شنبه، دی ۰۹، ۱۳۸۵

مرگ ديکتاتور و واکنش‌های جهانی




گفتا تو که را کُشتی
چون کُشته شدی زار؟
تا باز که او را بکُشند
آن‌که تو را کُشت!


لوييز آربور كميسر حقوق بشر سازمان ملل، از رهبران عراق خواسته بود كه حكم اعدام صدام حسين را سريعا به اجرا درنياورند. آربور گفته بود كه نخست بايد يقين حاصل كرد كه حكم اعدام صدام حسين، در يك محكمه‌ى قابل اعتماد و بى‌طرف صادر شده است.
ريچارد ديكر، مدير برنامه‌ی عدالت بين‌المللی ديدبان حقوق بشر: صدام مسوول نقض‌های گسترده‌ی حقوق بشر بود اما مجازات اعدام برای او منصفانه نبود.
جورج بوش: اعدام صدام پايان يك سال سخت را برای مردم عراق و سربازان ما رقم زد اما مرگ صدام خشونت‌ها را در عراق متوقف نمی‌سازد.
راناب موخرجی وزير امور خارجه هند نيز گفت: ما اميدوار بوديم اعدام انجام نشود. اكنون از صورت گرفتن آن نااميد شديم. اميدواريم كه اين اتفاق ناخوشايند بر روند بازسازی عراق تاثير نگذارد.
مارگارت بكت: دولت انگليس از مجازات اعدام در عراق و هيچ جای ديگر حمايت نمی‌كند.
ميخائيل مارگلف، رييس كميته‌ی روابط بين‌المللی "دوما"ی روسيه: اين اعدام بی‌ثباتی را در عراق افزايش می‌دهد و چرخه‌ی جديدی از خشونت‌ها را باعث می‌شود.
يكی از نمايندگان مجلس سفلی روسيه نيز گفت: اعدام صدام اوضاع را نه تنها در عراق بلكه در كل منطقه‌ی خليج فارس بی‌ثبات می‌كند.
وزارت خارجه‌ی روسيه نيز با ابراز تاسف نسبت به اعدام صدام اعلام كرد درخواست‌های بين‌المللی براي عفو صدام ناديده گرفته شد.
وزير خارجه‌ی فنلاند كه كشورش رياست دوره‌يی اتحاديه‌ی اروپا را برعهده دارد، بر مخالفت اين بلوك با اجرای مجازات اعدام تاكيد كرد و گفت: اتحاديه‌ی اروپا موضع بسيار قوی در اين خصوص دارد اگرچه درباره‌ی گناهكار بودن صدام ديكتاتورسابق عراق درخصوص حقوق بشر شكی وجود ندارد اما مجازات مرگ نبايد در هيچ پرونده‌ای اعمال شود.
مالزی، كه رياست سازمان كنفرانس اسلامی را برعهده دارد، نسبت به پيامد اعدام صدام كه می‌تواند آغازگر خونريزی‌های بيش‌تر باشد هشدار داد. سيد حميد البار، وزيرخارجه‌ی مالزی، به خبرگزاری فرانسه گفت: بسياری از مردم و به طور عموم جامعه‌ی بين‌المللی با اين اعدام موافق نبودند.
فدريكو لومباردی، سخنگوی واتيكان اعدام صدام را به عنوان يك اقدام تراژيك محكوم كرد و نسبت به وقوع چرخه‌ی جديدی از خشونت‌ها و اقدامات انتقام جويانه در عراق ابراز نگرانی كرد
در صورت تمايل و حوصله، می‌توانيد به اين مطلب که دو سال پيش در اين زمينه نوشته شده مراجعه کنيد.
منابع: دويچه وله و ايسنا

سه‌شنبه، دی ۰۵، ۱۳۸۵

مشعل فروزان مهر و انسانيت

مثل اکثر مردم جهان که تنها ترجيع‌بندهای ترانه‌ها و سرودها را حفظ‌اند، توماس نيز، در حالی‌که با شتاب از پله‌های طبقه چهارم ساختمان بطرف زيرزمين در حرکت بود، تکه‌هايی از دو سرود مختلف کريسمس را، بُريده بُريده و بسيار نامفهوم زمزمه می‌کرد:
ای غروب پاک (Heilige…Na…cht…)
ای درخت آرزوها (O…tannen …bau…m)
که برگ‌هايت هميشه سبز و شفاف‌اند
و نگاه معصومانه همه‌ی کودکان جهان به توست
ای درخت کـــاج!
اما وقتی وارد زيرزمين شد، دهانش از تعجب باز ماند. باورش نمی‌شد که قفل انباری را شکسته اند و هدايايی که او باهزار بدبختی برای دو کودک خود تهيه کرده بود، ناجوانمردانه دزديده باشند. ناباورانه تمام قفسه‌ها و گوشه‌ها و کنارهای انباری را جست‌وجو ‌کرد. باوجودی‌که می‌دانست با دست‌های خويش آن‌ها را در بالای قفسه چيده است ولی، تمام زوايا را کاويد و همه وسايل را زير و رو کرد. تازه بعد از سه‌بار تلاش نافرجام، در گوشه‌ای نشست و مثل دوران کودکی، زار زار گریست.
توماس ساکن شهرک اشتاين‌فورد است. شهرکی که در شمال غربی شهر مونستر آلمان قرار گرفته است. او بعد از چند سال بی‌کاری، پنج ماهی است که در يکی از کارگاه‌های توليدی اطراف شهر مونستر مشغول کار گرديد. توماس از فردای روزی که شروع به‌کار کرد، تصميم گرفت کريسمس امسال، خجالتی چند سال بی‌کاری و بی‌پولی را يک‌جا تلافی کند. همين کار را هم کرد و به‌ترين هدايا را برای دو فرزند خود تهيه و خريداری نمود.
پانزدهم دسامبر گذشته، وقتی حقوق ماهيانه‌اش را گرفت و سهم هدايا را کنار گذاشت، ديد که تا آن زمان سيصد يورو جمع کرده است. دويست و پنجاه يورو از آن مبلغ را برای خريد هديه اختصاص داد و مآبقی را، وقتی که عصرها از سرکار برمی‌گشت، همراه بچه‌ها به بازار کريسمس می‌رفتند. بچه‌ها شادمانه و بدون دغدغه، بليط ورودی «شهربازی» را که بمناسبت کریسمس برپا شده بود، می‌خريدند و سوار یکی از وسايل می‌شدند. شيرينی‌های باستيل، پشمک يا سيب‌هايی که در ظرف شکلات داغ غوطه‌ور شده بودند می‌خريدند و از اين فضا ـ‌فضايی که از هرلحاظ با سال‌های گذشته متفاوت بود؛ نهايت لذت را می‌بردند.
پليس از رناته همسر توماس می‌خواهد تا کل ماجرا را بارديگر توضیح دهد. رناته در حالی که می‌گریست گفت: ما جای‌مان خيلی تنگ است، از آن‌جايی که دوست نداشتيم بچه‌ها پيشاپيش متوجه خريد هدايا شوند، آن‌ها را در انباری گذاشتيم. حالا من چه خاکی به‌سرم بريزم که نه فروشگاه‌ها باز هستند و نه پولی در کيف ما؟ پليس نام و نشانی کالا و آدرس فروشگاهی که اجناس را از آن‌جاخريده بودند گرفت و سپس پرسيد که بچه‌ها از اين ماجرا مطلع شدند؟ وقتی فهميد که کودکان هنوز از همه چيز بی‌خبرند گفت: خواهش می‌کنم دو ساعتی خويشتن‌داری کنيد و آرام باشيد تا نتيجه انگشت‌نگاری معلوم گردد. آن وقت من با شما تماس می‌گيرم و به کمک هم‌ديگر حتما راه‌حلی پيدا می‌کنيم.
هنوز دو ساعت تمام نشده بود که صدای زنگ تلفن بلند شد. رناته و توماس باهم، عين عقاب‌های گرسنه‌ای که در حال چنگ‌انداختن به طعمه است، به طرف تلفن هجوم بردند. در آن‌سوی تلفن، صدای آرام و مطمئن پليس شنيده می‌شود که تا ده دقيقه‌ی ديگر، دم در اصلی ساختمان حاضر باشند. بارديگر خواهش کرد مواظب رفتارشان باشند تا بچه‌ها بويی نبرند. مرد و زن پليس لبخندزنان از ماشين پياده می‌شوند و بطرف صندوق عقب ماشين می‌روند. وقتی چشم‌های رناته و توماس به هدايا مختلف و بيش‌تر از آن چيزی که قبلا خريده بودند افتاد، باچشم‌های اشک‌آلود مرد و زن پليس را در آغوش می‌گيرند.
مرد پليس زمانی که برای تشخيص هويت دزد به اداره برمی‌گردد، ماجرا را برای همکاران خويش تعريف می‌کند. پليس‌های شهر، چه آن‌هايی در اداره بودند و چه افرادی که در حال مأموريت و گشت‌زنی، هرکدام مبلغی می‌گذارند و مرد پليس با پول‌های جمع‌آوری شده، راهی خانه فروشنده می‌گردد. از او خواهش می‌کنند تا شريک همياری‌شان باشد و برای لحظه‌ای فروشگاه را باز کند. ابتدا دو هديه مشخص و دزديده شده را می‌خرند، کادويی می‌پيچند و سپس، چهار هديه مختلف را برای تک‌تک اعضای خانواده انتخاب و بسته‌بندی می‌کنند و با اين عمل، مشعل فروزان مهر و انسانی را، بارديگر در جهان بی‌تفاوتی‌ها و بی‌مهری‌ها شعله‌ور نگاه می‌دارند.

یکشنبه، دی ۰۳، ۱۳۸۵

چه چيزی جان‌سوز است؟

نور پروژکتور را گرفت بطرف دهانم، پنس را برداشت و پارچه آغشته به یُد و پنی‌سلين را از درون سوراخی که بر اثر کشيدن دندان در لثه تعبيه شده بود، بيرون کشيد. دست‌يارش سُرنگ نيمه پری را که محتوايش مايع ضدعفونی بود به‌طرف دکتر گرفت ولی، آقای دکتر با تحکم گفت: "ديگر نيازی به شست‌وشو نيست! همه چيز مرتب و عالی‌ست". بعد درحالی که دست‌هايش را به‌هم می‌ماليد رو به من کرد و گفت: "خيلی عالی شد! حالا تو آزادی هم در جشن زمستانی ايرانيان به‌ياد حافظ، و هم به‌خاطر کريسمس و به‌ياد مسيح، اين روزها شرابِ داغ بنوشی".
دکتر يوچ مرد بسيار نازنين و کارش هم عالی و تقريبا بی‌نظير است. با وجود براين، او يک دندان پزشک است و دندان پزشکی، به‌مفهوم واقعی یعنی تجارت‌خانه! از آن‌جايی که در آلمان ميان مؤسسات بيمه‌درمانی [به‌خصوص با رفرم‌ها و کنترل‌ها و سخت‌گيری‌های اخير] و دندان پزشکان، برسر پاره‌ای پرداخت‌ها و هزينه‌ها هميشه درگيری و چانه‌زنی وجود دارد، بيچاره بيمار، مجبور است جور اين مبادله را به‌جان بخرد. جوری که در عصر معجزات علم پزشکی و در کشوری که اين همه مدعی است، هفده شبانه‌روز، بخاطر چرکی شدن يک دندان درد کشيدم. برای خارج کردن چرک، ابتدا لثه را شکافتند، بعد دیدند یک عصب فرعی فعال دارد، ريشه دندان را از پائين قيچی کردند، و سرانجام، دندان هم طاقت اين همه پيچ‌وتاب و فشار را نداشت، لق شد و شکست و طفلک دکتر نازنين، تسليم پندی گرديد که در ايام کودکی به‌صورت دو بيتی [متأسفانه شعرش را بخاطر ندارم] زير گوش‌مان می‌خواندند: قرض مردم، درد دندان، اگرچه جان‌سوزند سخت؛ اولی را می‌شود پرداخت اما، دومی را بايد کشيد دور انداخت!
هدف از اين مقدمه‌چينی، فقط توجيه غيبت ناگهانی و چهار هفته‌ای نيست، بل‌که تلاش برای فهم مفهوم ارزش جان آدمی و اين‌که چه چیزی در اين ميانه جان‌سوزتر است؟ درد دندان يا بی‌تفاوتی در برابر انسان؟ و مهم‌تر، من از جهان سوم، جهانی که اکثريت مردمش به‌دليل فقر مالی، بهداشتی و فرهنگی، بيش‌ترين قربانیان را در برابر تهاجم انواع ويروس‌ها و آلوده‌گی‌ها تشکيل می‌دهند، سخن نمی‌گويم. سخن برسر شهروندان جامعه صنعتی است که به دليل بی‌کاری و فقر مالی، مراجعان به دندان پزشکی در شش ماهه اول سال جاری، نسبت به سال پيش، بيش از چهل درصد اُفت داشته است.
در يک جامعه برنامه‌ريزی شده و کلان‌نگر، چهل درصد اُفت، نشانه‌ی معانی مختلفی است. حتا اگر از بحث‌های انتزاعی و ديگر مسائل مربوط به مقولات انسانی و حقوق بشری چشم‌پوشی کنيم، يک نکته را به‌هيچ‌وجه نمی‌شود ناديده گرفت: هر شهروند واقع‌بين و آگاه به منافع و امنيت ملی، همين عدم مراجعه مردم به دندان پزشکی را بمثابه خطری که می‌تواند آينده کشور را (به‌دليل تحمیل مرگ و مير و زيان‌های مالی) مورد تهديد قرار دهند، ارزيابی می‌کند. فکر می‌کنيد واکنش دندان‌پزشکان آلمانی در برابر چنين اُفتی چه بود؟ اتحاديه دندان‌پزشکان بی‌توجه به حقوق مردم، ظاهرا نوک حمله را متوجه رفرم‌های درمانی و مؤسسات بيمه کرد. اما در خفا و باتوجه به اطلاعات پراکنده‌ای که از اينجا و آن‌جا شنيده می‌شوند، در چند هفته گذشته، زير عنوان انتقال تجارب، يک‌سری جلسات خصوصی را در شهرهای مختلف برگزار کرد. جلساتی که دندان‌پزشکان می‌آموزند چگونه فرم‌های بيمه را پُر کنند (يعنی غيرواقعی و دروغ) و به چه طريقی بيش‌ترين درآمد را کسب کنند؟!
در يکی از اين جلسات خصوصی، دکتر منصف و باوجدانی در پشت تريبون قرار گرفت و گفت: "ما مسئول دندان‌ها و دهان گُهی بيماران نيستيم! ما در برابر زحماتی که کشيده‌ايم و تخصصی را که کسب کرده‌ايم مسئوليم و اجازه نمی‌دهيم حقوق‌مان را در اين وسط ناديده بگيرند و زيرپا بگذارند..."؟! ای کاش يک آدم غيرمنصف و بی‌وجدان در آن جمع حضور داشت و به آقای دکتر يادآوری می‌کرد که اگر دندان بعضی‌ها گُهی‌ست، يک دليلش بخاطر کرونه‌هايی‌ست که بيماران بنا به توصیه شما می‌گذارند؛ اگر دهان بعضی بيماران مايه‌دار و خوش‌پرداختی که بيمه شخصی دارند گُهی‌ست، ناشی از مصرف اسپره‌ها‌ست که شما از آن استفاده می‌کنيد. اسپره‌ای که قبل از تزريق آمپول بی‌حسی مورد مصرف قرار می‌گيرد و باوجودی که می‌دانيد استفاده از آن موجب آلرژی و آلودگی دهان است اما، به اين دليل که بعد از هر بار استفاده نُه يورو به درآمدتان اضافه خواهد شد، اخلاق و انسانيت را زيرپا می‌گذاريد.
قصدم از اين مثال يک‌پارچه کردن همه دندان‌پزشکان نیست. انسان‌های والايی هم در اين صنف وجود دارند که از حقوق‌شان می‌گذرند و يا تا بی‌نهایت با بيمارن کم‌درآمد راه می‌آيند و مدارا می‌کنند. اما منظور و برداشت اين نوشته، برجسته ساختن يک معضل اجتماعی‌ست. موضوع برسر قواعدی است که انسجام و استحکام آن در روند کنونی، به‌معنای زيرپا نهادن يک‌سری قوانين حقوق‌بشری در درون جامعه است. سخن برسر يک‌سری جهت‌گيری‌های غيرانسانی در اروپاست و چگونه می‌توان از همين معضل ساده در آلمان، نقبی زد به انگلستان و اين‌که به چه دليل يک شهروند انگليسی راضی می‌شود تا بر عليه منافع خويش، وارد سازمان القاعده گردد.

