‏نمایش پست‌ها با برچسب Sociology01. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب Sociology01. نمایش همه پست‌ها

چهارشنبه، شهریور ۱۵، ۱۳۸۵

ما اهل کجا هستيم؟ ـ ۲

باور عمومی براين است که وارونه‌نگری‌های تاريخی شعاردهندگان را نمی‌توانيم جدا و خارج از چارچوب‌های فرهنگی، سنتی و جايگاه اجتماعی آن‌ها مورد بررسی قرار دهيم. يک نمونه ساده آن: اگر شاه ساده‌لوحانه و شايد هم آرمان‌خواهانه، به پيوندهای تاريخی و ناگسستنی ميان شاه و ملت بی‌اندازه بهاء می‌داد و باور داشت؛ روحانيان برعکس، و به درستی می‌دانستند که خود مهم‌ترين عامل نيروی گريز از مرکز و اصلی‌ترين نيروی تفرقه و جداسازی ميان مردم و حکومت در طول تاريخ ـ‌و يا دست‌کم از دوره قاجار تا انقلاب بهمن‌ـ بوده‌اند.
نيرويی که خود از اساس عامل تفرقه و جدايی است، وقتی در رأس قدرت قرار می‌گيرد نيازمند تعهد و تضمين جمعی است. ولی ضمانت‌دادن ملت، بدين معنا است که منافع ملی و امنيت ملی را تا سطح خواست رهبری تنزل دهيم. تابع فرامين و احکام گوناگون و يک‌جانبه‌اش باشيم. پسند او را، پسندی عام و ملی دانسته حتا اگر به قيمت خرابی کشور و نابودی مردم تمام شوند. چنين خواستی را نه تنها هيچ عقل سليمی برنمی‌تابد، بل‌که از منظر سياسی، تن دادن به اين قبيل ضمانت‌ها، خلافِ اخلاقِ متعارف در جامعه است. و ناگفته پيداست که فقط عناصر کم‌مايه، غيراخلاقی و بی‌وجدانی که از انجام هيچ کاری ابايی ندارند، حاضر به دادن چنين تضمينی هستند.
در چنين فضايی، به همان نسبتی که اين عناصر حاضر به فداکاری در جهت اجرای خواست‌های رهبری می‌شوند، به همان نسبت نيز، رهبری دست آنان را برای انجام دادن هرکاری ـ‌حتا جنايت‌ـ باز می‌گذارد تا آزادانه در کشور ترک‌تازی کنند. جمله معروف خمينی را «ای کاش من هم پاسدار بودم» به ياد بياوريد که معنايی جز اعطای حداکثر قدرت به اين گروه را تداعی نمی‌کند. اين قانونی است عام و در واقع، ميان جذب اوليه عناصر کم مايه و سپس قدرت‌گيری بعدی آنان در درون نظام‌های توتاليتر، رابطه‌ای تنگاتنگ و ديالکتيکی وجود دارند. رابطه‌ای که با گذشت زمان، پيش و بيش از همه، نخست خود رهبر است که در درون چنگال آنان قرار می‌گيرد و تابع اراده‌شان می‌گردد. ديگر شعارهای اطاعت از امام، ولی و يا رهبری، در ظاهر و باطن، فقط ابزاری است در جهت پيش‌بُرد سياست و حفظ منافع و قدرت اين گروه.
بديهی است که حضور عنصر کم مايه‌ای در رأس دولت کنونی، نه تنها شگفت‌انگيز نيست، بل‌که اين انتخاب مولود شرايط و رويدادهايی است که نظام توتاليتاريسم اسلامی، دير يا زود، او و امثال او را به صحنه‌های سياست پرتاب می‌کرد. در کشوری که احزاب و جوامع ‌مدنی نقش و کنترلی در فعل و انفعالات سياسی ندارند، ظهور چنين پديده‌ای [حال از طريق کودتا يا سازماندهی انتخابات] هرگز شگفت‌انگيز نيست. اما مسئله مهم‌تر، دانستن پاسخ پرسشی است که آيا اين فرزند برومند و پيرو ولايت، فردی که در بيست‌و‌پنج سال گذشته عربده‌کشان شعار ما اهل کوفه نيستيم را در هر کوی و برزنی سر می‌داد؛ اکنون می‌خواهد ولی فقيه را از سر راه جارو کند؟ ظاهرا چنين است و اگر غير اين بود، هرگز خانم «فاطمه رجبی» را از پستوه‌خانه‌ی الهام بيرون نمی‌کشيدند تا غيرمستقيم به‌نام دولت، عليه همه‌ی نهادهای حقوقی و سياسی و حتا عليه رهبری مدعی باشد و اعتراض کند.
اين‌که دولت پادگانی چه هدف‌هايی را دنبال می‌کند و چرا سفر محمد خاتمی به کشور آمريکا را، بهانه‌ای برای تغيير ولی‌فقيه قرار می‌دهد، به‌نظر بحث پيچيده و ناروشنی نيست! اما چرا اصلاح‌طلبان، جناحی که پيش از روی کار آمدن دولت احمدی‌نژاد خواهان تغيير رهبری بودند؛ امروز نمی‌توانند مدافع سرسخت چنين سفری باشند و از خاتمی حمايت کنند؟ آيا اين بدان معناست که سفر اخير، به اذن و اراده رهبری انجام گرفته است؟ در واقع آن‌چه مبهم است، نه سفر خاتمی، بل‌که فرار از پاسخی هست که نمی‌خواهد به‌پذيرد ما اهل کجا هستيم؟ هر ملتی، حقوقی دارد، منافع و امنيتی. تناقضی که بار ديگر اثبات می‌کند که از دل آن شعار [ما اهل کوفه نيستيم] به‌هيچ‌وجه نمی‌توان مفهوم شهروند ايرانی را بيرون کشيد!

سه‌شنبه، شهریور ۱۴، ۱۳۸۵

ما اهل کجا هستيم؟ ـ ۱

ما اهل کوفه نيستيم، امام تنها بماند! اين شعاری است گوش آشنا، و بی تعارف همه ما در سال‌های اوّل انقلاب، حال با خلوص نيت، يا به مصلحت و يا شايد هم از روی مزاح، به‌دفعات و در مجامع مختلف آن را تکرار کرده‌ايم. با اين وجود فکر می‌کنيد چند درصد از ايرانيان در باره مضمون يا انگيزه‌هايی که در پس طرح چنين شعاری پنهان شده بودند، دقت و تأمل کردند؟ علت و منشأ آن را پی‌ گرفتند و وزن آن را با عيار منافع ملی سنجيدند؟ و يا دست‌کم پرسش ساده‌ای را پيش‌رو گرفته باشند که مخاطبين واقعی اين شعار چه کسانی هستند؛ مردم يا امام؟
شعار ما اهل کوفه نيستيم، در ظاهر يک شعار آرمانی است اما از منظر سياسی، بسترساز و استراتژيک! يعنی گروهی می‌خواستند از اين‌طريق شکل تازه‌ای از رابطه و پيوندی را به‌نام امام‌ـ‌امت، جايگزين مناسبات ملت‌ـ‌دولت کرده و در جامعه پياده و متحقق سازند. در واقع طرحی بود که بخشی از رهبران و دست‌اندرکاران انقلاب، هدف‌مندانه آن‌را دنبال می‌کردند. اما چرا اين تمايل رهبری، نخست و الزاما می‌بايست به‌نام و از زبان مردم طرح می‌شدند؟
شکی نيست که جدا از سياست‌ها و انگيزه‌ها، گروه اندکی تحت تأثير شرايط انقلابی و فضای آرمان‌خواهانه حاکم برآن روز ايران، پايبند به چنين شعاری بودند. ولی انسان آرمان‌خواه، در کليت خويش انسان شيفته‌ای است و شيفته‌گان، به‌هيچ‌وجه اهل تبليغ و هياهو نيستند. اساسا وفاداری به رهبر و جانفشانی در راه تحقق انديشه‌هايش، يکی از اصول مهم و نانوشته‌ی آرمان‌خواهی است. اين شيفتگی داوطلبانه، پيش از اين‌که نشأت‌گرفته و نشانه‌ی دين‌داری و يا وفاداری و پايبندی به اعتقادات خاصی بوده باشند، بيش‌تر بيانگر روحيات و خصوصيات فرد آرمان‌خواه‌ست. روحياتی که تحت تأثير شرايط‌های مختلف و متفاوت، در لحظه و آن هم بی‌توسل به شعار و تظاهری، داوطلبانه و فداکارانه واکنش نشان می‌دهند.
از اين منظر، و از همان لحظاتی که نخستين‌بار چنين شعاری را شنيده بودم، نمی‌توانستم ميان مضمون و شکلی را که شعاردهندگان به نمايش نهاده بودند، رابطه‌ای منطقی برقرار کنم. آيا چنين شيفته‌گی عريانی، نوعی خودنمايی ظاهری است که گروهی می‌خواهند با تکيه براين شعار، جان برکفی‌شان را به رُخ بکشند و به معرض نمايش عمومی بگذارند؟ يا طراحان اصلی و واقعی‌اش، يعنی رهبران و دست‌اندرکاران انقلابی، می‌خواستند به‌نحوی نسبت به وفاداری مردم، بی‌اعتمادی و ترديد نشان به‌دهند؟ اين‌که کدام يک از دو شق واقعيت داشتند، تفاوتی در اصل قضيه و تصويری را که آن شعار از شکل‌گيری یک جامعه رانتيه و معامله دو گروه قدرت‌مند و مجريان قدرت ارائه می‌داد، نداشت.
همه‌ی نظام‌های توتاليتر در جهان، برمبنای چنين شعاری ـ‌صرفه‌نظر از اين‌که شعارها مضمون سياسی داشته باشند يا مذهبی‌ـ شکل گرفته‌اند. اگر طراحان و شعار دهند‌گان منظوری سياسی داشتند و فرض کنيم بی‌وفايی را در چارچوب مناسبات ملت‌ـ‌دولت جست‌وجو و طرح می‌کردند؛ حقايق تاريخی نشان می‌دهند که گسست‌های رابطه‌ی ملت‌ـ‌دولت را، به‌هيچ‌وجه نمی‌شود با شعار ترميم و بازسازی کرد. يا از آن‌سوی، با معيارهای مذهبی و در چارچوب مناسبات امت‌ـ‌خليفه، باز هم چنين شعاری را نمی‌شود از درون ظرف تاريخی اسلام بيرون کشيد. اگر هدف وفاداری به رهبر بود، اسناد و شواهد تاريخی شهادت می‌دهند که مردم کوفه، در وفاداری به رهبر و خليفه ـ‌حداقل از زمان ابوبکر تا يزيد‌ـ زبان‌زده خاص و عام بودند. پس وقتی وفاداری به بی‌وفايی تعبير می‌گردند، حتما دلايل خاص سياسی دارد.
ادامه دارد

