‏نمایش پست‌ها با برچسب Sociology02. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب Sociology02. نمایش همه پست‌ها

پنجشنبه، فروردین ۱۶، ۱۳۸۶

فرجام بی‌تفاوتی‌ها، هميشه ويرانگری‌ست ـ ۲

اگر بپذيريم که نوع زندگی و نياز انسان‌ها در هر دوره‌ای، نسبت به دوره‌های پيش و پس از خود مستقل و قابل تفکيک‌اند؛ ناگزيريم تا حقيقت ديگری را نيز پذيرا شويم که هر نسلی، با غم‌ها، دردها و رنج‌های خاص دوره خود روبه‌رو و درگير بود و هست. غم‌ها و رنج‌هايی که خود مولود و محصول تلاش‌هايی است که چگونه می‌توان شرايط زندگی کنونی را، متناسب و منطبق بر زمانه ساخت. شرايطی که فضای فرهنگی غالب، برخلاف ضرورت زمان، تحميل‌گر يک‌سری محدوديت‌های فرهنگی‌ـ‌اخلاقی و باورهای مذهبی است.
يکی از دلايل مراجعه ما به تاريخ و مطالعه آن، فهم و تشخيص چگونگی ارتباط و تناسبی است که ميان فضای فرهنگی و تمايلات عمومی در هر دوره تاريخی وجود داشتند. از طريق مطالعه، متوجه می‌شويم که کارنامه و تجربه نياکان ما چه بود و تا چه سطحی توانستند اين نسبت را در عصر خود، به نفع زندگی و آينده بشری تغيير دهند. در واقع انتقال آن تجارب، هرچه غنی‌تر و پُربارتر باشند، به‌همان نسبت، مفهوم سرزمينی و وابستگی به نسل‌های پيشين، روشن‌تر و عميق‌تر است. اين قانونی‌ست عام و انکار هم نمی‌شود کرد که آن‌چه نسل‌ها را چون حلقه‌های زنجير با هم‌ديگر پيوند می‌دهند، حل آن معضل‌ها و نيازها و انتقال تجارب، به نسل‌های بعدی است.
اما اين قانون عام، در جامعه‌ی فلک‌زده ما به‌گونه‌ای ديگر قابل مشاهده و تعريف‌اند که پيوند نسل‌ها، نه حل معضلات پيشين و انتقال تجارب، بل‌که دردهای مشترک است! به زبانی ديگر، از آن‌جايی‌که نيازها و مشکلات پيشينيان همواره لاينحل مانده‌اند، آن معضلات همراه با فرهنگ خود، به نسل‌های بعدی انتقال داده شدند. مثلا، اگر تاريخ نسل‌های مختلف ايرانی را به‌صورت يک محور افقی در نظر بگيريم و هر گروه از نسل‌ها را، چون حلقه‌هايی که حول آن محور می‌گردند تصور نمائيم؛ درد محوری و جان‌سوز و خانمان برباد ده، هميشه دورغ، تهمت و افترا بودند.


دروغ و تهمت، مهم‌ترين توجيه و ساده‌ترين [در عين حال غيراخلاقی‌ترين] حربه‌ای است که عناصر بی‌تفاوت از آن بهره می‌گيرند. عناصر بی‌تفاوت هم در همه کشورهای جهان حضور دارند و مختص جامعه ايرانی نيست. به‌همين دليل، بحث در مورد وجود و حضور تعدادی از عناصر بی‌تفاوت در درون هرجامعه‌ای، يک چيز است و سخن گفتن از درد محوری، چيزی ديگر. در اينجا سخن بر سر توازن و تمايل اکثريت نيروهاست. وقتی می‌بينيم که دروغ و تهمت بعنوان دو عنصر اصلی و جدايی‌ناپذير فرهنگ ايرانی، در همه‌ی دوره‌های تاريخی حضوری ملموس دارند و جان‌سختی نشان می‌دهند؛ بدين معناست که بی‌تفاوتی، تمايلی است عمده و تقريبن عمومی.
در يک جامعه بی‌تفاوت، به‌هيچ‌وجه امکان شکل‌گيری فکر، ايده و فلسفه برای تغيير زندگی مهيا نيست. هنوز هم بعضی‌ها به اين مهم توجه ندارند. مثلا وقتی از يونان باستان سخن می‌گويند، بی توجه به تمايلات عمومی، ناگهان افلاطون و ارسطو را برجسته و نمايان می‌سازند. غافل از اين‌که اگر پشتوانه و تمايلات عمومی وجود نداشت؛ اگر مردم فرزندان‌شان را به کلاس درس متفکرين عصر خود نمی‌فرستادند و از اين‌طريق آن‌ها را مورد حمايت قرار نمی‌دادند؛ اگر ساختار حقوقی‌ـسياسی يونان را به‌گونه‌ای نمی‌ساختند تا اين متفکران در آنجا حضوری بيابند و به دولت‌مردان مشورت فکری بدهند؛ ديگر نه نامی از افلاطون‌ها باقی می‌ماند و نه شکوفايی انديشه. مثل همين ايران خودمان، انديشه، در همان مرحله‌ای که هنوز غنچه بود و شکفته نشده، پرپر می‌شد و يا صاحب انديشه، از ترس تهمت‌ها و برچسب‌های عمومی، پيش از بلوغ، آن‌را محو و نابود می‌ساخت. آيا همين يک نمونه مشخص نشانه ويران‌گری نيست؟

چهارشنبه، فروردین ۰۸، ۱۳۸۶

فرجام بی‌تفاوتی‌ها، هميشه ويرانگری‌ست ـ ۱

دنيا همه هيچ است و کار دنيا همه هيچ
ای هيـچ، ز بـهر هيـچ، هيـچ مپيـچ !

