‏نمایش پست‌ها با برچسب Weblog01. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب Weblog01. نمایش همه پست‌ها

سه‌شنبه، دی ۱۲، ۱۳۸۵

طرح سامان‌دهی سکوت در اينترنت

روزی يکی از جوانانی که در اصطلاح مذهبی به "خُشکه مقدس" معروف‌اند، پس از پايان درس دانشگاه، خيلی جدی يقه‌ی آقای«راشد» را چسبيد که پرسش بسيار مهمی دارم: "اگر من با يکی از مسيحيان يا يهوديانی که می‌شناسم و در يک روز بارانی و در فضای آزاد با آن‌ها روبه‌رو گردم؛ در هنگام آحوال پرسی اگر دست بدهم، من نيز نجس خواهم شد يا نه؟". راشد در اين لحظه جامه‌ی استادی از تن درآورد و به سبک و سياق حوزه‌ای، سيلی محکمی برگوش او نواخت و گفت: "تو همه چيزت پاک است فقط سر اين يکی لنگ مانده‌ای؟".
اين قصه غم‌انگيز بعد گذشت چهل سال در سيکلی تازه اما طنزگونه، اکنون از زبان رئيس دولتی شنيده می‌شود که اتفاقا، اهل حَرَم و قدرت، او را نيز مردی "خُشکه مقدس" می‌شناسند و می‌نامند. مردی که می‌خواهد مشکلات و ضعف‌های درونی خويش را، از طريق ايجاد اغتشاشات در جامعه بيرونی و درمان کند. از اين منظر، آئين‌نامه‌ی تصويبی دولت مبنی برسامان‌دهی وبلاگ‌ها و سايت‌های اينترنتی، تنها می‌توانند يک معنا را برسانند که در شرايط طوفانی و بارانی، حضور وبلاگ‌ها و بلاگرها موجب ناپاکی و نجسی دولت خواهند شد؟!
واقعا مشکل در کجاست و چرا دولت به‌رغم وجود آن همه نابسامانی‌ها در جامعه که وعده ساماندهی آن‌ها را بارها و بارها داده است، همه‌ی وعده‌ها را يک‌شبه ناديده گرفت و ناگهان يقه‌ی بلاگرها را چسبيد؟ ظاهرا شعار و هدف اصلی دولت در اين حرکت، جاانداختن قاعده بازی‌ای به‌نام مسئوليت‌پذيری‌ست، که هرکسی مسئول و پاسخ‌گوی نوشته‌های خويش است. اجازه ندارد به ديگران تهمتی ببندد و اخلاق و عرف اجتماعی را ناديده بگيرد و زيرپا بگذارد. اما وقتی کمی روی معيارها و بند بند آئين‌نامه وزارت ارشاد دقت کنيم، ياد داستانی خواهيم ‌افتاد که مردی در مسجد به‌پا خاست و در خطاب به آخوندی که بربالای منبر بود گفت: اگر معيارت اين است که پُل‌صراط، از مو نازک‌تر است و از شمشير تيزتر، پس معلوم می‌شود ماهرترين بندبازان و سيرک‌بازان هم نمی‌توانند از روی آن عبور کنند! در چنين صورتی عبادت و حضور در مسجد نوعی تلف‌کردن عمر است، آن‌هم وقتی‌که همه می‌دانيم جهنمی هستيم و عبور از پُل صراط غيرممکن است!
حالا هم در خطاب به دولت نيازی به استدلال نيست و نمی‌گويم کَل [کچل] اگر طبيب بودی، سرخود دوا نمودی ولی، اگر معيار و الگوی متعهد، پاکی و مسئوليت‌پذيری روزنامه "کيهان" است که روزانه ده‌ها تهمت و افترا و دروغ را به ناف شخصيت‌های حقيقی و حقوقی می‌بندد؛ بديهی‌ست که بلاگرها، بدون استثناء، از هم اکنون غيرمتعهد، ناپاک و مسئوليت‌ناپذيرند.
واقعا بعد از بيست و هشت سال زمام‌داری و کشورداری، چهارنفر آدم عاقل در اين دم و دستگاه پيدا نمی‌شوند که بگويند فرجام چنين کاری به‌نحوی آتش در دلِ خرمن انداختن است؟ آن هم خرمنی که اکثريت قريب به‌اتفاق‌اش را نسل جوان تشکيل می‌دهند؟ اگرچه هنوز در جايی گفته نشد و کسی نمی‌داند که در هرم قدرت، چه کسانی مخالف يا موافق تصويب چنين آئين‌نامه‌ای بودند ولی، ماهيت باصطلاح عدالت‌خواهانه و اخلاقی چنين آئين‌نامه‌ای کاملا روشن است. حداقل يک نکته را خوب و دقيق می‌شود پيشاپيش حدس زد که هدف از تصويب چنين آئين‌نامه‌ای، تقويت و ترويج فرهنگ شفاهی در جامعه است. فرهنگی که غيرشفاف و غيرقابل استنادند و در پس آن، می‌شود حسابی ترک‌تازی و تاراج کرد.