پنجشنبه، آذر ۰۲، ۱۳۸۵

بی‌ياد تو وبلاگ کی کنم باز؟ ـ ۱

زمانی که داشتم گزارش دل‌نشين و قدم‌به‌قدم خانم نوشين احمدی‌خراسانی را می‌خواندم، بعد از دو سه پاراگراف، به‌تبعيت از دلِ شوريده و بی‌تاب، برای مدتی از متن نوشته بيرون زدم و به دور دست‌ها پرواز کردم. به دنيايی که نه جايی برای بيان حرف‌های دل وجود داشت و نه مجالی برای باروری و بروز تک‌دلی. دنيايی که حرف‌ها و نکته‌‌هايش مختص صاحب‌دلان بودند، نه خيل بی‌شمار توده‌های زحمت و گزارش‌گران. چرا که جای تک‌دلی‌ها هميشه در پستوی خانه‌ها و گاه‌گاهی در پچ‌پچ‌های دو نفره و دور از چشم اين و آن بود. و اين قانون نابرابر، زن و مرد نمی‌شناخت!
اگر بخواهم در مقام مقايسه، تفاوت‌های زندگی ميان دو نسل را در يک جمله‌ی بسيار کوتاه بگويم و بنويسم: نسل امروز، از بسياری جهات نسل خوش‌بختی است. چرا که در جهانی زندگی می‌کند که عمده‌ترين و اصلی‌ترين مشخصه آن، ارتباطات همگانی است. نسل امروز، نه تنها قادرست همه‌ی درددل‌ها، نظرها و هنرهايش را (همه‌ی آن چيزهايی که به مفهوم بُعد فردی قابل تعريف و ارائه‌اند) يک‌جا و با تمامی ظرفيت‌اش در عرصه عمومی عرضه کند، بل‌که فرجام چنين کاری (يعنی عرضه‌های متوالی و مداوم در جامعه و در بين مردم)، موجب تحقق و تقويت شرايطی خواهند شد که ايده‌ها و انديشه‌های فردی در حوزه ارتباطات انسانی، بيش از پيش مورد تعامل و مبادله قرار گيرند.
نسل گذشته با دو مشکل اساسی مواجهه و دست به‌گريبان بود: يکی عدم وجود حداقل فضايی برای تنفس عمومی در جامعه، و ديگری عدم وجود ابزارهای مناسب برای تک تنفس‌ها. معنای اين حرف چيست؟ تحول در يک جامعه تابع قوانين خاصی است. مطابق قوانين اجتماعی، مادامی می‌توان فضای تنفسی سالمی را برجامعه‌ای حاکم ساخت که پيش از آن، امکان برقراری روابط متعادل ميان انسان‌ها، در درون جامعه مهيّا گردد. روابطی که براساس مبادله ايده‌ها شکل و قوام می‌گيرند و به شبکه‌های مختلف اجتماعی فرا می‌رويند.
در دوران ما، امکانی برای برقراری روابط متعادل ميان انسان‌ها اصلا وجود نداشت. يعنی ابزارهايی که می‌توانستند چنين روابطی را برقرار و تسهيل سازند، تنها محدود می‌شدند به دو رسانه‌ی عمده. و بديهی است که در يک جامعه استبدادی و به‌دور از رقابت‌ها، نه تنها رسانه‌ها در خدمت جهت‌دادن افکار عمومی برای منظورهای خاصی هستند، بل‌که افکار جهت يافته، فاقد آن جان‌مايه‌های اوليه و ضروری برای برقراری روابط متعادل‌اند.
وانگهی، ايده‌ها، محصول جرقه‌های تک‌ذهن‌ها است. اگر ابزاری برای ارائه ايده‌ها و نظرهای فردی در جامعه وجود نداشته باشند، درجه اعتماد به‌نفس صاحب‌نظر و افرادی که آمادگی‌های لازم را برای اظهار نظرها [البته نه به‌مفهوم نظريه پرداز] و ارائه پيشنهادهای مختلف و متنوع دارا هستند، همواره سير نزولی را طی خواهند کرد. چرا که افزايش يا کاهش درجه اعتماد به‌نفس‌های فردی، هميشه و در همه حال وابسته به فرايند مبادله است. به‌طور مثال، شايد به‌زعم عده‌ای گزارش «امضای ضربدری»، تنها و در سطح يک داده خامی که وجه عمده آن را احساسات فردی رقم می‌زند، فاقد حداقل ارزش‌های تحليلی است. آن را دوباره در زير ذره‌بين نقد بگيرند و کاستی‌هايش را آشکار سازند. با وجود براين، همين نقدها و يا تأييدی را که سايت‌ها و وبلاگ‌های مختلف از طريق لينک‌دادن ابراز داشته‌اند، نشانه سطح مبادله در جامعه امروزی است. از اين فعل و انفعالات، نه تنها حاميان کمپين يک ميليون امضا، جان تازه‌ای خواهند گرفت و درصد اعتماد به‌نفس‌شان افزايش می‌يابد، بل‌که از آن‌سوی هم می‌توان استنباط کرد که جامعه بسمت هويت‌يابی مدنی است.
منظور از اين بحث مقدماتی توضيح يک نکته مهمی است که اين قبيل گزارش‌ها، در زمانه ما هم نوشته و جمع‌آوری می‌شدند ولی، سرشت روابط عمومی و سازمان‌های اجتماعی‌ـ‌سياسی به‌گونه‌ای بودند که آن گزارشات، به‌هيچ‌وجه نمی‌توانستند در جامعه انعکاس بیابند. شايد يکی و از جمله مهم‌ترين علت چنين امری را ناشی از ناتوانی و عدم ظرفيت ابزارهای انعکاس‌دهنده بدانيم. اما مسئله اصلی اينجاست که اگر در مقابل ارتباط‌ها و تعامل‌های نظری درون جامعه، سدهای مختلفی قرار بگيرند، حرکت عمومی کدام جهت را دنبال خواهد کرد؟ پاسخ به اين سئوال را در فرصتی ديگر دنبال خواهم کرد.

سه‌شنبه، آبان ۳۰، ۱۳۸۵

نه همان مُشت و نه همين چشم

بازخوانی خاطره قتل‌های سياسی ـ ‌زنجيره‌ای
زيبــاتــرين نگاهت را
نظاره جهان کُن
که آفتاب نيز
می‌گيرد.
تـازه‌تـرين نفس‌هايت را
برآر .
(محمد مختاری ـ خانه روشنی)

فردا اوّل آذر و سال‌گرد آغاز قتل‌های سياسی‌ـ‌زنجيره‌ای است. زنده نگهداشتن خاطرات ضروری‌ست و وظيفه ملی هم حکم می‌کند که خاطره اين روزها را انديش‌مندانه برای عبرت و آموزش نسل آينده، زنده نگهداريم. اما اگر بيان خاطره، پيشاپيش با پرسش و اراده همراه نگردد، رهايی از دام احساس‌ها و غليان‌های بعدی، به آسانی ميسر نخواهد شد. اگر اراده‌ای نباشد و ندانيم که هدف از زنده کردن خاطره‌ها چيست؛ ناخواسته ميان خاطره و احساس پُلی برقرار می‌کنيم و چنين ارتباط و پيوندی تنها می‌تواند يک معنا داشته باشند: تداوم کشتار!
قصه‌ی ما، همان قصه‌ی ميان مُشت و چشم است! به‌ياد ندارم کسی جز خشونت، ارتباط ديگری را ميان چشم و مُشت کشف کرده باشد. رابطه دوگانه و متضاد آن‌ها، همواره اصلی‌ترين موضوع قصه‌های تاريخی و پيچيده‌ترين مسئله‌ی سياست و زندگی سياسی را رقم می‌زدند. ارتباط طبيعی چشم، از طريق ديدن برقرار می‌گردد و بديهی است در برخورد با مشت، تمايلی برای باز کردن آن نشان می‌دهد. اما مشت، نماد پنهان‌کاری‌ست و از طريق تحميل اراده به انگشتان و مطيع ساختن آنان شکل می‌گيرد. مشت باز شده، خاصيت و معنای خود را از دست خواهد داد و برهمين اساس، هر مشتی مايل است تا اين اختلاف تاريخی را از طريق کور کردن چشم حل کند.
قصه چشم و مشت، قصه‌ی کُهنی است. کُهن‌سال‌تر از تاريخ. اگرچه حافظه‌ی تاريخی بطور مشخص و دقيق بخاطر نمی‌آورد که در چه زمانی تولد مشت را، برای اولين‌بار در تاريخ ثبت کرده‌اند؛ اما داستان کور شدن چشم‌های ملت، تا همين امروز، سينه به سينه، از نسلی به نسل ديگر انتقال داده می‌شوند. تنها سند غير مبهم در اين زمينه، ادعای تاريخی و حقوقی مشت است که هميشه و در همه‌جا می‌گويد: در گستره نگاه چشم، امنيت و زندگی من تهديد می‌شوند(؟!). لذا برای تأمين و حفظ امنيت انگشتان، مجبورم راه نگاه را مسدود و کور سازم. راه ديگری وجود ندارد!
آری، از اين منظر داريوش و مختاری و پوينده، چشم‌های بيدار ملت ايران بودند و ما، بسيار سهل‌انگارانه اين چشم‌ها را از دست داديم! آيا جهانيان نيز بدين‌گونه که ما برخورد کرده‌ايم و می‌کنيم، با چشم‌های ملی خود برخورد می‌کنند؟ ملت‌های مختلف جهان به تجربه دريافته‌اند که در حفاظت از چشم‌های ملی، نبايد غير مسئولانه برخورد کرد. درست است که هر جفت چشمی را ما با رنگ‌های خاصی می‌شناسيم؛ درست است که سليقه فردی تک‌ـ‌تک ما هر يک تمايلی به رنگی دارند و آن‌را بيش‌تر می‌پسندند؛ اما از مجموعه همين رنگ‌هاست که می‌توانيم زندگی رنگی و متنوع را در جامعه شکل دهيم و برپا سازيم. ملتی که نخواهد از چشم‌های ملی حفاظت کند، قدرت حفاظت از چشم‌های خويش را برای هميشه از دست خواهد داد.
آيا می‌توان گفت که رنگ‌ها علت اصلی سهل‌انگاری‌ها و بی‌تفاوتی‌ها شده‌اند؟ ای کاش درد اصلی رنگ‌ها بودند و می‌گفتيم فروهر سفيد می‌بيند، مختاری سرخ و پوينده سبز! اين درد در کوتاه‌ترين زمان ممکن و با قدری تفکر راه‌حل داشت و درمان‌پذير بود. اما داستان ما، داستانی ديگر و فراتر و درازدامن‌تر از اين حرف‌هاست. داستان مسخ ملتی است که در پس يک‌جفت نگاه، به تقديس رنگ سياهی برخاستيم که در گستره آن، هيچ رنگی قابل شناسايی نبودند. ما در برخورد با حقيقت زندگی و انسان، به‌مفهوم واقعی کور شده بوديم.

ادامه مطلب...

شنبه، آبان ۲۷، ۱۳۸۵

ملودی‌های ناخوش‌آيند

ارکستر موسيقی اروپا اين روزها در دو پرده مختلف (آژانس بين‌المللی اتمی و پارلمان اروپا)، آهنگ هسته‌ای‌ـ‌حقوق‌بشری را به‌صورت آنارمونيک (مترادف)، دوباره اجرا کردند. در آن‌سوی نيز، مطابق سنت رُبع قرنی، نوازندگان عرصه سياست وطنی، اگرچه با کمی «فاصله» ولی، با دف و کُرنا و ديگر سازهای «بادی»، مثل گذشته در «دستگاه شور» نواختند. و در اين ميان، بدبخت ملتی که بعد گذشته يک‌صد سال، هنوز حاضر (و شايدم قادر) نيست که ساز خويش را دقيق کوک و تنظيم کند.
در موسيقی، نسبت تواتر ميان دو صدا را، فاصله می‌گويند. و آن‌چه را که دو نهاد بين‌المللی و قاره‌ای به‌طور پی‌درپی نواخته‌اند، در زبان موسيقی ملوديک نام دارد با فاصله‌های بزرگ و هر دم افزون‌تر. اگر بدانيم که معکوس فاصله‌های بزرگ و افزون‌تر، هميشه کوچک و کاسته‌ترند؛ آن وقت الزامی‌ست تا بدانيم در اين هارمونيک، حکومت اسلامی، ادامه و پاسخ آن نُت‌ها را چگونه و با کدام مفهوم می‌نوازد؟
هرچه گوش حساس‌تر، به‌همان نسبت فهم و تشخيص موسيقی آسان‌تر است. اگرچه ظاهرا ما موجی از صداهای مختلف و غيرهم‌آهنگی را هم‌زمان (آکُورد)، در يک لحظه می‌شنويم ولی، زبان موسيقی، مانند زبان ديپلماسی، به‌هيچ‌وجه گُنگ و نامفهوم نيست. کسی که کمی با حالت‌های بيرونی (ديناميک) موسيقی و نوع نواختن‌اش آشنايی داشته باشد، خيلی آسان می‌تواند کاراکترهای مختلف عاشقانه يا هوس‌مندانه، شجاعانه يا غمگينانه، خشمگينانه يا ملتمسانه را شناسايی کند، وزن و جنس‌شان را محک بزند و وجه تمايز و وجه تسميۀ آن‌ها را مشخص گرداند.
پس مبنا را صدا می‌گيريم. به اين دليل که صدا، مهم‌ترين عامل تشکيل‌دهنده موسيقی است. به زبانی ديگر، نوازندگان ملودی، احساسات درونی و واقعی خودشان را به‌وسيلۀ مجموعه‌ای از صداهای مختلف، به ما انتقال می‌دهند. اما صدا، خود محصول و زاده حرکت ارتعاشی است که به‌وسيله گوش احساس می‌شود. يعنی صداهايی که دارای ارتعاشات نامنظم باشند، صداهای غيرموسيقی و آن‌هايی که پريوديک هستند و ارتعاشات منظّم دارند، صداهای موسيقی ناميده می‌شوند.
در برابر ارکستر بين‌المللی، رهبران کشور ما همواره و تا امروز نُت واحدی را با نغمه‌ای خاص نواخته‌اند: مرگ بر فلانی! مرگ بر بهمانی! مثلا صداهای مخالفت و مرگ برآمريکا در حکومت اسلامی، اگرچه پريوديک (در دوره‌های مختلف تکرار شدند) هستند ولی، هميشه بدون وزن (بی‌تناسب در زمان) بودند با ارتعاشاتی غيرمنظم (يعنی فاقد کشش). در واقع آن‌چه نواخته می‌شوند، نه می‌توان آن‌ها را در رديف موسيقی طبقه‌بندی کرد و نه در رديف غيرموسيقی.
اما هنوز بعضی‌ها بر اين باورند که نغمه «مرگ برآمريکا»، يک ملودی سياسی است. غافل از اين‌که اگر در عصر جهان دو جبهه‌ای آن را چنين جلوه می‌دادند، در شرايط کنونی، «مايه» و «مقام» آن از اساس تغيير کرده‌اند. در شکل وشمايل بيرونی‌اش، همان ترجيع‌بند سياسی است. ولی در مضمون، به‌سهم خود تغييری در ساختار مديحه‌سرايی ايرانی ايجاد کرد و از اين‌طريق، می‌توان فرم و جلوه‌ای تازه به مراسم عزاداری‌های سياسی [نمازجمعه‌ها، راه‌پيمايی‌ها و غيره] داد. در واقع ما در برابر آهنگ‌های خوش‌نوای بين‌المللی، هميشه و در همه حالات، مشغول مرثيه‌خواندنيم.
نی نی علط اين نغمه بموقع نسرودم
اين نغمه نشيدأست اگر صوت و نغم را
پ ن: منبع اصلی اين نوشته، کتاب ارزنده «تئوری موسيقی» آقای مصطفی پورتُراب بود.

پنجشنبه، آبان ۲۵، ۱۳۸۵

بيرون گودی می‌گی لنگ‌اش کن!؟ ـ ۲

اکنون سال‌هاست که در ايران، جهت و مخاطب اصلی معادله ضرب‌المثل «بيرون گودی می‌گی لنگ‌اش کن» تغيير کرده است. يعنی به‌جای آن‌که تماشاگران فرصت‌طلب و ديگر نيروهای گريزان از مسئوليت و اخلاق اجتماعی طرف خطاب باشند؛ بازی‌گران پيشين عرصه‌های مختلف سياسی، اجتماعی و حتا فرهنگی‌ـ‌ادبی، توسط همان تماشاگران، مورد خطاب و مؤاخذه قرار می‌گيرند.
وارونه نگری، هميشه و در هر دوره‌ای در ايران مرسوم بود. سنتی که بيش‌تر توجيه‌گر تمايلات و رفتار تماشاگران است تا بازی‌گران اصلی کارزارهای عرصه اجتماعی. بديهی است که توجيه‌گران، هميشه و در همه‌ی دوره‌ها، خود را بی‌نياز به طرح دقيق مسئله‌ها و قواعد اصلی بازی‌های درون اجتماعی می‌بينند و می‌دانند. به‌طور مثال، بيش از 50 سال است که هرسال، در باره کودتای بيست‌وهشتم مردادماه سال 32 می‌گويند و می‌نويسند ولی، آن‌چه که در قريب به‌اتفاق گفتارها و نوشتارها پنهان‌ و ناديده گرفته می‌شوند صورت اصلی مسئله است: يعنی چه کسی قواعد بازی را ناديده گرفت، قانون را دور زد و کودتا راه انداخت؟
به باور من در ايران و تا همين امروز، بحث هيچ‌گاه برسر اصل چگونگی شکل‌گيری انواع پديده‌ها و علت ظهور آن‌ها نبود و نيست. چرا که وجود پديده‌ها و حوادث مثبت و منفی، يا ظهور و حضور شخصيت‌ها و احزاب مثبت و منفی [اگرچه اين توصيف از اساس نارسا و غلط‌اند و در اينجا بيش‌تر به‌دليل تسهيل و رساندن منظور آورده شد] موضوعی است عمومی و در تاريخ تحول همه کشورهای جهان می‌توان نمونه‌های مختلف آن را ديد و خواند. اما تنها کشورهايی با ظهور چنين پديده‌هايی مسئله دارند که ملت‌اش، تماشاگر و متناقض‌نماست. ناخنک‌زن است و رسما اعلام نمی‌کند که چه می‌خواهد يا می‌پسندد. از يک‌سو، خود را در مسير نيروی گريز از مرکز قرار می‌دهد ولی، از آن سوی نيز چون برده‌ای سر به‌راه و فرمان‌بر، به‌طرف مرکز کشيده می‌شود. در لحظه، شخصيت‌ها و احزاب، می‌توانند مورد قبول‌شان باشند يا نباشند، و در اين مبادله‌ی نوسانی از نفی‌ها و تأييدها، بدون تعارف، بحث به‌هيچ‌وجه بر روی علت و عوامل تقويت‌کننده چنين ظهوری در جامعه نيست، بل‌که تنها از منظر خود توجيه‌گری و نقش و مسئوليت خود نديدن و پنهان‌کردن است که در هرمناسبتی، تُند و تُند، واگويی و طرح می‌شوند.
مثلا در باره داستان ظهور هيتلر و پديده رشد فاشيسم در آلمان، صدها کتاب تحليلی و مستند در شصت‌سال گذشته نوشته و چاپ شده‌اند. اما هنوز بخشی از آلمانی‌های توجيه‌گر و متعلق به نسل پيشين، معتقدند که حکومت اتريش، برسر ملت آلمان کلاه گذاشت و بتهوون آلمانی‌الاصل را در جهان اتريشی معرفی کرد و هیتلر اتريشی را، آلمانی؟! واقعا برای مردم جهان و نسل امروز آلمان چه فرقی می‌کند که هيتلر متولد اتريش بود يا آلمان؟ هيتلر و هيتلرها، صرف‌نظر از اين‌که آلمانی‌اند، ترک يا ايرانی، تنها می‌توانند در يک ساخت اجتماعی معين و مشخص و در بين مردمی آماده و جان‌برکف، اعلام موجوديت و ظهور کنند. ده‌ها عوامل فرهنگی، اجتماعی، سياسی و فلسفی، مانند پازولی در کنار يک‌ديگر چيده شدند تا بستر ظهور فاشيسم در جامعه آلمان مهيّا گرديد.
با وجود براين، يک نکته را نه می‌توان و نبايد نفی کرد که مثال بخشی از نسل پيشين آلمان، به‌نوعی پذيرش شرمگينانه مسئوليت است. آيا در مورد ايرانيانی که جهت مخاطب ضرب‌المثل بالا را تغيير داده‌اند نيز، همين‌گونه است و چنين بايد ارزيابی کرد و انديشيد؟ بررسی اکثر واکنش‌ها نشان می‌دهند که پاسخ، صد در صد منفی است. به باور من برخورد خردگرايانه بخش عمده بازی‌گران پيشين عرصه سياست [اگر از يکی دو نمونه استثناء صرف‌نظر کنيم]، تماشاگران دائمی بيرون گودی را گرفتار وضعيت مستأصلی ساخت. ديگر نه بالايی‌ها و نه پائينی، وسيله‌ای برای توجيه و تبليغ اعمال خود ندارند. و اگرچه باعث تأسف است اما، به‌نظر آغاز مهمی است برای دگرگونی‌ها و تقويت IQ اجتماعی و پذيرفتن مسئوليت‌های اجتماعی.

