانند روح خويش را ـ‌که به حکم اجبار با اجتماع بی‌گانه شده بودند؛ از بی‌گانه شدن با جوهر خويش مصون نگه دارند. از پس چنين نگاهی می‌شود جرأت کرد و آن پرسش تاريخی را دوبار طرح نمود: که به‌رغم وجود چنين پدرانی آگاه و آينده‌نگر، چرا نسل ما ناگهان، و خارج از انتظار و باور آنان به کج‌راهه رفتند؟ يا بعد از ماجرای سياهکل، نقش اين گروه از پدران چه بود و تا کجا و چقدر می‌توانستند سرعت حرکت را آرام کرده و تغيير دهند؟ و مهم‌تر، پيش از اين‌که بحث را در چارچوب انتظارها و واقع‌بينی‌ها دنبال کنيم دانستن يک نکته الزاميست که آيا اساسن و نخست می‌شد چنين ارتباطی را ميان خانواده‌ها و يک سازمان زيرزمينی برقرار ساخت؟
متأسفانه واقعيت اين است که به تصوير کشيدن همه کاربست‌های اجتماعی در اينجا و توسط يک فرد مقدور نيست و از طرف ديگر، نمی‌توان بطور ذهنی همه چيز را نفی کرد يا بخش عمده روابط فردی‌ـ‌عاطفی و سازمانی را از هم تفکيک کرد و يا آن‌ها را برحسب اصطلاحاتی زبانی، قابل توضيح و تفهيم نمود. پيچيدگی اينجاست که يک پايه وسيع اجتماعی‌ـ‌عاطفی قدرت‌مند می‌خواهند در درون رگ‌های يک تشکيلات زيرزمينی و غير قابل لمس و دسترسی، نيروی حيات‌بخش تزريق کنند. اين دو نيرو را، نه می‌توان برهم انطباق داد و نه می‌توان آن‌ها را از همديگر جدا ساخت. و ناخواسته آن‌ها بعنوان يک مجموعه اما، بصورت دو مفهوم متوازی در کنار يک‌ديگر قرار می‌گيرند و خاص و عام پديده واحدی را در جامعه انعکاس می‌دهند.
اگر اين مسئله خوب درک و توضيح داده شوند، ديگر نمی‌توانيم زندگی امثال پدر کريم را تا آن سطحی محدود و خلاصه کنيم که بطور مثال بگوئيم: چون سه تن از فرزندانش در ارتباط با سازمان فدايی اعدام و يا در درگيری‌ها کُشته شده‌اند خواسته يا ناخواسته پای او به ميان اين مجموعه کشيده می‌گردد. بل‌که برعکس، از اين زمان است که سيمای اجتماعی پدر، بحساب سيمای سازمان فدايی نوشته می‌شوند. گفتار، رفتار و کردار امثال پدر کريم‌ها در سراسر ايران، پشتوانه‌ای مهم و قدرت‌مند در جهت تقويت تشکيلات می‌گردند و غيره.
پس اگر قرار است يادی از پدر و يا خاطره‌ای از او گفته شود، برخلاف سنتی که تاکنون وجود داشت و هميشه هم از ميان وجه‌های مختلف، تنها وجه تشکيلاتی و سطح محدودی از مسائل را برمی‌تاباند و بازتاب می‌داد، باید نقبی به درون زد و اين يادآوری را براساس فرهنگ ما ـ‌حتا به‌قدر سر سوزنی و در حد توصيه پدرانه‌ـ به لحاظ موضوعی، به يادآوری نگرش‌ها، تحول در ديدگاه‌ها و محتوا بخشيدن به اجزاء و عناصر گوناگون زندگانی و انسان فدايی تبديل ساخت و بررسيد. يعنی وادار شدن به‌نوعی «پس‌انديشی» مورد نظر هگل و تعمق در باره حوادثی که تا اين لحظه پشت‌سر گذاشته شده‌اند.
ادامه دارد....