بيت بالا، يک نمونه‌ی مشخص از بی‌تفاوتی‌های مطلق است. نگرشی که خود را خارج از زمان [و حتا مکان] می‌بيند و نسبت به هر کس و هر چيز و هر رُخدادی، بی‌خيال و بی‌تفاوت است. آيا چنين پديده و روحيه‌ی منفی و ضد اجتماعی را در ايران، بايد جزئی از استثنائات تاريخی در نظر گرفت؛ يا نه برعکس، آن را باوری زنجيره‌ای که در همه‌ی دوره‌های تاريخی حضوری زنده و تأثيرگذار داشتند؛ بحساب آوريم؟
هيچ‌انگاری، بعنوان يک پديده منفی، هميشه نقشی کليدی در زندگی و سرنوشت اجتماعی ايرانيان داشت و دارد. از اين منظر، نه تنها نمونه و مشابه چنين نگرشی را، بسيار آسان می‌شود از درون متن‌های مختلف ادبی، اجتماعی و سياسی بيرون کشيد و مثال آورد؛ بل‌که از جهاتی مختلف، می‌توان اثبات کرد که چنين نگاهی، وقتی در تمامی دوره‌های متفاوت تاريخی قابل لمس و مشاهده‌اند؛ حتمن ريشه در متن جامعه و فرهنگ ايرانی دارند.
ظاهرن فضای فرهنگی غالب در دوره‌های مختلف تاريخی، فضای سرخوردگی‌ها و شکست‌های پی‌درپی بودند. بديهی است که چنين فضايی مُهر و نشان ويژه خود را بر متن‌ها و تمثيل‌ها می‌گذارند. همان‌گونه که در بيت بالا، زبان شعر و روحيه‌ی سرخوردهِ شاعر، تحت تأثير چنين فرهنگی است. اما از سوی ديگر، تأثير فضای فرهنگی غالب، مشروط است به نوع و درجه تمايلات تک‌تک انسان‌ها و يا دقيق‌تر، مشروط‌ست به سطح و ميزان مقاومت اجتماعی. اگر اساس و بنيان تغيير را تمايلات اجتماعی در نظر بگيريم، آن‌وقت همه تحليل‌هايی که تهاجمات اعراب و مغول را علت بروز چنين پديده‌ای می‌دانند، بايد جزو تحليل‌های تقليل‌گرايانه بحساب آورد. برجسته کردن تهاجم‌ها، نوعی وسيله و توجيه‌ای است برای پنهان کردن بی‌تفاوتی‌های امروزمان. چرا که ما تنها و يگانه ملتی نيستيم که در جهان و در طول تاريخ با تهاجم‌ها، جنگ‌ها و کشتارهای پی‌درپی روبه‌رو بودند و يا در سايه ظلم و استبداد زندگی می‌کردند.
وجود چنين عارضه‌ای را چگونه بايد توضيح داد؟ يکی از ساده‌ترين راه‌ها، داشتن مرزی مشخص است. مرزی که می‌تواند فضای فرهنگی غالب را، از تمايلات درونی انسان‌ها جدا و مشخص سازد. اين جداسازی تاحدودی در تسهيل فهم شرايط مؤثر خواهند بود. مثلا، برخلاف فضای فرهنگی، که نوسانی است و دست‌خوش تغييرات زمانه‌اند، بخشی از تمايلات درونی مانند رهايی، آسايش، امنيت و غيره...، بعنوان تمايلات ثابت، بنيان و جوهرۀ وجودی انسان‌ها را تشکيل می‌دهند. انسان‌ها هم بنا به آگاهی و موقعيت اجتماعی خود، با اتکاء به همين خواست‌ها و تمايلات درونی که مهم‌ترين ملات [ملاط] و خميرمايه ثبات بشمار می‌آيند، متن جامعه را شکل و سامان می‌دهند. وقتی خميرمايه ثبات جامعه‌ای، بطور مداوم متزلزل می‌گردد، بدين معناست که جوهرۀ تمايل اجزای تشکيل‌دهنده آن، بنيان ثابتی ندارند و از اساس متزلزل‌اند. از اين منظر، ديگر نمی‌شود بی‌تفاوتی را بعنوان عارضه‌ای که ناشی از تهاجمات بيگانگان است، عمده و برجسته نمود! يعنی، از ماست که بر ماست!
ادامه دارد

جمعه، دی ۱۵، ۱۳۸۵

مردان بازی‌های بی‌قاعده

آدولف هيتلر ديکتانور آلمان، در جوانی شغل‌اش نقاشی پوسترهای تبليغاتی بود و مهاتما گاندی، محبوب‌ترين شخصيت جهانی در قرن بيستم، حرفه‌اش وکيل دادگستری.
مهاتما گاندی باوجودی‌که سايه استعمار را بر بالای سر داشت و هر روز آن‌را با پوست و گوشت و خون خويش لمس می‌کرد؛ هرگز از شعار تبليغاتی مرگ براستعمار بهره نگرفت. در نگاه سازنده‌گرايانه، صلح‌جويانه و عدالت‌خواهانه، حضور مرگ، حتا به‌صورت شعاری و لحظه‌ای هم خطرناک و بی‌معناست. مضافا، نگاه گاندی همواره رو به جلو بود نه به گذشته‌ای تيره که خود را بر زندگی آن روز مردم و کشور تحميل کرده بود. او پيش و بيش از همه به هندوستان و آينده ملتی می‌انديشيد که ترکيبی بودند از هفتاد و دو فرقه و مذهب مختلف و متضاد. توجه همه جانبه‌ای به خلائی داشت که از فردای خروج استعمار انگلستان، می‌توانست برکشور حاکم گردد. و خلاصه دقت او روی روانشناسی و فرهنگ ملتی بود که سال‌های متمادی برده‌وار و با نفرت و حس انتقام‌جويی زندگی کردند و تا حدودی به آن خو گرفته بودند؛ و اگر چنين انرژی‌ای بدون مقدمه و قاعده و آموزش ناگهان آزاد می‌گشتند، چه‌بسا ممکن بود که آن‌ها در مقام برده‌داری تازه و با نام و نشان رهبران فرقه‌ها و مذاهب، کل جامعه و مردم را بارديگر و با شعاری ديگر، در جهت تحقق مناسبات بردگی، ‌سوق دهند.
همين نمونه‌ها نشان می‌دهند که گاندی هم دستی در قانون داشت و هم قواعد بازی را خوب می‌شناخت. و اتفاقا، بر يک اصل کاملا بديهی آگاهی داشت که نه تنها در هندوستان، بل‌که در جهان سوم، توافق برسر برنامه‌های منفی، دامن‌زدن به حس تنفر و انتقام‌جويی از دشمن، برای مردم آسان‌تر از موافقت دربارۀ هر کار مثبتی است. از اين منظر، گريز آشکارش از توافق‌های سلبی، تنها می‌توانستند يک معنا را برسانند که تکيه بربازی‌های بی‌قاعده، تبليغی و شعاری، پس از خروج انگلستان، یعنی افتادن در چاه درگيری‌های داخلی.
برعکس، آدولف هيتلر، به‌ترين و آسان‌ترين کانال ارتباط ميان بلندپروازی‌های خود و افکار عمومی را، تبليغات می‌ديد. ظاهرا روانشناسی توده‌ها را خوب می‌شناخت و می‌دانست که اذهان عمومی، شيفته‌ی ژست‌های تبليغی و جملات ساده و کوتاه هيجانی هستند. اما بازی‌های سياسی‌ـ‌تبليغی در همه‌ی نقاط جهان، عموما مبتنی بر هيچ قاعده‌ای نيستند. مثل بسياری از فيلم‌های تبليغاتی را می‌مانند که روزانه در کانال‌های مختلف تلويزيون و يا در سينماها می‌بينيم. مثلا با جويدن فلان آدامس از بهمان شرکت در خيابانی، ناگهان سروکله‌ی ده نفر پيدا می‌شوند که دهانت را می‌بويند و لبت را می‌بوسند. بی هيچ مقدمه‌ای و بدون هيچ دليلی! در اين مبادله، فرد و انتخاب‌اش بی‌معناست و انسان، فاقد جايگاه حقيقی و حقوقی است و مهم‌تر، فاقد ارزش و اعتبار!
گاندی برای تحقق برنامه‌های خويش، تنها می‌توانست به افرادی مانند «نهرو»ها که قاعده بازی را خوب می‌شناختند، متکی باشد. برعکس، بنايی را که هيتلر مبتکر و سازنده‌اش بود، مثل همان فيلم تبليغاتی، فقط می‌توانست جای آدم‌های کم‌مايه، غيراخلاقی و بی‌وجدانی نظير هیملرها (Heinrich Himmler) و هايدريش‌ها (Reinhard Heydrich) باشند. تفاوت ميان اين دو، تنها تفاوت بر سر انسان‌های غيراخلاقی و انسان‌های پايبند به اخلاق در رأس قدرت نيست، بل‌که تفاوت ميان دو جامعه‌ی اخلاقی و جامعه‌ای بغايت غيراخلاقی است. کسی که متوجه اين معنا و تفاوت نشده باشد، مفهوم و منظور طرح ساماندهی اينترنت، طرح طبقه‌بندی ژورناليست‌ها، طرح ستاردار شدن دانشجويان و يورش به تجمع مسالمت‌آميز و قانونی زنان در بيست‌ودوّم خرداد 85 را، درست درک نکرده است.