پنجشنبه، شهریور ۱۶، ۱۳۸۵

در آئينه‌ی وبلاگ‌شهرها

زير و بالا کردن واژه‌ها، گاهی علتی برای نانويسی می‌شوند! مثل وضعيتی که الان پيدا کرده‌ام و وامانده و ناتوان، هنوز نمی‌دانم درباره پنجمين سال تولد وبلاگ‌های فارسی، از کجا و چگونه آغاز کنم؟ در چنين حال و هوايی بودم که يوسف عزيز با آن شيطنت دوست داشتنی‌اش، مثل هميشه پابرهنه بر روی خط آمد و راه ‌گشود: «نگاه از روی دست ديگران هم بد نيست گاهی وقت‌ها!».
او که حرف دلش را همواره با زبان فن و تکنيک می‌زند می‌خواهد بگويد مادامی که نتوانيد از اين قالب‌های بومی انديشی بيرون بيائيد، هم‌چنان اسير واژه‌ها خواهيد بود. به‌همين دليل توصيه می‌کند: بروید بزنید قالب‌هاتان را درب و داغان کنید، همین!
اگرچه به توصيه‌ی او عمل کردم و دل به دريا زدم و مثل ماجراها و داستان‌های ناخدا حميد، و عين کشتی بی‌لنگر، در دريای وبلاگ‌شهرها، همراه با واژه‌ها، هزاران بار کج شدم و مج شدم؛ اما، موضوع نانويسی و عدم واگويی را، بسيار پيچيده‌تر از آنی که فکر می‌کردم ديدم. اکنون و برخلاف نظر بعضی‌ها که می‌گويند وبلاگ‌شهرهای فارسی مکانی برای رهايی واژه‌هاست؛ اضافه کنم که بدون پشتوانه فرهنگی، رهايی در به‌ترين حالت‌ها، فضايی را در برابر ما می‌گشايد که آشپزباشی از آن تعريفی می‌دهد که نيازمند مکث کردن و فکر کردن است: «اين دنيای مجازی بلاگ‌آباد، برای تکثير و پرورش سوء برداشت و سوء تفاهم، مثل محيط کشت می‌ماند».
وقتی هم می‌بينيم که محصول کشت تک‌تک ما، انباشتی از سوءبرداشت‌هاست، بی‌تعارف و خواسته و ناخواسته، دنيای مجازی فارسی زبان‌ها را به جهان وارونگی‌ها مبدل‌اش می‌سازيم. همان‌گونه که فرناز درباره جهان حقيقی هم می‌گويد: « دنیای عجیبی است...جهان وارونگی‌ها...دنیای پریدن‌ها ... جهش‌های عقلانی...عقلانی؟!... دنیای محو شدن میان دو سر افراطی...تا بی‌نهایت...که هر دو سر عجیب شبیه هم شده‌اند و من نمی‌فهمم دعوای‌شان سر چیست! البته پويا، پخته‌تر و بدور از هرگونه احساسی توضيح می‌دهد که: « فراموش نکنیم آنجا که لازم باشد «وبلاگ فرمایشی» هم می‌توان داشت، همانطور که مجلس فرمایشی یا حزب فرمایشی و یا حتی سندیکا و اتحادیه‌ی فرمایشی هم می‌توان داشت» .
خوب يا بد، پذيرفتن و نپذيرفتن چنين شرايطی يک بحث است ولی، تداوم و تأثير آتی آن بر روحيات حساس جوانان، بحثی است ديگر. چنين وضعيتی يعنی تاراندن! يعنی خاموشی! يعنی سکوت و تنهايی! آن‌گونه که به‌نظرم سارا می‌سُرايد:
تنها بركه‌ای كه در آن برهنه مي‌شوم
تنهايی است
آن جا تن می‌شويم
آوازهايی می‌خوانم كه واژه‌هاشان را نمی‌دانم

آيا چنين وضعيتی تداوم خواهد داشت؟ گوشزد معتقد است: «اگرچه امروز بسیاری ناامید از دستیابی به آنچه در نظرشان بود از وبلاگ‌شهر رویگردان شده‌اند ولی من بر آنم که اگر در این فضا بتوانیم به تمرین مدرنیته بپردازیم ثمره‌اش برای فردایمان بیش از آنی خواهد بود که انتظارش را می‌کشیدیم». اما مشکل اين رهنمود آن است که بدون آموزش چگونه و چه چيزی را می‌توانيم تمرين کنيم؟ پارسانوشت معتقد است کار پيچيده‌ای نيست اگر واقعا خود فرد بخواهد. او حرف آخر و اوّلش را اين‌گونه توضيح می‌دهد: « پارسانوشت خانه من است. چيزهايى در وبلاگ خودم مى‌نويسم و سعى مى‌کنم با وقتى که مى‌گذارم مفيد باشم. برايم مهم است که چيزهايى که در وبلاگم نوشته مى‌شود بى‌حاشيه باشد، به درد چهار نفر هم بخورد يا حال و هوايشان را عوض کند. حال و هواى خودم هم با اجازه دوستان مهم است. يعنى خودم هم بايد در حد معقول و مباح لذتى ببرم از اين داستان وبلاگ‌نويسى».
مکثی را که پارسانوشت روی فرد دارد الف. خلاق، با زبانی ديگر و زير عنوان رفتارهای ايرانی چنين توضيح می‌دهد: « به نظرم تا وقتی که نخوت‌مان را کنار نگذاریم و اشتباهات‌مان را خالصانه نپذیریم این امر شدنی نیست. چیزی که بسیار سخت است چرا که از کودکی در گوش‌مان خوانده‌اند که اگر از موضع‌مان کوتاه بیاییم و اشتباه‌مان را بپذیریم ضعیفیم و مستحق تحقیر! گفتن لفظ «من اشتباه کردم» برای‌مان سخت است چه رسد به پذیرفتن آن در باطن» .
با چنين تصويری ـ‌البته اگر بپذيريم مُشت نمونه‌ای است از خروارها‌ـ وبلاگ‌شهرهای پارسی، پنجمين سال را پشتِ سر می‌گذارند. با اين چند نمونه و اشاره، نه قصد داشتم مثل کيوان سی‌وپنج درجه، « ايده‌آل گرايی در ناكامی»ها را توصيف کنم؛ و نه می‌خواستم غرق روياهای شيرينی بگردم که سرزمين رويايی تصوير می کند:«بعضی روزها خوش‌رنگند. آبی آسمانی یا شاید رنگ دریا. از همان رنگ‌هایی که بر دلت می‌نشیند. بعضی روزها متفاوتند. فرق دارند. هم صبح خروس‌خوان قشنگی و هم غروب دلچسبی دارند. بعضی روزها خاطره‌انگیزند. کلی عکس و فیلم ازشان به جا می‌ماند و ما هر وقت آلبوم عکس‌مان را ورق بزنیم، انگار همان روز دوباره مقابلمان زنده می‌شود. بر خلاف روزهای خاکستری و تیره که مات و مبهوت به تو نگاه می‌کنند و ظهر‌های گس و منگ‌شان را از کنارت عبور می‌دهند».
در هر حال زمان اهميت خاصی در جهان امروزدارد. آن را از دست ندهيم! وچه زيبا می گويد مجيد: « امروز اين‌قدر باد آمد که گویی می‌خواهد زمين و زمان را از جا بکند! زمين امّا قرص و محکم سر جايش ماند؛ زمان را ديدم که باد به گرد پايش هم نمی‌رسيد... ».