بخش نخست نوشته

دوشنبه، آذر ۱۴، ۱۳۸۴

من اشک‌هايم را پنهان نمی کنم ـ ۱

شکوائيه‌ را وقتی برای پيرمرد خواندم، شادمان چند بار بغلم کرد و بوسيد. بعد دست در جيب کرد و يک اسکناس دو تومانی را بيرون کشيد و به عنوان مزد کارم بطرفم گرفت و گفت قابلی ندارد. دو تومان، يعنی دوبار رفتن به تنها سينمای شهر در روزهای جمعه و ديدن چهار فيلم مختلف. نيش‌هام باز شدند و با چشم‌هام داشتم حرکت دست راست پيرمرد را که اسکناس دو تومانی را گرفته بود، دنبال می‌کردم. ته دلم می‌گفت بگير و تعارف نکن. با اين وجود، نمی‌توانستم به‌پذيرم چرا که دست‌مزد نگارش يک نامه پنج ريال بود ولی او داشت چهار برابرش را می‌پرداخت. غوطه‌ور در فضای دو دلی‌ها و ترديدهای کودکانه بودم که صدايی به کمک آمد و گفت: دست حاجی را کوتاه نکن! ارزش کار تو خيلی بيش‌تر از دو تومان است.
تا آن روز کسی درباره ارزش کار من سخنی نگفته بود. وقتی اعتبار و جايگاه حقوقی کودکان در قانون و در عرف جامعه‌ای روشن و مشخص نشده‌اند، مردم و حتا خانواده‌ها، چگونه می‌توانستند برای کار آنان ارزشی قائل گردند؟ همه‌ی تعريف‌ها و حتا علت پرداخت دست‌مزدهای مردم را می‌توانستی در يک جمله ساده خلاصه کنی: بخشی از مردم بی‌سوادند و نمی‌توانند بنويسند. اما آن صدای گرم و دلنشين، دريچه تازه‌ای را در مقابلم گشود و ذهن کودکانه‌ام را وادار ساخت تا بخشی از واقعيت‌ها را که در ظاهر ديده نمی‌شدند، ببينم و مقايسه کنم. مقايسه‌ای که در گذر زمان، هر روز، مفهومی متنوع و تازه‌ای بخود می‌گيرند و امروز بعد از گذشت چند دهه، وقتی در باره مقوله پيوند نسل‌ها و نقش تأثيرگذار گذشتگان می‌انديشم، تازگی و طراوت آن صدا را می‌توانم بشنوم و لمس کنم. ‌
اين صدای گرم و دلنشين، صدای پدر کريم حسن‌پور بود. شخصيت نام‌آشنا و شناخته شده‌ای برای همه‌ی کسانی‌ که با ماجرای سياهکل متولد شده‌اند و تاريخ سازمان فدائيان را تا مقطع انقلاب، شکل داده و رقم زده‌اند. اکنون بيش از يک ماه است که پدر، به سفری بی‌بازگشت رفته و برای هميشه، فرزندانش را ترک کرده است. اما به‌رغم گذشت يک ماه، هنوز و هر شب، با ياد و خاطره‌ای از او به رختخواب می‌روم. آخرين تصويری را که از چهره دوست‌داشتنی‌اش در ذهنم دارم، چون کاونده‌ای سمج، سيمای پدری دل‌سوز را ـ‌که پدر همه ما بود‌‌ـ در زير ذربين تجربه‌ای که پشت سر نهاده‌ايم می‌گيرم و دگرباره خود، زندگی و گذشت زمان را ناخواسته مرور می‌کنم. و هر صبح، با آهنگ کلام دلنشين‌اش، از بستر برمی‌خيزم. به ياد می‌آورم لبخندهايش را که به گونه‌های قرمزش، جلوه و طراوتی ديگر می‌بخشيدند و چگونه عشق به زندگی را در دل آدمی شعله‌ور می‌ساختند و يا آن موهای يک‌پارچه سفيدی را، که يادآور دوران رنج و شکنجی بودند که سی‌و‌شش سال پيش، هنوز جوان بودم و نمی‌دانستم که دل داغدار پدر، زمانی که تنهاست و با خود است، چگونه و چقدر سخت و دردآور می‌تپيد.
ايستادن در ميانه‌ی راه زندگی، مانند کار کوه‌نوردانی که هرازگاهی در مسير خود می‌ايستند و به عقب می‌نگرند، نه تنها بی‌فايده نيست، چه‌بسا ضروری و الزامی نيز هست. انسانی که در پای‌کوه، تصاوير اطراف را با همه‌ی ابعاد و زواياش درست و دقيق بخاطر سپرده باشد، هرچه از دامنه کوه بسمت قله صعود می‌کند، وسعت و چشم‌انداز را نيز راحت‌تر و دقيق‌تر درک و لمس می‌کند. هرچه دانش، آگاهی و تجربه‌ات از زندگی بيش‌تر می‌گردند، به همان نسبت بُعد تحول روشن‌تر و شناخت از آن آسان‌ترند. از اين منظر، وقتی گذشته را برش می‌دهم، هرگز از ياد نمی‌برم آن روزی را که چگونه و برای نخستين بار خودم را شناختم. فراموش نمی‌کنم که چه شد ناگهان، به بخشی از عناصر، توانايی و استعدادی را که ‌در درونم پنهان بودند و ظاهرن غيرقابل دسترس، کشف کنم و به‌کارشان گيرم. يا آن لحظه‌ی شيرين و آن احساس مطبوعی را که منِ نوجوان زير دوازده سال، وقتی‌که تازه فهميده بودم که انسانم و بايد حق و حقوقی برابر با ديگران و همه‌ی پدران و بزرگان شهر داشته باشم.
عامل و علت اين کشف بزرگ را ـ‌که از دريچه نگاه يک کودک دوازده ساله، همان زمان، گويی مهم‌تر و معتبر‌تر از کشف همه‌ی کاشفان جهان بنظر می‌آمدند‌ـ ناشی از همان تصادف ساده‌ای می‌دانستم که بستر آشنايی و ارتباط مرا با هم‌شهری نازنين و ارجمندم کريم حسن‌پور، مهيا ساخته بود. او، انسانی بود ساده، بی‌آلايش و غير مدعی. مانند هزاران انسانی که روزانه در اطراف خود می‌بينيم. اما، با خصوصيات و توانانی ويژه خود، که به آسانی می‌توانست استعدادها را کشف و پرورش دهد. از اين منظر من بی‌علت نمی‌بينم که چرا فرزند ارشدش مهندس غفور حسن‌پور، در سال‌های 49‌ـ‌47 رهبری، هدايت و سازماندهی گروه جزنی‌ـ‌ظريفی را به عهده گرفت و آن‌را برسر پا نگاه داشت.
جوانان امروز، شايد جوهر سخنم را خوب و آسان فهم و لمس نکنند. که چگونه در يک جامعه سنتی، وقتی به تو اجازه نمی‌دادند تا در برابر بزرگ‌ترها سخنی بگويی؛ و حضور برده‌وار و سر به زير تو را ـ‌تازه اگر همه دکمه‌های پيراهن و کت را می‌بستی‌ـ بنوعی رعايت اخلاق اجتماعی می‌دانستند و تو را موظف به انجام آن‌ها می‌ساختند؛ يا وقتی همه رابطه‌ها از بالا و به صورت فرمان ديکته می‌شدند و عملن، هيچ‌کس قادر نبود تا وفاق ميان دو نسل مختلف را کشف و مثال آورد؛ وجود انسان نازنينی که فرهنگ سنتی و پدرسالارانه را زير پا می‌گذارد و از در دوستی به تو نزديک می‌گردد، اگر نگويم نعمتی است ارزشمند و گران‌قدر، دست‌کم شانس بزرگی بود برای من. اين نحوه از برخورد و رفتار، به همان اندازه‌ای که تازگی داشت، به همان نسبت نيز انگيزه‌هايی را در درونم بيدار وتقويت ساخت تا قدم پيش بگذارم و بيش‌تر از پيش، او را درک و لمس کنم. از آن زمان، هرچه رابطه ما نزديک‌تر می‌شدند، به قول ايمانوئل لويناس فيلسوف فرانسوی، در واقع می‌ديدم که عملن و تنها اين حضور پدر است که من را، آرام آرام «من» می‌کند و اکنون مجبورم لب بگشايم و در قبال او احساس مسئوليت کنم و سخن از دوره و شرايطی بگويم که در ميان درگيری‌ها و پيچيدگی‌های زمانه، محو و کم رنگ شده‌اند.

ادامه دارد...