پنجشنبه، آبان ۲۵، ۱۳۸۵

بيرون گودی می‌گی لنگ‌اش کن!؟ ـ ۲

اکنون سال‌هاست که در ايران، جهت و مخاطب اصلی معادله ضرب‌المثل «بيرون گودی می‌گی لنگ‌اش کن» تغيير کرده است. يعنی به‌جای آن‌که تماشاگران فرصت‌طلب و ديگر نيروهای گريزان از مسئوليت و اخلاق اجتماعی طرف خطاب باشند؛ بازی‌گران پيشين عرصه‌های مختلف سياسی، اجتماعی و حتا فرهنگی‌ـ‌ادبی، توسط همان تماشاگران، مورد خطاب و مؤاخذه قرار می‌گيرند.
وارونه نگری، هميشه و در هر دوره‌ای در ايران مرسوم بود. سنتی که بيش‌تر توجيه‌گر تمايلات و رفتار تماشاگران است تا بازی‌گران اصلی کارزارهای عرصه اجتماعی. بديهی است که توجيه‌گران، هميشه و در همه‌ی دوره‌ها، خود را بی‌نياز به طرح دقيق مسئله‌ها و قواعد اصلی بازی‌های درون اجتماعی می‌بينند و می‌دانند. به‌طور مثال، بيش از 50 سال است که هرسال، در باره کودتای بيست‌وهشتم مردادماه سال 32 می‌گويند و می‌نويسند ولی، آن‌چه که در قريب به‌اتفاق گفتارها و نوشتارها پنهان‌ و ناديده گرفته می‌شوند صورت اصلی مسئله است: يعنی چه کسی قواعد بازی را ناديده گرفت، قانون را دور زد و کودتا راه انداخت؟
به باور من در ايران و تا همين امروز، بحث هيچ‌گاه برسر اصل چگونگی شکل‌گيری انواع پديده‌ها و علت ظهور آن‌ها نبود و نيست. چرا که وجود پديده‌ها و حوادث مثبت و منفی، يا ظهور و حضور شخصيت‌ها و احزاب مثبت و منفی [اگرچه اين توصيف از اساس نارسا و غلط‌اند و در اينجا بيش‌تر به‌دليل تسهيل و رساندن منظور آورده شد] موضوعی است عمومی و در تاريخ تحول همه کشورهای جهان می‌توان نمونه‌های مختلف آن را ديد و خواند. اما تنها کشورهايی با ظهور چنين پديده‌هايی مسئله دارند که ملت‌اش، تماشاگر و متناقض‌نماست. ناخنک‌زن است و رسما اعلام نمی‌کند که چه می‌خواهد يا می‌پسندد. از يک‌سو، خود را در مسير نيروی گريز از مرکز قرار می‌دهد ولی، از آن سوی نيز چون برده‌ای سر به‌راه و فرمان‌بر، به‌طرف مرکز کشيده می‌شود. در لحظه، شخصيت‌ها و احزاب، می‌توانند مورد قبول‌شان باشند يا نباشند، و در اين مبادله‌ی نوسانی از نفی‌ها و تأييدها، بدون تعارف، بحث به‌هيچ‌وجه بر روی علت و عوامل تقويت‌کننده چنين ظهوری در جامعه نيست، بل‌که تنها از منظر خود توجيه‌گری و نقش و مسئوليت خود نديدن و پنهان‌کردن است که در هرمناسبتی، تُند و تُند، واگويی و طرح می‌شوند.
مثلا در باره داستان ظهور هيتلر و پديده رشد فاشيسم در آلمان، صدها کتاب تحليلی و مستند در شصت‌سال گذشته نوشته و چاپ شده‌اند. اما هنوز بخشی از آلمانی‌های توجيه‌گر و متعلق به نسل پيشين، معتقدند که حکومت اتريش، برسر ملت آلمان کلاه گذاشت و بتهوون آلمانی‌الاصل را در جهان اتريشی معرفی کرد و هیتلر اتريشی را، آلمانی؟! واقعا برای مردم جهان و نسل امروز آلمان چه فرقی می‌کند که هيتلر متولد اتريش بود يا آلمان؟ هيتلر و هيتلرها، صرف‌نظر از اين‌که آلمانی‌اند، ترک يا ايرانی، تنها می‌توانند در يک ساخت اجتماعی معين و مشخص و در بين مردمی آماده و جان‌برکف، اعلام موجوديت و ظهور کنند. ده‌ها عوامل فرهنگی، اجتماعی، سياسی و فلسفی، مانند پازولی در کنار يک‌ديگر چيده شدند تا بستر ظهور فاشيسم در جامعه آلمان مهيّا گرديد.
با وجود براين، يک نکته را نه می‌توان و نبايد نفی کرد که مثال بخشی از نسل پيشين آلمان، به‌نوعی پذيرش شرمگينانه مسئوليت است. آيا در مورد ايرانيانی که جهت مخاطب ضرب‌المثل بالا را تغيير داده‌اند نيز، همين‌گونه است و چنين بايد ارزيابی کرد و انديشيد؟ بررسی اکثر واکنش‌ها نشان می‌دهند که پاسخ، صد در صد منفی است. به باور من برخورد خردگرايانه بخش عمده بازی‌گران پيشين عرصه سياست [اگر از يکی دو نمونه استثناء صرف‌نظر کنيم]، تماشاگران دائمی بيرون گودی را گرفتار وضعيت مستأصلی ساخت. ديگر نه بالايی‌ها و نه پائينی، وسيله‌ای برای توجيه و تبليغ اعمال خود ندارند. و اگرچه باعث تأسف است اما، به‌نظر آغاز مهمی است برای دگرگونی‌ها و تقويت IQ اجتماعی و پذيرفتن مسئوليت‌های اجتماعی.