سه‌شنبه، آبان ۲۳، ۱۳۸۵

بيرون گودی می‌گی لنگ‌اش کن!؟ ـ ۱

پُشت همه‌ی ضرب‌المثل‌های ما، داستان و تاريخی پنهان است. قصه‌هايی که تا حدودی عيارِ سنجش‌اند. هر يک از آن‌ها گوشه‌ای از چگونگی نگاه، فهم و برداشت پيشينيان از زندگی، روابط اجتماعی و قضاوت‌های عمومی و رايجی که در عصرشان طرح بودند و به‌کار می‌بردند را آشکار می‌سازند.
در ميان تمثيل‌های پايدار و جان‌سخت، تمثيل‌هايی که هم‌چنان رايج‌اند و مورد مبادله قرار می‌گيرند؛ به‌نظر مکث و تعمق در باره ضرب‌المثلی که می‌گويد: بيرونی گودی می‌گی لنگ‌اش کن!؟ تا حدودی الزامی‌ست. چرا که يکی از شاخص‌ترين مثال‌هايی است که نوع و سطح قضاوت عمومی و حتا وارونه نگری‌ها را در جامعه ايران گذشته و امروز، به‌خوبی نشان می‌دهد.
ماجرای اين داستان از آن‌جايی شروع می‌شود که دو پهلوان در میانه‌ی گود «زورخانه» در حال کُشتی گرفتن‌اند. يعنی دو نيرو و دو جريانی که برای اثبات حقانيت و برتری خود، تن به رقابتی سالم، عريان و قانون‌مند داده بودند. قانونی که اساس و هدف‌اش مبتنی بر رقابت بود و راه را به روی شکست‌خوردگان هرگز نمی‌بست. اما اين شروع فقط در حد اشاره‌ای است گذرا. چرا که تمايل و خواست دو پهلوان، نه بنيان داستان را شکل می‌دهد و نه جامعه چنين سنتی را می‌پذيرد. نقش اصلی را افرادی برعهده گرفته‌اند که خارج از گود هستند. تمام داستان بر محور تمايلات دو گروه از تماشاگرانی می‌چرخد که در ظاهر دوست‌داران و حاميان دو پهلوان رقيب‌اند ولی، در باطن، می‌خواهند از قَبلِ چنين رقابتی، با هم‌ديگر تسويه حساب و عقده‌گشايی کنند.
پهلوانان مورد پسند آن‌ها نيز، ناگزيرند يکی از دو گزينه را انتخاب کنند: يا مرگ، يا پيروزی! معادله‌ای که همواره تماشاگر را ارضا می‌کند. بی‌سبب نيست که آن‌ها در طول مبارزه، به‌جای تشويق و تقويت روحيه‌ی دو رقيب، تند و تند و با تحکم، فرمان صادر می‌کنند. چرا که اصل تسويه حساب‌ها و عقده‌گشايی‌های خارج از گودی، هميشه بعد از پايان يک مرحله‌ از رقابت‌ها آغاز می‌گردند. آغازی که تماشاگر، همواره سهم و نقش خويش را از طريق شرکت در تشييع و حمل تابوت می‌تواند ببيند و به‌همين دليل، خواهان تکرار و بازتوليد چنين پايانی است.
بديهی است که مجموعه نيروهای درون جامعه را، هرگز نمی‌توانيم به‌صورت دو گروه مختلف سياه و سفيد تقسيم کنيم. انسان‌های واقع‌بين و منصف، در همه‌ی دوره‌های تاريخی در ميهن ما حضور، سهم و نقش داشتند. اما چنين حضوری، در تغيير توازن نيروهای درون جامعه بی‌تأثير بود. يعنی به تجربه می‌توان ثابت کرد که آن‌ها نيروی اندکی بودند. نيرويی که تنها کلام بود و می‌بينيم فرجام داستان نيز، بی‌توجه به تأثير کلام، فقط با نقل و قولی از اين گروه به پايان می‌رسد: بيرون گودی می‌گی لنگ‌اش کن!؟
ادامه دارد

یکشنبه، آبان ۲۱، ۱۳۸۵

نابينايانی که قربانی بينايی می‌گردند!

پنجشنبه گذشته روزنامه اينديپندنت يک خبر علمی بسيار مهمی را منتشر کرد که پژوهش‌های علمی در انگلستان نشان می‌دهد که در آينده‌ای بسيار نزديک، با پيوند سلول‌های حساس به نور می‌توان به نابينايان بينايی بخشيد. در اين گزارش آمده است که اگر موفقيت اين شيوه عمل تضمين شود، تنها در بريتانيا سيصدهزار نابينا می‌توانند به بازگشت بينايی‌شان اميدوار باشند. [نقل خبر از بی‌بی‌سی]
واژه «کوری»، واژه‌ای‌ست کليدی و جايگاهی ويژه در گفت‌وگوهای عمومی و فرهنگ عاميانه دارد. در زندگی روزمره، اگرچه مردم «کور» را در مقايسه و در برابر واژه «بينا» می‌سنجند و می‌گيرند ولی، مفهوم فلسفی و علمی آن بيش‌تر «خاموشی» و «ناپيدا» است تا «نابينا»! تنها واژه مرکب کورچشمی است که معنای واقعی نابينايی را در ادبيات و علم پزشکی می‌رساند. اين يک نمونه را هم (‌اگر از کورچشمی‌های استثنايی يا ناشی از تصادفات بگذريم) دير يا زود، علم پزشکی از سر راه بشر خواهد برداشت و معضل نابينايی را برای هميشه در جهان برطرف خواهد نمود. در چنين شرايطی، آن‌وقت ما می‌مانيم با کوله‌باری وزين و حجيم از کورباطنی‌ها و کوربختی‌ها!
کوری واقعی چيست؟ مباحث فلسفی، سياسی و ادبی جهان پاسخ گوناگونی به اين پرسش داده‌اند. به باور من جمع‌بندی آن پاسخ‌ها را ژوزه ساراماگو، با زبانی شيوا، عميق و آسان‌فهم در رُمان «کوری» توضيح می‌دهد که: «اين کوری، کور شدن عقل و فهم انسان است. ما انسان‌ها عقل داريم ولی عاقلانه رفتار نمی‌کنيم». چرا؟ دليل چيست که انسان عاقل آلوده رفتارهای غيرعقلانی می‌گردد؟
از منظر سياست، علت اصلی تمام رفتارهای غيرعقلانی در جوامع مختلف را، زير عنوان منافع شخصی تحليل و توجيه می‌کنند. اما چنين تحليلی، نه تنها در جوامع مختلف قابل شناسايی نيستند و عموميت ندارند، بل‌که کليت وجودی چنين تعريفی، اساس و سلامت عقل و فهم انسان را مورد شک و ترديد قرار می‌دهد. انسان عاقل در هر شرايطی، چشم‌انداز را فدای لحظه‌ها نخواهد کرد! وانگهی، بسياری از بررسی‌ها نشان می‌دهند [خصوصا در جامعه ما] که کُنش‌های غيرعقلانی، فاقد انگيزه مالی و نفع شخصی بودند. در واقع، تحليل‌هايی که همه‌ی رفتارهای اجتماعی را صرفاً در چارچوب مسائل اقتصادی يا سياسی محاسبه می‌کنند، آن‌چنان دچار محدوديت است که نمی‌تواند ساير عناصر فرآيند تصميم‌گيری مردم را در نظر بگيرد.
اگر انسان عاقل متوسل به رفتارهای غير عاقلانه می‌گردد؛ و اگر می‌دانيم که ميان «توسل» و واکنش‌های لحظه‌ای، از بسياری جهات تفاوتی است ماهوی؛ آن‌وقت ناگزيريم به‌پذيريم که ميان «عقل» و «رفتار»، حتما نقطه‌ی کوری وجود دارد. از منظر روانشناختی‌ـ‌اجتماعی، اين نقطه‌کور را، ضعف و ناتوانی عقلی می‌گويند. يعنی نقصی که تحت تأثير فرهنگ غالب در جامعه شکل می‌گيرد. تداوم و فرجام چنين تسليم‌طلبی‌ها در جامعه، منجر به نوعی خلق‌وخوی و رفتار خواهند شد که به‌ترين حالت آن را، شايد بشود شکل‌گيری آرزوهای محال نام گذاشت! بی‌سبب نيست که در فرهنگ عاميانه، سنگين‌ترين حضور واژه «کوری» را، بايد در ته‌مانده‌های آرزوهای مردم کوچه و بازار (يعنی اميد تحقق به آن‌چه که دست نايافتنی و ناممکن است) ديد و جست‌وجو کرد و بررسيد. خصوصا آن زمان که اين آرزوهای محال، در قالب ضرب‌المثلی تلخ و گزنده در درون جامعه جلوه‌گر و رايج می‌گردند و مورد مبادله قرار می‌گيرند: کور چه می‌خواهد؟ دو چشم بينا!
اين همه نوشتم تا بگويم که اگر روزی حداقل سی‌ميليون نابينايان جهان، وارد جهان بينايان گردند، در اولين نگاه به زندگی و روابط بينايان، چه چيزهايی خواهند ديد و چگونه برداشتی از زندگی ما ارائه خواهند داد؟ اگرچه آنان قدرت شنوايی فوق‌العاده‌ای دارند ولی، فهم دقيق همواره تحت تأثير دو پديده سمعی و بصری ممکن می‌گردد. آيا فکر نمی‌کنيد که آن‌ها با ديدن رفتارهای ما گرفتار افسردگی شوند؟ به زبانی ديگر، بازگشت به بينايی اگرچه آرزويی بود تاريخی و در عصر ما، معجزه‌ای است علمی و انکارناپذير. اما اين معجزه در جوامعی نظير ايران، معنايی غير از قربانی کردن نابينايان نخواهد داشت! آيا فکر می‌کنيد غير از اين است؟
در حاشيه:
پري دريايي افسانه نبوده است؟! / آسيه امينی

سه‌شنبه، آبان ۱۶، ۱۳۸۵

آمار و نگرش عمومی ـ ۲

هدف سرشماری
هدف از سرشماری عمومی نفوس و مسکن چيست؟ باور عمومی هنوز بر اين اعتقاد است که هدف از سرشماری يعنی برآورد دقيق جمعيت کشور! در حالی که با توجه به شش دهه تغييرات سيستماتيک نحوه زندگی در ايران، برآورد دقيق جمعيت کشور، به‌هيچ‌وجه جزو اهداف سرشماری محسوب نمی‌گردد! شايد در سال 1335 که دور اوّل سرشماری آغاز شده بود، برآورد دقيق جمعيت کشور، در رأس برنامه‌ها و هدف نخست سرشماری را تشکيل می‌داد ولی امروز، تولد و مرگ هر ايرانی کاملا مشخص است و سيستم اداره ثبت احوال، در هر لحظه می‌تواند آمار دقيق جمعيت کشور را برآورد و مشخص کند.
برآورد دقيق جابه‌جايی جمعيت کشور، آمار باسوادان و ميزان تحصيلات به تفکيک در استان‌ها و شهرستان‌ها، گستردگی شهرها و بررسی تناسب ميان جمعيت و مسکن، برآورد و تفکيک انواع اشتغال و آمار دقيق کارگاه‌های توليدی و کارخانه‌ها، شناسايی شبکه‌های مختلف اجتماعی و مؤسسات رفاهی و مردمی و ده‌ها مورد ديگر، جزئی از اهداف سرشماری عمومی هستند. بی‌سبب نيست که مقدمات سرشماری عمومی نفوس و مسکن ـ‌يعنی ارائه طرح‌های اوليه، برنامه‌ريزی و تدارکات‌ـ حداقل دو تا سه سال زمان می‌خواهد.
هدف اصلی سرشماری، برآورد دقيق سرمايه اجتماعی و شناسايی عواملی که موجبات نابودی آن سرمايه را در کشور فراهم می‌سازند. در واقع آمارگيری، يک حرکت مقدماتی است. آمار و ارقام، فقط يک مشت داده‌های خامی هستند که براساس آن می‌توان چگونگی روند زندگی را در کشور تحليل و برنامه‌ريزی کرد. يعنی بايد در اختيار کارشناسان، متخصصان و اهل فن قرار بگيرند تا براساس آن دادها، طرح و برنامه ارائه دهند.
تجربه شش دوره آمارگيری در کشور نشان می‌دهد که دولت‌های مختلف در ايران متأسفانه، کوچک‌ترين توجه‌ای به نگاه کارشناسانه نداشتند و ندارند. شايد بخشی از اين بی‌توجهی ناشی از عدم تناسب و ناهم‌خوانی ميان زيرساخت‌ها و هدف‌های سياسی کوتاه‌مدتی بودند که دولت‌ها دنبال می‌کردند. بطور مشخص، زمانی که دولت هويدا شعار «به اميد روزی که هر ايرانی يک پيکان داشته باشد» را در جامعه طرح می‌کرد؛ همان زمان سازمان برنامه و بودجه، وامانده و مستأصل به دو تن از معروف‌ترين کارشناسان آمار فرانسوی و آمريکايی متوسل گرديد تا فکری در باره وضعيت آشفته و نابسامان کشور بکنند. اما بخش ديگری از اين بی‌تفاوتی‌ها، نشانه عاميانه‌گری دولت است. که آخرين نمونه آن، تصميم دولت مبنی بر پخش «سهام عدالت» در بين بخشی از مردم است.
در هرحال، آن‌چه که در شش دوره سرشماری از قلم افتاد، عدم توجه به سرمايه‌های اجتماعی در کشور بود و هست! سرمايه‌هايی که در حال نابودی است. و در اين بی‌توجهی، تنها دولت‌ها مقصر نيستند، بل‌که هرکدام از ما، به تناسب موقعيت اجتماعی خود سهم و نقش داريم. به باور من، همه ما در منجلاب بی‌تفاوتی مطلق غرق گشته‌ايم. اين‌که علت چيست و چرا نسبت به همه‌چيز بی‌تفاوت‌ايم، بحث مستقلی را می‌طلبد ولی تا آن‌جايی که بعنوان ختم کلام می‌شود گفت، مسئله عمده، مسئله فرهنگی است. مسئله برسر نا روشن بودن هويت مدنی تک‌تک ما و عدم احساس تعلق است.
آمار و نگرش عمومی ـ ۱

یکشنبه، آبان ۱۴، ۱۳۸۵

قصه‌ها و غصه‌های دراز دامن


تقريبا يک ماهی است که کيانوش سنجری وبلاگ نويس جوان و فعال
حقوق بشری،در مکان نامعلومی زندانی‌ست. سازمان عفوبين‌الملل،
نگرانی شديد خود را در باره وضعيت نامناسب احتمالی و خطر شکنجه
شدن وی اعـلام کـرد و از افکار عمومـی خـواست، تا همـراه با آن نهاد
حقوق بشری، واکنش نشان داده و اعتراض کنند.

هم قصه‌ی دستگيری‌ها و سر به نيست کردن‌ها در ايران داستانی است دراز دامن، و هم غصه‌دار شدن مردم درد کشيده و ستم‌ديده! چنين تبادلی، مطمئنا بدون علت و دليل نيست. شايد ميان آن قصه‌های تکراری و اين غصه‌های مداوم، پيوند و الفتی وجود دارند که درست وارسی و کشف نشدند. و اگر واقعا کشف نشدند، به نظر شما علت اين هم‌بستگی مداوم چيست و نقطه ابهام در کجاست؟
ظاهرا ميان ستم‌گر و ستم‌ديده، نبايد الفتی برقرار گردد. اما اگر بدانيم که الفت و بی‌التفاتی، هميشه معنای مهر و بی‌مهری، توجه و بی‌توجهی را نمی‌رسانند، در چنين صورتی شايد حضور آن را به‌عنوان نقش مکمل، ميان دو چيز و دو کس به‌پذيريم. و با همين نگاه اگر خط وجودی قصه‌سازان و غصه‌داران را امتداد دهيم، نقطه اشتراک و تقاطع‌شان، نقطه‌ای است به‌نام «دلِ» مردم. مردم ما دل‌شان می‌خواهد که غصه‌دار باشند، آه بکشند و ناله سردهند، و مهم‌ترين مکنونات قلبی خود را، از طريق واگويی قصه‌های غم‌انگيز برای هم‌ديگر، بروز دهند. قصه‌هايی که ديگر تراژيک نيست و مدت‌هاست به طنزی تلخ مبدل شدند!
با وجود براين، يک اصل بديهی را نبايد انکار کرد که غصه‌داران نيز، روزی نسبت به اعمال قصه‌سازان معترض‌ خواهند شد. موضوعی که همواره مورد اشاره فرخی يزدی بود:
تپيدن‌های دل‌ها ناله شد آهسته آهسته
رساتر گر شود اين ناله‌ها، فرياد می‌گردد

اما اين نگرش، غافل از اين‌که ماهيت چنين اعتراضی [اگر استثناها را ناديده انگاريم] در سرانجام خود، تغيير شرايط موجود نيست. بيش‌تر جنبه مرثيه خوانی دارد. مرثيه‌خوان نيز، وظيفه خويش را وارسی و رفع و دفع همه‌ی قوانينی که به عنوان موانعی ضد بشری، بر سر راه انسان‌ها قرار دارند نمی‌داند. اگر در ظاهر گاهی شعار «لغو» می‌دهد، هدف نهايی او نظم دادن ناله‌ها است، نه جايگزين ساختن قوانين انسانی. و يا اگر فرياد می‌گردد، هدفی که در پس چنين فريادی پنهان است،مضمونا ارتجاعی‌ست.
در هرحال اگر بپذيريم که وجود هر معلولی، علتی خاص دارد؛ توضيح چنين وضعيتی از منظر روانشناختی‌ـ‌اجتماعی، نشانه ناسلامتی جامعه است. روان جامعه ما بيمار است. جامعه‌ای که با آن سطح گسترده از نيرو‌های تحصيل‌کرده‌ و مدعی، اگر روانی متعادل داشت، حتما امثال کيانوش‌ها (صرف‌نظر از اين‌که چگونه می‌انديشد) را جزو سرمايه‌های اجتماعی محسوب می‌کرد؛ حفظ و تأمين امنيت او را، پاسداری و تأمين امنيت و سلامت خود می‌دانست و در برابر آن همه بی‌عدالتی‌ها، سکوت نمی‌کرد.
پ ن: در پاراگراف بالا، آن‌جايی که نوشته شده بود «مضمونا ارتجاعی‌ست»، ارجاع داده بودم به سخنرانی حجاريان و شعار سرنگونی دولت از واجبات است. اما گويا در يکی دو روز اخير سايت روزآنلاين با مشکل مواجه گرديد و لينک مورد نظر [http://r0ozonline.com/01newsstory/018349.shtml] غيرفعال است.
در همين زمينه:
جمهوری سنگ‌سار / مهستی شاهرخی
انقلاب، از نوه‌هايش قربانی می‌گيرد!