پنجشنبه، شهریور ۱۰، ۱۳۸۴

سه منبع و سه جزء ـ ۲

اما مسئله اصلی و مورد نظرم در اين نوشته، بحث بر روی چگونه‌گی شکل‌گيری ذهنيت‌ها و تفاسيری است که معمولا تحت تأثير تصاوير موهوم قرار دارند. بحث بر روی شرايطی است که چگونه انسان‌ها با اتکا به همين ذهنيت‌ها، تصاوير مختلف را در قالبی تازه، روتوش و باسازی می‌کنند تا همان معنا و ارزش‌هايی را برسانند که خود می‌خواهند. و خلاصه بحث برسر خصوصيات تصاوير تازه‌ای هستند که نه تنها مدام و با بهره‌گيری از انواع رنگ‌ها، احساس‌ها و فرهنگ‌ها روزآمد می‌گردند، بل‌که به‌صورتی جلوه‌گر می‌شوند تا از جهاتی مختلف، قابل تفسير و معنی باشند.
برای روشن‌تر شدن بحث، بد نيست مثالی بزنم و تصاويری را بی‌اغراق در معرض نگاه عمومی بگذارم. يکی از دوستان شهرستانی تعريف می‌کرد که چگونه بعد از کودتای ۲۸ مرداد سال ۳۲، باوجودی که هنوز در دوران کودکی بسر می‌بردم و بسياری از مسائل برايم نامفهوم بودند، سه تصوير و سه خاطره از آن زمان در ذهنم مانده بودند که بعدها، بصورت سه منبع مهم، در زندگی‌ام نقش داشتند:
۱ـ در آن ايام راديو هنوز کمياب بود. زمان پخش اخبار، هجوم مردم به مغازه پدرم، سکوت ناگهانی جماعت و خيره‌شدن ده‌ها جفت چشم به راديو و حالت‌های عجيب و غريبی که شنونده‌گان می‌گرفتند، يا پيچ‌پيچی که می‌کردند و واژه‌هايی که مبادله می‌شدند: پدرسوخته، پسرفلانی، کتاب، زندان و فراری؛ برايم جذابيتی خاص داشتند. اگرچه کلمات نامفهوم بودند و من تنها آهنگی گنگ و مشتی از صداهای درهم و برهم را در ذهن خود داشتم که شايد بعدها [و آن‌گونه که می‌خواستم] پرورانده شدند؛ ولی قصد من از اين واگويی، به‌هيچ‌وجه ورود به عرصه‌ای تازه و بحث‌برانگيز نيست که بطور مثال، اين تصاوير بعدها در ذهنم، بصورت دو عامل کشش و تقويت‌کننده‌ فرهنگ شفاهی، تأثيرگذار بودند. اما، پناه‌بردن به راديو خارجی [مثل راديو عراق] و استفاده از آن بعنوان یک منبع شفاهی معتبر، بی‌شک، تحت تأثير همان تصاوير بود.
۲ـ بياد دارم که يکی‌ـ‌دوبار، بعضی از خانم‌ها به خانه‌مان آمدند و از زير چادرهای‌شان، ساک‌های پارچه‌ای سنگینی را به مادرم دادند. شش يا هفت سال بعد، بطور تصادفی، یکی‌ از آن ساک‌های حاوی کتاب‌ها را در انباری مغازه پدرم پيدا کردم. اگرچه بهای اين کنج‌کاوی‌، تحمل تنبيه‌ای سخت و باور کنيد کُشنده که مجبوری به پرسش‌های تکراری و يک‌ريز پدر نيز که می‌پرسيد: شتر ديدی يا نه؟ پاسخ‌گو باشی اما، همان روز، نه تنها با نام کتاب‌های ممنوعه آشنا شدم، بل‌که [البته بعدها] به اين نتيجه رسيدم که کتاب‌های زيرميزی، هميشه به‌ترين و معتبرترين منابع است.
۳ ـ يکی از بستگان پدرم، به‌مدت دو يا سه هفته‌ در خانه ما پنهان شده بود. در آن مدت کم، ما سرگرمی خوبی برای يک‌ديگر بوديم. چهره شاداب و با طراوتی که صبورانه به کنج‌کاوی‌ها و پرسش‌های کودکانه‌ام پاسخ می‌گفت، آموزشی که برای ساختن کاردستی‌های کاغذی می‌داد و يا بازی سايه‌ها و تصاويری که با استفاده از نور و انگشتان می‌توان بر ديوار انداخت؛ نه تنها مرا مجذوب خود می‌ساخت، بل‌که ورود او به زندگی کودکانه‌ام، چون تقديری در خلاء، بر سرنوشت و آينده‌ام سايه انداخته بود. من با اين حضور، دریافتم که بايد رازدار باشم و چيزهايی را از ديگران پنهان سازم. دريافتم که می‌توان دور از چشم اين و آن، پنهان‌کاری را دنبال کرد. از جاده‌های مخفی‌-که مهم‌ترين و مطمئن‌ترين راه‌ها است‌- عبور کرد. دريافتم که ميان شکل و معنا، رابطه‌ای است و برای رسيدن به آن معنا، مجبوری زندگی را به‌گونه‌ای ديگر شکل و سازمان دهی. دريافتم و دريافتم...، البته نه در همان روزها، بل‌که به فاصله عمر يک نسل.
اين سه جزء، در واقع از يک‌سو سه ستون اصلی ساختمان ذهنيت‌ام را تشکيل می‌دادند و اما از سوی ديگر، سه منبع اصلی تأمين کننده تغذيه ذهن بودند. از آن زمان، هرگامی را که بسوی آينده برمی‌داشتم، واژه‌های کودتا و مرداد، بی‌توجه به حادثه‌ی تاريخی، بی‌توجه به رفتار شخصيت‌های نقش‌آفرين آن، و بی‌توجه به رقابت‌های‌جهانی که کودتا را، اولين نوزاد جنگ‌سرد می‌دانست که در ميهن ما تولد يافته بود؛ عملا به موضوع‌هايی می‌پرداختم که بيش‌تر بيان‌گر نشانه‌هايی بودند، مدت‌ها در ذهن پرورانده و ساخته بودم. اگرچه گرايش انسان‌ها به تعبير رُخ‌دادها، همواره برمبنا و محور موضوع‌هايی است که پيشاپيش مورد پسند آنان باشد؛ اما تفسير‌های من، ديگر به‌صورت يک حقيقت انکارناپذير، يک باور و يک ايده‌آل، در ضميرم شکل گرفته بودند و جوانه زدند. ديگر چشم‌هايم در لابه‌لای کتاب‌های تاريخی، اسناد و خاطرات، بيش‌تر به دنبال مسائلی بودند که نه تنها موجبی برای تقويت بار عاطفی‌‌ـ‌هيجانی نشانه‌ها گردند، بل‌که دليل مبرهنی، برای اثبات راه مخفی‌ای که برگزيده بوديم، باشند. و در اين راه، من، تنها و استثناء نبودم.
بخش نخست سه منبع و سه جزء

جمعه، مرداد ۲۸، ۱۳۸۴

هم‌شهری‌های دوست‌داشتنی

دوستت دارم .. واژه‌ی غریبی‌ست. ولی یاد گرفتیم.