سه‌شنبه، آبان ۲۳، ۱۳۸۵

بيرون گودی می‌گی لنگ‌اش کن!؟ ـ ۱

پُشت همه‌ی ضرب‌المثل‌های ما، داستان و تاريخی پنهان است. قصه‌هايی که تا حدودی عيارِ سنجش‌اند. هر يک از آن‌ها گوشه‌ای از چگونگی نگاه، فهم و برداشت پيشينيان از زندگی، روابط اجتماعی و قضاوت‌های عمومی و رايجی که در عصرشان طرح بودند و به‌کار می‌بردند را آشکار می‌سازند.
در ميان تمثيل‌های پايدار و جان‌سخت، تمثيل‌هايی که هم‌چنان رايج‌اند و مورد مبادله قرار می‌گيرند؛ به‌نظر مکث و تعمق در باره ضرب‌المثلی که می‌گويد: بيرونی گودی می‌گی لنگ‌اش کن!؟ تا حدودی الزامی‌ست. چرا که يکی از شاخص‌ترين مثال‌هايی است که نوع و سطح قضاوت عمومی و حتا وارونه نگری‌ها را در جامعه ايران گذشته و امروز، به‌خوبی نشان می‌دهد.
ماجرای اين داستان از آن‌جايی شروع می‌شود که دو پهلوان در میانه‌ی گود «زورخانه» در حال کُشتی گرفتن‌اند. يعنی دو نيرو و دو جريانی که برای اثبات حقانيت و برتری خود، تن به رقابتی سالم، عريان و قانون‌مند داده بودند. قانونی که اساس و هدف‌اش مبتنی بر رقابت بود و راه را به روی شکست‌خوردگان هرگز نمی‌بست. اما اين شروع فقط در حد اشاره‌ای است گذرا. چرا که تمايل و خواست دو پهلوان، نه بنيان داستان را شکل می‌دهد و نه جامعه چنين سنتی را می‌پذيرد. نقش اصلی را افرادی برعهده گرفته‌اند که خارج از گود هستند. تمام داستان بر محور تمايلات دو گروه از تماشاگرانی می‌چرخد که در ظاهر دوست‌داران و حاميان دو پهلوان رقيب‌اند ولی، در باطن، می‌خواهند از قَبلِ چنين رقابتی، با هم‌ديگر تسويه حساب و عقده‌گشايی کنند.
پهلوانان مورد پسند آن‌ها نيز، ناگزيرند يکی از دو گزينه را انتخاب کنند: يا مرگ، يا پيروزی! معادله‌ای که همواره تماشاگر را ارضا می‌کند. بی‌سبب نيست که آن‌ها در طول مبارزه، به‌جای تشويق و تقويت روحيه‌ی دو رقيب، تند و تند و با تحکم، فرمان صادر می‌کنند. چرا که اصل تسويه حساب‌ها و عقده‌گشايی‌های خارج از گودی، هميشه بعد از پايان يک مرحله‌ از رقابت‌ها آغاز می‌گردند. آغازی که تماشاگر، همواره سهم و نقش خويش را از طريق شرکت در تشييع و حمل تابوت می‌تواند ببيند و به‌همين دليل، خواهان تکرار و بازتوليد چنين پايانی است.
بديهی است که مجموعه نيروهای درون جامعه را، هرگز نمی‌توانيم به‌صورت دو گروه مختلف سياه و سفيد تقسيم کنيم. انسان‌های واقع‌بين و منصف، در همه‌ی دوره‌های تاريخی در ميهن ما حضور، سهم و نقش داشتند. اما چنين حضوری، در تغيير توازن نيروهای درون جامعه بی‌تأثير بود. يعنی به تجربه می‌توان ثابت کرد که آن‌ها نيروی اندکی بودند. نيرويی که تنها کلام بود و می‌بينيم فرجام داستان نيز، بی‌توجه به تأثير کلام، فقط با نقل و قولی از اين گروه به پايان می‌رسد: بيرون گودی می‌گی لنگ‌اش کن!؟
ادامه دارد