پ.ن:
چندبار به مطلب «سرزمين رويايی» لينک دادم ولی، نمی‌دانم چه اتفاقی می‌افتد که چند سطر از نوشته‌های پيش و بعد از آن ناپديد می‌شوند. با پوزش از صاحب وبلاگ و خوانندگان، آدرس را در ذيل اين نوشته می‌آورم:
http://www.dreamlandblog.com/2006/09/04/

چهارشنبه، مرداد ۰۴، ۱۳۸۵

سومين سال هم گذشت!

در همه فرهنگ‌ها و در باور اکثريت قريب به‌اتفاق انسان‌ها، بعضی روزها، روزهای استثنايی و از جنس ديگرند. روزهايی مانند آغاز سال‌نو، تولد، نامزدی، ازدواج و حتا روز انتخاب حرفه و استخدام و ورود به عرصه اجتماع، به سهم خود، هم محرک‌ ذهن‌اند و هم مشوق انسان. انسان‌ها در چنين روزهايی، ناخواسته آئينه‌ی زمانه را در برابر خود می‌گيرند، و در همان نگاه اوّل، ذهن بی‌هيچ اراده‌ای تحريک می‌شود، و همه‌ی تلخی‌ها و شادکامی‌ها و فراز و فرودهای يک‌ساله را دگرباره مرور می‌کند.
اين نوشتم تا بگويم که در چند سال گذشته، روز تولد وبلاگ نيز، بعنوان يک روز استثنايی در زندگی وبلاگ‌نويس جا باز کرده است. بلاگرها، حتا اگر به اجبار و تحت تأثير سختی‌ها و پيچيدگی‌های زندگی، زاد روز خويش را ناديده انگارند و يا با سکوت برگزار کنند؛ در عوض، در ارتباط با روز تولد وبلاگ‌شان، سکوت نخواهند کرد. در اين روز، بدون استثناء، بلاگرها از انگيزه‌های خود می‌نويسند که چرا و چگونه وارد دنيای مجازی شده‌اند. کارنامه يک‌ساله را برمی‌رسند و شهد و تلخی نوشتار را عيار می‌زنند و می‌سنجند.
روز گذشته، روز تولد وبلاگ و آغاز چهارمين سال فعاليت وبلاگی‌ام بود! سه سال زمان کمی است و غيرقابل لمس و شمارش. اما در همين مدت کم، نکته‌ها و تجربه‌های ارزشمندی آموختم. اگر برای ورود در هر عرصه‌ای، سطح و معيار و مدت و آغاز و فرجامی را ملاک قرار می‌دهند، بلاگرها جدا و فارغ از آن قيد و بندها هستند. البته ديدگاه‌ها و برداشت‌های بلاگرها ممکن است متفاوت باشند و هست. اما من با نگاهی که همواره از فاصل افتادن ميان دو نسل وحشت داشت و دارد، شهروبلاگ را مثل پُلی يافتم که همين زيست جهان فردی را، با جامعه و مردمم که فرسنگ‌ها از همديگر دوريم، متصل می‌سازد. در اين عرصه، نه تنها بنا به وسع و توانم، از اين چند سال راضی و خشنودم؛ بل‌که هم‌چنان و مثل دوران جوانی، احساس طراوت و شادابی می‌کنم و از آن نيرو می‌گيرم.
با وجودی که در سال گذشته ـ‌به‌خصوص در چهار ماه اخير، کارنامه نسبتا خوبی نداشتم و تحت تأثير يک‌سری عوامل بيرونی و تحميلی و يک نمونه‌اش مشکل فنی کامپيوتر بود ـ‌که بمدت دو ماه گرفتارشم و ذهن و فکر و انرژی و وقت من و سرويس‌کاران شرکت acer را مشغول کرد و برباد داد ولی تا همين لحظه، هنوز علت اصلی نقص فنی روشن نشد‌ـ می‌دانم که غيرفعال برخورد کرده‌ام؛ اما ايميل‌ها و آفلاين‌ها دل‌گرم کننده و تشويقی دوستان جوانم نشان داد که هنوز ميان دو نسل، برسر بسياری از مسائل تفاهم وجود دارند. هنوز راه درک و فهم‌ يک‌ديگر باز و هموار است.
اميدوارم در فرصتی ديگر، در اين زمينه‌ها بيش‌تر بنويسم!
ضميمه: دومين سال هم گذشت!