.. و شهامت گفتنش را پیدا كردیم.
«دنيا»

بعضی واژه‌ها مانند دوست داشتن، در رديف واژه‌های کلیدی هستند. البته نه به اين دليل که با آن‌ها می‌توان گفتارهای جامع، سنجيده، زيبا و دل‌نشين را شکل و سامان داد؛ بل‌که آن‌ها، بخش‌های عمده و تفکيک‌ناپذيری از زندگی و تاريخ‌چه انسان‌ها را تشکيل می‌دهند. در نهان‌خانه‌ی جان آدمی لانه می‌سازند و هراز‌گاهی نيز، پنجره‌ای در ذهن، رو بسوی خاطره‌ها باز می‌کنند.
جمله دلنشين دخترم دنيا، هم‌شهری جوان و نازنينم، ناخواسته مرا با خود به گذشته‌ها برد و به ياد آن روزی افتادم که بجرم دوست داشتن، مجبور شدم تا شهر و مکان زندگی‌ام را برای همیشه ترک کنم. آن روز، واژه دوستت‌دارم، واقعا واژه غريبی بود. آن‌قدر غريب که بعد از گذشت يک نسل، تکرار و بازخوانی‌اش را از زبان دخترجوانی می‌شنوم. دختری که بعد دو سال از خروجم، تازه متولد شده بود.
قصدم از اين مقدمه، توصيف نامهربانی‌ها نيست. من بيش‌ترين ارتباط و در نتيجه بيش‌ترين و دقيق‌ترين شناخت را از هم‌شهری‌ها داشتم. دلی‌شان لب‌ريز از محبت و رابطه‌شان با دوستی و دوست‌داشتن، هرگز بی‌گانه نبود. بی‌اغراق بنويسم که بخشی از زندگی‌ام را مديون محبت‌های بی‌دريغ آنان می‌دانم. اما اين مهر، محبت و عشق، تنها در حوزه خصوصی و محيط‌های بسته، متظاهر می‌شدند و قابل لمس بودند. اين دوگانه‌گی و رفتارهای متناقض‌نما ـ‌مثل ديگر شهرهای ايران‌، در کليت خود، يک موضوع فرهنگی است. ولی به همت و تلاش شخص نيز وابسته است. هم‌شهری‌های من کمتر تلاش کردند تا ميان دل و زبان، تعامل و هم‌آهنگی برقرار سازند. بر همين اساس و بقول دنيا: «شهامت گفتنش را پيدا» نکردند.
اکنون هم جهان و هم زندگی تغيير کرد، و هم نسل جديدی وارد اجتماع شده‌اند. جوانان دوست‌داشتنی و با محبتی که مرز سنتی بی‌گانه‌گی با دوست‌داشتن را شکست‌اند. دختران و پسران جوانی که عاشقانه می‌کوشند تا از طريق اجرا و برپايی برنامه‌های مختلف، شادی و طراوت و مهر را به زندگی يک نواخت شما بازگردانند. اين شعله‌ی روح‌پرور، دل‌انگيز و گرمی‌بخش را، تنها از طريق تشويق و پشتيبانی می‌توان روشن و زنده نگه‌داشت. اگر به آن‌ها دسترسی نداريد، حداقل به آدرس «لاهيجان آرت» رفته و تنها با يک جمله «خسته نباشيد!» بچه‌ها را دلگرم سازيد. درد دل‌شان را بخوانيد:
«موندیم، جنگیدیم. اذیت شدیم، خسته شدیم ولی ناامید نشدیم و با وجود همه‌ی ناملايماتی كه بود كار را اجرا كردیم. تحقیرها و توهین‌ها را شنیدیم ولی سكوت كردیم. كسی ازمون تشكر نكرد، كسی دستمون را به گرمی نفشرد و نگفت خسته نباشی. حتی سرپرست گروه!
كسی ازمون تشكر نكرد، كسی از خودش نپرسید چرا این‌همه زحمت و سختی را بدون اینكه نفعی برامون داشته باشه به جون خریدیم.. كسی به روح افراد گروه توجهی نكرد.. كسی احساس مسئولیت نكرد كه روحی دوباره در گروه بدمه تا برای ادامه ی این راه و شروعی دوباره ترغیب بشن...».

چهارشنبه، تیر ۰۱، ۱۳۸۴

ميان پرده

در نوشته قبلی، اشاره‌ای داشتم تا خاطره‌ای را در بخش دوم و در ادامه مطلب بازگويم. به‌رغم وجود همه دانستنی‌ها که واگويی يک خاطره ساده، تأثيری آن‌چنانی بر زندگی و کارنامه سياسی رهبری ندارد و نه‌خواهد داشت؛ اما، در چهل و هشت ساعت گذشته وامانده بودم که آيا آن را بازگويم يا نه. آن‌چه که بيش از همه نيروی ترديد را در درون‌ام تقويت می‌ساخت، يافتن پاسخی دقيق به پرسشی بود که آيا در فضای متشنج کنونی، خواست‌ها و تمايلات شخصی خود را دخالت نمی‌دهم و به‌سهم خود ـ حتا به‌اندازه نوک سوزن ـ شعله‌های آتش خشم ملت را دامن نمی‌زنم؟
به نظر من، تمايلات درونی شخصيت‌های سياسی و مذهبی، همواره پيش از رسيدن به قدرت شکل می‌گيرند و در طول راه، ذره ذره پرورده و بارور می‌گردند. آن‌چه را در ربُع قرن اخير و از زبان سياست‌مداران ما به‌نام «حجت شرعی» شنيده‌ايم، در واقع همان تمايلات و خواست‌هايی است که قبلن در باطن آن‌ها وجود و لانه داشت و اکنون آن را به‌صورت متاع شرعی يا سياسی و يا وظايف ملی و غيره عرضه می‌کنند. برای آنان، رسيدن به قدرت، نوعی لذت است و کسی که فقط پای‌بند به لذت است، در تمامی دوران زندگی، شرع، اخلاق، حيثيت و انسانيت را، قربانی لذت می‌کند. حال اگر به اين سخن باور نداريد، شايد خاطره ساده زير به‌تواند کمکی باشد:
در يکی از روزهای ماه رمضان سی سال پيش، وارد شهر لاهيجان شدم. از آن‌جايی که نمی‌خواستم سربار و مزاحمتی را برای مادر روزه‌دارم فراهم کرده باشم، مستقيما به هتل پذيره، که مهمان‌دار مسافران و روزه‌خواران بود رفتم. سالن پُر از جمعيت بود و در انتهای سالن، در گوشه دنجی، ميزه دو نفره‌ای قرار داشت و ملايی در آن‌جا نشسته بود. سلام دادم و نشستم. او وقتی برای لحظه‌ای نگاه عميق مرا ديد، با خنده گفت: ملای روزه‌خوار نديده بودی؟ پاسخ دادم که مسافر، ملا و مکلا ندارد. انسان بسيار خوش برخوردی بنظر آمد و ضمن صحبت فهميدم که او مهمان قربانی [اکنون آيت‌اله، امام جمعه رشت، نماينده امام در استان گيلان و عضو مجلس خبرگان] است.
شب‌هنگام، هم‌راه با يکی ـ دو نفر از جوانان شهر [که نقل آن و علت حضورم خود داستانی است مفصل] به خانه قربانی رفتيم. از آن‌جايی که شنيده بودم فردی می‌خواهد برای تعدادی از جوانان شهر بطور خصوصی صحبت کند، با توجه به برخورد و آشنايی که از لحظه صرف نهار در ذهن مانده بود، حس کنجکاويم تحريک شد. آن شب فهميدم که ملا ره‌گذر، مسافر و نا آشنا، آقای خامنه‌ای نام دارد. تعدادی از بچه‌ها، سخنان او را از جنسی ديگر [در واقع هم چنين بود] می ديدند و وقتی هم خواستند نظر مرا بدانند، با لبخند پاسخ دادم: ولله چه بگويم!
بعد از انقلاب، هر زمان که نامی از خامنه‌ای می‌شنيدم و يا تصويری از او می‌ديدم، ناخواسته لبخندی نيز برلبانم نقش می‌بست. چند مورد را نيز به‌خاطر دارم که بعضی از دوستان و همکارانم، خصوصن زمانی که به تعدادی از دبيران توصيه شده بود تا از طريق ارسال نامه و تلگرام به رئيس جمهور خامنه‌ای، عليه پاکسازی‌ها اعتراض کنند؛ وقتی من با همان لبخنده هميشگی پاسخ دادم که چنين کاری نخواهم کرد، از کار و نحوه برخوردم ناراحت شدند. من، آن زمان نمی‌توانستم برای همکارانم توضيح دهم که هر يک از افراد روحانی، حتا برای انجام ساده‌ترين کارها، مجبورند دلايل شرعی و فقهی ارائه دهند. آن‌چه برای من در برخورد با آن ملای ناشناس بی‌معنا بود، نه روزه خواری، چرا که مطابق دستورات فقهی، بعضی از گروه‌های سنی، بيماران و مسافران، از داشتن روزه معاف شده‌اند؛ بل‌که پيازی بود که هم‌راه با غذا نوش‌جان می‌کرد! تا آن‌جا که می‌دانستم و تا آن‌جا که می‌توانستم بر ذهن خويش فشار آورم، يک نمونه دليل و حجت شرعی را مبنی برمصرف پياز نيافتم و به همين دليل، همه ناراحتی و واکنش‌ام را به صورت لبخندی متظاهر ساختم.
حال من از شما می‌پرسم: کسی که برابر لذت پياز، دين و شرع را به زير پا می‌نهد، در برابر لذت قدرت، دست به چه کاری خواهد زد؟