پنجشنبه، آبان ۱۱، ۱۳۸۵

چگونه و به کجا می‌نگری؟

ديروز، سال‌روز تأسيس تلويزيون الجزيره بود، و امروز سال‌روز قتل تئو وان‌گوگ فيلم‌ساز هلندی است.
وقتی دو روز خاص و دو حادثه مختلف در دو مکان متفاوت، هر دو پديده واحدی را بازتاب می‌دهند، قرار گرفتن تصادفی آن‌ها در کنار يک‌ديگر و خارج از اراده و تمايل ما، تداعی‌گر مفاهيم تازه‌اند که: بدون محو و خاموشی يک‌سری تصويرها و تصويرسازان؛ تولد، شکل‌گيری و پخش صدا و تصوير کنونی در خاورميانه غيرممکن است.
سخن برسر تلويزيون الجزيره نيست! جهتی که آن‌ها برگزيده‌اند، معنايی غير از تقويت تعصبات کور مذهبی، ملی و نژادی ندارد. افکار عمومی جهان نيز تقريبا و با توجه به سابقه شبکه تلويزيونی الجزيره و نقش او در دسته‌بندی کردن خبرها و بزرگ‌نمايی تصاويری خاص، حداقل دريافت‌ که سياست حاکم بر شبکه، به‌هيچ‌وجه در خدمت صلح و رفاه مردم منطقه نيست. آنان اگر چه در ظاهر سنگ دفاع از مردم زحمت‌کش عراق را برسينه‌های خود می‌کوبند؛ اما در حقيقت و در عالم واقع، آب [بهتر است گفته شود خون] به آسياب تروريسم غدار و جنايات‌کاران می‌ريزند.
سخن برسر جان انسان‌هاست! وقتی‌که جان انسانی، وسيله‌ای برای انجام و تحقق بازی‌های سياسی قرار می‌گيرند؛ منطقی است که بدانيم در اين بازی سرنوشت‌ساز، چه‌کسانی، چه چيزی را از دست خواهند داد؟ فردی که زندگی سياسی را تنها قماری بيش نمی‌بيند و بی‌خيال نتايج آن، چشم‌انتظار بُرد و باخت‌ها است، اگر لحظه‌ای به‌خود آيد و بی‌انديشد که صاحبان صدای جديد، چه چيزی را برای بازی گذاشته‌اند و يا موضوع باخت چيست؛ آن وقت، چون ديگر انسان‌های دورانديش، به اين مهم پاسخ خواهد گفت که در لحظه‌ی حاضر نقش ما چيست؟ و در اين بازی غيرانسانی و نابرابر، ما در کجا قرار گرفته‌ايم و از کدام منظر برآن می‌نگريم؟ راه کدام است و به کجا چنين شتابان؟
و خلاصه نکته آخر، مفتاح اين معضل در دستان تک‌تک ماست! نه نيازی به پوشيده‌گويی است و نه جای هيچ‌گونه انکاری که دين اسلام و به خصوص مذهب سنی، نسبت به تحولات کنونی جهان و خاستگاه فکری و اجتماعی جوانان عرب، بيش از آن حدی که انتظار می‌رفت، از غافله تمدن عقب مانده است. از اين مهم‌تر، مسئله اساسی و تأسف‌بار آن‌جاست که روشن‌فکران عرب، بجای درک واقعيت‌ها و احساس مسئوليتی که تاريخ بر گرده آنان گذاشته است، در برابر سرمايه‌داران بومی و متعصب، که در شکل‌دادن به آينده جامهِ بنيادگرايانه برتن کرده‌اند، و از اين‌طريق می‌خواهند گذشته مطلوب را دوباره و در قالب بحران کنونی بازسازی کنند؛ خط‌مشی مسالمت‌جويانه و سکوت مطلق و نامفهومی را برگزيده‌اند.
در همين زمينه:
حرمت خوانندگان را پاس بداريم!

سه‌شنبه، آبان ۰۹، ۱۳۸۵

آمار و نگرش عمومی ـ ۱

حدود نودهزار نفر از سه روز پيش (شنبه، ششم آبان 85)، ششمين سرشماری عمومی نفوس و مسکن را در سراسر ايران آغاز کرده‌اند. سرشماريی که تهيه مواد خام آن (پُر کردن فرم‌های اوليه) تقريبا چهل ميليارد تومان هزينه برمی‌دارد. حال پرسش کليدی اين است که به‌رغم تحمل و پرداخت چنين هزينه گزافی، فکر می‌کنيد جامعه ايرانيان (هم دولت و هم ملت) چقدر و تا چه سطحی به آمار و ارقام بهاء می‌دهند؟ و مهم‌تر، چند درصد آمار سرشماری اخير که دولت در آينده (حداقل دی‌ماه) گزارش خواهد داد، شفاف است و می‌توان اطمينان کرد؟
چند وقت پيش دوستی در هنگام بازگشت از سفر کانادا، تمام روزنامه‌ها و مجلات فارسی زبان (حتا تبليغی) را که در آن‌جا منتشر می‌گرديد، جمع‌آوری کرد و سوغات آورد. يکی از مجله‌ها [اگر اشتباه نکنم مربوط به شهر ونکوور بود] مطلبی را منتشر ساخت و از ايرانيان مقيم آن شهر درخواست کرد که حتما فرم‌های سرشماری را که دولت برای‌تان پُست کرد، پُر کنيد! نويسنده مطلب تلويحا توضيح می‌داد که هم‌وطنان اينجا ايران نيست. تأسيس امکانات عمومی و رفاهی و حتا باز شدن يک فروشگاه تازه در فلان محله، مستلزم بالا رفتن تعداد جمعيت و سطح نيازهاست. شما اگر اين فرم‌ها را پُر نکنيد، يعنی به نيارهای واقعی يک محله بی‌توجهی نشان داديد و در واقع به خودتان ظلم کرديد.
وقتی بخشی از تحصيل‌کرده‌های جامعه اين‌گونه برخورد می‌کنند، واکنش و نگرش عمومی روشن است. حضور و ماندگاری چنين نگرشی (فرار و ارائه داده‌های دروغين) می‌تواند دلايل مختلفی داشته باشد اما، آيا بدون آمار و ارقام درست، می‌توانيم امورات زندگی و کار را در سطح کشور [حتا زندگی شخصی و خانوادگی را] برنامه‌ريزی کنيم؟
واکنش‌های عمومی
تاريخ اولين سرشماری جمعيت کشور را، در واقع می‌توان به دوران حکومت رضاشاه ارتباط داد. زمانی‌که دولت تصميم گرفت مشخصات تک تک ايرانيان در اداره سجل احوال ثبت گردد و هر ايرانی برگ شناسايی داشته باشد. از آن‌جايی که کشور فاقد رسانه عمومی [راديو] بود، امکان تبليغ و آموزش عمومی نيز از دولت سلب گرديد. در نتيجه بخش بی‌شماری از مردم به هنگام حضور مأموران صدور شناسنامه در ده، خود را مخفی می‌کردند و بخش ديگر، به دليل ترس از خدمت اجباری، سن خود [اگر جوان بودند] و کودکان ذکورشان را غير واقعی ثبت می‌نمودند. در واقع اولین سرشماری در ايران ناقص و غير شفاف بود.
بعد از سال 32 که نفوذ و مشورت آمريکائيان در کشور زياد گرديد، به تشويق آن‌ها دولت تصميم گرفت اولين سرشماری رسمی و عمومی نفوس و مسکن را در سراسر ايران [سال 35] تدارک ببيند. آمريکائيان استدلال می‌کردند که بدون آمار و ارقام، هيچ‌يک از برنامه‌های بلند مدت يا کوتاه مدت را نمی‌شود برای اداره امور کشور سازمان داد و برنامه‌ريزی کرد. غافل از اين‌که اساسا ملت ايران در برابر آمار و ارقام حساسيت دارند. حساسيتی که ريشه تاريخی‌ـ‌فرهنگی دارد. فرهنگ ما، فرهنگ دفينه و فرهنگ پنهان کاری است. چه بخاطر فضولی‌ها و سرک کشيدن‌های مردم در زندگی خصوصی هم‌ديگر و چه بخاطر تهديدات حکومت.
جمعيت ايران در اين سال هفده ميليون نفر اعلام گرديد ولی، هم دولت و هم ملت به‌اتفاق می‌دانستند که اين آمار واقعی نيست. هر دو بخش، به روستاهايی اشاره می‌کردند که به‌مفهوم واقعی، هنوز کشف نشده بودند. نه جاده‌ای وجود داشت و نه هلی‌کوپتری تا آن زمان خريداری شده بود. خود دولت (حکومت) نيز نه تنها طرح و برنامه مشخصی نداشت، بل‌که هنوز فاقد حداقل ثبات سياسی بود. در نتيجه آمار سال 35، تنها وسيله‌ای شده بود برای پُز دادن بورکرات‌ها و تکنوکرات‌هايی که در بالا عليه فئودال‌ها برخاسته بودند: آن‌ها جزو هفده ميليون محسوب نمی‌شوند! اصطلاحی که به‌سرعت در جامعه رايج گرديد و هرکسی از اين حربه، عليه ديگری استفاده می‌کرد.
ادامه دارد
آمار و نگرش عمومی ـ ۲

جمعه، آبان ۰۵، ۱۳۸۵

حاج آقا مُخت داغ!

اوائل تابستان سال 1350 بود. دانشجويی را می‌شناختم که از طريق خريد و فروش کتاب‌های دست‌دوم امرار معاش می‌کرد. مکان و آدرس ثابتی نداشت. هر روز در گوشه‌‌ی خيابانی و بيش‌تر با گشت‌وگذار در شهرهای مختلف، دوره‌گردی می‌کرد.
او تعريف می‌کرد که در اين گشت‌وگذار، اولين‌بار بود که در تابستان سال 50 وارد شهر اهواز شدم، بساط‌ام را در گوشه خيابانی پهن کردم و در انتظار مشتری نشستم. اما هنوز ساعتی نگذشته بود که مردی پای بساط‌ام زانو زد و چند کتابی را از ميان کتاب‌هايی که روی زمين چيده شده بودند، دست‌چين کرد. یه نگاه سطحی می‌انداخت به کتاب‌ها، چند صفحه‌ای را ورق می‌زد و بعد هم پرت‌شان می‌کرد به یک گوشه.
داشتم اعتراض می‌کردم که مرد ديگری از پشت شانه‌هايم را گرفت. فهميدم آقايان مأموران ساواک هستند. به دستور آن‌ها بساط را جمع کردم و کتاب‌ها را دوباره در کارتون چيدم. دقايقی بعد، ماشينی ايستاد، وسايل‌ام را در داخل ماشين گذاشتم و همراه با آن‌ها به‌مقصد نامعلومی حرکت کرديم. علت دستگيری را در همان نخستين لحظات بازجويی فهميدم. فکر می‌کردند که دوره‌گردی و کتاب‌فروشی‌ام، پوششی است برای کارهای سياسی. هرچه گفتم، زيربار نرفتند و سرانجام، بعد از تماس با تهران، قرار براين شد که فردا کت بسته و در معيت دو مأمور، مرا تحويل ساواک مرکزی بدهند. اما مشکل اينجا بود که تا صبح فردا، من در کجا بمانم.
آن روزها اهواز زندان سياسی نداشت. در داخل بند عمومی زندان شهربانی ـ‌جايی که دزدان و قاچاقچيان و غيره بودند‌ـ اتاقکی بود که اندازه‌اش، کمی از اتاقک نگهبانی بزرگ‌تر. مرا فرستادند داخل آن اتاقک و پاسبان نگهبانی هم در جلوی درِ آن ايستاد. حضور من جو داخل زندان را عوض کرده بود. خصوصا وقتی ديدند که تا لحظه ورود به اتاقک، دست‌بند به دست داشتم. گويا اولين بار بود که زندانيان با چشم‌های‌شان می‌ديدند يک آدم سياسی ـ‌برخلاف حرف‌های شنيده شده‌ـ شاخ و دُم ندارد. گردنش، از مو نازک‌تر است. و خيلی چيزهای ديگه.
شب‌هنگام، يکی دو نفر از زندانيان غزلی خواندند تا نوبت رسيد به پرويز نامی. او صدای بسيار گرم و گيرايی داشت. وقتی شروع به خواندن کرد، زندان و زندانی يک‌پارچه، غرق در سکوت شدند. پرندگان خيال زندانيان به پرواز در آمدند و يکی يکی از ديوارهای بلند زندان گذر کردند و به دور دست‌ها شتابيدند. صدای آرام پرويز نيز همراه با پرواز پرندگان خيال، ناگهان اوج گرفت. يک نفس، فضا را می‌شکافت و دايره‌وار دور و دورتر می‌رفت. منتظر ماندم تا برای تجديد نفس، لحظه‌ای سکوت کند. داشت نفسی تازه می‌کرد که صدايش زدم:
پرويز خان؛ دَمت گرم!
پرويز خان به دريچه اتاقک چشم دوخت و مثل يک مجسمه، ساکت و بی‌حرکت ايستاد. انگار دنبال واژه‌ای می‌گشت که با شماره کفش و فشارم هم‌خوانی داشته باشد. نگاه سمج و کاونده زندانيان، گويی از پرويز انتظار پاسخ داشتند. نميدانم چه مدتی به همين صورت گذشت اما، ناگهان لبخندی برلبان پرويز نشست. معلوم شد او معمای پيچيده را کشف کرد و در خطاب به من گفت:
سياسی؛ مُخ‌ات داغ!
حال بعد گذشت سی‌وپنج سال از اين داستان، اکنون در برابر مهندسی و برآوردهای رياضی رئيس جمهور ايران که ثروت، ظرفيت و گنجايش کشور را برای حضوریک‌صدو بیست ميليون نفوس تخمين زده است؛ فقط می‌توانم بگويم: حاج آقا مُخ‌ات داغ!

پنجشنبه، آبان ۰۴، ۱۳۸۵

هم‌سانی؛ يعنی تنزل اخلاقی ـ ۲

دوگانه‌گی‌های ساده و متأثر از فشارهای سياسی در درون جامعه و در بين مردم، مختص حاکميت اسلامی و حکومت روحانيان نيست. پيش از انقلاب نيز شاهد يک‌سری دوگانه‌گی‌ها و چهره عوض‌کردن‌ها در بين مردم بوديم. اما هم‌سانی يک پديده ويژه و رو به تعينی‌ است ناشی از دوگانه‌گی مداوم و مستمر. مانند زخمی جزئی و ساده‌ای که به‌علت عدم مراقبت، چرکين و کُهنه شود. برای تحقق آن می‌توان دلايل مختلفی را برشمرد:
نخست اين‌که نه تنها سطح و درجه دوگانه‌گی در جامعه امروز و نسبت به گذشته تشديد گرديد، بل‌که هر دو بخش بالايی و پائينی، به‌يک‌سان و آشکارا آن‌را در جامعه بروز می‌دهند. اين امر ناشی از استقرار نظام اخلاقی معينی ا‌ست که از يک‌طرف، برای امت خود امتيازه‌های ويژه‌ای را قائل می‌گردد [در اين زمينه مراجعه کنيد به اطلاعيه سازمان مجاهدين انقلاب اسلامی در دفاع از آغاجری و در خطاب به مسئولين امور نوشت: «ما بعد از فتح و غنيمت به اسلام روی نياورده‌ايم»] و دست آنان را در انجام اعمالی که هدف وسيله را توجيه می‌کند، باز می‌گذارد و از طرف ديگر، نتايج عمل‌کردهای گروه‌های مختلف و وابسته به حاکميت (گروهايی به‌نام حزب‌الله، پيروان خط امام، انصار حزب‌الله، سربازان گمنام امام زمان)، به‌گونه‌ای بود که به‌جرئت می‌توان گفت که مردم را از بسياری قيود اخلاقی و رعايت آن در جامعه آزاد ساخت؛ (1)
دوم، انقلاب موقعيت اقشار ميانی جامعه را تا آستانه سقوط، آن‌چنان متزلزل ساخت که توازن نيروهای درون جامعه، ناگهان به‌نفع عوام‌گرايی تغيير کرد. بسياری از مقولات و مفاهيم و حتا ناهنجاری‌های درون جامعه مانند دزدی، کلاه‌برداری، تهمت و غيره، از يک‌سو واژگونه و تغيير ماهيت داده و به توان‌مندی، زرنگی و موفقيت در زندگانی و کار معنا می‌شوند و اما از سوی ديگر، بخشی نيز به توجيه و تئوريزه کردن رفتارهای غير عقلانی برخاستند و خواسته و ناخواسته، اين اعمال را در درون جامعه و تا سطح الگوبرداری و قهرمانی ارتقاء دادند و تقويت نمودند[آخرين آن‌ها نمايش‌گاهی است که سازمان‌دهی آن را خانم آسيه امينی برعهده داشت]؛
و خلاصه سوم، دين و جامعه دينی پيش از انقلاب که تقريبا نقشی کنترل‌کننده داشتند، امروز، به‌عنوان مهم‌ترين ابزاری که می‌تواند راه‌گشای تمايلات درونی و ترک‌تازی‌ها بشوند، مورد بهره‌برداری قرار می‌گيرند. از اين مهم‌تر، نظام سياسی‌ـ‌دينی در جهت تشکيل و تحقق جامعه هم‌سان، چاره‌ای غير از اين نداشت که هم‌زمان از اعتبار فقه و فقهی در جامعه به‌کاهد. انقلاب در همان خيزش اوّل، مقوله‌ای بنام فقها و مراجع را از سياق تاريخی‌شان جدا کرد و همه را تابع انديشه‌ها و فرامين "امام" ساخت. فقهايی که قرن‌ها واسطه‌ای ميان مردم و دين بودند، پس از انقلاب، مستأصل و ناگزير بودند که خود نيز هم‌سان با عوام، از بسته‌بندی‌های انديشه‌ی "ولی‌فقيه" ارتزاق کنند.
مرز ميان نيک و بد و هرچيزی که جامعه را قوام و ثبات می‌بخشيد، به‌طور ويژه و از منظر عام‌نگری و تقديرگرايی، ناگهان و به‌نحوی شکسته شد که تعاملات آتی و مضمون روابط اجتماعی، نه تنها غيرقابل پيش‌بينی بودند بل‌که، مردم، روزبه‌روز، و بی آن‌که بدانند به کدامين سمت می‌شتابند، بطور فزاينده‌ای از گذشته‌شان کنده شدند. و اگر بگويم که بخشی از آنان هم اکنون در خلاء شناورند، باور کنيد که اغراق نمی‌گويم.
بديهی است که بخشی از انقلابيون با دلی پاک و صادقانه در اين عرصه گام نهاده‌اند اما، آن باوری که به يگانه‌گی اخلاقی و گسترش آن در جامعه می‌انديشيد؛ جامعه‌ی هم‌سانی را بنيان گذاشتند که پيامد منطقی آن، فروپاشی اخلاقی به‌معنای واقعی کلمه بود. جامعه‌ای که بستر ظهور کوتوله‌ها را ـ‌در بالا و پائين‌ـ هموار ساخت و اکنون آن‌ها با اتکاء به ابزارهای مُدرن، در جست‌وجوی افرادی هستند با روحيه‌های مشابه (2) و می‌خواهند که اين گروه را حول محور «دم غنيمت‌دان که عالم اين دم است» بسيج کنند!
پانوشت:
1 ـ در اين زمينه مراجعه کنيد به کتاب: در سنگر آزادی؛ فريدريش فون‌هايک؛ ترجمه عزت‌اله فولادوند؛ صص 79ـ 73
2 ـ مراجعه کنيد به مقاله گوردون گراهام استاد فلسفة اخلاق دانشگاه ابردين اسكاتلند

در همين زمينه:
لطفن جوگیر نشويد!
تصويرسازی ذهنی
اپيدمی حرص
هم‌سانی؛ يعنی تنزل اخلاقی ـ ۱