پنجشنبه، دی ۱۵، ۱۳۸۴

بيلانی از عنوان‌ها ـ ۲

يکی از صفات بارز ما ايرانيان، خاموشی، سکوت و لب‌بستن در برابر پرسش‌های تاريخی است. اگرچه گاهی اين «سکوت منفعت‌طلبانه» است و يا زمانی، پاسخ‌ها «برخلاف باورها و انتظارات» واکنشی ضد مدنی را به‌دنبال دارد؛ در هرحال، سکوت نيز مانند سوء‌ظن، به عنوان يک پديده فرهنگی و روانی‌‌ـ‌اجتماعی، ريشه در گسيختگی درون جامعه دارند.
اضافه کنم که تأکيد در باره واژه و مقوله سکوت، بدين معنا نيست که در مناسبات ديپلماتيک و يا در شرايط‌های خاص و اضطراری، از اين شيوه نبايد بهره گرفت. اتفاقا گاهی در وضعيت بحرانی، توسل به سکوت الزامی‌ست. تقاضايی که گروهی از رئيس‌جمهور سابق داشتند که «بخاطر مردم سکوت کنيد!» تا مبادا پيش از موعد مقرر، مردم، آهنگ «بای‌بای خاتمی» را آواز دهند.
آنچه که در اين بحث و بيش‌تر از هر چيزی مورد توجه و نظرند، «راز‌داری و سکوت مردم» است. بحث يک مقوله خاص اجتماعی و برگرفته از فضا و شرايطی که به آن «ناباوری‌های دوسويه» می‌گويند. سخن برسر نظام فکری و اجتماعی است که در درون هيچ‌يک از قالب‌های مفهومی و استاندارد نمی‌گنجد و زبان واحدی را برای ارائه توضيح و تحليل برنمی‌تابد. با وجودی که بالايی‌ها می‌دانند که معضلات کنونی ارتباطی به «سيمای رهبری» ندارد و ريشه همه‌ی نابسامانی‌ها را بايد در سرشت و ماهيت نظام کنونی جستجو کرد؛ مع‌ذالک، بخاطر منافع رانتی، تعمدن سکوت اختيار کرده‌اند. اما در پائين، خشم و نفرت عمومی عليه استراتژی‌های حداکثرخواهانه، روز‌به‌روز، در قالب «خاطره، سکوت و فاجعه» شکل می‌گيرند و تبلور می‌يابند.
در اين آشفته‌بازار، «بازنده بازی چه‌کسی است؟» و چگونه می‌توان بدون ترس از خطر انحراف و سقوط، از بين مرزهای تنگ و باريک گذشت و در اثبات اختيار و آزادی فردی «بُعدی از ميان ابعاد» را برجسته و روشن ساخت؟ شايد «بازی زمانه و زندگی» مسائل ديگری را می‌طلبند و در اين ميانه، موقعيت، «جايگاه و نقش وبلاگ‌ها» برای بسياری نا آشنا و غير قابل قبول و مفهوم باشند. انکار هم نبايد کرد، تا زمانی‌که هنوز ساختار مشخصی وجود ندارد، بحث در باره تعلقات و جايگاه وبلاگ‌ها، بحثی‌ست زودهنگام و بی‌معنی. ولی، مراجعه اين خيل عظيم به وبلاگ‌نگاری، يعنی شکستن سکوت! يعنی بازکردن مُهر لب‌های بسته! پرخاش‌گری و عريان‌گری نوشتار، به‌نظرم تنها يک معنا را می‌رسانند که اين نيروی بی‌شمار، در جست‌و‌جوی قالبی برای زندگی تازه‌اند. و همين خود نشانه‌ی «درخشش وبلاگ‌شهرها»ست.
اگرچه بر سر «وبلاگ‌شهر و چشم‌انداز» آن اختلاف بسيار است ولی، انگيزه‌ای که هرکدام از ما را به اين وادی کشانده‌است يعنی: ما هستيم! صدای ما را بشنويد و حقوق‌مان را محترم بشماريد! «کار ما نوشتن است» است نه سکوت! به همين دليل، هم راز را می‌نويسيم، هم نياز را و هم اعتراض را! هم از «ناگفته‌های ديروز» می‌گوئيم و هم گاهگاهی «ميان پرده»‌ای را به نمايش می‌گذاريم.
اما هدف از ارائه نمونه‌های بالا، نه به اين دليل‌اند که وبلاگ، تنها و يگانه «کوچه‌ی آرزو و عشق» است و يا، ما قصد داريم از اين‌طريق «انقلاب نارنجی» راه بی‌اندازيم. برای ما، اگر دقيق باشيم و قدری عميق به قضايا بنگريم، وبلاگ هم به‌سهم خود می‌تواند «آغاز يک پايان» باشد. آغازی که نه تنها آلوده به «اپيدمی حرص» نيست، بل‌که از همين ابتدا با «مهر و مهرورزی» قدم پيش گذاشته است. آغازی که به مفهوم زمان‌ـ‌آگاهی توجه دارد و «جنبه‌های مختلف مفهوم زمان» را باز می‌تاباند و معنی می‌کند. زندگی را محدود به «سه منبع و سه جزء» نمی‌سازد و به تناسب عرصه‌های مختلف‌اش، قدرت مانور دارد. ولی در همه‌ی حالت‌ها، نگاهش به صلح است: «صلح به مفهوم زندگی و عشق‌ورزيدن»!
بيان چنين سخنی، بدين معنا نيست که می‌خواهم بلاگرها را از انسان ايرانی جدا کنم، يا برای آنان خصوصيات و فرهنگ ويژه‌ای را قائل گردم. ما هم مثل ديگران، گاهی دلتنگ می‌گرديم و آواز «آی، ای دهکده از باغ تو دورم کردند!» را سر می‌دهيم؛ گاهی نا اميد می‌شويم و «از ديو و دد ملولم و انسانم آرزوست!» را بر زبان می‌رانيم؛ گاهی نيز غرق در روياهای خود، آينده را با «فال به روز شده» پيش‌بينی می‌کنيم؛ و بالاخره گاهی هم کلافه و عصبانی، ناخواسته می‌گوئيم «از دَم اماله». ولی در پس همه‌ی نرمی‌ها و تندی‌های وبلاگی، واقعيتی نهفته است. واقعيتی که می‌گويد: شتاب و مضمون حرکت جهانی را با وضعيت لاک‌پشت‌وارمان مقايسه کنيد. و در اين فرآيند، آنانی که مدعی بودند «در ميان دو سنگ آسياب» گير کرده‌اند.
پس اگر در اين صفحه ديديد که در بحث‌های تاکتيکی «شرکت يا تحريم» پافشاری نشان می‌دادم، هدف اصلی نه مسائل داخلی، بل‌که توجه‌دادن به وضعيت خطرناک منطقه و تغيير بافت بين‌المللی بودند. تأکيد روی مسائلی که چرا ما مثل ديگران «منافع ملی را مهم‌تر از منافع حزبی» نمی‌بينيم؟ اگر ديروز با زبانی ساده و عامه فهم «انتخابات و بيابان‌زدايی» را برهم منطبق ساختم، هدف يادآوری و اثبات يک موضوع مقدماتی بود که هر تاکتيکی، تابع يک اصول ثابت و تقريبا غيرقابل تغيير است. هدف و اصل ثابت در حاکميت کنونی، ويرانی است و چه خوب هم می‌بينيم شعله‌های «آتشی را که دامن‌گير است»، و هم اکنون «امنيت ملی را در معرض خطرهای جدی» قرار داده است.
در پايان و به‌عنوان ختم‌کلام، يادآوری يک نکته را الزامی می‌دانم که هدف از ارائه بيلان، به تصوير کشيدن جنگ دو فرهنگ بود. جنگی که زيان‌های جبران‌ناپذيری را برجای گذاشت. وقتی از سويی می‌گويم «داستان ظهور را جدی بگيريم!»، از آن‌سوی هم يادآوری می‌کنم که «امور آموزش را جدی بگيريم!». ميان جوهره فرهنگ با امر آموزش، ميان «جامعه و آموزش» ارتباط برقرار کنيم. و خلاصه اين همه نوشتم تا بگويم که: «ای دوست! اکنون تو کلا خويش را قاضی کن».

