‏نمایش پست‌ها با برچسب کالِ‌گپ‌هاـ٢. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب کالِ‌گپ‌هاـ٢. نمایش همه پست‌ها

شنبه، اردیبهشت ۱۱، ۱۳۸۹

٧٠ سال، يک شعار



شعار سال‌های ١٣٣٠ ـ ١٣٢٠
کارگر ...، برزگر ...، معلم
ما با هم متحد می‌شويم
تا برکنيم ريشۀ ظلم را
درود، درود، درود
درود بر توده‌ای

شعار سال‌های ١٣٤٠ ـ ١٣٣٠
کارگر ...، برزگر ...، معلم
ما با هم متحد می‌شويم
تا برکنيم ريشۀ ظلم را
درود، درود، درود
درود بر مصدق

شعار سال‌های ١٣٥٠ ـ ١٣٤٠

دورۀ نخست:
معلم ...، معلم ...، معلم
ما با هم متحد می‌شويم
تا بشکنيم دولت ظلم را
درود، درود، درود
درود بر خانعلی

دورۀ دوم:
کارگر، برزگر، بازاری
ما با هم متحد می‌شويم
تا بشکنيم دولت ظلم را
درود، درود، درود
درود بر امينی

دورۀ سوم:
برزگر….، برزگر …، برزگر
ما با هم متحد می‌شويم
تا برکنيم ريشۀ خان‌ها را
درود، درود، درود
درود بر ارسنجانی

شعار سال‌های ١٣٥٧ ـ١٣٥٠
کارگر ...، برزگر ...، معلم
ما با هم متحد می‌شويم
تا برکنيم ريشۀ ظلم را
درود، درود، درود
درود بر فدايی

شعار سال‌های ١٣٦٠ ـ ١٣٥٧
کارگر ...، دانشجو ...، روحانی
ما با هم متحد می‌شويم
تا برکنيم ريشۀ طاغوت را
درود، درود، درود
درود بر خمينی

شعار سال‌های ١٣٧٥ ـ ١٣٦٠
شعار اصلی در اين سال‌ها:
سکوت، سکوت، سکوت
درود بر سکوت

شعار سال‌های ١٣٨٥ ـ ١٣٧٥
کارگر ...، دانشجو ...، روحانی
ما با هم متحد می‌شويم
زير ِ پرچم ِ اصلاحات
درود، درود، درود
درود بر خاتمی

و سرانجام شعار روز:
کارگر ...، دانشجو ...، روحانی
ما با هم متحد می‌شويم
تا برکنيم ريشۀ ظلم را
درود، درود، درود
درود بر سبزها

پ.ن: تفسير و تشخيص واضحات، ابهامات، تغييرات و جابه‌جايی نام‌ها و نشانه‌ها در شعارها، به عهده خوانندگان است.

__________________________________

دوشنبه، فروردین ۳۰، ۱۳۸۹

هتاکی به مردم، به بهانه مرگ دکتر شفا




«شجاع الدین شفا، نویسنده متهتک ایرانی، که سه دهه پایانی عمرش را به هتک باورهای دینی و اسلامی گذراند، شامگاه جمعه ۲۷ فروردین ماه، در پاریس درگذشت».
منبع: سايت جرس

درست است که خبر بالا را آقای مهاجرانی و بانو گردانندگان اصلی سايت جرس تنظيم کرده‌اند، ولی اگر کمی دقت کنيم می‌بينيم اين زبان و ادبيات بسيار آشناست. همان زبان و ادبياتی است که همواره آقايان خامنه‌ای و مصباح عليه مخالفان خود بکار می‌برند. خوانندگانی که نمی‌خواستند چنين واقعيتی را بپذيرند، در همان يکی‌ـ‌دو ساعت بعد از انتشار خبر به مديريت سايت فشار آوردند. زير فشار خوانندگان، تنظيم‌کنندگان خبر، واژه «قديمی» را جانشين «متهتک» نمودند اما، از آن‌جايی که بدون ظرفيت و بدون خويشتن‌داری هيچ اصلاحی قابل تحقق و ماندگار نيست، دوستان اصلاح‌طلب ما دوباره پشتکِ وارونه زدند و واژه «متهتک» را بر سرِ جای اوّل‌اش برگرداندند.