یکشنبه، دی ۱۸، ۱۳۸۴

چه کسی مسئول است؟

در فلسفه می‌کوشيم تا جزء را در پرتو کل به‌بينيم. همين‌طور در «فلسفه تاريخ» نيز تلاش‌مان اين است تا همه‌ی لحظه‌ها و حادثه‌ها را، در زير نورافکن‌های گذشته بگيريم و به‌بينيم. اگرچه فهم و درک واقعيت‌ها کار آسانی نيست و خطای ديد ما، به‌سهم خود يکی از عمده‌ترين موانع در رسيدن و يا دست‌يابی به حقيقت‌اند؛ ولی جز اين هم راهی را برای رسيدن به کمال و فهم زندگی، نمی‌شناسيم.
اکنون متوسط سن بزهکاری، فساد و فحشاء در جامعه ما، تا مرز سيزده‌سال کاهش يافته است. اين حقيقت تلخ، جزئی است در پرتوی کلی که ما به آن نابسامانی‌های اجتماعی می‌ناميم. آيا علت اين سير قهقرايی و سقوط مردم و جامعه، ناشی از فقر اقتصادی است يا علت را بايد در ساختار و نوع نگاه حاکميت کنونی، ناکارآمدی و بی‌توجهی و عدم احساس ‌مسئوليتی را که نسبت به مردم و جامعه از خود نشان داده‌است، تحليل و دنبال کرد؟
در ظاهر، هر دو پديده را می‌توان علت اصلی گسترش فساد در جامعه دانست. و در بادی‌امر و فرار از چانه‌زنی احتمالی با تعدادی از خوانندگان، اين پديده مشمئزکننده را ناشی از رواج فقر و تنگ‌دستی در جامعه می‌بينم. اگرچه از آن‌سوی نيز، می‌توان اثبات کرد که هيچ هم‌بستگی مستقيمی بين افزايش رفاه اقتصادی و افزايش نيک‌بختی انسان وجود ندارد و حتا، در شرايط معين، اين نسبت ممکن است وارونه گردند اما؛ فکر می‌کنم طرح يک پرسش در اينجا الزامی‌ست: به‌نظر شما و خارج از اين چارچوب، فسادهای ديگری که به‌هيچ‌وجه ريشه اقتصادی ندارند، هم اکنون در جامعه و در بين مردم، در حال شکل‌گيری و گسترش نيستند؟ بطور مثال: آمار زنان و مردانی که به سهم و حقوق خود قانع نيستند و با زيرپا نهادن اخلاق اجتماعی وارد مغازله‌ها و مناسبات پنهانی می‌شوند، در مقايسه با ديگر ارقامی که زير عنوان فساد و فحشاء طبقه‌بندی می‌گردند، چه درصدی را در جامعه نشان می‌دهند؟ چرا برای درک و فهم همه‌جانبه‌ی اين قبيل قضايا و يا ديگر پديده‌های نوظهوری که در حال شکل‌گيری و گسترش در جامعه هستند، دانستن‌اش الزامی است؟ چه تعداد جوانانی را می‌شناسيد که بخاطر تباهی‌های درون خانوادگی و حفظ اسرار، در مسير اعتياد قرار گرفته‌اند؟
انکار نمی‌کنم که وجود فحشاء در هرجامعه‌ای، يعنی زنان و مردانی که جسم خود را به‌معرض فروش می‌گذارند، در بدو امر ناشی از فقر و تنگ‌دستی است. يعنی دلايل اقتصادی دارد. اما آيا تمام تنگ‌دستان جامعه خود را به‌معرض فروش می‌گذارند؟ مطابق تعاريف بين‌المللی قوانين کار، حرفه فاحشگی، هم به لحاظ موضوعی و هم از لحاظ پرداخت ماليات، بعنوان يک پيشه‌ی قديمی و شناخته شده، در جوامع اروپايی و آمريکا و حتا در بسياری از کشورهای آسيايی رسميت دارند. اما برای ورود به اين حرفه، قوانين و کف معينی هم وجود دارند. در اکثر کشورها، بمحض ورود يک دختر سيزده‌ساله به مراکز يا در مسيری که محل زنان خيابانی‌ست، ده‌ها تماس تلفنی از طرف مردم عادی و در حال عبور و حتا توسط مردانی که خودشان مشتريان چنين کالايی هستند؛ با سازمان‌های اجتماعی، مؤسسه‌های مدافع حقوق کودکان و پليس برقرار می‌گردد و به سهم خود، در مبارزه با چنين پديده ناهنجاری، احساس مسئوليت می‌کنند.
بارديگر تأکيد می‌کنم که هدف و منظور اين نوشته، به‌هيچ‌وجه بمعنای ناديده گرفتن علت‌های اقتصادی و سياسی و نقش و تأثير آن‌ها در نابسامانی‌های جاری و کنونی نيست. فقر اقتصادی و استبداد سياسی، همواره عوارضی را بدنبال دارند. اما اين عوارض در کشورهای مختلف جهان دارای محدوده و سقف معينی است. درجامعه ما، اين سقف فرو ريخته‌ است. مسئله تنها برسر نقش، ندانم‌کاری‌ها و لجاجت‌های دولت نيست، بل‌که تمايلات و ديگر بسترسازی‌های توجيهی مردم هم به‌سهم خود تاثيرگذارند. وجود ناهنجاری‌ها و اعمال غيراخلاقی، به‌دليل جذابيت‌هايی که دارند، هميشه در هرجامعه‌ای طرفدارنی داشت و قابل مشاهده‌اند. اما اين پديده در ايران، ويژه‌گی مشخصی دارد که در بين بالايی‌ها و پائينی‌ها، به يک‌سان عمل می‌کند: هر دوی آن‌ها خصلت وظيفه‌شناسانه‌شان را از دست داده‌اند؛ آبشخور فرهنگی‌شان يکی‌ست و به يک‌اندازه از جايگاه خويش منحرف شده‌اند. گرايش غيراخلاقی‌ای که آشکارا حقوق کودکان را زير پا می‌گذارد و ازدواج با دختربچه ده‌ساله را مجاز می‌داند؛ چگونه می‌تواند در برابر دختربچه سيزده ساله‌ای که زير فشار‌های خانوادگی و فقر اقتصادی به راه فساد کشيده شده‌است، احساس مسئوليت کند و از نزديک شدن با او ـنمی‌گويم اعتراض؛ حداقل احساس تنفر خويش را ابراز دارد و گريزان باشد؟
در جامعه‌ای که رهبرش آشکارا قوانين بين‌المللی دفاع از حقوق کودکان را نقض می‌کند، و حسين فهميده دوازده ساله را الگو و شاخص مبارزين معرفی می‌کند؛ در جامعه‌ای که فرهنگ را تجّار بازار عرضه می‌کنند و رفتار آقازاده‌ها و مناسبات پشتِ پرده آنان، الگوی رفتاری اکثريت مردم گرديد؛ چاره‌ای غير از وجود ندارد تا در جهت درک دقيق مسائل جاری، دايره بحث را قدری گسترش دهيم. ناچاريم مسائل را فراتر از فقر اقتصادی به‌بينيم. همه رقابت‌های کاذب و تمايلات و اشتهای سيری‌ناپذير کسب ثروت و شهوت را، از اين زوايه پی‌گيريم. و خلاصه، از خود بپرسيم چه شده است که امروز، دروغ، تهمت، دزدی، رشوه و فحشا، ناگهان جهت زندگی طبيعی و عادی را در ايران تغيير داده و همه را مشغول و درگير کرده است؟
در همين زمينه:
برای رفتارهای غیرعقلايی، دلايل سياسی نتراشيم