بخش نخست بيلان

دوشنبه، دی ۱۲، ۱۳۸۴

بيلانی از عنوان‌ها ـ ۱

تاريخ و آرشيوه وبلاگ‌ها با شروع سال نوی ميلادی دوباره رقم می‌خورند و تغيير می‌کنند. مطابق سنت ما، سال‌نو، يعنی فکر نو و زندگی نو. اما انديشه تازه زمانی می‌تواند شکل بگيرد و بارور گردد که بيلانی از کار يک‌ساله را پيش‌رو داشته باشی. همه‌ی گفتار و نوشتار را در ظرف زمان وارسی کنی و دوباره خود را محک به‌زنی. از طرف ديگر واکاوی و نقد نوشتار وبلاگی، ترازبندی مطالب و ارائه کارنامه يک‌ساله، بنا به دلايل مختلف کار آسانی نيست. ديگران را نمی‌دانم ولی، حضورم در صف بلاگرها، هم به لحاظ شکل و آهنگِ بيان و هم از جهت معنا، بيش‌تر مفهوم ايرانی‌اش را می‌رساند که از «بلا»يای مختلف، هميشه «گر» می‌گيرم و واکنش نشان می‌دهم. بگذاريد پيشاپيش بگويم:

تا اين دل ما قالب وبلاگ گردد
هر روز به صورتی برون می آييم


در واقع هدف از ارائه بيلان، نوعی واگويی و درد دل است. عناوينی که درد تو، درد من و درد ما را برساند. درد شهروندان جهان را که در انطباق با پيچيدگی‌های زمانه: «آينده را چگونه بسازيم؟».
من با اين عنوان، آرزو و پرسش، به استقبال سال ۲۰۰۵ رفتم. و نسبت به طوفان‌هايی که آينده جهان کنونی را تهديد می‌کنند، «درس‌هايی آموختم». وقتی هم سخن برسر آينده و بحران‌های جهانی است، ديگر نمی‌شود بی‌تفاوت از کنار خاورميانه گذشت. اما در آنجا، «در خاورميانه؛ واقعيت را بايد برعکس ببينيد». و همه‌ی شعارهای عوام‌پسند و ظاهری را، يا مقولاتی چون «بنزين و آتش»، «جنگ ترياک!» و «بازی با جان انسان‌ها» را، در همين راستا ارتباط بدهيد.
پای صحبت مردم منطقه که می‌نشينی، می‌بينی آن‌ها خواهان تغيير و به‌بود زندگی کنونی‌اند. نمونه مشخص آن «مـــردم شـجـاع» عراق هستند که اين خواست را در عمل و با شرکت در انتخاباتی خطرناک، اثبات کردند. ولی موضوع قابل تأمل و بررسی اين است که همه‌ی فداکاری‌ها، برگرفته از همان نگاه و فرهنگ قبيله‌ای‌ـ‌مذهبی‌ست که به‌سهم خود و در شرايط‌های بحرانی، مانع پيشرفت‌اند. از اين منظر و براساس تجربه‌ای که از انقلاب ايران در دست بود، «تعويق انتخابات را، گامی به‌جلو» می‌ديدم. دلايل چنين مخالفتی هم روشن بودند تا مبادا گروهی ـ‌همان بلايی را که برسر مردم ايران آوردند‌ـ از مذهب، کفر و ارتداد بعنوان «ابزار سياسی عليه مخالفان» بهره برداری کنند.
متأسفانه «سکوت نامفهوم روشنفکران عرب» در ارتباط با حوادث عراق، بار ديگر تأييد اين واقعيت‌اند که نگاه به راه کربلا و پايبندی به استراتژی عاشورايی، يکی از باورهای فرهنگی‌ـ‌مذهبی ثنويتی است که در بين مردم و مذاهب مختلف منطقه [اعم از شيعه، سنی، ارمنی و يهودی] به يک‌سان عمل می‌کند. از اين منظر پاسخ به اين پرسش که «عاشورا برای دوران ما چه پيامی دارد؟»، حايز اهميت اساسی است. اما اگر می‌بينيد که تنها و فقط از روشنفکران عرب نام برده‌ام، اين‌گونه تصور نگردد که ما «مردانه دوختيم و کس از ما نمی‌خرد!». بل‌که می‌خواستم «هر کسی در شيوه و در شأن خويش» مورد توجه و دقت قرار گيرند که نمونه ايرانی‌اش، به‌رغم اطلاع و کسب تجربه‌های گران‌بهاء و دانستن حقيقتی که «راه قدس، از واتيکان می‌گذرد»؛ سرانجام و بعد هشت‌سال ادعای صلح‌خواهی و انسان‌دوستی، به‌خاطر و در خدمت به همان ساختار قدرت سياسی، «گريز از تمدن» را ترجيح میدهد و يک‌شبه «جيم جامعه مدنی» را برملا می‌سازد.