قلم دکتر شفا شايد کمی تُند و يا به‌زعم بعضی‌ها گزنده به‌نظر می‌رسيد. اما ميان گزندگی و هتاکی، دنيايی فاصله و معنا وجود دارد. وانگهی، هتاکی اگر زشت و ناپسنده است [که هست]، برای همه هست. اين قانون مدنی‌ـ‌انسانی، استثناء را برنمی‌تابد و همه را، يعنی هم دين‌باوران، هم دگرانديشان و هم لامذهبان را در برمی‌گيرد. نمی‌شود يک شخصيت فرهنگی را بدين علت که پرده فقه شيعه را پاره کرد و بسياری از مسائل و اعمال پنهانی را در برابر چشم‌های مردم گرفت و آشکار نمود؛ شخصيتی هتاک بناميم اما، شخصيت‌های ديگری نظير مهاجرانی را که در کارنامه سياسی‌اش، صدها مورد هتاکی و تهمت‌های ناروا به دگرانديشان ثبت گرديده‌اند؛ شخصيتی غيرهتاک بناميم. «جرس» اگر می‌خواهد با انتخاب واژه‌های منظوردار در ارتباط با مرگ دگرانديشان سنت‌شکنی کند، باکی نيست. در اين فرايند، آن‌هايی زيان خواهند ديد که دل در گروی سنت دارند و می‌خواهند از آن نمد کلاه سياسی بدوزند و بر سر گذارند. صد البته که جرسی‌ها در انتخاب راه و روش آزادند اما، به تناسب ادعايی که گردانندگان سايت دارند، انتظار اين بود که دست‌کم آقايان يک نکته بديهی را پيشاپيش می‌دانستند که سنت‌شکنی نيز تابع قوانين خاصی است. حتا روايت‌های مذهبی شما نيز روی برخی از اين قوانين انگشت گذاشته‌اند. آن‌جا که آشکارا از زبان خليفه چهارم می‌گويد کسانی مانند مهاجرانی که خودشان خرمای زيادی ميل نموده‌اند، به‌هيچ‌وجه حق ندارند به ديگران بگويند خرماخور!
حالا چرا آقای مهاجرانی نصايح امام اول خود را ناديده گرفت، حتماً علتی دارد. علتی که می‌گويد در پس واژه متهتک، زخم کُهنه‌ای دوباره سر باز کرد. ماجرايی که مربوط می‌شود به جلسه‌ی شماره 273 (در تاريخ 11 ارديبهشت 1378) مجلس پنجم که به ناحق [تأکيد می‌کنم به ناحق] وزير ارشاد وقت دولت خاتمی مورد استيضاح قرار گرفت. اگرچه آن استيضاح ناموفق بود اما آقای مهاجرانی انتظار داشت که جامعه روشنفکری و فرهنگی ايران _‌به‌خصوص اهالی مطبوعات‌_ در دفاع از او، در مقابل مجلس اجتماعی کنند. عدم استقبال از يک‌سو و حداقل رأی اعتماد مجلس به او از سوی ديگر، سبب شدند تا آقای مهاجرانی آينده‌نگری کنند و بعد از مدتی از کابينه استعفا دهند. اگر اشتباه نکنم، هم‌زمان يا يک تا دو ماه بعد از استعفای او، يکی از اعضای خانواده آيت‌اله خزعلی، کتاب «تولّدی ديگر» دکتر شجاع‌الدين شفا را در تيراژ هفتاد هزار نسخه منتشر می‌کند و عجيب‌تر، با وجودی که کتاب به‌صورت مخفی و زير ميزی مبادله می‌گرديد، در کوتاه‌ترين زمان ممکن ناياب می‌شود. چه کسانی خريداران آن کتاب بودند؟ ناگفته روشن است! همان کسانی که آقای مهاجرانی انتظار داشت که در جلوی مجلس اجتماع کنند. در واقع اين واژه متهتک، پيش از اين که ربطی به نوشته‌ها و آثار دکتر شفا داشته باشد، بيش‌تر، نشانه‌ی عقده‌گشايی و هتاکی آشکاری است به جامعه روشنفکری و فرهنگی ايران.