سه‌شنبه، آبان ۱۶، ۱۳۸۵

آمار و نگرش عمومی ـ ۲

هدف سرشماری
هدف از سرشماری عمومی نفوس و مسکن چيست؟ باور عمومی هنوز بر اين اعتقاد است که هدف از سرشماری يعنی برآورد دقيق جمعيت کشور! در حالی که با توجه به شش دهه تغييرات سيستماتيک نحوه زندگی در ايران، برآورد دقيق جمعيت کشور، به‌هيچ‌وجه جزو اهداف سرشماری محسوب نمی‌گردد! شايد در سال 1335 که دور اوّل سرشماری آغاز شده بود، برآورد دقيق جمعيت کشور، در رأس برنامه‌ها و هدف نخست سرشماری را تشکيل می‌داد ولی امروز، تولد و مرگ هر ايرانی کاملا مشخص است و سيستم اداره ثبت احوال، در هر لحظه می‌تواند آمار دقيق جمعيت کشور را برآورد و مشخص کند.
برآورد دقيق جابه‌جايی جمعيت کشور، آمار باسوادان و ميزان تحصيلات به تفکيک در استان‌ها و شهرستان‌ها، گستردگی شهرها و بررسی تناسب ميان جمعيت و مسکن، برآورد و تفکيک انواع اشتغال و آمار دقيق کارگاه‌های توليدی و کارخانه‌ها، شناسايی شبکه‌های مختلف اجتماعی و مؤسسات رفاهی و مردمی و ده‌ها مورد ديگر، جزئی از اهداف سرشماری عمومی هستند. بی‌سبب نيست که مقدمات سرشماری عمومی نفوس و مسکن ـ‌يعنی ارائه طرح‌های اوليه، برنامه‌ريزی و تدارکات‌ـ حداقل دو تا سه سال زمان می‌خواهد.
هدف اصلی سرشماری، برآورد دقيق سرمايه اجتماعی و شناسايی عواملی که موجبات نابودی آن سرمايه را در کشور فراهم می‌سازند. در واقع آمارگيری، يک حرکت مقدماتی است. آمار و ارقام، فقط يک مشت داده‌های خامی هستند که براساس آن می‌توان چگونگی روند زندگی را در کشور تحليل و برنامه‌ريزی کرد. يعنی بايد در اختيار کارشناسان، متخصصان و اهل فن قرار بگيرند تا براساس آن دادها، طرح و برنامه ارائه دهند.
تجربه شش دوره آمارگيری در کشور نشان می‌دهد که دولت‌های مختلف در ايران متأسفانه، کوچک‌ترين توجه‌ای به نگاه کارشناسانه نداشتند و ندارند. شايد بخشی از اين بی‌توجهی ناشی از عدم تناسب و ناهم‌خوانی ميان زيرساخت‌ها و هدف‌های سياسی کوتاه‌مدتی بودند که دولت‌ها دنبال می‌کردند. بطور مشخص، زمانی که دولت هويدا شعار «به اميد روزی که هر ايرانی يک پيکان داشته باشد» را در جامعه طرح می‌کرد؛ همان زمان سازمان برنامه و بودجه، وامانده و مستأصل به دو تن از معروف‌ترين کارشناسان آمار فرانسوی و آمريکايی متوسل گرديد تا فکری در باره وضعيت آشفته و نابسامان کشور بکنند. اما بخش ديگری از اين بی‌تفاوتی‌ها، نشانه عاميانه‌گری دولت است. که آخرين نمونه آن، تصميم دولت مبنی بر پخش «سهام عدالت» در بين بخشی از مردم است.
در هرحال، آن‌چه که در شش دوره سرشماری از قلم افتاد، عدم توجه به سرمايه‌های اجتماعی در کشور بود و هست! سرمايه‌هايی که در حال نابودی است. و در اين بی‌توجهی، تنها دولت‌ها مقصر نيستند، بل‌که هرکدام از ما، به تناسب موقعيت اجتماعی خود سهم و نقش داريم. به باور من، همه ما در منجلاب بی‌تفاوتی مطلق غرق گشته‌ايم. اين‌که علت چيست و چرا نسبت به همه‌چيز بی‌تفاوت‌ايم، بحث مستقلی را می‌طلبد ولی تا آن‌جايی که بعنوان ختم کلام می‌شود گفت، مسئله عمده، مسئله فرهنگی است. مسئله برسر نا روشن بودن هويت مدنی تک‌تک ما و عدم احساس تعلق است.
آمار و نگرش عمومی ـ ۱