دوشنبه، دی ۰۵، ۱۳۸۴

سونامی و درس‌هايی که آموختيم

يک‌هفته بعد از وقوع خيزاب سونامی در کشورهای حاشيه اقيانوس هند ـ‌که امروز اولين سال‌گرد و روز بزرگ‌داشت بيش از 200 هزار تن از قربانيان آن حادثه است؛ موضوع مهمی را در ارتباط با ظرفيت، آمادگی و توانايی‌های ما در برابر حوادث مختلف طبيعی، زير عنوان آينده را چگونه بسازيم؟ (شماره يک + شماره دوم) ‌ مورد بحث قرار داده بودم. آن‌چه را که در ذيل اين مقدمه می‌خوانيد، ادامه همان مطالب‌اند:

بعد يک‌سال، هنوز هم می‌توان در پس چهره‌های غم‌انگيز مردم، بُعد و عمق پرسشی را به آسانی حدس زد: راه چاره چيست؟ چگونه می‌شود چهره زندگی کنونی را تغيير داد و مانع از بروز فاجعه‌ای ديگر شد؟ پاسخ به اين سئوال، تجارب و درس‌هايی است که در طول يک‌سال گذشته آموختيم:
نخست سونامی، با اولين تکانش نشان داد که بايد عواطف، احساسات و ايدئولوژی را کنار نهاد و پايبند به منطقی بود که برقراری يک نظم نوين جهانی را، که همه دولت‌ها را ملزم به اجرا و رعايت عدالت می‌کند، خواستار شد. مطالبات عادلانه‌ای که امروز به قصد پُرکردن شکاف کنونی در جهان طرح ميگردند، ديگر يک شعار آرمان‌خواهانه نيستند، بل‌که واقعيتی است اقتصادی. واقعيتی که تنها از اين منظر در جهانی که بيش از هر دوره و زمانه‌ای کشورها در اقتصادی جهانی شده حضور و عمل‌کرد دارند و خواسته و ناخواسته، به يکديگر وابستگی متقابل پيدا کرده‌اند؛ هر حادثه طبيعی، سياسی يا اقتصادی، در هر نقطه‌ای از جهان رُخ دهند، خسارات و عواقب ناشی از آن نيز، خود را در ابعادی واقعاً جهانی نشان خواهند داد.
اگر قرار باشد ملت‌ها به دل‌خواه و با همان لکوموتيوی که در اختيار دارند، بسوی آينده برانند؛ نه تنها دامنه شکاف کنونی و تفاوت سطح قدرت و ثروت، بطور بی‌سابقه و وحشتناکی گسترش و تعميق می‌يابند بل‌که، سخن گفتن از مسابقه و رقابت‌های اقتصادی در جهان، اگر عوامفريبی نباشد، دست‌کم و تنها می‌تواند در حد يک طنز سياسی مورد پذيرش قرار گيرند. وانگهی، شکاف و تفاوت سطح ثروت، منجر به شکافی ديگر و تفاوت در سطح فرهنگ و به عاملی توجيهی برای تهديدهای تازه عليه فرآيند جهانی شدن، فرا باليده و امنيت جهانی را هم اکنون به خطر انداخته‌اند و به چالش می‌طلبند.
دوم اين‌که در همان روزهای اول حادثه، به سامان نبودن کمک‌رسانی به آسيب‌ديدگان، از جمله مشکلات اصلی بود. ديديم که دولت‌ها و ملت‌های مختلف جهان، به تناسب وسع خود و به‌موقع کمک‌هايی را ارسال کردند و در ميان هفده منبع اصلی کمک‌ها به‌جز ژاپن و آمريکا، نام‌های زير در صدر جدول کمک‌کنندگان قرار داشتند: بانک جهانی 250 ميليون دلار، نروژ 182 ميليون دلار، بانک آسيايی توسعه 175 ميليون دلار، بريتانيا 96 ميليون دلار، ايتاليا 95 ميليون دلار، سوئد 80 ميليون دلار، اسپانيا 68 ميليون دلار و فرانسه 66 ميليون دلار. کانادا، چين، دانمارک و استراليا بين 66 تا 46 ميليون دلار کمک کرده اند. هلند، اتحاديه اروپا و آلمان بين 34 تا 27 ميليون دلار.
به‌رغم ارسال کمک‌های فوق و بعد از گذشت يک‌سال، هنوز هم ده‌ها هزار نفر در زير چادر زندگی می‌کنند. چرا؟ ظرف يک سال گذشته، بلايای طبيعی و بلايايی که گفته می‌شود به دست بشر ايجاد شده‌اند، هر دو نشان دادند که سازمان‌های کاراتری در سطح جهان بايد ايجاد شود و در عين حال ناکارآمدی سازمان‌هايی را که در حال حاضر وجود دارند به نمايش گذاشته است. به نظر من، مهمترين عاملی را که می‌شود در همين ارتباط مورد نقد و بررسی قرار داد، ساختار دست و پاگير سازمان ملل متحد است. اين نهاد، مناسب مديريت يک سازمان جهانی در قرن بيست و يکم نيست. نهاد بين‌المللی در عصر ما، جدا از برنامه‌ريزی، بايد توان و قدرت اجرايی هم داشته باشد. اين بحث را در آينده و به مناسبت‌های مختلف دنبال خواهم کرد.
سومين نکته، نابسامانی‌های سياسی، اجتماعی و فرهنگی کشورهای خسارت ديده‌اند که چون سدی محکم و مهمترين عامل بازدارنده، در برابر بازسازی‌ها قرار گرفتند. بعضی از دولت‌های منطقه به دليل درگيری‌های داخلی، آشکارا ابتدايی‌ترين مسائل حقوقی، اخلاقی و بشردوستانه را ناديده گرفته و زيرپا نهاده‌اند. جدا از اين، آن‌ها خود را برای چپاول بخشی از بودجه‌ای که سازمان ملل متحد به امور بازسازی اختصاص داده است، آماده کرده‌اند؛ و چنانچه اين خواست برآورده نگردند، انتظاری جز سنگ انداختن و کارشکنی از دولت‌های منطقه نبايد داشت.
روند بازسازی در طول يک‌سال گذشته نشان می‌دهد، که تنها کشور تايلند بود که پروژه بازسازی در آنجا بطور دقيق و برنامه‌ريزی شده به پايان رسيد. جدا از وضعيت سياسی آرام در اين کشور، هم دولت و هم ملت، بخاطر وضعيت اقتصادی و جلب توريست، نهايت همکاری را با مديران و برنامه ريزان امور بازسازی نمودند و جالب اين‌که، بخشی از بودجه نيز پس‌انداز شده و اکنون می‌خواهند همين مازاد را برای کشور ديگری که نيازمند کمک‌های بيشتر است، اختصاص بدهند.
اين نوشتم تا بگويم که نسبت ميان حجم و شدت خسارت بلايای طبيعی با چگونگی وضعيت دولت‌ـ‌ملت‌ها، نسبت معکوسی است. نهادسازی منطبق بر زمانه و زندگی کنونی، چه در عرصه ملی يا بين‌المللی؛ امريست ضروری و الزامی. اين درس را از همان اولين هفته وقوع حادثه آموختيم. بعد يک هفته از حادثه سونامی، تبليغات بدبينانه‌ای را که بعضی از دولت‌های خسارت ديده عليه کنفرانس جاکارتا به‌راه انداخته بودند، به سهم خود نشان می‌داد که بوی پول به مشام آن‌ها رسيده است. اين جنگ روانی که همان زمان عنصر بدبينی را در اذهان عمومی تقويت می‌ساخت، معنايی جز بچنگ‌آوردن سهم بيش‌تر نبود. قصدم اين نيست تا نقش و حضور عنصر بدبينی را در مناسبات بين المللی ناديده انگارم و انکارش کنم. اتفاقا بدبينی‌های کنونی ـخصوصا شرقی‌ـ يکی از موضوعات بسيار مهم، قابل تأکيد و سئوال برانگيزند. اما مسئله مهم‌تر، پاسخ به اين پرسش است که آيا ما نسبت به نقش تخريبی چنين عنصری در دوران کنونی و آن‌هم در شرايطی که مردم جهان به يک‌ديگر وابستگی متقابلی پيدا کرده‌اند، بطور مشخص و دقيق آگاهی يافته‌ايم؟
پ.ن: آنانی که دست‌رسی به اطلاعات و آمار دقيق کمک‌رسانی کشورها دارند، حتما می‌دانند که مردم و دولت آلمان در مجموع با وعده پرداخت ۶۷۰ ميليون يورو به آسيب‌ديدگان سونامی، در صدر آمار کمک‌رسانی‌ها قرار داشتند. اما اين مبلغ ـ‌خصوصا کمک‌های دولتی، به صورت اقساط ساليانه و طبقه‌بندی شده قابل پرداخت هستند و به همين دليل، ميان اين رقم و رقمی که دربالا بعنوان کمک مردم آلمان آمده است، تناقضی وجود ندارد.