سه‌شنبه، خرداد ۲۴، ۱۳۸۴

آی، ای ده‌کده از باغ تو دورم کردند!

اصلن دوست ندارم تا در دامی بيافتم و يا قاطی آن دسته از بازی‌های ظاهرنما، دورغين و غيرعقلانی‌ای ‌بشوم که اين روزها نيز، مثل گذشته، گروهی در ارتباط با ايرانيان داخل و خارج طرح و مرزبندی می‌کنند. به‌زعم من، اين قبيل بازی‌ها، پيش از اين‌که جنبه‌های سياسی داشته باشند، بيش‌تر، از زاويه نگاه غيرمشارکتی و رقابت ناپذيری ناشی می‌گردند که همه توجه خويش را معطوف به منافع رانتی کرده است. حال، اين سخن، چه از زبان سياستمداری جاری و يا از طريق قلم ژورناليستی تحرير و نوشته شوند.
کسی که هنوز مرزها را می‌بيند و فاصله‌ها را با خوشحالی وجب می‌زند و اندازه می‌گيرد، نه جهان را شناخته است و نه مفهوم زمان را می‌فهمد و نه الفبای سياست را می‌داند. بديهی است که سخن گفتن با اين گروه از انسان‌ها، که منافع رانتی خود را در زر ورق داخل، متن و مبارزه‌ی رو در رو پيچيده‌اند؛ نه می‌توانيم به تفاهم و منطق واحدی دست يابيم و نه راه به‌جايی خواهيم برد. اگرچه مدافعين اين قبيل تئوری‌ها در جايگاه‌های مختلفی قرار گرفته‌اند و هرکسی از زاويه‌ای مسائل را برمی‌رسد اما، تحليل‌های تقليل‌گرايانه تمامن از منطق واحدی سرچشمه می‌گيرند که به‌جای توجه به تأثیر نيروی انديشه برحوزه قدرت؛ از همان ابتداء هرگونه تغيير و تحول را در میدان جنگ با قدرت می‌بيند و از سنگر اوّل، تهاجم و زخم‌هايی که برداشته‌اند سخن می گويند.
اين‌که حق با چه کسی است، شايد در فرصتی ديگر، بحث را دنبال کنم اما، تا آن‌جايی که من ايرانيان اين‌سوی مرزها را می‌شناسم، به‌رغم همهِ تندی‌ها و تلخ‌گويی‌های‌شان، دلی برای ايران زمين و مردم‌شان دارند. اگر، شما با آن زندگی خو‌گرفته‌ايد و مأنوس‌ايد، ما چرا بايد هراسی به‌دل راه دهيم و آرامش‌تان را برهم زنيم؟ البته هرکسی مسئول اعمال و رفتارهای خودش هست و من نيز، در اين‌جا تنها می‌توانم هم‌شهری‌ها را مورد خطاب قرار دهم که:


آی، ای ده‌کده از باغ تو دورم کردند!
دائم از ياد تو غافل نتوانم بودن
لحظه‌ای را نتوان آسودن.
آی، ای ده‌کده در دامنۀ البرزت
در درون باغ سرسبزت، در وقت سحر
آيا، آواز خروسان جاريست؟
باز در وقت سحر،
نو عروسان چمن رنگ به‌رنگ، پيرهن می‌پوشند؟

[ادامهِ مطلب...]