سه‌شنبه، آبان ۰۹، ۱۳۸۵

آمار و نگرش عمومی ـ ۱

حدود نودهزار نفر از سه روز پيش (شنبه، ششم آبان 85)، ششمين سرشماری عمومی نفوس و مسکن را در سراسر ايران آغاز کرده‌اند. سرشماريی که تهيه مواد خام آن (پُر کردن فرم‌های اوليه) تقريبا چهل ميليارد تومان هزينه برمی‌دارد. حال پرسش کليدی اين است که به‌رغم تحمل و پرداخت چنين هزينه گزافی، فکر می‌کنيد جامعه ايرانيان (هم دولت و هم ملت) چقدر و تا چه سطحی به آمار و ارقام بهاء می‌دهند؟ و مهم‌تر، چند درصد آمار سرشماری اخير که دولت در آينده (حداقل دی‌ماه) گزارش خواهد داد، شفاف است و می‌توان اطمينان کرد؟
چند وقت پيش دوستی در هنگام بازگشت از سفر کانادا، تمام روزنامه‌ها و مجلات فارسی زبان (حتا تبليغی) را که در آن‌جا منتشر می‌گرديد، جمع‌آوری کرد و سوغات آورد. يکی از مجله‌ها [اگر اشتباه نکنم مربوط به شهر ونکوور بود] مطلبی را منتشر ساخت و از ايرانيان مقيم آن شهر درخواست کرد که حتما فرم‌های سرشماری را که دولت برای‌تان پُست کرد، پُر کنيد! نويسنده مطلب تلويحا توضيح می‌داد که هم‌وطنان اينجا ايران نيست. تأسيس امکانات عمومی و رفاهی و حتا باز شدن يک فروشگاه تازه در فلان محله، مستلزم بالا رفتن تعداد جمعيت و سطح نيازهاست. شما اگر اين فرم‌ها را پُر نکنيد، يعنی به نيارهای واقعی يک محله بی‌توجهی نشان داديد و در واقع به خودتان ظلم کرديد.
وقتی بخشی از تحصيل‌کرده‌های جامعه اين‌گونه برخورد می‌کنند، واکنش و نگرش عمومی روشن است. حضور و ماندگاری چنين نگرشی (فرار و ارائه داده‌های دروغين) می‌تواند دلايل مختلفی داشته باشد اما، آيا بدون آمار و ارقام درست، می‌توانيم امورات زندگی و کار را در سطح کشور [حتا زندگی شخصی و خانوادگی را] برنامه‌ريزی کنيم؟
واکنش‌های عمومی
تاريخ اولين سرشماری جمعيت کشور را، در واقع می‌توان به دوران حکومت رضاشاه ارتباط داد. زمانی‌که دولت تصميم گرفت مشخصات تک تک ايرانيان در اداره سجل احوال ثبت گردد و هر ايرانی برگ شناسايی داشته باشد. از آن‌جايی که کشور فاقد رسانه عمومی [راديو] بود، امکان تبليغ و آموزش عمومی نيز از دولت سلب گرديد. در نتيجه بخش بی‌شماری از مردم به هنگام حضور مأموران صدور شناسنامه در ده، خود را مخفی می‌کردند و بخش ديگر، به دليل ترس از خدمت اجباری، سن خود [اگر جوان بودند] و کودکان ذکورشان را غير واقعی ثبت می‌نمودند. در واقع اولین سرشماری در ايران ناقص و غير شفاف بود.
بعد از سال 32 که نفوذ و مشورت آمريکائيان در کشور زياد گرديد، به تشويق آن‌ها دولت تصميم گرفت اولين سرشماری رسمی و عمومی نفوس و مسکن را در سراسر ايران [سال 35] تدارک ببيند. آمريکائيان استدلال می‌کردند که بدون آمار و ارقام، هيچ‌يک از برنامه‌های بلند مدت يا کوتاه مدت را نمی‌شود برای اداره امور کشور سازمان داد و برنامه‌ريزی کرد. غافل از اين‌که اساسا ملت ايران در برابر آمار و ارقام حساسيت دارند. حساسيتی که ريشه تاريخی‌ـ‌فرهنگی دارد. فرهنگ ما، فرهنگ دفينه و فرهنگ پنهان کاری است. چه بخاطر فضولی‌ها و سرک کشيدن‌های مردم در زندگی خصوصی هم‌ديگر و چه بخاطر تهديدات حکومت.
جمعيت ايران در اين سال هفده ميليون نفر اعلام گرديد ولی، هم دولت و هم ملت به‌اتفاق می‌دانستند که اين آمار واقعی نيست. هر دو بخش، به روستاهايی اشاره می‌کردند که به‌مفهوم واقعی، هنوز کشف نشده بودند. نه جاده‌ای وجود داشت و نه هلی‌کوپتری تا آن زمان خريداری شده بود. خود دولت (حکومت) نيز نه تنها طرح و برنامه مشخصی نداشت، بل‌که هنوز فاقد حداقل ثبات سياسی بود. در نتيجه آمار سال 35، تنها وسيله‌ای شده بود برای پُز دادن بورکرات‌ها و تکنوکرات‌هايی که در بالا عليه فئودال‌ها برخاسته بودند: آن‌ها جزو هفده ميليون محسوب نمی‌شوند! اصطلاحی که به‌سرعت در جامعه رايج گرديد و هرکسی از اين حربه، عليه ديگری استفاده می‌کرد.
ادامه دارد
آمار و نگرش عمومی ـ ۲

پنجشنبه، آبان ۰۴، ۱۳۸۵

هم‌سانی؛ يعنی تنزل اخلاقی ـ ۲

دوگانه‌گی‌های ساده و متأثر از فشارهای سياسی در درون جامعه و در بين مردم، مختص حاکميت اسلامی و حکومت روحانيان نيست. پيش از انقلاب نيز شاهد يک‌سری دوگانه‌گی‌ها و چهره عوض‌کردن‌ها در بين مردم بوديم. اما هم‌سانی يک پديده ويژه و رو به تعينی‌ است ناشی از دوگانه‌گی مداوم و مستمر. مانند زخمی جزئی و ساده‌ای که به‌علت عدم مراقبت، چرکين و کُهنه شود. برای تحقق آن می‌توان دلايل مختلفی را برشمرد:
نخست اين‌که نه تنها سطح و درجه دوگانه‌گی در جامعه امروز و نسبت به گذشته تشديد گرديد، بل‌که هر دو بخش بالايی و پائينی، به‌يک‌سان و آشکارا آن‌را در جامعه بروز می‌دهند. اين امر ناشی از استقرار نظام اخلاقی معينی ا‌ست که از يک‌طرف، برای امت خود امتيازه‌های ويژه‌ای را قائل می‌گردد [در اين زمينه مراجعه کنيد به اطلاعيه سازمان مجاهدين انقلاب اسلامی در دفاع از آغاجری و در خطاب به مسئولين امور نوشت: «ما بعد از فتح و غنيمت به اسلام روی نياورده‌ايم»] و دست آنان را در انجام اعمالی که هدف وسيله را توجيه می‌کند، باز می‌گذارد و از طرف ديگر، نتايج عمل‌کردهای گروه‌های مختلف و وابسته به حاکميت (گروهايی به‌نام حزب‌الله، پيروان خط امام، انصار حزب‌الله، سربازان گمنام امام زمان)، به‌گونه‌ای بود که به‌جرئت می‌توان گفت که مردم را از بسياری قيود اخلاقی و رعايت آن در جامعه آزاد ساخت؛ (1)
دوم، انقلاب موقعيت اقشار ميانی جامعه را تا آستانه سقوط، آن‌چنان متزلزل ساخت که توازن نيروهای درون جامعه، ناگهان به‌نفع عوام‌گرايی تغيير کرد. بسياری از مقولات و مفاهيم و حتا ناهنجاری‌های درون جامعه مانند دزدی، کلاه‌برداری، تهمت و غيره، از يک‌سو واژگونه و تغيير ماهيت داده و به توان‌مندی، زرنگی و موفقيت در زندگانی و کار معنا می‌شوند و اما از سوی ديگر، بخشی نيز به توجيه و تئوريزه کردن رفتارهای غير عقلانی برخاستند و خواسته و ناخواسته، اين اعمال را در درون جامعه و تا سطح الگوبرداری و قهرمانی ارتقاء دادند و تقويت نمودند[آخرين آن‌ها نمايش‌گاهی است که سازمان‌دهی آن را خانم آسيه امينی برعهده داشت]؛
و خلاصه سوم، دين و جامعه دينی پيش از انقلاب که تقريبا نقشی کنترل‌کننده داشتند، امروز، به‌عنوان مهم‌ترين ابزاری که می‌تواند راه‌گشای تمايلات درونی و ترک‌تازی‌ها بشوند، مورد بهره‌برداری قرار می‌گيرند. از اين مهم‌تر، نظام سياسی‌ـ‌دينی در جهت تشکيل و تحقق جامعه هم‌سان، چاره‌ای غير از اين نداشت که هم‌زمان از اعتبار فقه و فقهی در جامعه به‌کاهد. انقلاب در همان خيزش اوّل، مقوله‌ای بنام فقها و مراجع را از سياق تاريخی‌شان جدا کرد و همه را تابع انديشه‌ها و فرامين "امام" ساخت. فقهايی که قرن‌ها واسطه‌ای ميان مردم و دين بودند، پس از انقلاب، مستأصل و ناگزير بودند که خود نيز هم‌سان با عوام، از بسته‌بندی‌های انديشه‌ی "ولی‌فقيه" ارتزاق کنند.
مرز ميان نيک و بد و هرچيزی که جامعه را قوام و ثبات می‌بخشيد، به‌طور ويژه و از منظر عام‌نگری و تقديرگرايی، ناگهان و به‌نحوی شکسته شد که تعاملات آتی و مضمون روابط اجتماعی، نه تنها غيرقابل پيش‌بينی بودند بل‌که، مردم، روزبه‌روز، و بی آن‌که بدانند به کدامين سمت می‌شتابند، بطور فزاينده‌ای از گذشته‌شان کنده شدند. و اگر بگويم که بخشی از آنان هم اکنون در خلاء شناورند، باور کنيد که اغراق نمی‌گويم.
بديهی است که بخشی از انقلابيون با دلی پاک و صادقانه در اين عرصه گام نهاده‌اند اما، آن باوری که به يگانه‌گی اخلاقی و گسترش آن در جامعه می‌انديشيد؛ جامعه‌ی هم‌سانی را بنيان گذاشتند که پيامد منطقی آن، فروپاشی اخلاقی به‌معنای واقعی کلمه بود. جامعه‌ای که بستر ظهور کوتوله‌ها را ـ‌در بالا و پائين‌ـ هموار ساخت و اکنون آن‌ها با اتکاء به ابزارهای مُدرن، در جست‌وجوی افرادی هستند با روحيه‌های مشابه (2) و می‌خواهند که اين گروه را حول محور «دم غنيمت‌دان که عالم اين دم است» بسيج کنند!
پانوشت:
1 ـ در اين زمينه مراجعه کنيد به کتاب: در سنگر آزادی؛ فريدريش فون‌هايک؛ ترجمه عزت‌اله فولادوند؛ صص 79ـ 73
2 ـ مراجعه کنيد به مقاله گوردون گراهام استاد فلسفة اخلاق دانشگاه ابردين اسكاتلند