اگرچه در ايران روند متفاوتی را شاهديم، ولی در بسياری موارد مضمون اعمال ايرانيان را نمی‌توان از عمل‌کرد اعراب تفکيک و مشخص ساخت. «پيام روشن» مردم، شايد بنا به دلايلی توجيه پذير باشند؛ اما وقتی روشنفکرانش از نشست سران هشت کشور صنعتی جهان، انتظار «گوادولوپ دوم» را دارند؛ بدين معنی‌ست که هنوز خطر «جنگ و شيوه برخورد ما با آن» را خوب درک و لمس نکرده‌اند. انکار نمی‌کنم که جوهر حاکميت اسلامی، از «تروريسم پنهان» شکل گرفته است و از همان بدو ورود، نشان‌داد که زمينه، استعداد و مهارت انجام چنين کاری را داراست. آنان بنحوی ماهرانه و دقيق «فاجعه ملی هفتم تيرماه» را سازماندهی کردند که امروز راهنما و الگوی تروريسم جهانی شده‌ است؛ انکار نمی‌کنم که هنوز «انقلاب از نوه‌هايش قربانی می‌گيرد»؛ و «آخرين خبر از بازداشت»ها، «وضعيت حقوق بشر در ايران» را به روشنی نشان می‌دهند؛ اما، اين مؤلفه‌ها هرگز بازگشت شاه را، آن‌گونه که زمزمه‌هايش را در اينجا و آنجا می‌شنويم توجيه نمی‌کنند.
بديهی است که ذهنيت عمومی، آسان و يک‌شبه تغيير نمی‌يابند. منظور و هدف من نيز چنين نيست و حتا نمی‌خواهم با آن اشاره کوتاه و گذرا، بار ديگر آتش جدل‌های کُهنه‌ای را که مشروطه‌خواهی با هر نگاه و شکلی، نوعی بازگشت به گذشته است؛ دوباره شعله‌ور سازم. بل‌که هدف از اين تأکيد، ارجاع و توجه دادن به تفکر «ديو چو بيرون رود، فرشته درآيد» است. تفکری که به تناسب زمانه و ظرفيت عمومی، هم‌چنان و در شکل‌های مختلف و متفاوت، ترميم و باز توليد می‌گردند. برهمين اساس، من «با تو هستم ای ناشناس!» و خواهان پاسخ به اين پرسش که «شاه رفتنی بود؛ اما چرا امام آمد؟». و در اين رفتن‌ها و آمدن‌های تاريخی، تو بر کدام جايگاه ايستاده بودی و تا چه اندازه نقش، وزن و سهم داشتی؟
هر انسانی ممکن است اشتباه کند. اما فراموش نبايد کرد که اشتباهات عمده ما ايرانيان ناشی از غرور کاذب است. فرهنگی که سد راه تحول است و اجازه نمی‌دهد تا از همديگر و از ملت‌های جهان بياموزيم. از اين منظر، هر يک از ما همواره در «دنيای کوچک و متناقض» خود سير می‌کنيم. و چه بسا در دفاع از چنين فرهنگی، حاضريم با «تصويرسازی ذهنی»‌، همه‌ی واقعيت‌های تاريخی را به دل‌خواه، جعل و تحريف کنيم. ملتی که عليه غرورهای کاذب، سنتی و ديگر فرهنگ‌های بازدارنده و جداکننده، به مبارزه برنمی‌خيزد، مشکل و به ندرت می‌تواند تا ميان «ديروز، امروز و فردا»ی خود خط و مرزی دقيق بکشد و آن سه را با هم مقايسه‌ کند و از اشتباهات خود درس بگيرد.
ادامه دارد در بخش دوم