در همين زمينه:
نشریه‌ی اینترنتی و مرزهای مجازی ما / مجيد زُهری
ایران ما کجاست؟ / مرتضا نگاهی

جمعه، اردیبهشت ۱۶، ۱۳۸۴

فهم زبان قانون، پيچيده نيست

«شکوهی» پاسبان راهنمايی شهرما، اسب و گاری احمد ارابه چی را که از چراغ قرمز عبور کرده بود، در گوشه ای از ميدان شهر متوقف ساخت و داشت با صاحبش کلنجار می رفت. خلق الله هم که با پديده تازه ای روبرو شده بودند، اطراف آن دو نفر اجتماع کردند و براساس فرهنگ و سنت حاکم برجامعه ما، هر کسی ـ دانسته يا ندانسته، جانب خاصی را گرفت و اظهار نظر می کرد.
شکوهی می گفت:«تو از چراغ قرمز عبور کردی و اين کار خلاف قانون است». احمد می گفت: «اسب که زبان نمی فهمد تا از او بخواهيم چراغ قرمز را رعايت کند». شکوهی می گفت: «تو که زبان می فهمی، افسار هم دست تو بود، می خواستی کنترلش کنی». با دخالت مردم، ماجرا به اوج رسيد. هرکسی تّکه ای می پراند. يکی می گفت: درست اينه که دولت اول برای اسب ها کلاس آموزشی داير کنه. دومی با نيشخند ادامه حرف را گرفت: مثل اينکه برای ارابه چی ها هم نقشه کشيدند و فردا، قانونی را از مجلس می گذرانند که ارابه چی هم گواهی نامه لازم دارد. سومی هم تأييد می کرد: راست ميگی والله. قلم و دوات که دست خودشونه، نوشتن قانون هم مثل آب خوردنه.
احمد، بعد از کلی چپ و راست زدن ها و تملق گويی ها، زمانی که ديد پاسبان سمج، تمايلی برای بخشيدن [بخوانيد ناديده گرفتن قانون] نشان نمی دهد، بجای آنکه تسليم قانون گردد، به حيله متوسل شد. او وقتی حمايت جماعت را ديد، انرژی تازه ای گرفت و آخرين خيز را برداشت و رو به آنها کرد و گفت: آخه در کجای قانون نوشته شده عبور گاری از چراغ قرمز ممنوع است؟ و بعدش هم برای اينکه دهان پاسبان بيچاره را ببندد، تهمتی را چاشنی حرفهايش کرد و گفت: صحبت قانون نيست، صحبت تلکه است!
تقريبن چهل سالی است که از اين ماجرا می گذرد. امروز، هم چهره جامعه ايران از بسياری جهات تغيير کرده است، و هم نسل جديدی با حرف و حديثی تازه به ميدان آمده اند. در شهرهای بزرگ و به اصطلاح کلان شهرها، سالهاست که وانت بارها، جانشين گاری دستی ها و ارابه ها شده اند. همين طور ده ها مورد ديگر را نيز می توانيم نام ببريم که همگی نشان از تغيير و دگرباشی دارند. با وجود براين، از لحظه وقوع آن ماجرای ساده و پيش پا افتاده تا همين امروز، بسياری از مسائل فرهنگی و حقوقی و ... هنوز مبهم و پيچيده و بدون پاسخ باقی مانده اند. بطور مثال: چرا مردم دفاع از خلاف کاران را برحمايت از قانون ترجيح می دهند؟ و يا به رغم تحول، پيشرفت و بالا رفتن سطح آموزش، چرا نمی توانيم ميان فرصت طلبی ها با هزينه هايی که بايد پرداخت شوند، تعادلی را برقرار ساخت؟ چرا بخش بزرگی از مردم کشور ما، در رسيدن به اهدافی ناچيز و پيش پا افتاده، همواره از ابزار انگ زدن ها و تهمت زدن ها بهره می گيرند؟
تمايلاتی را که در بالا برشمردم، بهيچوجه با ادعايی که درباره سطح رشد فرهنگی جامعه ابراز ميداريم، همخوانی ندارند. اگرچه تمايل به سواری مجانی، هنوز تمايلی است مسلط در بين بسياری از انسانها و در همه جای جهان وجود دارد و قابل مشاهده اند ولی، درباره وجدان ايرانی و فرصت طلبی های ايرانی، بايد بحث و بررسی ويزه ای را به راه انداخت. اما حقيقتی را که اين داستان واقعی برملا می سازد، مجموعه تهمت هايی است که گروهی تعمدن برپيشانی روسنفکران ايرانی چسبانده بودند که مردم، زبان آنها را نمی فهميدند. مردم زبان پيچيده حقوقی و سياسی را خوب هم می فهميدند ولی، بخاطر يکسری منافع فرصت طلبانه، هرگز نمی خواستند با آنان همراه شوند.