سه‌شنبه، آبان ۰۲، ۱۳۸۵

هم‌سانی؛ يعنی تنزل اخلاقی ـ ۱

امروز دو گرايش هم‌سان در ايران، از دو سو، در نقطه‌ای به‌نام «اينترنت»، باهم‌ديگر تلاقی کرده‌اند. دولت، زير شعار «رعايت مسائل اخلاقی» خواهان کنترل بيش‌تر و کاهش سرعت اينترنت است، و بخشی از جامعه، زير شعار «هيچ چيز مقدس نيست»، در صدد راه‌ها و گريزهای تازه‌اند. در اين تقابل، نه تنها بنيان نظری دولت از مقوله «مقدس»، از اساس غير اخلاقی است، بل‌که مضمون شعار مخالفين نيز، چيزی بيش از توجيه عمل‌کردهای غيراخلاقی نيست. و بديهی است که در اين ميانه، فقط اقشار آگاه جامعه، محققان، دانشگاهيان و ژورناليست‌ها، بيش‌ترين زيان را متحمل می‌گردند!
اينترنت، تلفن، موبايل، زاتاليت و حتا دوربين فيلم‌برداری، ويديو و دی‌وی‌دی، ابزارهای ارتباط‌گيری و پيام‌رسانی هستند. اين وسايل مانند چراغ‌های «گردسوز» و «موشی» در عصر خود، جزئی از وسايل اوليه و الزامی زندگی به‌شمار می‌آيند. يعنی هر دو سو (دولت و ملت)، به اين مسئله و ضرورت آن آگاه‌اند. با وجود براين، چرا ورود و داشتن اين ابزارها در دوره‌های مختلف، مهم‌ترين سوژه‌های جنگ و گريز را ميان دولت و ملت تشکيل می‌دهند؟
اساس درگيری ظاهرا برسر «پيام»‌هايی است که از طريق اينترنت مبادله می‌شوند ولی، مضمون درگيری، به‌نظر چيزی فراتر از پيام‌هاست. حکومت ايران از شکل‌گيری شرايطی وحشت دارد که مبادا خود، اولين قربانی جامعه دست‌ساز خويش گردد. معنای واقعی اين تعريف چيست؟
اگر بخواهم مضمون عمل‌کردهای فلسفی و سياسی‌ـ‌اجتماعی حکومت اسلامی را در يک جمله تعريف کنم، تلاش دولت‌مردان ما تا اين لحظه، باز توليد و تقويت «جامعه هم‌سان» به‌جای «جامعه مدنی» بود و هست. يعنی جامعه‌ای که مردمش در ظاهر و زير پوشش شعار «خواهی نشوی رسوا، هم‌رنگ جماعت شو»، خود را هم‌سو با فرهنگ رسمی و دولتی نشان می‌دهند ولی در خلوت، از ارزش‌های ديگری پيروی می‌کنند.
از منظر سياسی، چنين فضايی ناشی از فشارهای مستمر حکومت برمردم است. فشار مستمر، يعنی ناکامی در تحقق ايده‌ها و هدف‌ها. در واقع و برخلاف انتظار و برداشت‌هايی که رهبران سياسی‌ـ‌دينی از فردای رفراندوم جمهوری اسلامی ارائه می‌دادند، بعد از زمانی کوتاه در عمل و به‌تجربه، دريافتند که شروط تحقق بخشيدن و پياده کردن آرزوها و آرمان‌های‌شان در جامعه، می‌توانند به عاملی عليه خود و به شروطی نامتحقق مبدل گردند. بدين‌سان و از آن‌جايی‌که دگماتيسم مادر همه‌ی انحراف‌ها و بدبختی‌هاست، رهبران سياسی جامعه ما نيز در عوض هم‌آهنگی و تعامل با بخش آگاه جامعه، جهت ديگری را دنبال، و به‌مسائل ظاهری و شکلی پرداختند و هم‌سانی را ترويج و تقويت ساختند.
ادامه دارد
هم‌سانی؛ يعنی تنزل اخلاقی ـ ۲

جمعه، مهر ۲۸، ۱۳۸۵

حاشيه نشينان مُدرن

يک مرد آلمانی بی‌کار، درمانده و نااميد از زندگی، هفته گذشته در واکنشی هيستريک به جيغ‌های آزاردهنده کودک چهار ساله‌اش، او را کُشت. پزشک متخصص علت مرگ را ناشی از تکان‌های شديد و پی‌درپی تشخيص داد که تحت تأثير اين عمل، خون زيادی با فشار به داخل مغز کودک سرريز می‌کنند و موجب مرگ او می‌گردند.
سه روز پيش از اين واقعه‌ی تأسف‌بار، برخی از روزنامه‌ها خبر ديگری را گزارش کردند که باز مرد بی‌کاری، با همين روش، نوزاد چند ماهه‌اش را کُشت. و اين دو حادثه وحشت‌ناک، تنها نمونه‌ای‌ست از نموداری که انواع قتل‌ها و جنايت‌ها را در آلمان نشان می‌دهند و از ابتدای سال 2005 تا اين لحظه، هم‌چنان در حال افزايش و گسترش است. حوادثی که موجب نگرانی جامعه‌شناسان و روان‌شناسان اجتماعی آلمانی گرديد و تأثيرات سوئی که اين قشر می‌توانند بر روان و ساختار اجتماعی بگذارند، شديدا هُشدار داده‌اند.
بديهی است که فقر اقتصادی، در بروز اين قبيل حوادث تأثيرگذارند. انکار هم نمی‌توان کرد که خانواده‌های تهی‌دست آلمانی، امروز به‌هيچ‌وجه قادر به تأمين هزينه‌های اجتماعی کودکان‌شان نيستند. دولت نيز چند سالی است که از زير بار تأمين اين قبيل هزينه‌ها، شانه خالی می‌کند و گام به گام در جهت تغيير سيستم کنونی است. با وجود براين، موضوع مبهم و پيچيده اينجاست که آيا اين گروه از خانواده‌ها، به اين دليل که توان تأمين هزينه‌های اجتماعی فرزندان‌شان را ندارند، دست به جنايت می‌زنند؟ من براين باور نيستم و اتفاقا برعکس، فقر، فقط بخشی از مشکل کنونی جامعه آلمان را تشکيل می‌دهد. حوادثی که در حال شکل‌گيری و گسترش‌اند، پيش و بيش از همه ناشی از فقر فکری‌ـ‌فرهنگی است.
هم اکنون، فقط 39 درصد کودکان آلمانی وارد دبيرستان‌ها می‌شوند و ديپلم می‌گيرند. تازه اگر بدانيد 9 درصد از اين جمع را کودکان خارجی مقيم آلمان تشکيل می‌دهند، آن وقت مطابق ايشل آموزش بين‌المللی که حداقل معدل فارغ‌التحصيلان دبيرستان را سی درصد برای کشورهای جهان تعيين کرده است؛ بسياری از کشورهای آسيايی و افريقايی، در سطحی بالاتر از کشور آلمان قرار دارند. در واقع، تفکری که همواره می‌کوشيد تا تحصيل و کار را در بين طبقات بالايی و پائينی تقسيم‌بندی و موروثی کند، در دهه 80، سياست آموزشی غلطی را پياده ساخت که از درون آن، نسل بی‌سوادی به‌مفهوم واقعی، امروز وارد جامعه شده‌اند. نسلی که در «کلاس» تازه‌ای نام‌گذاری و طبقه‌بندی می‌شوند که اصطلاح عمومی آن «طبقه عوام» (Unterschicht) است.
پَرکاريات (Prekariat ـ در زبان فرانسه précaires) اصطلاحی است که جامعه‌شناسان در باره اين قشر جديد به‌کار می‌برند. پَرکاريات، در واقع واژه مرکبی است که از دو واژه سخت / نامطمئن (prekär) و پرولتاريا (Proletariat) گرفته شده و ظاهرا برای آن بخش از کارگرانی به‌کار می‌برند، که به‌عنوان کارگران غيرقابل اعتماد دسته‌بندی می‌شوند. البته اين اصطلاح مشمول حال همه بی‌کاران نخواهد شد. وانگهی هنوز جامعه‌شناسان تعريف دقيقی ارائه نداده‌اند که گروه مورد نظر، متشکل از طيف‌های مختلفی است و يا يک طبقه خاص. اما غرض از طرح آن به دو دليل بود:
نخست، ايده پَرکاريات را نخستين‌بار «آمادو بورديگا» سوسياليست ايتاليايی در سال 1912 طرح کرد. او در دو مقاله مختلف «مشکلات فرهنگی و اجتماعی جوانان» و «سوسياليسم و فمينيست»، روی خلاء فرهنگی، تُهی‌شدن و از خود بی‌گانه شدن و اتوريته‌پذيری انگشت گذاشت و تا حدودی گسترش فاشيسم در ايتاليا را پيش‌بينی کرد.
دوم، هم اکنون در کشور آلمان، 5/6 ميليون نفر آلمانی وابسته به قشر يا طبقه‌ای هستند که می‌توان گفت به‌جامانده از فعل و انفعالات فرايند جامعه صنعتی به جامعه پُست صنعتی است. همه اين‌ها در زير سقفی خشک و گرم زندگی می‌کنند. اگرچه بی‌کارند و اکثرا بدهکار ولی، از امکانات تلفن، تلويزيون و حتا اينترنت بهره‌مندند. علی‌الظاهر گرفتار فقر اقتصادی به‌مفهوم عام کلمه نيستند. از اين منظر بايد از در ديگری وارد شد و مشخصه مهم آنان را بی‌سوادی و کم‌سوادی و ضعف فرهنگی دانست. از انسجام و تعلق خانوادگی برخوردار نيستند. زندگی پاشيده‌ای دارند و به‌حد افراط الکل می‌نوشند. مهم‌ترين ادله و توجيه‌شان اين است که خارجيان، جا و کارشان را اشغال کرده‌اند. به‌قول «آمادور بورديگا»، در سياست، به‌دنبال اتوريته‌پذيری هستند و آرای خويش را به‌نفع نئوفاشيست‌ها در صندوق می‌ريزند.
در واقع اين گروه، چه به‌عنوان يک طبقه زيرين جامعه و چه به‌عنوان حاشيه‌نشينان مُدرن، گروهی هستند که به‌طور دقيق بايد مورد شناسايی و بررسی قرار بگيرند. نيروی که خطر آنان، کم‌تر از بنيادگرايان نيست. اگرچه اين داستان حقيقت تلخی است اما، تلخ‌تر از آن، انکار دولت آلمان است! (Das wahre Elend).
در همين زمينه: شانس و سياست

جمعه، مهر ۲۱، ۱۳۸۵

چه کسی عليه امنيت؛ دولت يا ملت؟ ـ ۳

هدف اصلی در دو مبحث پيشين، برجسته و روشن‌کردن نگرش حاکميت اسلامی بود. کسی که تا حدودی خصوصيات فرهنگی و اخلاقی حاکميت کنونی را بشناسد، به اين نتيجه خواهد رسيد که حکومت اسلامی، نه تنها اهل تعامل نيست، بل‌که عملا برخوردها و پيش‌‌‌‌‌‌نهادهای سازنده را هم برنمی‌تابد. سياست و کارکرد چنين حکومتی در عرصه داخلی، تلاش در جهت ايجاد و گسترش نهادهايی است که ضامن موجوديت و بقای سياسی حاکميت باشند. نهادهايی که جز سرکوب مردم، وظيفه ديگری ندارند.
اگر دولت يا حکومتی استمرار حيات سياسی خويش را بر بستر يک‌سری تهديدهای دورغين و غير واقعی در جامعه سازمان می‌دهد، آيا نبايد به اين نتيجه رسيد که آنان، بزرگ‌ترين عامل تفرقه، آنارشی و گسست ميان دولت‌ـ‌ملت‌اند؟ واقعا بر مبنای کدام اعتقاد و تئوری می‌شود گسست ميان دولت و ملت را، دفاع از امنيت ملی تعريف کرد؟ اگر فرد يا گروهی عليه چنين گسستی فرياد بکشد و يا قدمی برای تحقق دموکراسی در ايران پيش بگذارد، و حتا به‌پذيريم فراتر از مرز انديشيدن پيش رفته و اعتراضی را سازمان‌دهی کند؛ آيا فعل او اقدامی‌ست عليه امنيت و منافع ملی؟ در اين رويارويی، چه کسی عليه امنيت و منافع ملی اقدام کرده است؛ فردی که برای دموکراسی مبارزه می‌کند يا حکومت و نهادهای امنيتی؟
نخست و به‌طور گذرا، توضيح يک نکته ضروری است که بدانيم برداشت ما از امنيت ملی چيست؟ واژه‌های امنيت ملی و منافع ملی، بعد از پيمان وستفالی 1648، مبانی شکل‌گيری و تولد دولت‌ـ‌کشور‌ها بوده و به‌عنوان ارزش‌های جديدی وارد ادبيات سياسی در روابط بين‌المللی شده‌اند. مطابق تئوری ژرژ يلينک، هر دولت‌ـ‌کشوری برپايه سه عنصر سرزمين، جمعيت و قدرت شکل می‌گيرد اما، چه در آن زمان و چه امروز که مرزها به‌مفهوم واقعی از بين رفته‌اند؛ عنصر جمعيت (مردم)، شالوده هر دولت‌ـ‌کشوری را تشکيل می‌دهد. بدون مردم، نه سرزمين و نه قدرت، هيچ‌کدام به تنهايی معنی ندارند.
از طرف ديگر، بحث امنيت و منافع ملی را زمانی می‌توانيم بطور دقيق درک و طرح کنيم که هويت ما روشن باشد. يعنی ما برمبنای هويت ايرانی خود بدنبال منافع واحد و حفظ و تأمين آن می‌رويم. همان‌گونه که بدون مردم، دو عنصر سرزمين و قدرت به تنهايی بی‌معناست، به همان نسبت منافع و هويت، در قالب جمعی و به‌نام ايرانيان معنا می‌يابد. برخلاف ادعای حکومت، که دين را اساس و مخرج مشترک منافع ايرانيان قرار می‌دهد، ايرانيان همه مسلمان نيستند و در بين مسلمانان نيز، همه شيعه نيستند.
يکی از مبتذل‌ترين بحث‌ها در اين زمينه، بحث اکثريت است. اگرچه در ايران هنوز بطور رسمی نمی‌توان اثبات کرد که اکثريت مردم شيعه مذهب هستند اما، به‌فرض اثبات چنين ادعايی، کسی که روی اکثريت دينی انگشت می‌گذارد، به يک معنا مخالف تعامل اجتماعی است. به زبانی ديگر، يعنی بخشی از جامعه، کوچک‌ترين سهمی در تقسيم قدرت نداشته و ندارند. در ايران، اين بخش محروم، اکثريت قريب به اتفاق جامعه را تشکيل می‌دهند و برخلاف ادعای حکومت، نه تنها قسمی از اين محرومان، مردم شيعه مذهب هستند، بل‌که در اين قلمرو (ولايت)، مسئولين نهادها نيز، به تناسب جايگاه‌شان، سهم و حقوقی در قدرت ندارند.
در واقع قالبی را که حکومت اسلامی برای اتحاد و اتفاق ملی ارائه می‌دهد، جايگاهی به نام مسلمان و غيرمسلمان نمی‌شناسند. آنان نيازمند عبوديت‌اند و کسانی‌که اين مرز را ناديده انگارند، به‌رغم اعتقاد به اسلام و مذهب شيعه، گرفتار همان سرنوشتی خواهند شد که پيش‌تر، دگرانديشان گرفتارش بودند.

چه کسی عليه امنيت؛ دولت يا ملت؟ ـ ۱
چه کسی عليه امنيت؛ دولت يا ملت؟ ـ ۲

دوشنبه، مهر ۱۷، ۱۳۸۵

گل‌هايی که پرپر می‌شوند!

کشورهای جهان در انتخاب روز جهانی کودکان، دو گروه شده‌اند. بخشی روز اوّل ژوئن (يازدهم خرداد)، روز تولد هانس کريستيان آندرسن ـ‌مردی که قلبی برای همه کودکان جهان داشت‌ـ را جشن می‌گيرند، و بخش ديگر، هشتم اکتبر (شانزدهم مهرماه) را، که ديروز بود. در ايران نيز چند سالی است که روز شانزدهم مهرماه، به‌عنوان روز جهانی کودک به رسميت شناخته شد و مسئولين امور، جشن‌ها و فستيوال‌هايی را در ارتباط با اين روز، برگزار می‌کنند.
هدف از اين تقسيم‌بندی و جدايی چه بود؟ شناخت و تجربه‌ای که ما از انگيزه‌ها و عمل‌کردهای دولت ايران داريم، می‌دانيم که نام‌گذاری‌ها و انتخاب روزهای خاص در ايران، همواره منظوردار بودند. انگيزه سياسی‌ـ‌دينی داشتند و هدف‌شان مرزکشی است. اما مرزکشی، جداخواهی و ناهم‌آهنگی، تنها خاص حکومت نيست، بل‌که جزئی از فرهنگ ما است. مثلا در مورد روز جهانی زنان (هشتم مارس) می‌بينيم که هم حکومت و هم بخشی از زنان دگرانديش، هر دو، ساز خويش را می‌نوازند و روز ديگری را در برابر هشت مارس برجسته و پُررنگ می‌کنند.
ناگفته نماند که قلبا از چنين انتخابی خوش‌حالم. برای جامعه‌ای که فاقد حافظه تاريخی‌ست، تقارن روزهای کودکان و مهرگان در يک روز، تصادفی است خوش‌آيند و با مضمون. هر دو جشن، به آينده و آينده‌سازان توجه دارند. از اين مهم‌تر، اگر بخواهم حرف دلِ خويش را بنويسم، هرچه به تعداد روزهايی که به کودکان جهان اختصاص می‌يابد افزايش يابند، به‌همان نسبت محتمل است، درصد توجه عمومی به کل کودکان جهان نيز، بيش‌تر گردد. چرا که کودکان جهان، چه سياه و چه سفيد، تايلندی يا آمريکايی، زيمبابويی يا روسی، فرانسوی يا ايرانی، همه‌ی آنان، نياز و درد مشترکی دارند. دردی که همه می‌دانيم! می‌دانيم که اگر اين غنچه‌ها در دوره اوليه‌ی زندگی مورد مراقبت و پرورش قرار نگيرند، هرگز شکفته نخواهند شد. از اين منظر، اگر واقعا اساس دسته‌بندی و جدايی دولت‌ها، رعايت و پياده کردن اصول کنوانسيون حقوق کودکان در عمل و در زندگی روزانه است، نه تنها اين قبيل تقسيم‌بندی‌ها اشکالی ندارند، بل‌که با صدای بلند می‌گوييم: مبارک است!
اما يک سئوال ساده و کمی هم آزار دهنده: اين تقسيم‌بندی‌های نيت‌مند بعضی از رهبران سياسی، بدين معنا نيست که اکثر مفاد حقوقی کنوانسيون را در آينده چاق و لاغر کنند؟ همين الان هم عده‌ای با گذاشتن کلای شرعی روی بعضی مفاد، آن‌ها را از محتوا تهی ساختند. ممنوعيت اعدام کودکان زير هيجده سال را اين‌گونه تفسير می‌کنند که کودک نابالغ، بايد دو سال در زندان، و در انتظار اعدام به‌ماند؟! يعنی مرد بالغی را، به جرم واکنش‌ها و شعور دوران کودکی‌اش، مجازات می‌کنند؟! ممنوعيت کار کودکان را، زير عنوان کمک در کارهای خانوادگی توجيه می‌کنند. کسی هم نمی‌پرسد پس نقش و وظايف دولت در اين گروه از جوامع چيست؟
البته انکار هم نمی‌شود کرد که جامعه ما شرايط ويژه‌ای دارد. اکثريت شهروندانش را جوانان و کودکان تشکيل می‌دهند. در نتيجه، متوسط سن بزه‌کاری در جامعه تنزل می‌يابد. اما آيا اين بدان معناست که ما کودکان معصوم ‌ـ‌و به قول مسئولين کشور گناه‌کار را‌ـ به اشد مجازات محکوم و زندانی کنيم؟ فکر نمی‌کنم از اين ساده‌تر به‌شود موضوع را طرح کرد: آيا مجازات‌هايی که تا اين لحظه تعيين و عليه کودکان متخلف به‌کار برده‌اند، اصلا تناسبی با امکاناتی که دولت در اختيار آن‌ها گذاشته است دارد؟
خوش‌بختانه در ايران، دولت و ملت، هم‌سو و يک صدا نشان داده‌ايم که از اين شوخی‌ها نداريم. چشم را در مقابل چشم می‌خواهيم! گاه‌گاهی هم اگر تسليم چنين سنتی شديم، به‌ترين الگوی ما مرگ است نه زندگی و آينده کودکان! حسين فهميده دوازده ساله را (که با مين و نارنجک به زير تانک‌های عراقی رفت) يگانه الگوی کودکان ايرانی قرار می‌دهيم. البته الگوی کودکان محروم و مستمند!
اگر واقعا می‌خواهيد سطح و مقدار علاقه‌مندی و توجه‌مان را نسبت به کودکان ايرانی بدانيد، به‌اطلاع‌ می‌رسانم که از 10 ميليون بی‌سواد مطلق ايرانی (کم‌سوادها حساب و آمارشان جداست) هفت ميليون‌شان کودکان 6 تا 15 ساله هستند. قريب به‌اتفاق اين کودکان، «کودکان کار» و بخشی نيز ويلان و کارتون خواب‌اند. مآبقی هم که به مدرسه می‌روند، باور کنيد وضعيت خوشايندی ندارند! در مناطق شهری (توجه داشته باشيد صحبت از روستاهای نيست) ايران، بيش از 131 هزار کلاس خطر‌آفرين (البته مطابق آمارهای رسمی) و تقريبا به‌همين تعداد کلاس‌های درس در حال تخريب‌شدن وجود دارد.
همين نمونه بيان‌گر واقعيتی است که ما دانسته و با دستان خود، در حال پرپر کردن گل‌های سرزمين خود هستيم! اگر خلاف می‌گويم، اثبات کنيد که تا اين لحظه کدام حساسيت ويژه‌ای را جامعه و مردم در برابر تأمين امنيت و حفظ جان حداقل 7‌ميليون و 700 هزار تن از فرزندان خود بروز داد و علنی ساخت؟ آيا دفاع از جان کودکان نيز بخشی از فعاليت‌های سياسی محسوب می‌شوند؟ حالا تو کلای خويش را قاضی کن!