يکی از دوستان خوش‌ذوقم که هم‌زمان با ناياب شدن تولدی ديگر، پژوهش محدودی را در باره علت استقبال عمومی از کتاب دنبال کرده بود، در نامه‌ای نوشت: «هنوز مطالعه‌ام کامل نيست اما به جرئت می‌توانم بگويم کشش و انگيزه يک‌سانی در ميان خوانندگان کتاب قابل مشاهده است. از نوجوان چهارده ساله بگير تا پيرمرد هفتاد ساله». مضمون اصلی و واقعی آن کشش‌های يک‌سان و هم‌جهت چه بودند؟ بايد ده سال تمام منتظر می‌مانديم تا آن نوجوان چهارده ساله زير عنوان حاميان جنبش سبز، در جهت اثبات هويت خود _‌هم هويت حقوقی و هم هويت انسانی خود‌_ به خيابان‌ها می‌آمدند. موضوعی که محور اصلی کتاب تولدی ديگر را تشکيل می‌دهد و دکتر شجاع‌الدين شفا از همان سرآغاز، در جهت توضيح و اثبات آن است. من خلاصه‌ای از يک پاراگراف مقدمه کتاب را در زير می‌آورم تا علت و معنای خشم آقای مهاجرانی کمی آسان‌فهم گردد:

«همه کشورهای جهان در شرايطی يکسان به هزاره‌ای که از راه می‌‌رسد پا نمی‌گذارند. ... در ميان همه اين‌ها ايران ما هم‌چنان با اين معمای حل نشده دست به گريبان است که بايد با کدام هويتی پا به هزاره سوم بگذارد، و آيا اصولاً حق پا گذاشتن بدين هزاره را دارد، يا می‌بايد در درون آن غار اصحاب کهف که در سال‌های پايانی قرن بيستم رو بدان آورده است باقی بماند؟».

__________________________________

سه‌شنبه، فروردین ۲۴، ۱۳۸۹

اعتياد سياسی ـ١

در يک جامعه متعادل، وجود و ظهور انواع نظرها، برداشت‌ها و تحليل‌های متفاوت در بارۀ هر پديده و موضوعی، امری‌ست کاملاً طبيعی و قابل فهم. آن‌چه غيرطبيعی است، نخست، رايج ساختن شيوه‌های تحميل و امرپذيری در درون جامعه و واداشتن ديگران در پذيرش طرز تلقی‌های يک گروه خاص به‌عنوان تلقی عمومی جامعه و مردم؛ و دوم، آن طرز تلقی چون بيماری مزمنی اپيدمی گردد و همواره حرف اوّل را در اتخاذ سياست‌ها و تصميم‌هايی که مرتبط به حوزه روابط بين‌المللی هستند، بزند و راه و روش تعيين کند. در واقع غرض از عنوان «اعتياد سياسی» توجه دادن به همين وجه دوّم قضيه است که چگونه برخی از طرزتلقی‌ها فراتر از عارضه، جزئی از وجود ما می‌گردند و به آن عادت می‌کنيم.