سه‌شنبه، آذر ۰۱، ۱۳۸۴

خاطره، سکوت و فاجعه

امروز اوّل آذرماه، مصادف است با هفتمين سال‌گرد قتل‌های سياسی‌ـ‌زنجيره‌ای. جنايتی که هنوز بسياری از ابعاد و زوايای آن تاريک و مبهم‌اند و علت و انگيزه‌های‌جنايت‌کاران، بطور دقيق مو شکافی و بررسی نشده‌اند. اما برخی ديدگاه‌ها و گرايش‌ها در شرايط کنونی، خواهان آن هستند که از طريق دور زدن‌ها و توسل به سکوتی معنادار، از کنار اين روزها بگذرند. اگرچه آن‌ها نيت‌های خيرخواهانه‌ای در سر دارند و يادآوری را نوعی شعله‌ور ساختن آتش کين‌خواهی در جامعه می‌دانند؛ ولی اين رويه، نه می‌تواند مانع از ترميم و گسترش حس انتقام‌جويی در جامعه گردند، و نه قادر است مانع از وقوع جنايتی ديگر شوند و يا ترک تازی‌های جنايت‌کاران را لگام زند.
بازخوانی اين جنايت به زعم ما، نه دامن‌زدن به فرهنگ شهيدپروری و تقويت روحيه تلافی‌جويانه و کين‌خواهانه است؛ بل فهم و درک اين پديده مشمئز کننده و بيدار ساختن وجدان عمومی و جامعه است. وجدانی که نمی‌خواهد ميان خود و اين پديده ارتباط برقرار کند و نقش و سهم غيرمستقيم خود را در آن ببيند. وجدانی‌که می‌هراسد تا اين آئینه را در مقابل چشمان خود بگيرد و ناخواسته، ذات و جوهر خويشتن خويش را عريان ببيند. وجدانی که می‌ترسد تا واقعيت تلخی را بپذيرد و به آن اعتراف کند: که ما از لحظه وقوع انقلاب تا همين امروز، در برخورد با حقيقت زندگی و انسان، به‌مفهوم واقعی کور شده‌ايم.
بعضی از فرهيخته‌گان ما استدلال می‌کنند که پافشاری و افراط در زنده کردن خاطره قتل‌های زنجيره‌ای، ممکن‌است بعدها فاجعه به‌ بار آورد و علتی برای ريختن خون‌های تازه و بيش‌تر گردد. اما اين استدلال، به‌رغم منطق قوی، فقط در حد يک تئوری عام مورد مطالعه و پذيرش‌اند و چه‌بسا، به بسياری از «اما»ها و «اگر»ها وابسته و مرتبط‌اند. انکار هم نمی‌شود کرد که خاطره مفرط، در اکثر موارد و بنا به دلايل مختلف و تا حدودی مشترک، به فاجعه‌ منتهی گرديد. ولی دليل اين فاجعه، بازخوانی نبود. آنچه که خاطره را باصطلاح زخمی می‌کرد و در قالب افراطی آن حفظ و مقاوم می‌ساخت، نه بازخوانی خاطره، بل‌که علت اصلی آن بی‌توجه‌ای و بفراموشی سپردن آن بود.
تجربه کشورهای شيلی و آرژانتين به روشنی نشان می‌دهند که تئوری عام خاطره مفرط را، نبايد ساده‌انگارانه برجوامع مختلف و حتا بر جامعه ما، که مردمش هزار سال با فرهنگ قصاص مأنوسند، انطباق داد. مردم دو کشور آمريکای لاتين، سال‌ها درگير با شکارچی‌های سياه و قتل‌های سياسی‌ـ‌زنجيره‌ای بوده‌اند. اما تا لحظه سقوط ديکتاتورهای نظامی، بجای سکوت و فراموشی، بارها در میادين شهرها تجمع کردند و فرياد کشيدند که ما اين خاطرات را، آن‌قدر زنده نگه خواهيم داشت تا همه از آن درس عبرت بگيرند. آن‌قدر فرياد خواهيم کشيد، تا آواز عدالت‌خواهانه ما، کرم گوش جنايت‌کاران و قدرت‌مداران نظامی گردد. آيا زنده نگهداشتن خاطره جنايت در دو کشور شيلی و آرزانتين، به فاجعه منتهی گرديد؟
وانگهی تأکيد بر واژه خاطره، يعنی يادآوری حوادث و ماجراهايی که به گذشته تعلق دارند. در حالی‌که قتل‌های سياسی‌ـ‌زنجيره‌ای، طی بيست و هفت سال اخير، یک‌روند و بطور مداوم و به انحای مختلف و بعنوان يک استراتژی کاربردی، قابل لمس و مشاهده‌اند. کسی که با هر انگيزه و برهانی به مردم توصيه می‌کند که لب ببندند و سکوت کنند، خواسته يا ناخواسته، مشوق بی‌تفاوتی‌ها در جامعه است. از آن مهم‌تر، فراموش نکنيم که جامعه بی‌تفاوت، هميشه و در همه حال، در بطن خود، نيروی بی‌شماری را برای کين‌خواهی و تا سرحد انجام اعمال فاجعه آميز در لحظه‌های تاريخی و سرنوشت ساز، پرورش می‌دهد و آماده می‌سازد. روزهای انقلاب را بخاطر آوريم و از فجايای آن عبرت بگيريم و درس بياموزيم!

در همين زمينه:
نه همان مُشت و نه همين چشم!