در همين زمينه: آموزش و جامعه

یکشنبه، مهر ۱۶، ۱۳۸۵

وقتی‌که ويروس‌ها هجوم می‌آورند!

چند روزی است که شديدا درگيرم! مثل آدم‌هايی که گرفتار وسواس‌اند، بخشی از کار و زندگی را زمين گذاشتم و در حال کلنجار رفتن با ويروس لعنتی «Exploit.JS.ADODB.Stream.e» هستم. تا اين لحظه ده‌ها راه مختلف را دنبال کردم. يکی از دوستان لينک راهنمای بسيار ارزش‌مند سايت «وين‌بتا» را ايميل زد، قدم به قدم دستورالعمل‌ها را دنبال نمودم ـ‌هفده مرتبه‌ـ ولی نتيجه هميشه صفر بود.
کامپيوتر برای من، يکی از ابزارهای مهم کار و يگانه عامل ارتباط‌هايم با جهان خارج است. در برابر چنين وسيله ارزش‌مندی، بديهی است که هرگز نمی‌توانم غير مسئول و بی‌تفاوت باشم. تا آن‌جايی که توانايی دارم و مورد نياز است، در رعايت مسائل ايمنی اطلاعات کسب کرده و به‌کارشان می‌گيرم. اما، به‌رغم همه‌ی چيزهايی که گفته‌ام، نکته مهمی را به‌خاطر داشته باشيم که سخن بر سر انسانی است که از اين ابزار بهره‌مند است. خصوصا انسان ايرانی! همه‌ی ما گرفتار يک‌سری فشارهای تحميلی هستيم که گاهی بيش از حد آزار دهنده و کُشنده‌اند. بدبختی‌ها هم هميشه در اولين لحظه‌ای که تعادل را از دست می‌دهی، به‌سراغت خواهند آمد. در چنين مواردی، نه دانسته‌ها کمک رسانند و نه ابزارهای ايمنی!
وانگهی، سخن برسر مبارزه‌ای پيچيده ميان انسان غيرمتخصص و کم آشنا، با انسان متخصصی که سوءاستفاده‌گر است. دزد و فريب‌کار است. در لباس دوست و زير نام او، به حريم شخصی‌ات تجاوز می‌کند. با چنين انسانی چگونه بايد برخورد کنيم؟ در اين چند روز، هنوز صدايی برنخاست (شايد کسی نوشته و من بی‌اطلاعم). هنوز فردی فرياد نکشيد که برنامه‌ريزان و ارسال کنندگان اصلی ويروس، حقوق اوليه مرا مورد تجاوز قرار دادند؛ کارهايم زمين ماندند و ارتباط‌هايم (به‌خصوص از طريق مسنجر) با ديگران قطع گرديدند. چرا؟ چون مهاجمان ناشناس‌اند و مرجع حقوقی نا مشخص؟ وقتی مضمون چنين تهاجمی برای ما روشن گردد، مسلما راه را نيز پيدا خواهيم کرد!
آن‌چه اتفاق افتاد، مسئله‌ای‌ست عمومی و جهانی. اما مهم‌ترين نکته‌ای که اين زمينه می‌توان گفت: مبارزه برعليه برنامه‌ريزان و ارسال کنندگان ويروس، بخشی از مبارزه برای احقاق حقوق فردی و مبارزه برای تحقق و حفظ دموکراسی است. کسی‌که شاخک‌هايش در برابر دموکراسی حساس است، در برابر تهاجمات پی‌درپی ارسال کنندگان ويروس‌ها، که روزبه‌روز مبارزه با آن‌ها پيچيده‌تر و دشوارتر می‌گردند؛ نمی‌تواند بی‌تفاوت باشد!

سه‌شنبه، مهر ۱۱، ۱۳۸۵

چه کسی عليه امنيت؛ دولت يا ملت؟ ـ ۲

بررسی مقوله امنيت، مستلزم آن است که نخست شناخت دقيقی از گروهی داشته باشيم که اکنون قدرت سياسی را در دست دارند. وقتی می‌گوئيم مهم‌ترين نشانه‌ی اين گروه اجتماعی شکاکيت است، يعنی شک منبع شکل‌گيری و تقويت‌کننده قوه تخيل، ذهنيت، فرهنگ، زبان و در يک کلام، حافظ موجوديت و بقا آن‌هاست.
در اوائل انقلاب، آيت‌اله خمينی در برابر مخالفين برپايی مراسم دهه عاشورا، به يک موضوع تاريخی‌ـ‌استراتژيک اشاره نمود و گفت: تکرار همين مراسم‌ها، اسلام را زنده نگاه داشت! اين ديدگاه در زمانه ما، به نوعی در عرصه‌های مختلف زندگی اجتماعی و سياسی حضور دارند و به آسانی قابل شناسايی و نشانه‌گذاری‌اند. اگر می‌بينيم بسياری از پديده‌ها، برنامه‌ها و برخوردها در جمهوری اسلامی، سيکلی و تکراری هستند؛ دولت‌مردان ما راه رفته را دوباره و از ابتدا طی می‌کنند؛ زمان را به‌عقب می‌کشند و نوع تازه‌ای از تقسيم‌بندی‌های صوری را برجامعه تحميل می‌کنند؛ عين دوران انقلاب، پُرکردن فرم‌های پذيرش را برای دانشجويان، روزنامه‌نگاران دولتی، دبيران و ديگر کارمندانِ اداری الزامی می‌دانند و فضای شک‌برانگيزی را در محيط کار حاکم می‌سازند؛‌ بدين معناست که جمهوری اسلامی، موجوديت و بقا خويش را مديون همين تکرارها می‌بينيد!
شکاکيت، يک ذهنيت و يک فرهنگ است! شک در مذهب شيعه، ريشه‌ی تاريخی‌ـ‌سياسی دارد. نگاه شيعيان را در برخورد با شخصيت‌های صدر اسلام دنبال کنيد، جز علی، همه‌ی ياران و هم‌راهان پيامبر اسلام، حتا همسر او عايشه، خيانت‌کاران و مخالفان اسلام معرفی می‌شوند. واژه‌های غاصبين، منافقين و غيره در ادبيات شيعه، فراتر از معنا، به‌مفهوم تقسيم‌بندی و تيپ‌شناسی است. مفهوم و برداشتی را که رهبران، مسئولان و برنامه‌ريزان جمهوری اسلامی از زمان ارائه می‌دهند، منطبق بر چنين ذهنيتی است. در اين ساختار، بنی‌صدر می‌تواند در نقش ابوبکر زمانه تصوير گردد، مردی که هم‌راه پيامبر وارد مدينه شده بود. بهشتی، سالار شهدای هفتاد و دو تن، و ديگران در نقش‌های ديگر.
اين نمونه‌ها نشانه‌ی آن است که شکاکيت سياسی حکومت، ناشی از برآوردها و محاسبه‌های استراتژيکی‌ و کنشی است آگاهانه. بديهی است که چنين محاسبه‌ای، جامعه و مردم را در معرض خطرها و تهديدهای امنيتی جدی قرار خواهند داد. اما قبل از پرداختن به مقوله امنيت، اضافه کنم همه مسائلی که در ظاهر به آگاهی مربوط می‌شوند، جنبه ضد اخلاقی دارند. يعنی حکومت دانسته ذهنيت، فرهنگ و قواعدی را به‌عنوان يگانه راه و روش حيات اجتماعی مبنا قرار می‌دهد، که در ظرف زمان نمی‌گنجد. اين ناسازگاری به‌سهم خود، منبع و تقويت‌کننده شک خواهند شد و به استناد آن، حکومت اسلامی همه‌ی دولت‌های جهان، ملت ايران و حتا جماعت و امت دست‌پرورده‌اش را، به‌چشم توطئه‌گر، جاسوس و برانداز می‌بيند.
در قاموس او اعتماد، نه وظيفه دادن و مسئولیت خواستن از افرادی که واقعا توانايی و صلاحیت لارم و اوليه را برای پيش برد امورات کشوری دارا هستند، بل مفهومی است بسيار منقبض، که بیش‌تر به بردگی شباهت دارد. از اين منظر، او همواره در حال تنگ کردن دايره خودی، و دست‌چين و جمع‌آوری دوباره مطمئن‌ترين و وفادارترين افراد، از ميان يارانش هست. و هرچه دامنه شک گسترده‌تر و دايره «خودی»ها تنگ‌تر و کوچک‌تر می‌گردند، به‌همان نسبت نيز، اتهام اقدام عليه امنيت ملی در جامعه، عمومی‌تر و طيف وسيع‌تری را در برمی‌گيرند. مرزها و استقلال قوا در ساختار سياسی، بی‌معنی و کم‌رنگ‌تر می‌شوند و هر قوه‌ای، سازمان‌دهی و تشکيل نوع تازه‌ای از نهادهای امنيتی را، جزء مهمی از وظايف و در زمره اقدامات خود می‌داند؟!
مطابق گزارش رسانه‌های ايرانی، متهمينی که تا اين لحظه به چنين جُرم و اتهامی در حکومت اسلامی دستگير و زندانی [و بعضی‌ها اعدام] شده‌اند، در حوزه‌های مختلف‌ شغلی فعال بودند: رانندگان شرکت واحد، کارگران کارخانه‌ها، معلمان و دبيران، دانشجويان و استادان دانشگاه، نويسندگان و روزنامه‌نگاران، وبلاگ‌نويسان و نمايندگان مجلس.
دو وجه فراگيری اتهام و وابستگی متهمين به گروه‌های مختلف اجتماعی، بيان‌گر حقيقت تلخی است که مفهوم امنيت ملی در حکومت اسلامی، مفهومی است بسيار سيال و کش‌دار؛ از نظر معنا، مبهم و از حيث حقوقی، بدون چارچوب و مختصات. اما از نظر سياسی، مهم‌ترين ابزاری است برای خارج ساختن رقبا و بستن دهان منتقدان اجتماعی.

چه کسی عليه امنيت؛ دولت يا ملت؟ ـ ۳

یکشنبه، مهر ۰۹، ۱۳۸۵

چه کسی عليه امنيت؛ دولت يا ملت؟ ـ ۱

توضيح: روز گذشته می‌خواستم نموداری را در وسط متن بگذارم، ولی انگار نه تنها تلاش‌های مکررم بی‌تأثير بودند، بل‌که بخشی از نوشته نيز ناخواسته محو شدند. اکنون بخش نخست را با کمی تغيير، مجددا آبديت می‌کنم و از اين بی‌توجه‌ای که رُخ داد، از همه‌ی شما عزيزان پوزش می‌طلبم! در ضمن، اميدوارم به‌خاطر داشته باشيد که روز گذشته، روز جهانی بازنشسته‌گان بود و شايد هم درس خوبی برای منی که زيربار اين حرف‌ها نمی‌روم :(
*******

بارزترين خصلت سياسی حکومت ايران، شکاکيت است. عنصر برجسته شک در سياست، آن هم در زمانه ما و در جهان مُدرن و به‌هم پيوسته‌ای که همه‌ی دولت‌ها، بدون استثناء، خواهان روابطی قاعده‌مند در عرصه بين‌المللی هستند، و روی ائتلاف‌های امنيتی‌، اقتصادی و سياسی تکيه و برنامه ريزی می‌کنند؛ نشانه کهنه‌گرايی فکری و روان پريشی فرهنگی است.
اما موضوع مهم‌تر، بررسی اين روحيات است! بدون اتکاء به علم روانشناسی، شکاکيت سياسی به‌هيچ‌وجه قابل مفهوم نيست. در برداشت کلی، بزرگ‌ترين و قدرت‌مندترين ديکتاتورها نیر، در اعمال حاکميت، با پاره‌ای از محدوديت‌های هنجاری در جامعه روبه‌رو هستند. يعنی آن فرهنگ (که مجموعه‌ای‌ست از هنجارها، تعبيرها و علائم‌ها) مقاومی که در برابر ديکتاتوری يا حکومت‌های يک‌جانبه‌نگر قرار می‌گيرند، به باور من جنبه روانشناسی قضايا را بيش‌تر و عريان‌تر می‌سازند. بطور مشخص در کشور ما، وقتی‌که می‌بينيم حاکميت ايران بطور مداوم در حال اثبات مشروعيت سياسی خويش است و هر انتخابی را رفراندوم تعبير می‌کند؛ نشانه روان پريشی است. او با اين واکنش‌ها، در حقيقت فرهيخته‌گان و نخبه‌گان جامعه را مورد خطاب قرار می‌دهد. چرا؟
تأکيد روی پشتوانه آراء، به‌نحوی تأکيد روی موفقيت در امور مديريت و رضايتی را که مردم ابراز می‌دارند. از نقطه نظر تئوريک، ناتوانی در امور مديريت، يکی از علت‌های اصلی بروز شکاکيت سياسی است. آيا برنامه‌ريزان و سياست‌گذاران حکومت اسلامی براين ضعف واقف‌اند؟ پاسخ مثبت است! يک برآورده ساده نشان می‌دهد که در جمهوری اسلامی، هيچ‌گاه و در هيچ مقطعه‌ای نمی‌توان میان توان‌مندی‌ها و جايگاه افراد مسئول (البته اگر از بعضی استثناءها چشم‌پوشی کنیم) تناسبی برقرار ساخت. ساده‌ترين واکنش در چنين ساختاری، جاروب کردن همه‌ی نيروهای متخصص و صاحب نظر است. وجود و حضور آن‌ها ـ‌حتا با زبان بسته‌ـ برای افرادی که در مقام مسئوليت قرار گرفته‌اند، اساسا آزار دهنده است.
يک مثال ساده شايد به‌تواند ذهنيت، حساسيت و حتا نفرت دست‌اندرکاران امور را نسبت به نخبگان فکری جامعه، به‌خوبی نشان دهد. پروسه برخورد حکومت با دانشگاه را دنبال کنيد: نخست برگزاری نماز جمعه در آن محيط، نه تنها توهينی آشکار عليه ارزش‌های علمی و جامعه علمی بود، بل‌که با اين حرکت نمادين، می‌خواستند اعتبار علمی آن مکان را تا سطح مسجد تنزل دهند. هدف و انگيزه سياسی برابر انگاری حوزه و دانشگاه در آن زمان، فقط و فقط تداعی‌گر يک معنا بود: سطح دانش طلبه‌ها در امور مديريت، حداقل در حدی هست که دست‌کمی از کارشناسان و مديران متخصص ندارند!
دوم، وقتی ديدند چنين تناقضی را نمی‌توان از طريق شعارها رفع کرد، انقلاب فرهنگی را راه انداختند. در واقع از طريق انقلاب فرهنگی، روحانيت در جايگاه سياسی نشست و مسئوليت اداره امور را برعهده گرفت؛ سياست‌مدار را استاد دانشگاه کردند و استادان را بی‌کار و مهاجرت را برآنان تحميل ساختند. ظاهرا با چنين اقدامی جند سالی آرامش داشتند اما، زمانی‌که ديدند دانشگاه‌ها در يک فضای تقريبا معتدل سياسی، خود ترميم‌اند و جان تازه‌ای می‌گيرند؛ استادان متخصص، بعد از سال‌ها سکوت، مجددا برنامه‌های سياسی و اقتصادی حکومت را به زير نقد گرفته و ضعف‌های آن‌را برملا می‌سازند؛ سومين تير را از چله رها ساختند و آن محيط را به قبرستان شهدا تبديل نمودند.