*****

اعتياد به برخی از باورها و شعارهای سياسی نيز شبيه تمام اعتيادها، وقتی در جان آدمی نشست و لانه کرد، به دشواری می‌توان از آن رهايی يافت. به‌خصوص، هر چه چاشنی عقيدتی‌_‌ايدئولوژيک اعتياد بيش‌تر و غليظ‌تر باشد، به همان نسبت ترک آن، اگر نگوئيم غيرممکن، تا حدودی دشوارتر است.

اعتياد به‌معنای عادت‌کردن و خوگرفتن است. اما هر زمان که ما واژه اعتياد را از زبان ديگران می‌شنويم، ناخواسته تمام ذهن و توجه ما معطوف می‌گردد به معتادان مواد مخدر. گويی واژه اعتياد را مختص و به‌طور مشخص در ارتباط با مصرف مواد مخدر ساخته باشند و جزء آن، معنا و مفهوم ديگری را در زندگی و در مناسبات انسان‌ها تداعی نمی‌کند. وانگهی، در همين محدوده نيز وقتی می‌خواهيم در بارۀ خطرها و تهديدهای گسترش اعتياد در درون جامعه ما سخنی بگوئيم، بی‌توجه به ابعاد فرهنگی، سياسی و اجتماعی موضوع، اساس سخن را تنها محدود می‌کنيم به زيان‌های جسمی و مالی. و عجيب‌تر اين‌که در اين عرصه [يعنی مادی‌نگری] نيز ما با کلان‌نگری روبه‌رو نيستيم. دانش آموزان را که روز به روز نمودار اعتياد در ميان آن‌ها در حال بالارفتن است، بخشی از ثروت‌های ملی‌مان به‌حساب نمی‌آوريم. واقعاً دليل اين محدودنگری‌ها و طفره‌رفتن‌ها چيست؟ چرا آگاهانه از به‌کاربُردن واژه اعتياد در امور فرهنگی، در مناسبات اجتماعی يا در روابط زناشويی پرهيز می‌کنيم؟


محدودنگری، سرپوش نهادن، پنهان کردن، خط قرمز کشيدن و غيره، جزئی از سنت ما ايرانيان است. بديهی‌ست زمانی می‌توان به پرسش‌های بالا پاسخ دقيقی داد که نظام سنت موجود در ايران را از زمان باستان تا لحظه حاضر به‌طور همه جانبه، مورد بازنگری و تحليل قرار دهيم. کاری که خارج از توان و ظرفيت نويسنده و نوشته حاضر است. البته راه ميانه‌ای هم وجود دارد که مطابق تصوير روبه‌رو، پاسخ را می‌توان از درون نوع رابطه و موقعيتی که سنت در مثلث جامعه‌_‌زمان‌_‌سنت دارد، استخراج کرد. انتخاب اين روش بدين علت است که شما نمی‌توانيد جامعه‌ای را در جهان مثال بزنيد که پای‌بند به سنت‌های خارج از ظرف زمان نباشند. مثلاً مردم آمريکا به‌معنای واقعی پای‌بند سنت‌ها هستند. ولی به‌رغم چنين اطلاعی، ما هرگز کشور آمريکا را در کنار جوامع سنتی قرار نمی‌دهيم. دليل و علت جداسازی هم مشخص است. مثلاً وقتی می‌گويند جامعه ايران جامعه‌ای است بغايت سنتی، منظور آن است که مطابق تصوير بالا، سنت در رأس مثلث قرار گرفته باشد. طول ارتفاع و ضخامت ديواره آن، ميان جامعه و زمان، فاصله‌ای عميق و دست‌نيافتنی ايجاد کند. در چنين جامعه‌ای، به‌جای مردم، اين سنت است که در انطباق با زمانه، هموارۀ به روز می‌شود و در بورس توجه عمومی قرار می‌گيرد. به زبانی ديگر، در چنين جامعه‌ای همه تلاش می‌کنند تا از دريچه سنت به زمانه، به زندگی، به دين، به مناسبات انسانی و حتا به عشق و ديگر زيبايی‌های موجود در طبيعت بنگرند.