در همين زمينه:
لطفن جوگیر نشويد!
تصويرسازی ذهنی
اپيدمی حرص
هم‌سانی؛ يعنی تنزل اخلاقی ـ ۱

سه‌شنبه، آبان ۰۲، ۱۳۸۵

هم‌سانی؛ يعنی تنزل اخلاقی ـ ۱

امروز دو گرايش هم‌سان در ايران، از دو سو، در نقطه‌ای به‌نام «اينترنت»، باهم‌ديگر تلاقی کرده‌اند. دولت، زير شعار «رعايت مسائل اخلاقی» خواهان کنترل بيش‌تر و کاهش سرعت اينترنت است، و بخشی از جامعه، زير شعار «هيچ چيز مقدس نيست»، در صدد راه‌ها و گريزهای تازه‌اند. در اين تقابل، نه تنها بنيان نظری دولت از مقوله «مقدس»، از اساس غير اخلاقی است، بل‌که مضمون شعار مخالفين نيز، چيزی بيش از توجيه عمل‌کردهای غيراخلاقی نيست. و بديهی است که در اين ميانه، فقط اقشار آگاه جامعه، محققان، دانشگاهيان و ژورناليست‌ها، بيش‌ترين زيان را متحمل می‌گردند!
اينترنت، تلفن، موبايل، زاتاليت و حتا دوربين فيلم‌برداری، ويديو و دی‌وی‌دی، ابزارهای ارتباط‌گيری و پيام‌رسانی هستند. اين وسايل مانند چراغ‌های «گردسوز» و «موشی» در عصر خود، جزئی از وسايل اوليه و الزامی زندگی به‌شمار می‌آيند. يعنی هر دو سو (دولت و ملت)، به اين مسئله و ضرورت آن آگاه‌اند. با وجود براين، چرا ورود و داشتن اين ابزارها در دوره‌های مختلف، مهم‌ترين سوژه‌های جنگ و گريز را ميان دولت و ملت تشکيل می‌دهند؟
اساس درگيری ظاهرا برسر «پيام»‌هايی است که از طريق اينترنت مبادله می‌شوند ولی، مضمون درگيری، به‌نظر چيزی فراتر از پيام‌هاست. حکومت ايران از شکل‌گيری شرايطی وحشت دارد که مبادا خود، اولين قربانی جامعه دست‌ساز خويش گردد. معنای واقعی اين تعريف چيست؟
اگر بخواهم مضمون عمل‌کردهای فلسفی و سياسی‌ـ‌اجتماعی حکومت اسلامی را در يک جمله تعريف کنم، تلاش دولت‌مردان ما تا اين لحظه، باز توليد و تقويت «جامعه هم‌سان» به‌جای «جامعه مدنی» بود و هست. يعنی جامعه‌ای که مردمش در ظاهر و زير پوشش شعار «خواهی نشوی رسوا، هم‌رنگ جماعت شو»، خود را هم‌سو با فرهنگ رسمی و دولتی نشان می‌دهند ولی در خلوت، از ارزش‌های ديگری پيروی می‌کنند.
از منظر سياسی، چنين فضايی ناشی از فشارهای مستمر حکومت برمردم است. فشار مستمر، يعنی ناکامی در تحقق ايده‌ها و هدف‌ها. در واقع و برخلاف انتظار و برداشت‌هايی که رهبران سياسی‌ـ‌دينی از فردای رفراندوم جمهوری اسلامی ارائه می‌دادند، بعد از زمانی کوتاه در عمل و به‌تجربه، دريافتند که شروط تحقق بخشيدن و پياده کردن آرزوها و آرمان‌های‌شان در جامعه، می‌توانند به عاملی عليه خود و به شروطی نامتحقق مبدل گردند. بدين‌سان و از آن‌جايی‌که دگماتيسم مادر همه‌ی انحراف‌ها و بدبختی‌هاست، رهبران سياسی جامعه ما نيز در عوض هم‌آهنگی و تعامل با بخش آگاه جامعه، جهت ديگری را دنبال، و به‌مسائل ظاهری و شکلی پرداختند و هم‌سانی را ترويج و تقويت ساختند.
ادامه دارد
هم‌سانی؛ يعنی تنزل اخلاقی ـ ۲

چهارشنبه، شهریور ۲۲، ۱۳۸۵

خطر انفعال و تمکين در زمانه ما!