دوشنبه، آبان ۳۰، ۱۳۸۴

ناباوری‌های دو سويه ـ ۲

هفته پيش، بارديگر مجمع عمومی سازمان ملل متحد، با صدور قطعنامه‌ای دولت ايران را به نقض حقوق بشر محکوم ساخت. در دو دهه گذشته، دولت ايران بارها در مظان اتهام و ناديده انگاشتن حقوق انسان‌ها و از جمله اقدام به اعدام در ملأ عام، شکنجه، بازداشت‌های غيرقانونی، اجرای مجازات شلاق و سنگسار و تبعيض سازمان يافته عليه زنان مورد انتقاد قرار گرفت. اگرچه سخنگوی وزارت امور خارجه، اين انتقادها را يک فضاسازی بی‌مورد و قريب به اتفاق اتهام‌ها را نادرست می‌داند؛ اما دولت ايران به‌تر از هرکسی واقف است که با چنين پاسخی، ديگر نمی‌شود عوامل دو جانبه‌ای را، که از دو طرف، هم از درون و هم از جانب تعدادی از کشورهای دموکراتيک، فشارهای حاد و مداومی را که برای جهت دادن رژيم به سوی پذيرش حاکميت مردم و حقوق متعارف بشری در ايران اعمال می‌گردند، خنثا ساخت.
نگاه و ارزيابی دولت ايران به‌جای خود ولی، مشاهدات و تجربيات يک دهه گذشته بيانگر اين حقيقت‌اند که از ده‌ها کشوری که به‌طور مستقيم و مشخص در مظان اتهام قرار داشتند، تحت تأثير نيرو و جنبش اصلاحات داخلی و يا تحت تأثير فشارهای همه جانبه بيرونی و در پاره‌ای موارد هم با دخالت نيروهای خارجی، تغيير مسير داده‌اند و اکنون به تناسب ظرفيت‌های فرهنگی، اقتصادی و ... راه تحول را در پيش گرفته‌اند. از اين زاويه پاسخ به يک پرسش حائز اهميت‌اند که آيا تحت تأثير فشارهای دو جانبه، جمهوری‌اسلامی داوطلبانه در جهت رعايت امورات حقوق بشری و محترم شمردن حقوق شهروندان، تغيير مسير خواهد داد؟
قانونی عام در این باره می گويد: عوامل خارجی شرط تحول است. اما اساس و پايه تحول، نيرو و شرايط داخلی است. مطالعه و دقت درباره شکل‌گيری و سير جنبش‌های نارنجی و سبز، همچنين بررسی سير رويدادها و حوادثی که در یکی‌ـ‌دو سال گذشته در عراق جريان داشتند؛ تمامن و از منظر جامعه‌شناسی سياسی، هنوز هم آن اصل بديهی و عام بعنوان يک واقعيت انکار ناپذير مورد تأييد قرار گرفتند و به‌سهم خود نيازمند تعمق و توجه‌اند. مادامی‌که مردم جامعه‌ای آمادگی اوليه و لازم را برای تغيير و تحول نداشته باشند، امکان تغيير مسير، اگر نگويم غير ممکن، دست‌کم با دشواری‌های عديده‌ای مواجه خواهند شد.
اگر جامعه ايران، از همين منظر مورد مطالعه و بررسی قرار بگيرد، تمايلات، مطالبات و نيازهای مردم شناسايی و دسته‌بندی شوند و همه‌ی کنش‌ها و واکنش‌های مهم از همديگر تفکيک گردند؛ به اين نتيجه خواهيم رسيد که جامعه ايران، يک جامعه استثنايی است. که نه در چارچوب قوانين عام می‌گنجد و نه می‌توان از طريق تقويت ساز و کارهای مبتنی بر انديشه‌های فوق مُدرن، شرايط کنونی را تغيير و زندگی را مطابق استانداردهای جهانی سامان داد. جامعه‌ای که بخشی از حاکميت آن خواهان تغيير شرايط کنونی هستند؛ مردمش، بارها و در مناسبت‌های مختلف، آمادگی‌شان را برای گذار از وضعيت موجود نشان داده‌اند؛ و از طرف ديگر بار فشارهای سياسی کشورها و نهادهای بين‌المللی، سال‌هاست که بر روی آن سايه افکنده‌اند و سنگينی می‌کنند؛ چرا و به چه دليل هنوز تغيير جهت نداده‌اند و هم‌چنان در يک نقطه‌ی ثابت، درحال درجا زدن است؟
ابتدا بگويم که منظور از تمايل به تغيير بخشی از نيروهای درون حکومت اسلامی، بدين معنی نيست که رويکردها در جهت حمايت و ارتقاء وضعيت حقوق بشر در درون جامعه است و يا آن‌ها، گذار دموکراتيک را امری راهبردی و مهم برای کشور می‌بينند. اما از هشت‌سال فعاليت اصلاح‌طلبانه آن‌ها می‌توان چنين استنباط کرد که گروهی در جمهوری‌اسلامی، خواهان حکومتی ملايم‌تر و در نتيجه خواهان ماندگاری بيش‌تر و پايدارتر بودند. تجربه کشورهايی که گذاردموکراتيک را دنبال کرده‌اند بيانگر اين واقعيت‌اند که هميشه و ابتدا، از بالا و از درون حکومت، حرکت‌های اوليه آغاز می‌گردند و با حمايت گروهی از مردم، تمايل به گذار، به جنبشی فراگير و همگانی مبدل می‌شود. با توجه به روحيات مردم، خواست عمومی و مطالبات معوقه صد ساله، چرا جريان اصلاح‌طلب حکومتی، به يک جنبش اصلاح‌طلبانه و گذاری دموکراتيک در کشور تبديل نگرديد؟
به باور من، اين پديده را بايد زير عنوان ناباوری‌های دو يا چند سويه قرار داد و نام‌گذاری کرد. با وجودی که همگان ـ‌هم بالايی‌ها و هم پائينی‌ها‌ـ دوبار به اصلاحات رأی آری داده بودند اما، نه بالايی‌ها و نه پائينی‌ها، هيچ‌کدام به آن باور نداشتند. و عجيب‌تر، تئوريسين‌ها و مجريان اصلاح‌طلب، به هر دو گروه ناباور بودند و بی‌اتکاء و پشتيبانی عمومی، می‌خواستند اين بار را به مقصد برسانند. البته اين تمايل تنها به مسائل سياسی محدود نمی‌گردند بل‌که، در زندگی شخصی و در روابط‌های عادی و روزمره، ما هنوز قادر نيستيم تعاملی را ميان انديشه‌ها و يا آنچه را که در دل داريم، با زبان برقرار سازيم. به همين دليل، گفتمان ما همواره ناروشن و غير مفهوم‌اند. در واقع ناروشنی گفتمان در جامعه، نه تنها نشانه‌ای از ناباوری‌هاست، بل‌که به‌سهم خود نشانگر سطح، بُعد و توان فکری‌ـ‌فرهنگی مردمی است که در زير عَلم بی‌اعتمادی، از زير بار تعهد، مسئولیت‌پذيری و پای‌بندی به قراردادها، شانه خالی می‌کنند.
به زبانی ديگر، اين روحيات و خصوصيات را نمی‌توان از ساخت اجتماعی جدا و معنی کرد. يعنی، از درون همين ساخت است که ساختار سياسی‌ـ‌ملوک‌الطوايفی جمهوری‌اسلامی، شکل و قدرت می‌گيرد. در واقع ما با انقلاب سال ۵۷ ، ساختار حکومت را منطبق برساختار مناسباتی ساختيم که پيش از آن، در روابط‌ اجتماعی و در زندگی خصوصی ما حضوری قدرتمند داشتند و با آن مأنوس بوديم. و اکنون، دولت و ملت، مانند زوجی که رُبع قرن ازدواج کرده باشند، بسياری از ويژه‌گی‌های يک‌ديگر را کسب و تقويت می‌کنند. اگر قرار است دولت ايران تغيير و يا بازسازی گردد، بايد تلاش کنيم که تغييری همآهنگ در روحيات و خصوصيات ملت نيز رُخ دهد و تحول يابند. به نظر می‌رسد معدود کسانی به اين مسئله مهم و اساسی، توجه کرده باشند.
در همين زمينه:
ناباوری‌های دوسويه ـ ۱
تصويرسازی‌ ذهنی