از آن‌جايی که دو مفهوم به‌هم پيوسته خير و شر، هم بنيان‌های اصلی نظام سنتی ما را تشکيل می‌دهند، و هم شاه کليد ورود ما به دنيای جديد و دست‌يابی به مفاهيم متنوع آن هستند؛ بنا به عادت و به‌محض آشنايی با يک‌سری از مقوله‌ها، مفهوم‌ها و عنصرهای تازه، نخست آن‌ها را با بارهای منفی و مثبت شاخه‌_‌شاخه می‌کنيم و بدنبال اين عمل، همه تلاش ما در جهتی است تا در ميان کثرت مفاهيم و عناصر شکل‌گرفته منطبق با ذائقه ما، بستر وحدتی را مهيّا سازيم. اين تلاش غيرعقلانی بدين علت‌اند که ما نمی‌خواهيم نظريه‌های نوين که عموماً مخالف و ناسازگار با سنت‌ها هستند، در درون جامعه به‌طور طبيعی شکوفه بزنند تا نظام باورهای ما را خدشه‌دار سازند. به‌عنوان مثال به‌همين بحث اعتياد برگرديم. فرهيخته‌گان فرهنگی ما، اعتياد را برابر با خوگرفتن معنا کرده‌اند. اما می‌بينيم که جامعه، ميان اعتياد [با بار منفی] و خوگرفتن [با بار مثبت]، مرز باريکی کشيده است. چرا؟ ناگفته روشن است. اگر خوگرفتن را با بار منفی معنی کنيم، آن‌وقت، شيرازه بسياری از روابط زناشويی، روابطی که زن و مرد بی هيچ عشق و محبتی به هم‌ديگر خو گرفته‌اند؛ از اساس پاره و گسيخته خواهند شد.

جامعه می‌داند که وقوع چنين اتفاقی مقدمه‌ای خواهد بود برای تحقق يک فاجعه‌ی بزرگ‌تر. فاجعه‌ای که علت دين‌خويی ما را [که بعضی‌ها آن‌را با دين‌باوری اشتباه می‌گيرند]، که چگونه هم خدا و هم شيطان را هم‌زمان و يک‌جا می‌خواهيم و می‌طلبيم، برملا می‌سازد. فاجعه‌ای که مناسبات و ازدواج ملت و حکومت را که در سی سال گذشته با هم‌ديگر خو گرفته‌اند، دانسته و به اتفاق جنايت‌کاری را برسکوی تقدس نشانده‌اند، آشکار می‌نمايد. تحقق چنين فاجعه‌ای يعنی رنسانس! برای اين‌که چنين فاجعه بزرگی رُخ ندهد، تعمداً خوگرفتن را با بار مثبت تعريف می‌کنيم. اما پرسش کليدی اين است آيا با پنهان‌کردن و سرپوش‌نهادن می‌توانيم منافع فردی و عمومی را تأمين و تضمين کنيم؟ و مهم‌تر، اساساً می‌توان ميان اعتياد و منافع، پُلی برقرار ساخت؟ پُلی که بتوان از آن عبور کرد تا وضعيت نابسامان کنونی را سامان دهيم، و يا در حوزه روابط بين‌المللی، با اتخاذ سياست‌های سالم و بهداشتی، حافظ منافع ملی‌مان باشيم؟
__________________________________

چهارشنبه، فروردین ۱۱، ۱۳۸۹

نوروز سبز يعنی تدارک و برنامه‌ريزی ـ ٢


٢
وقتی می‌گوئيم سنت نوروزی با انگيزه تشخيص دقيق زمان برای برنامه‌ريزی در زندگی شکل گرفته بود، ساده‌ترين برداشت اين است که ما با يک قوم تلاش‌گری روبه‌رو هستيم. قومی که همۀ تلاش‌ها و تفکرش در جهت به‌زيستی، نظم‌پذيری و قاعده‌مند کردن مناسبات درون قومی، تشخيص منافع و امنيت قومی، و پاس‌داری از اين منافع با ايجاد روابط مسالمت‌آميز با ساير اقوام و اديان. به‌عبارت ديگر در پس سنت نوروزی، داستان شکوفايی انديشه قومی پنهان است که با تکيه بر اين سنت، توانست نخستين سازمان دولتی را در جهان نظم و سامان دهد.