یکشنبه، تیر ۲۶، ۱۳۸۴

چشم‌انداز وبلاگ‌شهرها

اشاره:
وبلاگ‌شهرها پديده‌‌ای است نوين در عصر حاضر و ناشناخته در جامعه ما. ضروری‌ست در اين بارۀ بيش‌تر بيانديشيم، و با هم‌ديگر بحث و گفت‌وگو کنيم. از اين منظر، بی‌مناسبت نمی‌دانم تا متن صحبت‌هايی را که با جمعی از علافه‌مندان در اين زمينه داشته‌ام، به‌صورت گفتمانی که می‌خواهد معانی و ارتباطات تازه‌ای را کشف و بيان کند، در اين‌جا نيز طرح کنم. در ضمن، به‌رغم اطلاع از کمبودها و نارسايی‌های بحث حاضر، دامن‌زدن و دنبال کردن اين قبيل مسائل سازنده را تا سمت‌و‌سوي دقيقی بگيرد و سرانجامی بيابد، شايد مهم‌ترين مشوق در انتشار متن حاضر ديدم.
**********
وقتی سخن برسر وبلاگ‌شهرهای ايرانی است، به‌نظر تأکيد بر روی يک نکته مهم و پايه‌ای از همين آغاز ضروری و الزامی است. اميدوارم که دوستان به‌جای توجه به کميّت‌های متنوع و گسترده در وبلاگ‌شهرها، و يا به همان نسبت، به‌جای توجه به مباحث پراکنده و شايد هم به‌زعم بعضی‌ها غيرضروری؛ در وهله نخست، نگاه‌شان را معطوف به نوعی از سازوکار، در ارتباط و هم‌آهنگ با تحولات آتی در جامعه نموده و آن‌را با خواست و تمايلات و زندگی نسل جوان ايرانی پيوند زنند. به‌عبارتی ديگر، دربارۀ مناسبات و مکانيسمی بيانديشند که براساس آن، بشود تعاملی منطقی ميان منافع و حقوق فردی با جامعه‌ای که آن منافع بايد در درون آن معنا و هويت بیابند را، به‌نحو شايانی تنظيم و آماده ساخت.
از اين زاويه، نخستين نکته قابل بحث و بررسی اين است که آيا آن تعامل مورد نظر، براساس همان هنجارها و قواعد درون جامعه صورت می‌گيرند؟ يا اين‌که بحث برسر قواعد ديگری است که تا اين لحظه هنوز بطور مشخص جريان و رسميت نيافته است؟ من به‌جای پاسخ‌های ذهنی و طرح يک‌سری مسائل تئوريک و غير ضروری ـ‌که اثبات کردن آن تئوری‌ها در شرايط کنونی بنظر آسان هم نيست؛ آدرس تعداد زيادی از وبلاگ‌ها را در اختيار شما می‌گذارم تا با چند ساعت وب‌گردی، حتما به اين نتيجه خواهيد رسيد که هر يک از آن بلاگرها، به‌تناسب دانش، توان و نوع نگاه خويش، بازی‌گری است هدف‌مند و آگاه و به‌سهم خود، می‌خواهد بستر مناسبی را برای تحول در درون جامعه بگشايد.
اين‌که چرا يک امر بديهی (يعنی تأثيرگذاری) و طبيعی و عمومی را (يعنی بازيگری)، به‌صورت يک موضوع ويژه و در ارتباط با وبلاگ‌شهرها برجسته و عمده می‌سازم، دليل خاصی دارد که بلاگرها، برخلاف ديگر شهروندان ايرانی، معتقدند که چنين تعاملی بايد برپايه هنجارها و قواعد خاصی صورت بگيرد. يعنی تمردی را که جوانان نسبت به قوانين و سنت‌های حاکم نشان می‌دهند، بدين معناست که ما خواهان تغيير و تحول ساختارهای کنونی در جامعه هستيم و در ميان آن‌ها، بلاگرها نقشی مهم و برجسته‌ای دارند. من در ادامه‌ی سخن توضيح خواهم داد که چگونه بلاگرها آن هنجارها و قواعد را، مبنايی برای خلق هويتی مُدرن و جهتی برای سازگارساختن منافع با زمانه می‌بينند و می‌د‌انند. کسی که بي‌گانه با دنيای وبلاگ‌شهرها است و هنوز ميان دنيای مجازی و حقيقی خط و مرزهای مبهمی را ترسيم می‌کند، نه می‌تواند بپذيرد که وبلاگ‌شهرها از مدت‌ها پيش روندی تازه و دوران تازه‌ای را پديدار ساخته‌اند، و نه زيربار مسائلی خواهد رفت که بلاگرها، اعمال بسياری از انسانها را در درون جامعه ما شکل می‌دهند و تأثيرگذارند.