جمعه، مهر ۱۵، ۱۳۸۴

مهرگان؛ يعنی مهر و مهرورزی

ماه مهر، ماهِ مهرورزی است! ماه محبت، دوست‌داشتن و عشق ورزيدن است. کالايی که هميشه و متأسفانه در جامعه ايران، لوکس و ناياب بودند. گاهی بعضی‌ها با زبان تعارف و يا شايد هم از روی عرق‌ملی می‌نويسند که: ايرانی‌ها، خون‌گرم، مهربان و با محبت‌اند. آيا اين تعريف را می‌توان بطور عام پذيرفت؟ واقعن اين عناصر در زندگی اجتماعی و روابط ما، و يا در فرهنگ عمومی حضوری زنده و ملموس دارند؟ آيا می‌توان جامعه امروز ايران را مهربان با خود، خانواده و فرزندان خود تصوير ساخت؟ آيا اصلن کسی را می‌شناسيد که دلی برای آينده‌سازان ميهن داشته‌باشد؛ به زندگی پُشتِ کنکوری‌ها توجه کند؛ به جوانانِ بی‌کار و رانده و وامانده از همه‌جا، فکر کند و عشق به‌ورزد؟
محبت، دوست‌داشتن و عشق‌ورزيدن متاعی‌ست که بدون آگاهی و دانايی، نه می‌توان عرضه‌اش کرد و نه می‌توان متقاضی‌اش بود. کسی‌که در لحظه احساسات‌اش را ابراز می‌دارد و مهر می‌ورزد، با همان شتاب، لحظاتی ديگر، ممکن است کينه به‌ورزد. همان‌گونه که قرن‌هاست با همين احساس، زندگی را می‌سازيم اما، لحظاتی بعد، و قبل از اين‌که سامانی بگيريم، خراب‌اش می‌کنيم. اگر بگويم که تلاش و همت عمومی هرگز در جهت حفظ و بازسازی سنت‌های زيبا و دوست داشتنی نبوده است، غلط و نابه‌جا نگفته‌ام. واقعيت اين است که بسياری از سنت‌های زيبا و به يادماندنی، از جمله همين سنت مهرگان که بذر محبت و نهال عشق را، با توجه به چشم‌انداز سرد و تيره‌ی زمستانی که در راه بود، و پيش از اين‌که تاريکی و کرختی‌اش بر زندگی و قلب‌های مردم سايه بی‌افکند، بايد در مهرماه، در دل‌ها پاشيد و کاشت؛ به خواست، همّت و تلاش فرهيخته‌گان ايران‌زمين، شکل‌گرفتند و ماندگار شدند. و گرنه فرهنگ مسلط و تمايل عمومی، از روزگاران گذشته تا امروز، همواره جهت مشخصی را نشان می‌دادند:
تو که بعد از دو روز خواهی مُرد
گردوکان کِشتنت چه کار آيد؟
داستان‌ رواج و تسلط بی‌مهری‌ها در جامعه ما و تأثير تلخ و شوم آن برسرنوشت ملت ايران، کتابی‌ست قطور و شايد هم به درازای تاريخ. همين که وجود بی‌شمار تمثيل‌ها و حکايت‌هايی که هنوز هم در ادبيات و فرهنگ ما حضور و نفوذی قدرت‌مند دارند و همه‌ی آن‌ها، گذر از راه نيکی، محبت و عشق را به ايرانيان توصيه می‌کنند و از آنان می‌خواهند که: "تو نيکی می‌کن و در دجله انداز / که ايزد در بيابانت دهد باز"؛ به‌سهم خود نشانه و نمادی است که ايرانيان در هر عصر و دوره‌ای، بسياری از اصول قوی معنوی و اخلاق اجتماعی را در زندگی روزمره زيرپا می‌نهادند و رعايت نمی‌کردند. اين‌که چرا مردم، بجای آن‌که ساختار زندگی و روابط را برپايه‌ی گذشت، محبت و دوست‌داشتن بنا نهند و سازمان دهند و خود تأمين‌گر و تضمين‌کننده سلامت درون جامعه باشند، آن را براساس شک و تفرقه و نفرت برپا می‌ساختند و با هر دو دست، عشق و عاشقان را چون مجنون، از خانه‌های‌شان بيرون می‌راندند و آواره در ديار غربت می‌کردند؛ شايد يک دليل‌اش، گسست‌های تاريخی و جنگ‌های هزارساله آل‌ها و ايل‌ها بود.
شرايط هرچه بودند، ناگفته پيداست که در ترويج و اشاعه‌ی زيبايی‌ها و رايج ساختن ديالوگ‌های به‌ظاهر غير مأنوس با سنت‌های حاکم در جامعه، فرهيخته‌گان ما چه رنج‌ها و مصيبت‌هايی را متحمل نشدند و چه تهمت‌هايی را به‌جان نه‌خريده‌اند. فردوسی‌ها، حافظ‌ها، سعدی‌ها، مولوی‌ها و سايرين، همان‌ شرايطی را داشتند که امروز، انسان‌های فرهيخته، دل‌سوز، با محبت و علاقه‌مند به ادب و فرهنگ ايران زمين و دوست‌دارن تعالی جامعه، مردم و خانواده، در معرض خطر انواع تهمت‌های ناشايست و ناروا قرار دارند. اگرچه زمانه تغيير کرده است اما، مضمون رفتارها يکی است و به باور من، پائين بودن ضريب اعتمادها در جامعه امروز ايران، پيش از اين‌که مبتنی بر شرايط اسف‌بار سياسی و اقتصادی باشند، بيش‌تر، برخاسته از ضعف و فقر فرهنگی است. هنوز دوستی و الفت‌گرايی در فرهنگ عمومی، به نوعی يک‌سان‌سازی، هم‌جنس بودن و همانندی معنا می‌شوند. هنوز هم وقتی تو، مثل من نمی‌انديشی، به‌چشم من بی‌گانه و غربيه‌ای. و در هر دو حال، نتيجه و سرنوشت يکی‌ست که: کُشند عاشقی را، که تو عاشقم چرايی؟
اين همه نوشتم تا بگويم که اگر امروز طالب جامعه‌ای نرمال و تقريبن سالم هستيم، ناچاريم جهت نگاه‌مان را تغيير دهيم. منظورم اين نيست که همه‌ی هدف‌ها و سنت‌های موجود در جامعه را ناديده گرفته و دور بريزيم و يا نسبت به آن‌ها بی‌توجه باشيم. اما پافشاری و تعصب‌ورزی بر روی هدف‌ها و سنت‌ها -‌هرچند هم زيبا، دوست‌داشتنی و ارزشمند- به‌مفهوم محروم‌شدن و دور ماندن از فرآيندهاست. امروز، وقتی از آئين مهرگان سخن می‌گوييم، توجه ما بيشتر به عصری‌سازی اين سنت زيباست. مفهوم واقعی مهرگان در زمانه ما، ديگر پاشيدن ساده بذر مهر در دل‌های توده‌ها و عوام نيست. بل جمع‌آوری انرژی فرهيخته‌گان، روشنفکران، دانايان و دوست‌داران و علاقه‌مندان به فرهنگ، ادب، ترقی و پيشرفت ايران زمين است. بايد تلاش کرد که معادله‌ی ميان دانايی و نادانی را، برای هميشه و به‌نفع نخبگان فکری و ابزاری در جامعه تغيير داد. و از اين‌طريق راه را برای شکوفايی انسان و انسانيت در ايران زمين گشود.
تو اگر باز کنی پنجره را،
من نشان خواهم داد
به تو زيبايی را!