تمام مواردی را که در بالا آمده‌اند، برگرفته از داده‌هايی است که از روی سنگ نوشته‌ها و لوح‌ها ترجمه شده‌اند. داده‌هايی که می‌گويد سنت نوروزی بيش از سه هزار سال در ايران کنونی سابقه دارد. اگر آن‌را در ظرف زمان خود قرار دهيم بدون هيچ اغراقی، هم بيان‌گر خوديابی انسان ايرانی است و هم نشان‌گر بالا بودن درجه آی.کيوی نياکان ما در مقايسه با ساير قوم‌ها. قومی که زمان را کشف و تقويمی می‌کند و دست‌کم از زمان کمبوجيه (٥٢٧ قبل از ميلاد)، اوّل فروردين رسماً نخستين روز سال نو و آغاز جشن‌های نوروزی در تاريخ شناخته می‌شوند و به ثبت می‌رسند؛ بدون هيچ غلوّی بايد گفت قوم متفکری بودند. اما از آن‌سوی نيز می‌دانيم که يک جامعه متفکر، هرگز نمی‌تواند گرفتار سرنوشتی گردد که به قول دکتر سيدجواد طباطبايی، بمدت شش‌صد سال بدون انديشيدن و بی‌تفاوت به آينده و موقعيت خويش در منطقه، تنها روزها را شب و سال‌ها را بی‌هيچ تحول و تغييری در زندگی، پشتِ سر می‌نهاد. اين سير قهقرايی را چگونه می‌توان توضيح داد و بررسيد؟

اگر تشخيص دقيق زمان، اساس و مبنای سنت نوروزی را رقم می‌زنند، فهم رابطه‌ی مثلث جامعه‌_زمان‌_سنت، تا حدودی می‌تواند ما را در جهت کشف ذهنيت نياکان ما کمک کند. از اين منظر، در نخستين بيان می‌توان گفت که جامعه ايرانی کاشف دوبارۀ زمان تحميلی هستند! آنان سنت چند هزار ساله‌ای را که روز را با اشکال مختلف ماه تقويمی می‌کرد، ناديده گرفتند و شکستند. در واقع برخلاف بسياری از گروه‌های سياسی ايرانی شب‌تابی که سنتاً عادت کرده‌اند تا روز را با عيار شب بسنجند، روشنايی‌های دموکراسی را وانهند و همه‌ی نيروی خويش را در جهت کشف و تبليغ سيه‌کاری‌های حکومت‌های مستبد مصروف دارند؛ نياکان ما ديدند که زندگی را نمی‌شود با عيار شب و سال‌نامه قمری، تنظيم و برنامه‌ريزی کرد. هرچند چنين نگاه و تحولی، پيش از اين‌که محصول تفکر و برگرفته از تراوش‌های ذهنی جامعه باشد، بيش‌تر تحت تأثير فشارها و اجباری‌ست که محيط زيست تحميل می‌نمود. با اين وجود، دو نکته محوری را نبايد ناديده گرفت: نخست، ثبات و تداوم فشارهای زيست محيطی بخصوص کمبود آب از يک‌سو، و دوم، ثبات اراده اقوامی که تصميم گرفته بودند در چنين مکانی زندگی کنند از سوی ديگر، بستر مناسبی برای نظم‌پذيری و مسئوليت‌پذيری بيش‌تر در ميان اقوام گشود. قوم‌های اين منطقه، از بابِل بگيريد تا زابُل، و از بندرعباس کنونی بگيريد تا اصفهان، دست‌کم می‌دانستند اگر زمين‌های کشاورزی به‌موقع آبياری نگردند، آن سال مردم گرفتار خشک‌سالی خواهند بود. بی‌سبب نيست که سنت قنات‌سازی در مقايسه با سنت نوروزی، اهميت و جايگاه ويژه‌ای در نزد ايرانيان داشتند.