چهارشنبه، اردیبهشت ۱۴، ۱۳۸۴

صفـر؛ عـدد، هيـچ يا جـانشـين است؟

در جهان سياست، مناسبات و رقابت های حزبی تابع يکسری اصول و قواعد شناخته شده ای هستند. اگر چه نوع نگاه و متُدلوژی برخورد احزاب در کشورهای مختلف، همواره با سطح رشد جامعه ای که بدان تعلق دارند متناسب اند، و با توجه به سرشت، خاصيت و مفهوم رقابت، که اصولن مسيرهای نوسانی را دنبال می کند و تحت تأثير شرايط های متفاوت سياسی، اجتماعی و فرهنگی، شدت و ضعف هايی را از خود بروز ميدهد؛ با وجود براين، احزاب جهانی، به تجربه دريافتند که زندگی اجتماعی، مادامی می تواند خصلتی منظم و قابل پيش بينی بيابد که دولتمردان و سياستمدارانش در عمل، رفتارهای خود را بر هنجارهای بين المللی انطباق دهند و از آن پيروی کنند.
اگر جهان دهکده ای بسيار کوچک است، راهی غير از اين هم نمانده [البته راهی که منطق و عقلانيت اثبات شده ای را عرضه می کند] که مطابق استانداردهای دهکده حرکت کنيم. البته دولت مردان ما آزادند که در مخالفت با فرآيند کنونی و تلاش برای تفکيک سياست داخلی از سياست خارجی، يکسری دلايل و توجيهات اسلامی بتراشند؛ اما از آنجائيکه مخالفت شان [اگر از زاويه مثبت نگاه کنيم] ناشی از عدم آگاهی کامل آنان از ارزشهای امروزين است [همانگونه که در دهه پيش، مخالف عضويت ايران در سازمان جهانی تجارت بودند] در عمل، تنها می توانند برای جهانيان ثابت کنند که سياستگذاران واقع بين و روشن بينی نيستند.
همين يک نمونه سياست ناآگاهانه و با عرض پوزش نابخردانه و کودکانه ای را که در بالا اشاره کرده ام، آنچنان اساس جامعه را بر هم زد و ناپايدار ساخت، که جدا از برنامه های اوليه و جلب متخصصين و سرمايه، به بيست سال کار شبانه و روزی نيازمند است تا بتوانيم بارديگر جامعه را به همان نقطه اولش باز گردانيم. وقتی ما قدرت مقابله با سرمايه جهانی را نداريم و نمی خواهيم عضو هيچ يک از سازمان های شناخته شده بين المللی گرديم، بديهی است که در عرصه ملی، با کاهش سرعت رشد توليد و عدم ثبات اقتصادی مواجهه خواهيم شد و تداوم آن روند، فرار سرمايه، فرار متخصصان و فرار مغزها را بدنبال خواهند داشت. آيا حالا ما می توانيم چنين وضعيتی را که ناشی از پديده جهانی شدن است انکار کنيم و بگوئيم کاری به جهانی شدن نداريم؟
هم اکنون گزارش هايی را که روزنامه های ايران درباره زندگی حقوقی ـ امنيتی شهروندان، بحران مناسبات اجتماعی، عدم اعتماد به مسئولين و ناسالم بودن رقابت های حزبی و سياسی می نويسند، جدا از اينکه تصويری از يک جامعه غير استاندارد را به خوانندگان خود ارائه می دهند، بلکه غير مستقيم، به حقيقت تلخی نيز اشاره می کنند که جامعه ايران، آشکارا سير قهقرايی را می پيمايد. وقتی تحليل گران سياسی، شرايط کنونی را «بازگشت به نقطه صفر» ارزيابی می کنند، چه الزامی وجود دارد که امثال من با چنين گرايشی همراه شوند و بحث انتخابات را راه بياندازند؟ وانگهی، اين نقطه صفر را، بايد به لحاظ کمی و کيفی دقيقن بررسی کرد و مشخص ساخت آيا صفر، کميتی است که می بايست جانشين اصلاحات نيم بند از بالا می شد؟ يا اساسن اصلاحات اسلامی را بايد هيچ گرفت؟ در هر صورت، قضاوت و بررسی، برعهده خوانندگان است و من تنها می توانم به يادآوری خاطره ای، اکتفا کنم:
در تابستان سال 53 ، وزارت آموزش و پرورش در ارتباط با رياضيات جديد و متدلوژی تدريس، طی بخشنامه ای مديران مدارس مختلف کشور را موظف ساخت تا در يک دوره از کلاس های ده روزه شرکت کنند. از تهديدها و توبيخ های اداری که بگذريم، شخصن تشکيل اين قبيل کلاس ها را مفيد و ضروری ميدانستم و با علاقه هم شرکت کردم. اما وقتی که وارد کلاس شدم، احساس کردم که هدف آموزش نيست بلکه صحبت برسر کلاه شرعی است و ... .
روز اول، مسئول آموزش بحث صفر را دامن زد. شرکت کنندگان به دو دسته صفر عدد است و صفر هيچ است تقسيم شدند. روز ششم، دومين جلسه ای بود که شرکت داشتم. باز محور بحث همان حرفهای روز اول بود با اين تفاوت که مسئول آموزش، يک عدد ليوان و چند دانه لوبيا را همراه آورده بود و يک دانه از آن لوبيا را در داخل ليوان می انداخت و از ديگران می پرسيد چه می بينيد؟ همه با هم پاسخ می دادند: لوبيا! بعد ليوان را خالی می کرد و دوباره می پرسيد: حالا چه می بيند؟ ديگران هم می گفتند: هيچی!
روز دهم، وقتی کلاس شروع شد، باکمال تعجب ديدم بحث همچنان بر همان محور می چرخد. البته همکاران من و مسئول آموزش، روز قبل به نتايج تازه ای رسيده بودند و جدا از دو جايگاه قبلی، برای صفر مقام جانشينی هم تعيين کردند و دوره آموزش رياضی، به خير و خوشی به پايان رسيد. حالا ناظر آموزش و پرورش و مسئول اداره کلاس، دفتری آورده بود تا همکاران ما نظراتشان را درباره سطح و کيفت جلسه بنويسند. همه آن کسانی که معترض بودند، در نظرخواهی نوشتند که از آن کلاس به نحو شايانی استفاده برده اند. نوبت که به من رسيد نوشتم:در رياضيات جديد، صفر، نه عدد است، نه هيچ و نه جانشين. بلکه مفهوم واقعی آن در ارتباط با بودجه، حيف و ميل پولها، خالی کردن صندوق و انتقال به حساب های شخصی مشخص می گردد. آنچه در اين ميانه هيچ معنی می شوند و بحساب نمی آيند، معلمانی بودند که در هوای داغ تابستان و در اتاقی بدون پنکه، ده روز از عمر خود را باسادگی تمام تلف کردند. در رياضيات جديد، کاری که ما انجام داده ايم می گويند: پذيرش بدبختی با اعمال شاقه!

جمعه، دی ۰۴، ۱۳۸۳

آن سوی ميلاد

امروز، روز ميلاد مسيح و روز عيد مسيحيان و دادن هدايا در کشور آلمان است. اگر چه مراسم عيد ظاهری مذهبی دارد و با همين انگيزه طرح گرديد و جا افتاد، اما در پس آن فرهنگی زيبا، انسانی و عرفی خوابيده اند که طی بيست قرن، متناسب با سطح رشد و تحول جامعه، به يکی از قوانين اخلاقی مورد پذيرش جامعه و عموم مردم قرار گرفته و همه را، به رفتاری سازگار با آن تشويق و پايبند می سازد. در واقع امروز، بنوعی روز انجام وظيفه و برآوردن آرزوهاست. کودکان آلمانی، از سن سه سالگی در کودکستان می آموزند که به تناسب توان خود، هدايايی را برای تک ـ تک اعضای خانواده تهيه کنند و اين وظيفه شناسی تا بدان حد جدی است که بعدها، آنها با پس انداز پول توجيبی در طول سال، می کوشند تا بسهم خود، بخشی از نيازها و آرزوهای خانواده را در اين روز تأمين کنند.

ديگر نکته جالب و ارزنده در اين روز، بموقع رسيدن بسته های پستی هدايا، حواله های بانکی و پول نقد است. با وجودی که نامه ها در کشور آلمان يک روزه بمقصد ميرسند، ولی اداره پست در اين روز با بکارگيری سيستمی ويژه، تلاش می کند تا همه هدايا و کارت پستال ها را (خصوصاً بسته هايی که از خارج پست می شوند) بموقع و قبل از عصر بدست گيرندگانش برساند. گيرندگان هدايا و کارت پستال هم مطابق سنت، آنرا در زير درخت کاج تزئين شده Tannenbaum می گذارند تا بعد از صرف شام مخصوص، همراه با ديگر هدايا، يکجا باز کنند.

اگرچه من عاشق نوروزم و اين علاقه، نه بخاطر تعصب فرهنگی بلکه بدليل فکر بکر پدران ما و انتخاب روز مناسبی که نمی تواند در انحصار گروه يا فرقه ی خاصی قرار بگيرد و همچنين، بخاطر يکسری محاسبات رياضی و زيست شناسی است که نياکان ما با ارزيابی های منطقی و مستدلل خود، توانستند کل مردم جهان را تا همين عصر حاضر متعجب سازند. بگذريم از اينکه حکومت اسلامی بارها تلاش کرد تا اعياد اسلامی را جانشين آن سازد، يا گروهی دعای «يا مُقَلبَ القُلوُب و...» را بعنوان يک دعای اختراعی سال نو به بخشی از مردم ما قالب کرده اند، اما ايرانيانی که در کل با فرهنگ غير مذهبی عيد خو کرده بودند، خصوصاً بسياری از همشهريان گيلانی من که حتی برسر سفره هفت سين شان، مطابق سنت نياکان خود قرآن هم نمی گذاشتند؛ از همان ابتدای ورود به اين کشور، وامانده بودند که با چنين مراسمی که آلمانی ها به آن Weihnachten می گويند، چگونه برخورد کنند.