اگر روزی تاريخ، بنا به خواست و تمايل گروهی از دست‌اندرکاران قدرت (چه در مرزهای ملی و چه در مرزهای بين‌المللی) تکرار گردد؛ تکرار آن، با همان مضمون و شکلی نخواهد بود که پيش از آن شاهدش بوديم! درس‌ها و نتايج دو انقلاب متوالی در فرانسه قرن هيجدهم و نوزدهم، و يا همين‌طور در روسيه، و حتا در دو جنگ جهانی اول و دوم؛ درس‌های ارزش‌مندی هستند برای همه‌ی کسانی‌که نگاه به عقب دارند و آرزوی شکل‌گيری و تکرار جنگی ديگر را، با هر انگيزه و بهانه‌ای در دل‌های‌شان می‌پرورانند.
جنگ با عراق شايد به دليل اوج‌گيری عِرق و شور ملی در دفاع از خاک ميهن، در دو سال اوّل، برای حکومت‌يان ارمغانی و به‌قول خمينی «نعمتی» به همراه داشت. يعنی جنگ فرصتی را برای نيروهای «پيروان خط امام» آماده می‌ساخت که با بهره‌گيری از اين شور و تمايل عمومی و توده‌ای، ديگر رقبای سياسی را با خشونت از ميدان بيرون کرده و موقعيت سياسی خويش را در قدرت تثبيت کنند. اما، هم مضمون سياسی چنين تثبيتی، و هم به دنبال آن کوبيدن برطبل تداوم جنگ (آن هم بعد از سوم خرداد سال شصت‌ويک) در مجموع نشان داده‌اند که رهبران جديد، فاقد توان محاسبات سياسی در عرصه‌های ملی و بين‌المللی‌اند. و يا دست‌کم قادر نيستند دو مقوله مختلف ملی‌ـ‌بين‌المللی را از هم‌ديگر تفکيک، شناسايی و مورد بررسی دقيق قرار دهند.
اگرچه رهبران حکومت اسلامی، اولين و تنها رهبرانی نبودند در تاريخ ايران که روی عقايد و تمايل خود بی‌اندازه پافشاری می‌کردند و حساسيت نشان می‌دادند؛ ولی آن‌ها با لجاجت‌های ايدئولوژيک و غرض‌ورزانه خود، به‌مراتب شديدتر و بيش‌تر از اشتباهات پيشنيان، هزينه‌های سنگين و جبران‌ناپذيری را بر ملت ايران تحميل نمودند. اکنون پرسش کليدی اين است که ملت ما، به‌رغم تحمل هزينه‌های کمرشکن و مکرر، چرا در تقابل با چنين محاسبات غلط، قدم پيش نگذاشتند و مخالفتی نکردند؟ چرا بعد از سوم خرداد 61، وقتی بخشی از فرزندان‌شان فرياد می‌کشيدند که استراتژی راه قدس از کربلا می‌گذرد، استراتژی بغايت کودکانه، غيرعقلايی و ارتجاعی‌ست؛ واکنشی نشان ندادند؟ آيا فهميدن اين نکته بديهی که «راه قدس از واتيکان می‌گذرد»، و آن‌هم نه از طريق جنگ، بل‌که از راه مذاکره و دوستی؛ واقعا اين‌قدر پيچيده و غامض بود؟ بايد بيش از دو دهه انتظار می‌کشيديم تا مردم ما ـ‌تازه با هزار اما و اگر و کش‌و قوس‌ـ آن را درک می‌کردند؟
علت و دلايل بنيانی اين بی‌تفاوتی عمومی (استثناءها را محاسبه نکنيد) در کجا و چيست؟ از گذشته‌های دور بگذريم، حداقل تجارب و بررسی‌های سه دوره مختلف تاريخی در زمان مصدق، شاه و خمينی سال‌های 59 ـ 57، دو خصلت عمده و مهم فرهنگی‌ـ‌سياسی ملت ايران را بخوبی نشان می‌دهند: در دوره‌هايی که خلاء سياسی در کشور حاکم است، عموما منفعل‌اند و بی‌تفاوت به آينده‌ی خود و فرزندان‌شان، به‌تماشای حوادث می‌ایستند. اما به‌محض قدرت‌گيری يکی از گروه‌ها، وارد فاز تمکين می‌شوند و چه‌بسا، کاتوليک‌تر از پاپ می‌گردند. اين‌که می‌گويند ملت ايران عضو حزب باد هستند، بی‌سبب نيست!
اين بحث مهم و پيچيده‌ای است اما، بر اين پيچيدگی، مؤلفه‌ی تازه‌ای نيز افزوده شده است. با گسترش دانشگاه‌ها و بالا رفتن سطح تحصيلات، گستردگی نظرات و سليقه‌ها نيز افزوده شده‌اند. خطر اينجاست که اگر منافع ملی و امنيت ملی را بطور دقيق و همه‌جانبه، اساس تحليل‌های روزانه خود قرار ندهيم، همان انفعال تاريخی، به‌گونه‌ای ديگر و اسف‌بار‌تر دامن ما را هم خواهد گرفت. کسی که امروز جمهوری اسلامی را برای رفتن به پشت ميز مذاکره تشويق می‌کند، بدين معناست که منافع ملی را، بر تمايلات سياسی و شخصی خود، در مخالفت با حکومت اسلامی، ارجحيت و اؤلويت می‌دهد. يعنی مخالفت با حکومت، بدين معنا نيست که ما همه معيارهای انسانی، اخلاقی و فکری را لجوجانه تنزل بدهيم و زير پا بگذاريم!