سه‌شنبه، شهریور ۰۸، ۱۳۸۴

سه منبع و سه جزء ـ ۱

بعد از گذشت يکی‌-‌دو سال از حادثه يازدهم‌سپتامبر، محافل و نهادهايی در اروپا و اکثرا وابسته به کليسا، در برابر پخش تکراری فيلم‌ها و اسلايد‌های آن واقعه‌ی تأسف‌بار توسط شبکه‌های مختلف تلويزيون‌های جهان، واکنش نشان می‌دادند. آنان استدلال می‌کردند که اين شيوه از برخورد، سرانجام، به عامل مهمی برای ايجاد تفرقه مبدّل می‌گردند. به برقراری روابط سالم ميان فرقه‌های مختلف دينی آسيب می‌رسانند و دامنه خشونت را در جهان، افزايش خواهند داد.
واکنش‌های احساسی و لحظه‌ای را، کسی به‌پای حوادث تاريخی نمی‌نويسد. نقش و تأثير هر حادثه‌ی تاريخی را، بايد بر روی آينده‌گان مورد مطالعه قرار داد. تجربه‌ای که ما از واقعه کودتای ۲۸ مرداد داريم. از اين زاويه، فيلم‌ها و اسلايدهای يازده‌سپتامبر، در واقع يک‌سری تصاوير بيانی هستند که بی‌واسطه، کودکان و آينده‌سازان را در هرگوشه‌ای از خاک جهان، با واقعيت آشنا می‌سازند. تکرار و پخش اين قبيل تصاوير، مانع از آن خواهند شد که ميان آينده‌گان و واقعيت فاصله‌ای بی‌افتد و بستری گشوده شوند تا بعدها، هرکسی امکانی بی‌يابد که معانی و تخيل‌اش را به آن الصاق کند.
هميشه نقش تصاوير بر ذهن کودکان و تأثيری که می‌گذارند، کارسازتر و مهم‌تر از نقش واژه‌ها هستند. علم آموزش نيز چنين تعريفی را می‌پذيرد و روش‌های شنيداری‌‌_‌‌تصويری را، يکی از به‌ترين متُدها برای آسان‌فهمی فرمول‌ها، موضوع‌ها و واژه‌ها می‌شناسد. اما جدا از تئوری‌ها و مباحث علمی، شايد شما نيز به تجربه دريافتيد که بعضی از تصاوير، مستأجران معمولی، موقّت و ره‌گذر نيستند. آن‌ها گوشه‌ای از ذهن را بصورت رَهن دائمی در انحصار خود می‌گيرند و وقتی هم پای‌شان باز شد، نه تنها برای هميشه در ذهن مانده‌گار می‌گردند، بل‌که در بسياری موارد، در چگونه‌گی شکل‌گيری شخصيت انسان تأثيرگذارند.
کودتای ۲۸ مرداد سال ۳۲ ، يک تصوير است. تصويری نامفهوم که بيش از نيم قرن برای مانده‌گاری در ذهن، پايداری و سخت‌جانی نشان می‌دهد. اگرچه موافقان يا مخالفان کودتا، هم‌واره بهره‌برداری ابزاری از چنين تصويری را ترجيح می‌دادند. يا تفسيرها و تأويل‌ها، به تناسب تغييرات زمان، خواست‌ها و تمايلات درونی هربار به شکلی تازه‌، که توجيه‌گر عمل‌کردها و رفتارهای گذشته است، روزآمد می‌شدند؛ مع‌ذالک، وجود و تحقق کودتا را بعنوان يک تصوير تاريخی‌ـ‌سياسی، نمی‌توان نفی کرد. از اين منظر، زمانی ابعاد، زوايا و رنگ‌های مختلف يک تصوير تاريخی‌ـسياسی برای آينده‌گان روشن و قابل فهم خواهند بود که جامعه به موقع و آزادانه بتواند بحث و گفت‌وگوی دقيق و همه‌جانبه را در ارتباط با آن سازمان و گسترش دهد.
اين نوشتم که بگويم نسل من، با چنين فضايی روبرو نگرديد. از يک طرف رُخ‌دادهای ده‌ساله‌ی بعد از کودتا، مثل دادگاه و تبعيد دکتر‌مصدق، محکوميت و اعدام اعضای حزب‌توده و تولد جبهه‌ملی‌دوم و غيره، مدام تصويرهای مبهم را در ذهن ما زنده و جذاب می‌ساختند، و از طرف ديگر، به دليل عدم وجود ديالوگی زنده و پويا در جامعه، پرسش‌های‌مان بی‌پاسخ می‌ماندند. در نتيجه، به تناسب حجم تصاويری که هر يک از ما در ذهن داشتيم، هرکسی مجبور بود برداشت‌های خاص خود را ارائه دهد. اما از آن‌جايی‌که چاره‌ای جز تن دادن به راه خودکفايی‌ذهنی باقی نمانده بود، هريک از افراد، به تناسب توان و تبحری که در نحوه برداشت [آسان فهمی] و ارائه تفسير [شکل‌گيری شخصيت] نشان می‌دادند، به همان نسبت، زندگی، سرنوشت و آينده‌ی سياسی خود را رقم می‌زدند.
ادامه دارد

شنبه، شهریور ۰۵، ۱۳۸۴

تصويرسازی ذهنی

تحريف تاريخ، چرا؟ نقد و اشاره‌ای است در باره دوبله فارسی فيلم "کاخ تنهايی". آقای سيف‌زاده، در اعتراض به رفتارهای غير مسئولانه‌ای که می‌خواهند تاريخ را وارونه‌ و خلاف واقع جلوه دهند، می‌نويسد: "در نقل تاريخ هيچ مصلحتی به‌تر از انتقال واقعی حقيقت نيست، به‌هوش باشيم به لحاظ رعايت مصلحت‌های فردی و شخصی و گروهی، تاريخ را وارونه نسازيم ".
حقيقت چيست؟ و چرا بعد از گذشت پنجاه سال از کودتای ۲۸ مرداد، ايرانيان بجای پرداختن به مضمون و ديگر الزاماتی که بسترهای اصلی يک واقعه تاريخی را پديدار می‌سازند، هم‌چنان در پس نام چند شخصيت سياسی سنگر گرفته‌اند؟ البته طرح چنين پرسشی، به‌هيچ‌وجه بمعنای ناديده گرفتن نقش و موقعيت تأثيرگذار شخصيت‌های سياسی، در مقاطع تاريخی مختلف نيست. اما آيا آن شخصيت سياسی مورد علاقه ما، مبرا از اشتباه بود و به خطا نرفته است؟ آيا وارونه سازی‌ها، تحريف و جعل، تنها به موضوعات و مقولات تاريخی مربوط می‌گردند و ما در مناسبات روزمره، در برخورد با همسايه‌ها، هم‌کاران و يا رقبای خود، از چنين شيوه‌ای بهره نمی‌گيريم؟
درگيری‌ها و اختلاف‌های ما، پيش از اين‌که در جهت فهم و کشف حقيقت باشند، بيش‌تر بيان‌گر رفتارهای قبيله‌ای است. رفتارهايی که نمی‌توان آن‌ها را بی‌توجه و بررسی ساخت‌اجتماعی، ساختار فکری و فرهنگی که حداکثرخواهانه است، توضيح داد. در نزد ما، حرف مرد يکی است و عقب‌نشينی و پس گرفتن گفتارهای قبلی، اساسا بی‌معنی و خود کوچک‌کردن است. از اين زاويه، نقد و پذيرش خطاهای هر يک از شخصيت‌های بظاهر مورد علاقه ما، اعم از مصدق، کاشانی، کيانوری و حتا پهلوی که نام آن‌ها با کودتای ۲۸ مرداد گره خورده بود، برابر با بی‌هويتی و زير سئوال رفتن خود معنا می‌کنيم.
اين خصوصيات و خلق و خوی، نه تنها در بحث‌های مختلف مسائل تاريخی‌ـ‌سياسی خود را بروز می‌دهند، بل‌که در مناسبات عادی و روزمره، شيوه معاشرت ما، برخورد ما در حل و فصل مسائل مختلف اجتماعی، بسيار پُرتنش و اختلاف برانگيز است. انسان‌هايی که در نوع برقراری ارتباط و معاشرت مشکل دارند، و همواره از زاويه نفی و برشماری نکات منفی به عالم و آدم می‌نگرند؛ چگونه و چه وقت قادرند گفتمان سالمی را در جامعه جا انداخته و رواج دهند؟ اگر ما بسياری از معضلات و اختلافات خانوادگی، محلی و شهری را، با اتکاء به حربه بُهتان و غرض‌ورزی‌های شخصی پيش می‌بريم؛ بديهی است که در ارتباط با موضوعات مختلف تاريخی، سياسی و اجتماعی، بجای انديشيدن، تعمق و بررسی داده‌ها و اسناد و يا تحليل از شرايط و دوران، تنها موهومات و يافته‌های ذهنی تک ‌‌ـ‌تک ما انسان‌ها است که جانشين حقيقت می‌گردند.
تصوير سازی‌های ذهنی، خواه در مناسبات عادی و روزمره، و خواه در زندگی سياسی و اجتماعی، جدا از اين‌که بعضی از عناصر شکل‌دهنده آن تصاوير واقعی است يا نه، در مجموع، می‌توانند سلامت جامعه و روابط ميان انسان‌ها را در معرض آسيب‌های جدی قرار دهند. وانگهی، مهم‌تر و خطرناک‌تر، تصوير سازی‌های ذهنی در شرايط کنونی، به تناسب عمق شکافی که ميان دو نسل ايجاد گرديد؛ به نوع رابطه و مرزبندی‌هايی که حکومت با مردم برقرار ساخت؛ به فضايی که بر بستر مناسبات رانتينه شکل گرفته‌اند؛ هم‌چنان در حال بازتوليد خود است. هرچه سطح بازتوليد بالاتر و فراگيرتر باشد، به همان نسبت ساختارهای فکری در جامعه متزلزل‌تر است. ذهن ما، ذهنی‌تر و واقعيت‌گريزتر است. بی‌سبب نيست که امروز، بجای سامان‌دادن زندگی سراسر پُرتنش و اضطراب‌آميز کنونی، شاهد رواج و گسترش بی‌بندوباری، عدم مسئوليت پذيری و نفی همه‌گونه فعاليت‌های اجتماعی و مدنی، تحت توجيهات منافع شخصی و عاقبت‌انديشی در جامعه هستيم.