البته مشکل بيشتر متوجه و گريبانگير خانواده هايی بود که فرزندان آنها به مدرسه ميرفتند. کودکانشان، از يکسو در پاسخ به پرسش های همکلاسی ها که چه هدايايی را در روز عيد گرفته ايد و اما از سوی ديگر، با توجه به واقعياتی که در درون خانه هايشان حاکم بود، گرفتار نوعی تناقض گويی، داستانسرايی و خيال بافی می شدند. کودکان در همنوايی با ديگر همکلاسی ها، ناخواسته و ناچار به دروغ پناه می بردند و اين نحوه از برخورد، بسهم خود می توانست در دراز مدت زمينه های شکل گيری شخصيت دوگانه را در کودکان مهيّا و تقويت سازد و چنين استدلالی را بعضی از خانواده ها نمی پذيرفتند و با تحّکم و فشار و تأکيد بر يکسری موانع فرهنگی و اخلاقی، تعمداً فرزندان خود را از لمس بسياری از زيبايی ها در اين روز محروم ساختند. غافل از اينکه قواعد فرهنگی و اخلاقی هم قابل تغييرند و دقيق تر، هر انسانی ناگزير است تا خود را با شرايط فرهنگی و محيطی انطباق دهد. جنگ بيهوده خارجيان از جمله تعدادی از خانواده های هموطن ما، در اکثر موارد تنها می توانست به يک نتيجه مشخص منتهی گردد که آنها فرزندانی را تحويل جامعه داده اند که نه تعلق به محيط زندگی خود دارند و نه تعلق به ميهن. و به زبانی ديگر، در اينجا مانده و از آنجا رانده.

زمانی که ما (همسرم و من ) وارد آلمان شديم، به رغم مشکلات عديده ای که پيش رو داشتيم، تصميم گرفتيم که پاسخ مشخصی برای اين قبيل مسائل، يا در واقع پاسخ مشخصی برای کودکان خود داشته باشيم. اگر چه هنوز ما با سنت و فرهنگ محيط زندگی خود نا آشنا و شناخت آن هم نيازمند گذشت زمان بود، اما يک تصادف ساده، علت و تشويقی برای فراگيری زود رس شدند. راستش را بخواهيد فکر ميکردم شب ژانويه، شب سال تحويل و عيد مردم و زمانی است که بابا نوئل برای بچه ها هديه می آورد. به همين دليل تا فرارسيدن سال نو، 35 ـ 34 روز وقت داشتيم. اما يک روز، دقيقاً نميدانم 3 يا 4 دسامبر بود که آنجلا (من او را آنژليک صدا ميکردم و در هربرخورد، همواره پيری ميشل مرسيه را در چهره او می ديدم) همسايه آلمانی ما، در خانه را زد و با اشاره مرا به خانه اش بُرد و با دست و پا و اشاره، دو لنگه کفش را نشانم داد و فهماند که يکی از آنها متعلق به پسر بزرگ و ديگری متعلق به پسر کوچکش است. بعد تقويم را جلوی من گرفت و روز پنجم دسامبر را نشانم داد و با بردباری خاصی حالی کرد که صبح روز ششم، بابا نوئل (آلمانی ها به آن نيکولاُس می گويند) به کودکان هديه می دهد و تو دو لنگه کفش بچه هايت را بيرون در بگذار تا من چيزی برای آنها بگذارم.

نميدانم بعد از اين برخورد چگونه شد که ناگهان به ياد خاطره يکی از دوستانم در زندان قزل قلعه افتادم. تعريف ميکرد که در سال پنجاه، بعد از چند ماه انفرادی، خوشحال از اينکه از تنهايی بيرون خواهم آمد و امروز مرا به يک سلول سه نفره می فرستند. اما وقتی که وارد سلول تازه شدم، چهره های ماتم زده و عبوس دو نفر ديگر چنان توی ذوقم زد که در دل، آن تنهايی را به اين زندگی جمعی ترجيح ميدادم. انگار برای آنها دنيا به آخر رسيده بود و بهيچوجه تلاش نمی کردند تا خود را با محيط تازه وفق دهند. خلاصه، در يکی از روزها که آن دو نفر به دستشويی می روند من در سلول می مانم. ما، در سلول خود دو نوع پتوی سربازی قرمز رنگ و خاکستری رنگ داشتيم که از فرصت استفاده کردم تا سلول را قدری نظم بدهم. پتوهای خاکستری را روی زمين فرش کردم و پتوهای قرمز را تا کرده و بصورت بالشتک، در چند جای سلول گذاشتم. بچه ها که برگشتند، با مشاهده تغييرات احساس شعفی به آنها دست داده بود که تازه فهميدند با حداقل ها هم می شود به بهترين وجهی زندگی را زيبا و دلپذير ساخت.

طراوت بخشيدن به زندگی و يا آلود کردن آن به غم، ماتم و پريشانی، يک فرهنگ است. آنجلا با مقداری شيرينی و شکلاتی که به شکل بابا نوئل بودند، آن فرهنگ شاد و دلپذير را در فضای خانه ما جاری ساخته بود و از طرف ديگر، ناخواسته و بی آنکه خود بداند، با اين کار، وجود مان را هم به آتش کشيده بود که شما، در شب سال نو، با مهاجران کرد و افغانی و عراقی که از بد حادثه به شما پناه آورده بودند، چگونه روابط و برخوردی داشتيد؟

بگذريم، از آن سال تا همين امروز، که کوچکترين بچه ام نيز از مرز هيجده سال گذشت، اين روز را خيلی ساده جشن می گيريم. بی آلايش بنويسم که جشن امروز، تنوعی است در زندگی ما و تحولی است در نگاه ما. از اين منظر که آنچه را پيشتر شنيده و خوانده بودم که وطن زادگاهی نيست، اکنون بچشم می بينم که چگونه فرزندانم ريشه در اين آب و خاک دارند. و زيبايی اش نيز در همين جاست که اگر تاکنون ايران را نديده اند، حداقل ريشه در خاکی دارند و تعلق به سرزمينی، مثل ما، ريشه مان هم در خاکی است که بعد از آن همه سال دوری و تحمل غربت، هيچ قدرتی، دولتی و ملتی قادر به قطع آن نيستند.