چه کسی عليه امنيت؛ دولت يا ملت؟ ـ ۲
چه کسی عليه امنيت؛ دولت يا ملت؟ ـ ۳

دوشنبه، مهر ۰۳، ۱۳۸۵

پاپ و سوپاپ اطمينان ـ ۳

پيام ويژه پاپ

خرده‌گيری، بيرون کشيدن يکی‌ـ‌دو مفهوم منفرد از دورن يک گفتار منسجم برای هياهوگری، اصلا هنر نيست! رفتاری است خلاف مدنيت! تأييد و اثبات حقيقتی که جوامع اسلامی، نه تنها هنوز فاقد آن فضا و ظرفيت اوليه برای گفت‌وگوهاست، بل‌که برخلاف ادعاهای رنگارنگ رهبران مذهبی و سياسی، دفاع از دين (در واقع دين)، شکلی از خشونت برای حفظ موقعيت‌ها و جايگاه‌هاست.
اگر دعوا برسر پاره‌ای لغزش‌هاست، وجود لغزش‌های گفتاری، در همه سخن‌رانی‌ها و مصاحبه‌ها، امری‌ست عادی و طبيعی. اما کسی‌که تاحدودی با دستگاه فکری و نظری پاپ آشنايی داشته باشد، می‌داند که منظور پاپ از مقايسه «رابطه ايمان و خشونت» با «رابطه ايمان و استدلال»، يک مقايسه‌ی فرهنگی است. پاپ ريشه بسياری از اختلاف‌ها و برداشت‌های متفاوت فلسفی را، ناشی از تفاوت‌های فرهنگی می‌داند. و معتقد است که همين اختلاف‌ها، عمده‌ترين مانع برسر راه گفت‌وگوی تمدن‌ها هستند. آيا جامعه اسلامی منکر تفاوت‌های فرهنگی است؟ چرا حاضر نيستيم به‌پذيريم که بخش عمده درگيرها و خون‌ريزی‌ها ناشی از همين تفاوت‌ها بوده‌اند؟ آيا اصطلاح «خشکه مقدس» و نگاه متفاوتی که بعضی از مسلمانان ايرانی نسبت به دين، جامعه و مردم ارائه می‌دهند، از اختراعات پاپ است؟
بديهی است که پاپ در سخنرانی دانشگاه رگنزبورگ، مکانی که گروهی از نحبگان فکری و سياسی حضور داشتند، هدف‌هايی را دنبال می‌کرد. پاپ هنرمندانه بخشی از تاريخ را که مسکوت مانده بود، با نقل و قولی از مانوئل پالايولوگوس دوم (امپراتور بيزانس) بار ديگر زنده کرد و بر شرايط امروز جهان منطبق ساخت. او با اين اشاره تاريخی، از يک‌سو گذشته‌ی جهان مسحيت را به زير نقد گرفت که تحت تأثير فشارهای بی‌اندازه آنان، تعادل امپراتوری بيزانس (روم شرقی) به‌هم ريخت و آن جامعه تسليم تهاجم ترکان و بنيادگرايی اسلامی گرديد. موضوع مهمی که روشنفکران جامعه اسلامی کم‌تر به آن نوجه کردند. و اما از سوی ديگر، پاپ نقل و قول تاريخی خود را از کتاب مناظره تئودور کوری، مناظره‌ای که ميان مانوئل دوم با يک ايرانی بود، استخراج نمود. او با اين عمل در واقع می‌خواست به‌نحوی به تفاوت‌های فرهنگی در جوامع اسلامی اشاره کند و در ارتباط با مسائل روز جهان، در جلوگيری از گسترش بحران‌های روز افزون، غيرمستقيم استدلال می‌کرد که ايرانيان، اهل گفت‌وگو هستند.
آيا ارتباطی که اين گزاره‌ها با مفهومی که بيان می‌کنند، نوعی تازه‌گی از آن به‌مشام نمی‌رسند؟ ولی چرا ايرانيان قادر نبوده‌اند جان کلام را به درستی دريابند، يک دليل عمده‌اش، هنوز ما تحت تأثير نگرش‌های التقاتی هستیم. نگرشی که نسبت به القاعده ـ‌از اين‌که در هر حال مسلمان است‌ـ بيش‌تر احساس نزديکی می‌کند تا به پاپ که به جهان مسحيت تعلق دارد. نگرشی که هنوز سرنوشت ملی و منافع ملی ما را با سرنوشت گروه‌هايی گره می‌زند، که حداقل در ربع قرن گذشته، نه برادری دينی‌شان (حال با هر مفهومی که می‌خواهيد ارزيابی کنيد) با ايران قابل اثبات است و نه هم‌راهی سياسی‌شان.
در هرحال پيام پاپ، پيامی بود برای همه‌ی مردم آگاه جهان. هم نقل و قول تاريخی او، و هم اظهار تأسف‌اش مبنی بر سوءبرداشت جوامع اسلامی از آن سخن؛ هر دو، معنا و مفهوم واحدی را می‌رساندند که خطر بنيادگرايی جدی است! و مهم‌تر، ابراز تأسف آشکار پاپ در برابر افکار عمومی و در برابر رهبرانی که جز راه‌انداختن اسلام خيابانی، ظرفيت و دانش تقابل يک بحث منطقی‌ـ‌تئوريک را ندارند؛ نشان‌گر نوعی شجاعت، واقع‌بينی و اعتماد به نفس است. واکنشی بود که می‌خواست دو فعل دانشگاهی و خيابانی را از هم‌ديگر تفکيک ساخته و فرهنگ متفاوتی را به‌معرض ديد همگان بگذارد. اگر ما نتوانستيم چنين تفاوتی را دريابيم، مقصر ديگران نيستند. خود را در خويش به‌يابيم!

پاپ و سوپاپ اطمينان ـ ۱
پاپ و سوپاپ اطمينان ـ ۲

جمعه، شهریور ۳۱، ۱۳۸۵

پاپ و سوپاپ اطمينان ـ ۲

ديدگاه‌های پاپ

فهم و تحليل دقيق ماجرای اخير، مستلزم آن است که تا حدودی با انديشه‌ها و هدف‌های پاپ آشنايی داشته باشيم. با چشم پوشی از چند استثناء، قريب به‌اتفاق رسانه‌های کشورهای اسلامی، برعکس رسانه‌های اروپا که نظرات موافقان و مخالفان پاپ را به يک‌سان عرضه می‌کنند، تحليل‌ها و قضاوت‌های يک‌جانبه‌ را منتشر کردند. پيش از اين نيز، يعنی از لحظه‌ای که کاردينال يوزف راتزينگر در جايگاه پاپ قرار گرفت، بسياری از رسانه‌های کشورهای اسلامی واکنش منفی نشان داده بودند. انتخاب اين کاردينال متعصب را، نشانه بازگشت کليسای کاتوليک به گذشته‌ها (يعنی بازگشت به دوران جنگ‌های صليبی) ارزيابی می‌کردند. آيا واقعا پاپ به‌دنبال چنين هدف‌هايی است؟
يوزف راتزينگر قبل از رسيدن به مقام پاپ، نشان داد که مثل همه روحانيان اديان مختلف، انسانی است سنت‌گرا. مردی که مدافع حرمت دين و مخالف انتشار بيرونی انتقادها عليه رهبران واتيکان در لحظه کنونی است. اما سنت‌گرايی او، به‌معنای ناديده گرفتن فرايندها نيست. از منظر تئوريک، پاپ برخلاف تصور منتقدانش، معتقد است که دين مدنی از کانال نقد آگاهانه از گذشته، نقدی که اعمال و سياست‌های واتيکان را بسيار دقيق و موشکافانه مورد بررسی قرار می‌دهد؛ قابل ارائه و تعريف است. فراموش نکنيم که او نه تنها در آلمان متولد شد و تحصيل کرد، بل‌که به مدت بيست سال استاد فلسفه‌ی دانشگاه‌ها بود. يعنی نيچه، فرويد و هايدگر را حداقل خوب می‌شناسد و براين اصل پايبند است که واتيکان، نمی‌تواند مرکز آدم و عالم باشد.
پاس‌داری از حرمت دين (نه مذهب کاتوليک) در لحظه کنونی، مبتنی بر نظريه‌ی هم‌سويی است. نگاه و هدفی که می‌خواهد بسياری از مقولات و موضوعات ناهم‌آهنگ و مختلف در جهان را، هم‌آهنگ و هم‌سو کند. از اين منظر، پاپ لحظه کنونی را یکی از مومنت‌های تاريخی مهم برای شکوفايی دوباره دين می‌داند. به‌زعم او، با به بن‌بست رسيدن خردگرايی در عصر مُدرن، تاريخ اکنون وارد سيکل تازه‌ای شده است که عقلانيت، تنها با اتکا و هم‌سويی با دين معنا می‌يابد.
از سوی ديگر، پاپ تأکيدا يادآوری می‌کند که شکوفايی دينی نيز، تنها بر بستر آرامش، گفت‌وگو و هم‌سويی اديان امکان‌پذير است. ولی انکار هم نمی‌توان کرد که هنوز برسر راه هم‌سويی، موانع مختلف فلسفی، تاريخی و فرهنگی قرار گرفته‌اند. اين موانع، نه تنها می‌توانند شکوفايی دينی را حداقل برای يک سيکل تاريخی به‌عقب بی‌اندازند، بل‌که محتمل است تحت تأثير پاره‌ای حوادث، اديان را درگير و در مقابل با يک‌ديگر قرار دهند. اگر چنين اتفاقی رُخ دهد، از درون درگيری‌های دينی، فقط موجود ناقص‌الخلقه‌ای به‌نام بنيادگرايی افراطی مُدرن، سر برون خواهد آورد. موجودی که هم عليه دين، و هم عليه بشريت شمشير می‌کشد.
در نتيجه پاپ در سخنرانی دانشگاه ريگنزبورگ، گفتمان تازه‌ای را ارائه نمود. گفتمانی که در ذهن پيروان اديان مختلف، می‌تواند معنا و ارتباط نوينی را شکل و سازمان دهد. گفتمانی که از همان آغاز تأثير‌گذار بود. جدا از جنجال‌های سياسی، علتی برای تبادل معنا شد و افرادی مانند جاويد احمد غامدی، يکی از روحانيون ارشد مسلمان پاکستان را به واکنش واداشت تا در پاسخ به سخنان پاپ بگويد: «مفهوم واقعی جهاد اسلامی، گسترش دين به اتکای شمشير و زور نيست!».
ادامه دارد
پاپ و سوپاپ اطمينان ـ ۳

پنجشنبه، شهریور ۳۰، ۱۳۸۵

پاپ و سوپاپ اطمينان ـ ۱

گل‌های زرد برای واتيکان؛
پاسخ بی‌ادبی و توهين پاپ را با مهرورزی می‌دهيم!
اين زيباترين شعار و آرام‌ترين و متمدنانه‌ترين شکل اعتراض «اسلام خيابانی» عليه پاپ، در طول هفته گذشته بود. اما و متأسفانه، ناگزيرم اشاره کنم که از حيث مضمون، تفاوتی با ديگر اعتراض‌ها نداشت و فاقد دانايی بود. دانشجويی که جوهره کلام پاپ را به‌طور منطقی فهم و لمس نمی‌کند، چگونه می‌تواند پاسخ‌گويی متين و مهرورز باشد؟ مهرورزی، متاعی‌ست که بدون آگاهی و دانايی، نه می‌توان عرضه‌اش کرد و نه می‌توان متقاضی‌اش بود.
لغزش يا استراتژی؟
مضمون گفتار پاپ، دين مدنی بود. او برمحور تعاملات فرهنگی، رواداری و احترام به ديگر اديان، می‌خواست موضوع و مفهوم تازه‌ای را در ارتباط با گفت‌وگوی اديان، طرح و مبادله کند: اين‌که ابتدا به‌پذيريم دين با خشونت سازگار نيست! اما از آن‌جايی‌که گوينده گفتار پاپ بنديک شانزدهم بود، و اين نام در جامعه اسلامی حساسيت برانگيز است، هر گروهی استنباط و برداشت خاص خود را ارائه دادند.
بديهی است که بعضی از گفتارها، پديده‌ها و اتفاق‌ها، چه به‌دليل حضور، نقش و وابستگی بازی‌گرانش، و يا به‌دليل خاصيت نمادی خود، تداعی‌گر معانی متفاوتی هستند و می‌توانند ذهنيت‌های متضادی را در جوامع مختلف ايجاد، پرورده و تقويت سازند. ولی از آن‌سوی نيز، انکار هم نمی‌توان کرد که گرايشی قوی و وسوسه‌انگيز در انسان‌ها ديده می‌شوند، که هرکسی دوست دارد تا از يک پديده واحد، بی‌توجه به عوامل شکل‌دهنده آن، بنا به تمايل و خواست خود، آن پديده را معنی و تفسير کند.
ناگفته نماند که پاره‌ای پيش‌فرض‌ها و ذهنيت‌های شکل‌گرفته از زمان جنگ‌های صليبی، هنوز حضوری زنده در اين اعتراض‌ها داشتند. اين ذهنيت در انطباق با برداشتی که برخی از روشنفکران جامعه اسلامی درباره سابقه و پای‌بندی پاپ برسر حفظ يک‌سری ارزش‌های کليسای کاتوليک عرضه می‌کردند؛ پاپ پيشاپيش به‌عنوان فردی بغايت محافظه‌کار، توطئه‌گر و خواهان جنگ، در منطقه معرفی شد؟! اگر محافظه‌کاری جُرم بزرگی است، اعتراض‌کنندگان نمونه‌ای را از جمع روحانيان مسلمان مثال آورند، که فلان روحانی محافظه‌کار نيست! آيا با چنين پيش‌فرض‌هايی ما می‌توانيم جان کلام، حقيقت گفتار و منظور گوينده را دريابيم؟
در هر حال، نخستين پرسش کليدی اين است که نقل و قول تاريخی‌ مورد استناد پاپ بنديک شانزدهم در سخنرانی دانشگاه رگنزبورگ را، چگونه و با کدام عيار بايد سنجيد و تحليل کرد؟ همه‌ی کسانی‌که گفتار پاپ را، با معيارهای لغزش‌های آگاهانه يا استراتژی پی گرفته‌اند، سرانجام سر از «تئوری توطئه» در آوردند. نمونه بارز چنين تفکری مصاحبه محمدعلی حسينی سخن‌گوی وزارت خارجه ايران است. او می‌گويد: «سخنان رهبر کاتوليک‌های جهان، "انگيزه سياسی" داشته و بخشی از يک استراتژی روزافزون، برای تفرقه انداختن ميان مذاهب است». آيا واقعا چنين بود؟
اگر گفتار حسينی مبنايی برای قضاوت قرار گيرد و فرض کنيم که پاپ با انگيزه سياسی آن نقل و قول تاريخی را طرح کرده بود؛ آيا روش برخورد با چنين انگيزه‌ای، سازماندهی اسلام خيابانی و آتش‌زدن‌ها است؟ چرا مسلمانان قادر نيستند فرهنگ ديگری جز احساسات جريحه‌دار شده خود را به‌نمايش بگذارند؟ شايد آقای حسينی مانند بسياری از مسلمانان عامی کوچه و بازار، انسان متوهمی باشد. چنين انسانی، به‌هيچ‌وجه استدلال منطقی مخالفان نظر خود را برنمی‌تابد. کاری هم نمی‌شود کرد! اما وقتی در مقام سخن‌گوی وزارت خارجه ظاهر می‌گردد، فعل او، نه تنها اطلاع‌رسانی دقيق نيست، بل‌که دانسته و آگاه، می‌کوشد تا وجه عاطفی‌ـ‌هيجانی بلواهای خيابانی را تقويت سازد. يعنی دولت به‌اصطلاح حامی عدالت، با توسل به شيوه‌های ناعادلانه (يعنی اطلاع‌رسانی غلط)، عملا تفرقه و جنگ ميان مذاهب را تقويت می‌کند.
ادامه دارد
پاپ و سوپاپ اطمينان ـ ۲

جمعه، شهریور ۲۴، ۱۳۸۵

من کدام چهره را می‌بينم؟





اوریانا فالاچی، روزنامه‌نگار، نویسنده و مصاحبه‌گر سرشناس ایتالیایی، شب گذشته در پی سال‌ها مبارزه با سرطان سینه در ایتالیا درگذشت.


***********
نگرش‌های آلوده به ايدئولوژيک و غرورهای ناسيوناليسم هنوز موانع بزرگی هستند برسر راه‌ بشريت. ديوار ضخيمی که ميان بشر و حقوق واحد و جهانی او، هم‌چنان مرز می‌کشند و فاضله می‌اندازند. خوب و بد يک کشور، يک ملت، يک شخصيت نام آشنا و جهانی را، هنوز به‌حساب بشريت و به پای بشر نمی‌نويسند. و بديهی است، مادامی‌که چنين سنت و فرهنگی حاکم است، بعيد می‌دانم که از مرگ اوريانا، اندوهگين شويم و او را از خود بدانيم!
از آن لحظه‌ای که خبر مرگ اوريانا را شنيده‌ام، بی‌‌اختيار اشک‌ها از دو چشمم جاری گرديدند و غرق اندوه شدم. از دست دادن چهره‌های جهانی و سرشناس هميشه ضايعه‌ای‌ست بزرگ اما، مرگ اوريانا فالاچی، ضايعه‌ای بود تلخ! آن‌قدر تلخ و سوزنده که در جهان آلوده به واپس‌گرايی و نوستالوژی، بزرگان و نخبگان ما نيز گاهی سيری قهقرايی داشته‌اند. پاسخ نفرت را، با نفرت دادند و خواسته و ناخواسته، دوباره آب تبرک برسر ايدئولوژی ريختند.
اگر رفتار برخی از گروه‌ها در جهان نفرت‌انگيز بود و هست، پاسخ به نفرت، راهش دامن‌زدن و شعله‌ور ساختن نفرت‌های کور و ايدئولوژيک نيست. راهش تجدید و تشديد مرزبندی‌های نژادپرستانه نيست! نمی‌توان مدعی بشردوستی بود و در جوانی آن همه فريادهای عدالت‌خواهانه عليه جنگ و جنگ‌طلبان کشيد اما، آن توشه‌ها و تجربه‌های غنی را در سنين پيری ناديده گرفت و گرفتار روحيات نژادپرستی گرديد. به‌همين دليل، اين مرگ، مرگی نابه‌هنگام بود و تلخ! مرگ به اوريانا امان نداد تا مفهوم دو مقوله عصر ارتباطات (که اطلاع رسانی را رکن مهم عدالت اجتماعی میداند) و پيام بشريت را (که مردم جهان، در برابر رفتار مشمئزکننده القاعده، برای اولين‌بار مرزهای ايدئولوژيک و ناسيوناليسم را شکستند و يک‌پارچه فرياد کشيدند که ما همه نيويورکی و آمريکايی هستيم!) هم‌زمان دريابد و واپسين رفتارهايش را تصحيح کند.
اما به‌رغم مسائل فوق، من هنوز چهره ديگری را نيز می‌بينم. چهره‌ای که از يک‌سو صداهای نارسا و غيرمفهوم را برای جهانيان رسا و قابل مفهوم می‌ساخت، و از سوی ديگر، از سياست‌مداران و ديکتاتورها تأييديه می‌گرفت که راه و کارشان بی‌فايده بوده است و غلط. از منظر حرفه‌ای، اوريانا فلاچی ژورناليستی بود کاملا موفق و هنوز می‌تواند الگوی جوانان در جهان باشد. نام او ياد‌آور دو مقوله تلاش‌های پی‌گيرانه و مسئوليت‌پذيری است. اوريانا از همان لحظات آغاز ورود به حرفه روزنامه‌نگاری، نشان داد که گزارش‌گری است امين و می‌تواند در قلب‌های مردم جا باز کند. حتا در زمانی که هنوز جوان بود و عليه فاشيسم مواضعی آشتی‌ناپذير داشت و می‌جنگيد، در خبرها دست نبرد و پرنسيب حرفه‌ای را زيرپا نه‌نهاد. درست‌کاری و صداقتش خيلی زودتر از آن‌چه که تصور می‌رفت، از مرزهای ملی فراتر رفتند و از او يک چهره جهانی ساختند. چهره اوريانای ژورناليست! چهره انسانی که هميشه در نظرم عزيز هست و ماندگار!

چهارشنبه، شهریور ۲۲، ۱۳۸۵

خطر انفعال و تمکين در زمانه ما!