چهارشنبه، آبان ۲۰، ۱۳۸۳

نگاه عمومی را جدّی بگيريم!

نيروگاه هسته‌اى بوشهر
پيروزی بوش در انتخابات رياست جمهوری، زمينه و انگيزه ای را بـرای
رسيدن به توافقی ميان جمهوری اسلامی واتحاديه اروپا مهيا ساخت.
آخـرين خبرها حـاکـی است کـه نمايندگان ايـران در پاريس، در مقابل
تضمين اروپا به تأمين سوخت هسته ای، از تصميم پيشين خود مبنی
بر غنی سازی اورانيوم، چشم پوشيدند.
آيا پخش اين خبربه سهم خود، تغييری را درجهت نگاه عمومی موجب
خواهد شد يا همچنان مثل گذشته، مردم به بيرون از مـرزهای کشور
چشم خواهند دوخت؟



قانونی عام، از گذشته های دور تا همين امروز، حاکيست که اگر حکومتی، با يک نيروی بالقوه رقيب، يک حريف قدر داخلی روبرو نشود، و از اينطريق تعادلی ميان حکومت و مردم برقرار نگردد؛ مردم برای تغيير وضعيت موجود، چشم به قدرت و حکومت همسايه می دوختند. به آن پناه می بردند و با اتکاء به نيروی نظامی او، نظم مناسب و دلخواه را دوباره برقرار می ساختند.
اگر چه با شکل گيری دولت سرزمينی و رشد ناسيوناليسم، در نحوه و شکل اتکاء به دولتهای خارجی تغييراتی را شاهد بوده ايم، اما مضمون کلی آن قانون، همچنان به قوت خود باقی است. چنانکه در شهريور ماه سال 1320، مردم ايران ورود ارتش متفقين را بعنوان عاملی در تغيير سرنوشت سياسی خود، بفال نيک گرفتند و از آنها استقبال کردند و يا امروز، بسياری از جوان ها، حتی اگر براحتی و با صراحت نگويند، که می گويند، حاضرند به قيمت ورود آمريکا به ايران از اين وضعيت اسفبار بطور کلی و برای هميشه خلاص شوند.
نوع استدلال های مردم نيز، چه ديروز و چه امروز، بدون توجه به تغيير زمان، از چستی و گوهری واحد شکل گرفته است. مردم ما امروز استدلال می کنند: «مگر حکومت الان ايرانی است؟ اگر اجنبی قرارست حکومت کند چه فرق می کند که آمريکايی باشد يا عرب و آخوند؟». ديروز نيز مردم استدلال ميکردند که اگر قرار است زندگی و وظيفه رعايا تنها در محدوده کاشت و داشت و برداشت محصول برای فرمانروايان خلاصه گردد، پس الزامی هم نيست تا رعيت ميان فرمانروای خودی و بيگانه، خط و مرزی بکشد و اولی را بر دومی ترجيح دهد.
همه کسانی که تمايلات عمومی را به ريشخند می گيرند و يا مردم را به بيگانه پرستی متهم می کنند؛ نه تنها از چگونگی سير تحول تاريخی در جهان بی اطلاعند، بلکه اين حقيقت را که انسجام اذهان عمومی بر سر موضوعی خاص، مادامی که در برگيرنده منافع احاد ملت نباشد، هرگز نمی تواند تحت عنوان منافع ملی، در جامعه ای شکل و ثبات بگيرد. وانگهی، همين ايده اتکاء به عامل خارجی، بعنوان شرط تحول، خود علت و بستری برای تحول بعدی و قرار گرفتن در جايگاهی گرديد که انسان امروزی به آن می بالد و مباهات می کند.
انسان، حتی رعيتی که مالکان، منزلت او را تا سطح اشياء و اموال منقول و غير منقول تنزل داده بودند، هرگز نمی توانست برده ای مطيع و گاوه شيرده ای برای اربابان و فرمانروايان باشد. قفل اين نخواستن را، تنها می توانست با کليد انديشيدن باز کند. اگر چه سطح درک مردم در مقايسه با شکوفايی انديشه در دوران ما، بسيار محدود و نازل بود؛ کليسا، قدرتمندانه بر همه سرزمينها فرمان می راند و در پاسداری از آن قدرت، جعل و خرافات را دامن می زد و ترويج می نمود؛ با وجود اين، سهم خواهی بيشتر طبقات فرودست و تهيدست از زندگی و رفاه، خود علتی شد تا عقل و منطق، بر باورهای مذهبی که کليسا تنها رُجعت مسيح (و بقول ما ظهور مهدی) را وعده می نمود، پيشی گرفتند و تسلط يافتند.
مردم، با تعمق و تفکر درباره زندگی، به تجربه دريافتند تا حکومتی را ايده آل بدانند که همواره با دو نيروی رقيب بالقوه داخلی و خارجی روبرو باشد. اين ايده عقلايی، هم برگرفته و هم تأمين کننده منافع اقتصادی و امنيتی آنان بود. اگر در گذشته تعادل مناسبی ميان حکمرانان محلی و فرمانروای مرکزی برقرار ميگرديد، در واقع حکومت مرکزی تقسيم قدرت را بناچار می پذيرفت، مجبور بود نرخ بهره مالکانه را نيز کاهش دهد و سهم کمتری را از حکومت های محلی طلب کنند. از آنجائيکه حکمرانان محلی بدون پشتيبانی نيروهای محلی و رعايا، هرگز نمی توانستند با قدرت مرکزی به رقابت و تقابل برخيزند، ناچار می شدند تا بخشی از آن سهم را در بين رعايا تقسيم کنند.
هدف از اين اشاره بازخوانی تاريخ نيست، بلکه درک منطقی ارتباط ميان «خواستن» و «اراده» است. اگر اراده ای نباشد، ساده ترين خواستها به رويا و انتظار مبدل می شوند و مردم منتظر، همواره فرسنگها از تحول به دورند. اگر چه در جامعه ما نيز حول تحقق خواستی، نافرمانی ها، شورشها و انقلاب هايی را شاهد بوده ايم اما، آن حرکتهای لحظه ای و زودگذر، نه نشانی از اجماع نظر داشتند و نه معنای اراده ملی را ميرساندند. نبايد اراده را بمفهوم آغاز حرکتی ديد، بلکه معنای واقعی آن تداوم «خواست» ها، پروراندن و متحول ساختن آنهاست.
تاريخ اروپا نشان ميدهد که يک تغيير کوچک، يعنی کاهش نرخ بهره مالکانه، به همان نسبتی که هر يک از افراد جامعه سهم می بردند، چگونه موجب افزايش مازاد و بالا رفتن سطح زندگی در ميان مردم گرديد. شاخص های رشد وقتی در جامعه ای سير صعودی بگيرند، نياز به فرهنگی جديد و روابطی جديد، احساس می شود و ديديم که متناسب با زمان، فرهنگ رقابت پذيری و تلاش برای زندگی بهتر، آرام آرام در جامعه اروپا شکل گرفت و گسترش يافت. تعامل منطقی و عقلايی، ميان قدرت مرکزی و بدنه قدرت بوجود آمد و فرمانروايان دريافتند که بدون اتکاء به نيروی داخلی، قادر به رقابت با ساير حکومتهای رقيب نيستند.
اين بحثی است مبسوط و در آينده با توجه به حوادث غير قابل پيش بينی و متناسب با موضوعات مختلف، آنرا دنبال خواهم کرد اما، هم اکنون بجای سرزنش مردم، توجه و پاسخ به موضوع مهمی که از هر جهت حائز اهميتند، در لحظه حاضر بسيار ضروريست. آيا حکومت حداقل ظرفيت را برای تحول و تغيير داراست؟ اينکه مردم ميان حکومت کنونی و حاکميت اعراب بر سرزمين ما، خط و مرزی دقيق و تفاوتی ماهوی قائل نيستند؛ آيا برگرفته از احساس است يا متکی برمشاهدات و واقعيت های انکار ناپذيريست که مسئولين جمهوری اسلامی، آشکارا منافع ايران را در زير پای امثال مقتدا صدرها، حزب الله لبنان و غيره قربانی می کنند؟اگر برای پرسش های فوق، پاسخی دقيق و منطقی داشته باشيم، پيش بينی اين نکته دشوار نخواهد بود که توافق ميان اروپا و جمهوری اسلامی، ثبات بيشتری به جهت نگاه مردم خواهد داد.