آن زمانی زندگی يک ساز ديگر می‌زند
سازگاران را به همراهش به غلتان افکند

در اينجا سخن بطور مشخص بر سرِ جامعه است. بديهی‌ست در درون هر جامعه‌ای، هميشه گروهی زندگی می‌کردند و می‌کنند که به افراد خوش‌فکر و نخبه معروف‌اند. اما زمانی نخبگان يک جامعه می‌توانند بال و پر بکشند که جامعه از هر لحاظ آمادگی ذهنی داشته باشد. دست‌کم جامعه آن روز ايران دارای چنين آمادگی و ظرفيتی بود. همه می‌دانستند که خشک‌سالی در هر منطقه‌ای، به‌مفهوم واقعی تهديدی است برای ساير مناطقی که آبادتر و سرسبزترند. آنان به تجربه فهميدند که ميان باروری زمين‌های شخصی، با آبادانی سرزمين پدری ارتباط تنگاتنگی وجود دارد. تحت تأثير چنين فرهنگ و نگرشی، راه برای شکوفايی انديشه و شکوفايی نخبگان باز شد و آن‌ها سازمان‌دهی قنات‌ها، سازمان‌دهی توليد و سازمان‌دهی ماليات‌ها [حق سهم حاکم و ميراب‌باشی] را براساس تقويمی تقريباً با ثبات‌تر از تقويم پيشين تنظيم کردند و به‌جريان انداختند. تداوم اين عمل منجر شد به تشکيل نخستين سازمان دولتی بزرگ در جهان. دولتی که زير مجموعه آن متشکل بودند از نهادهای حقوقی، مالياتی، راه‌سازی، پُست، نظام وظيفه، ارتش، امور بازنشستگی و فرهنگ.

امپراطوری بزرگ، اوج شکوفايی و تحول جامعه‌ای است که در تشخيص منافع قومی[=ملی] و امنيت قومی خود موفق بود و آن را با زبانی ساده و عامه‌فهم به‌صورت باروری زمين و آبادانی سرزمين پدری فرموله کرده بود. ولی آيا آن‌گونه که در فرهنگ عاميانه آمده است هر اوجی سرانجام به فرود منتهی می‌گردد؟ اگر پاسخ‌تان منفی است، پس چرا حکومت هخامنشيان تنها دو قرن دوام آوردند؟ آيا نسل‌های جوان‌تر نسبت به منافع و امنيت ملی [در اينجا واژه ملی برای تسهيل بيان و رساندن منظور آمده است] خود بی‌تفاوت شدند؟ اگر نه، پس دليل پشت کردن مردم به حکومت هخامنشيان چه می‌توانست باشد؟ حکومتی که بنيانش مبتنی بود بر گسترش ارتباطات و اطلاعات؛ نخستين جاده شوسه را با زيرساختی کاملاً مهندسی شده در جهان ساخت تا روابط ميان شهرها و انسان‌ها را بيش‌تر و نزديک‌تر کند؛ نخستين حکومتی که آموزش را اجباری نمود، سازمان پُست را راه‌اندازی کرد تا در کوتاه‌ترين زمان ممکنه اخبار و اطلاعات قابل انتقال و تبادل باشند؛ چرا می‌بايست مورد بی‌مهری مردم قرار بگيرد؟ راز دو هزار سال تفرقه و عقب ماندگی ايران را بايد در همين نقطه جست‌و‌جو کرد و پاسخ داد.


__________________________________