اگر روزی تاريخ، بنا به خواست و تمايل گروهی از دست‌اندرکاران قدرت (چه در مرزهای ملی و چه در مرزهای بين‌المللی) تکرار گردد؛ تکرار آن، با همان مضمون و شکلی نخواهد بود که پيش از آن شاهدش بوديم! درس‌ها و نتايج دو انقلاب متوالی در فرانسه قرن هيجدهم و نوزدهم، و يا همين‌طور در روسيه، و حتا در دو جنگ جهانی اول و دوم؛ درس‌های ارزش‌مندی هستند برای همه‌ی کسانی‌که نگاه به عقب دارند و آرزوی شکل‌گيری و تکرار جنگی ديگر را، با هر انگيزه و بهانه‌ای در دل‌های‌شان می‌پرورانند.
جنگ با عراق شايد به دليل اوج‌گيری عِرق و شور ملی در دفاع از خاک ميهن، در دو سال اوّل، برای حکومت‌يان ارمغانی و به‌قول خمينی «نعمتی» به همراه داشت. يعنی جنگ فرصتی را برای نيروهای «پيروان خط امام» آماده می‌ساخت که با بهره‌گيری از اين شور و تمايل عمومی و توده‌ای، ديگر رقبای سياسی را با خشونت از ميدان بيرون کرده و موقعيت سياسی خويش را در قدرت تثبيت کنند. اما، هم مضمون سياسی چنين تثبيتی، و هم به دنبال آن کوبيدن برطبل تداوم جنگ (آن هم بعد از سوم خرداد سال شصت‌ويک) در مجموع نشان داده‌اند که رهبران جديد، فاقد توان محاسبات سياسی در عرصه‌های ملی و بين‌المللی‌اند. و يا دست‌کم قادر نيستند دو مقوله مختلف ملی‌ـ‌بين‌المللی را از هم‌ديگر تفکيک، شناسايی و مورد بررسی دقيق قرار دهند.
اگرچه رهبران حکومت اسلامی، اولين و تنها رهبرانی نبودند در تاريخ ايران که روی عقايد و تمايل خود بی‌اندازه پافشاری می‌کردند و حساسيت نشان می‌دادند؛ ولی آن‌ها با لجاجت‌های ايدئولوژيک و غرض‌ورزانه خود، به‌مراتب شديدتر و بيش‌تر از اشتباهات پيشنيان، هزينه‌های سنگين و جبران‌ناپذيری را بر ملت ايران تحميل نمودند. اکنون پرسش کليدی اين است که ملت ما، به‌رغم تحمل هزينه‌های کمرشکن و مکرر، چرا در تقابل با چنين محاسبات غلط، قدم پيش نگذاشتند و مخالفتی نکردند؟ چرا بعد از سوم خرداد 61، وقتی بخشی از فرزندان‌شان فرياد می‌کشيدند که استراتژی راه قدس از کربلا می‌گذرد، استراتژی بغايت کودکانه، غيرعقلايی و ارتجاعی‌ست؛ واکنشی نشان ندادند؟ آيا فهميدن اين نکته بديهی که «راه قدس از واتيکان می‌گذرد»، و آن‌هم نه از طريق جنگ، بل‌که از راه مذاکره و دوستی؛ واقعا اين‌قدر پيچيده و غامض بود؟ بايد بيش از دو دهه انتظار می‌کشيديم تا مردم ما ـ‌تازه با هزار اما و اگر و کش‌و قوس‌ـ آن را درک می‌کردند؟
علت و دلايل بنيانی اين بی‌تفاوتی عمومی (استثناءها را محاسبه نکنيد) در کجا و چيست؟ از گذشته‌های دور بگذريم، حداقل تجارب و بررسی‌های سه دوره مختلف تاريخی در زمان مصدق، شاه و خمينی سال‌های 59 ـ 57، دو خصلت عمده و مهم فرهنگی‌ـ‌سياسی ملت ايران را بخوبی نشان می‌دهند: در دوره‌هايی که خلاء سياسی در کشور حاکم است، عموما منفعل‌اند و بی‌تفاوت به آينده‌ی خود و فرزندان‌شان، به‌تماشای حوادث می‌ایستند. اما به‌محض قدرت‌گيری يکی از گروه‌ها، وارد فاز تمکين می‌شوند و چه‌بسا، کاتوليک‌تر از پاپ می‌گردند. اين‌که می‌گويند ملت ايران عضو حزب باد هستند، بی‌سبب نيست!
اين بحث مهم و پيچيده‌ای است اما، بر اين پيچيدگی، مؤلفه‌ی تازه‌ای نيز افزوده شده است. با گسترش دانشگاه‌ها و بالا رفتن سطح تحصيلات، گستردگی نظرات و سليقه‌ها نيز افزوده شده‌اند. خطر اينجاست که اگر منافع ملی و امنيت ملی را بطور دقيق و همه‌جانبه، اساس تحليل‌های روزانه خود قرار ندهيم، همان انفعال تاريخی، به‌گونه‌ای ديگر و اسف‌بار‌تر دامن ما را هم خواهد گرفت. کسی که امروز جمهوری اسلامی را برای رفتن به پشت ميز مذاکره تشويق می‌کند، بدين معناست که منافع ملی را، بر تمايلات سياسی و شخصی خود، در مخالفت با حکومت اسلامی، ارجحيت و اؤلويت می‌دهد. يعنی مخالفت با حکومت، بدين معنا نيست که ما همه معيارهای انسانی، اخلاقی و فکری را لجوجانه تنزل بدهيم و زير پا بگذاريم!

دوشنبه، شهریور ۲۰، ۱۳۸۵

چـــرا توقيف، چــرا مرگ؟

صبح امروز روزنامه شرق توقيف شد! هم‌زمانی روز توقيف روزنامه شرق با روز حادثه اسف‌ناک و دل‌خراش يازده سپتامبر، نشان‌گر تفاهمی است که گروه‌های مختلف قدرت‌مند در منطقه ما، گروه‌هايی که شيفته‌گان پژواک صدای خويش‌اند يا عاشقانِ راه تک‌صدايی‌اند، تنها به توقيف، حذف و نابودی می‌انديشند.
هدف اين نوشته، دفاع از اعمال شرقيان و موافقت با خط‌مشی روزنامه شرق نيست. اگر صحبت نقد و درددل باشد، بسياری نمونه‌های مستند وجود دارند که اين کودک سه‌ساله، در بعضی مواقع ابتدايی‌ترين قوانين ژورناليستی را، که يک نمونه مشخص آن قوانين کپی‌رايت است؛ بارها و بدون ذکر منابع و نام نويسندگان، آشکارا زير پا نهاده‌ است. اما اين نمونه و يا دلايلی را که هئيت نظارت بر مطبوعات مورد استناد قرار می‌دهند، آيا می‌تواند دليلی برای توقيف يا حذف روزنامه‌ای باشد که در درون جامعه، حاميان و دوست‌دارانی دارد؟ اگر منظور پاس‌داری از قانون و حرمت جامعه بود، چرا هئيت نظارت برمطبوعات از روش نقره‌داغ و جريمه نقدی بهره نگرفت؟
گزينش شيوه‌ها، در هر شرايطی و برای هر منظوری بی‌ارتباط و جدا از نگرش نيست. به همين دليل، روش توقيف و حذف، با معيارهای حقوقی‌ـ‌اخلاقی عصر امروز، روشی است در رديف اعمال جنايات‌کارانه. حتا بمراتب جنايت‌کارانه‌تر از رفتارها و شيوه‌هايی که سازمان القاعده برگزيده است. اگر بن‌لادن‌ها تنها به تخريب و مرگ می‌انديشند، حاميان روش‌های حذفی، اعمال شاقه را نيز بر آن می‌افزايند. مخالفين انديشه و صدای حاکمیت در جامعه حذفی، همان پروسه تخريب و مرگ را همراه با شکنجه‌های روحی و جسمی، تدريجا طی می‌کنند و پشت‌سر می‌گذارند. اکنون اين وظيفه مسئولين نظام اسلامی است که با استناد به اعمال بيست‌وهفت ساله خود، تفاوت‌های ميان خويش و سازمان القاعده را برای مردم ايران مستدلل سازند!
فراموش نکنيم که تولد حکومت اسلامی، مصادف بود با مرگ روزنامه آيندگان. روزنامه‌ای که به درستی نشان می‌داد که صدا و فرهنگ اسلامی، تنها يکی از صداها و فرهنگ‌های برخاسته از درون جامعه و انقلاب بهمن است. با مرگ آيندگان، حقيقتی در تاريخ به ثبت رسيد که از اين پس، اگر مطبوعات بخواهند مکانی برای پژواک صداهای مختلف درون جامعه باشند، ديگر در نظام جديد آينده‌ای نخواهند داشت. اما روزنامه شرق، که روزنامه آيندگان نبود؟ حتا جُرم او به اندازه ماهنامه «نامه» که هم‌زمان با «شرق» و به دليل انتشار سروده‌ای از سيمين بهبهانی توقيف شده‌است، نبود؟ به قول مدير مسئول شرق، نويسندگانش وفادار به اسلام و آزادی و می‌خواستند در چارچوب همين نظام سياسی فعاليت کنند؟ واقعا علت اين همه حساسيت‌ها، نازک‌دلی‌ها و زود رنجی‌های مسئولان مطبوعاتی، قضايی و سياسی کشور را چگونه و از کدام منظر می‌توان توضيح داد؟ شايد برخلاف تجربه‌های پيشين و مکرر، اين‌بار توقف شرق، جرقه‌ای برای انديشيدن گردد که ميان نظام رانتی و آزادی، نمی‌شود بطور مداوم پاندول زد.

یکشنبه، شهریور ۱۹، ۱۳۸۵

يک بام و دو سياست

شب گذشته رسانه‌های تصويری، چهره‌های خندان لاريجانی و کريستينا گالاچ (سخنگوی آقای سولانا) را نشان می‌دادند که هر دو نفر ملاقات و گفت‌وگوی روز پيش (شنبه، 9 سپتامبر) را «خوب»، «سازنده» و «مثبت» ارزيابی می‌کردند. اما صبح امروز (يکشنبه، 10 سپتامبر) حميدرضا آصفی، سخنگوی وزارت امور خارجه ايران، در ارتباط با مذاکرات وين گفت: «[ديگر] دوران تعليق گذشته است و جمهوری اسلامی به عقب باز نمی‌گردد».
از اين تناقض و ابهام‌گويی، فقط می‌شود برداشت سياسی واحدی را ارائه داد که ميان نهاد زير رهبری ولی‌فقيه (شورای امنيت ملی) و نهاد دولت، برسر چگونگی راه‌حل‌ها و سرانجام رساندن بن‌بست هسته‌ای، اختلافی عميق و استراتژيک وجود دارد. اگر بخشی از نيروهای واقع‌بين درون حکومت اسلامی گرد رهبری حلقه زده‌اند تا اين بن‌بست را از طريق مذاکره مستقيم با آمريکا باز کنند؛ دولت پادگانی و حاميان نظامی او، خلاف چنين راهی را پيشنهاد می‌دهند و از چنين شرايط و اوضاعی ناراضی نيستند. تلاش آنان، همواره گسترش و تقويت بحران است. سياست تبليغی دولت و سخنرانی‌های آتشين، احساسی و فاقد ارزش سياسی احمدی‌نژاد، همه حاکی از برانگيختن غرور ملی و ناسيوناليسم کور در عرصه داخلی است. اما فرجام چنين تلاشی، می‌تواند بحران ساده و قابل حل را، به نتايجی تراژديک و سرشکسته‌گی غرور ملی ايرانيان مبدل سازد و آينده اسف‌باری را برای ما رقم به‌زنند.
مذاکره، جزئی از الفبای سياست خارجی در روابط بين‌الملل است. وقتی فردی يا کشوری آمادگی آن را می‌يابد تا در پشت ميز مذاکره بنشين‌اند، طبيعتا ناچار است تا از مواضع قبلی خود نيز اندکی کوتاه بيايد. حال چرا وزارت خارجه ايران و سخن‌گوی او ساز ديگری را می‌نوازند؛ معنايش آن است که نيروی جديدی وارد معادله اتمی شده است که بجای سياست تضمينی، بيش‌تر به جنگ و تشنج می‌انديشد. موضوعی که از فردای بحران اتمی، به دفعات و به‌مناسبت‌های مختلف توضيح داده‌ام:
از آن پائيز دل‌انگيزی که حسن روحانی با چهره‌ی منوّر اتمی‌ خود در مقابل دوربين‌های تلويزيونی قرار گرفت و شادمانه يادآوری نمود: دولت ايران داوطلبانه چرخه غنی‌سازی اورانيوم را متوقف می‌سازد؛ تقريبا سه سالی است که گذشت. اکنون بعد از 1000 روز از آن تاريخ، بازگشت به نقطه اوّل و برباد دادن آن همه سرمايه و زمان، و مهم‌تر، راکد ساختن بسياری از امورات ضروری کشور و قرار گرفتن در بورس اخبار منفی جهان؛ اثبات‌گر همان حرف و حديثی است که پيش از اين گفته‌ام: چرخه هسته‌ای ايران بر مدار خاصی می‌گردد و نبايد آن‌را براساس گردش زمان، آن‌گونه که سال‌نامه‌های ايرانی نشان می‌دهند، محاسبه نمود.
موضوع پيچيده و سراپا مبهم برنامه هسته‌ای، هم‌راه با اظهارات متناقض و تصاميم نوسانی و به روز شده دولت‌مردان، مبنی بر ادامه يا متوقف ساختن چرخه‌ی غنی سازی اورانيوم در ايران، بيش از هر چيز به ماجرای مشتاقان کشف راز «کتيبه»، همان شعر زيبا و بيادماندنی «اخوان ثالث» شباهت پيدا کرده است:
کسی راز مرا داند، که از اين‌سو به آن سويم بگرداند!
و آن راز يعنی، همه شعارهايی که زير پوشش فناوری، و در ارتباط با شکوفايی اقتصادی و صنعتی شدن کشور در جامعه طرح می‌گرديدند، ناگهان و يک‌شبه به ابزار عملی ساختن يک رشته گام‌های سياسی‌ـ‌تضمينی مبدل شده‌اند که مهم‌ترين آن‌ها تضمين براى حفظ وضعيت نظام سياسی كنونى در ايران است.
[کل داستان را می‌توانيد در اينجا بخوانيد]

شنبه، شهریور ۱۸، ۱۳۸۵

در انتظار تحقق يک آرزوی حقوقی!

سرانجام بعد از شانزده سال مبارزه حقوقی، دادگاه عالی شيلی مصونيت حقوقی ژنرال پينوشه ديکتاتور شيلی را لغو کرد و اکنون می‌توان او را به خاطر بسياری از جنايات دوران پس از کودتا 1973، به پشت ميز محاکمه کشيد و محکوم نمود.
بديهی است که تأييد و اعلام رسمی خبر فوق، واکنش‌های مختلفی را در بين مردم جهان و از جمله در ميان ايرانيان بدنبال خواهد داشت. از فردا، گروه بی‌شماری شادمانه و هم‌آواز با مردم شيلی خواهان محاکمه پينوشه خواهند بود. ولی بخشی نيز ناراضی و نااميد می‌گويند: محاکمه مردی که يک پایش بر لب گور است و همه‌ی خوشی‌ها و لذت‌های زندگی را چشيده است، چه تأثيری می‌تواند بردل‌های هزاران خانواده داغدار، انسان‌هايی که بيش از عمر يک نسل، يعنی سی‌وسه سال تمام، شب‌و روز، زجر کشيده‌اند و خون‌دل خورده‌اند بگذارد؟
ظاهرا هر دو گروه خود را محق می‌دانند و طبيعتا جامعه ايرانيان نيز در آينده، با چنين داستان تراژيک‌ـحقوقی‌ای روبه‌رو خواهند بود. اما پرسش مهم اين است که اين قبيل معضلات حقوقی‌ـ‌سياسی را چگونه و از پس کدام نگاه می‌توان دنبال و تحليل کرد؟ به باور من، آن‌چه‌که در جهان امروز در حال شکل‌گيری و تحقق‌اند و دادگاه عالی شيلی نيز با تصميم خود مُهر تأييدی برآن زده‌است؛ لغو مصونيت حقوقی پينوشه، پيش از اين‌که جنبه حقوقی‌ـ‌سياسی داشته باشد، بيش‌تر اهميت حقوقی‌ـ‌فرهنگی دارد. معنای اين حرف چيست؟
در شيلی، يک نيروی عددی قابل توجه و تا حدودی هم توان‌مند در درون جامعه، مخالف محاکمه پينوشه بودند. بخش عمده‌ای از نيروی مخالفين را، قشری از مردم تهيدست شهری و روستايی تشکيل می‌دادند. نيرويی که به‌هيچ‌وجه در حاکميت و جنايات بعد از کودتا حضور و يا نقشی نداشتند. اتفاقا، برعکس پاره‌ای برداشت‌ها و استنباط‌ها، مخالفت آن‌ها نيز جنبه انسانی داشت. اما اين انسانيت مورد نظر آنان، فقط در چارچوب مسائل فرهنگی‌ـ‌قومی‌ـ‌ايدئولوژيک قابل فهم و معناست. موضوعی که ما ايرانيان بيش از بيست و هفت سال است در حال تجربه‌کردن و پشت‌سر نهادن چنين تفکری هستيم!
گروهی که در ايران همواره اعتقاد و فرهنگ خود را پايه و معيار انسانيت قرار می‌دادند، ديديم که چگونه بعد از انقلاب 1357، به‌هيچ‌وجه حاضر نمی‌شدند تا مدافع حقوق انسان‌های دگرانديشی باشند که در زندان‌های رژيم گذشته، شکنجه و اعدام شده بودند! فراموش نکنيم که در فضای انقلابی آن روز ايران که زندانی سياسی عزيز بود و ارجمند، بی‌توجهی به خواست‌ها و اعتراض‌های حقوقی خانواده‌های زندانيان سياسی، مسئله ساده و کم اهميتی نبود. آيا اين قبيل بی‌توجهی‌ها و تمردهای آشکار، فقط و فقط خواست تعدادی از عناصر درون حاکميت و قدرت بود؟ بديهی است که تمايل آن روز قدرت‌مندان و دست‌اندرکاران قضايی جمهوری اسلامی، در جامعه حاميان و طرف‌دارانی داشت. همان‌گونه که بخشی از مردم شيلی نيز، می‌پنداشتند که کودتای پينوشه، در دفاع از انسانيت دين باوران، عليه کفر و الحاد بود.
برهمين اساس، تصميم دادگاه عالی شيلی، دو بُعد را هم‌زمان در برابر ما می‌گشايد: بُعدهای ملی و جهانی! و انطباق اين دو بُعد بريک‌ديگر، به سهم خود می‌تواند فرايند حقوقِ بشری را در جهان گسترش و تقويت سازد:
نخست اين‌که توازن نيروهای درون جامعه شيلی، به‌نفع بشريت و حقوقِ بشری تغيير کرده است. يعنی گامی بسوی مدرنيته برداشته شد و مردم شيلی کم و بيش دريافتند که قومی‌نگری و دين‌باوری، نبايد از اين پس سرپوشی بر روی جنايات و تبرئه‌ی جنايات‌کاران باشند. يعنی عکس تفکری که متأسفانه هنوز در جامعه ايرانی حضوری زنده و ملموس دارند. نياری به گفتن نيست چگونه گروهی از حاميان حکومت اسلامی، به‌رغم اصلاح پاره‌ای از رفتارها و سياست‌های گذشته، هم‌چنان و تنگ‌نظرانه، هنوز حاضر نيستند هولوکاست سياسی‌ـ‌ايدئولوژيک خمينی را در تابستان 67 ، بعنوان جنايتی بی‌سابقه محکوم سازند.
دوم، دادگاه عالی شيلی، سنتی را در جامعه جهانی حقوقی برجای می‌گذارد که صاحبان دست‌های آلوده به خون مردم، در هرشرايط و سنی، قابل تعقيب حقوقی‌اند. در واقع دادگاه عالی شيلی با تصميم خود نشان می‌دهد که انگيره اصلی آنان، نه محکوميت شخص پينوشه، بل‌که هدف محکوميت و بی‌اعتبار کردن انديشه‌هايی است که امثال پينوشه‌ها مجريان آن‌ها بودند و هستند. بايد تفکری را در جهان جا انداخت که کشتارهای ايدئولوژيک، با هر نام و پرچمی، عملی است غيراخلاقی و ضدبشری در عصر حاضر!
اگر چنين تفکری در جهان غلبه يابد، بعيد نيست که آرزوهای حقوقی ما ايرانيان نيز به زودی جنبه عملی به‌خود بگيرد و تحقق بيابند!