دومين نکته حائز اهميت، اطلاع يافتن از چگونگی محو شدن مرز ميان دنيای حقيقی و مجازی است. وبلاگ‌ها، مادامی که دوران جنينی، تولد و رشد خود را به تناسب رشد و تحولی که در تکنولوژی پديدار می‌گرديد، پشت سر می‌نهادند، عمده هدف‌های آنان اطلاع يافتن از علم و فنون اوليه، برنامه‌نويسی، قالب‌سازی و غيره بود. و به‌همان نسبت، مهم‌ترين مسائل قابل طرح در همان زمان، پاسخ‌گويی به همين نيازهای اوليه بود. اگرچه می‌پذيريم که چنين روندی به‌ظاهر به دنيای مجازی تعلق دارد اما، محدوده و سقف معينی هم داشت. اگر بلاگرها به‌خاطر فرار و بیزاری از محدويت‌هايی که هرجامعه بسته تحميل می‌سازد، به دنيای مجازی پناه آورده بودند، خواسته يا ناخواسته و به تجربه می‌آموزند زمانی می‌توانند الگو گردند و از آن شرايط عبور کنند، که به‌طور مشخص و عقلايی و منطقی، مدافع يک جامعه باز باشند.
از اين زمان وبلاگ‌شهرها به‌عنوان يک پديده جديد در جامعه ما، که مناسبات خويش را براساس فرهنگ نوشتاری و با ابزارهای تازه‌ای مانند کامنت، ايميل و چت برقرار می‌سازند، قابل طرح و تأکيدند. شکل‌گيری روابط نوشتاری که پيش از آن در جامعه ما کم‌سابقه بود، هم بلاگر و هم کاربر را وادار می‌سازد تا زبان را نوعی وسيله و عمل ببينند و از دو سوی، در جهت محو مرزهای دنيای مجازی و حقيقی بکوشند. اگر زبان برای ما نوعی وسيله و عمل است، پس تنها در جهت انعکاس يک‌سری واژه‌ها و مفاهيم در وبلاگ‌های خود نيستيم، بل‌که در حقيقت می‌خواهيم انواعی از رفتارها، تمايلات و همه آن چيزهايی را که مورد پسند و از نظر عقلانی قابل تحقق‌اند، در ابعادی مختلف و متفاوت ارائه دهيم و پياده سازيم.
تحت تأثير چنين ضرورتی است که اولاً، هر يک از بلاگرها به سهم خود می‌کوشند تا با حفظ همان خصوصياتی که داشتند و يا دارند، در جهت شکل‌گيری يا پيوستن به منظومه‌هايی قرار بگيرند و به قانونی خودساخته پناه ‌ببرند و تن دهند. مبارزه با هرزنويسی، رعايت بخشی از قواعد و دستور زبان فارسی، يافتن فُرم‌های شناخته‌شده و استاندارد و بازتاب نظرات ديگران در وبلاگ‌های خود و غيره را، نبايد تنها به مفهوم غنا بخشی زبان، سامان‌گيری وبلاگ‌ها و احترام به نظرات ديگران معنی کرد، بل‌که بنا به باور من، اين حرکات، در راستای شفاف‌تر شدن هرچه بيش‌تر در پای‌بندی‌ بلاگرها به قواعد بازی قابل معنی است؛ ثانياً، چند ماه قبل، بخشی از اين موارد را در مقاله «سال درخشش وبلاگ‌شهرها» توضيح دادم و بی آن‌که اکنون، ضرورتی برای ورود و پرداختن به جزئيات باشد، به يک مورد مهم که ناشی از حقيقتی است تأکيد کنم و اشاره دهم که روابط ميان بلاگرها براساس ادراک و تفسير شکل گرفته و پديداز شدند. از اين نظر معتقديم اگر درک جمعی که اين رهيافت برپايه آن قرار دارد، و روز به روز ما را بهم نزديک می‌کند، به سهم خود می‌تواند در آينده به‌عنوان یکی از مهم‌ترين مرجع برای تبيين و توضيح وقايع و مسائل مختلف در جامعه باشد.

در همين زمينه:
سال درخشش وبلاگ‌شهرها
جايگاه و نقش وبلاگ‌ها

جمعه، تیر ۱۰، ۱۳۸۴

توضيح چند نکته

گويا بعضی از دوستان، از اين‌که پاسخی به کامنت‌ها نمی‌دهم، گله‌مندند. اگرچه من بارها در زير همان کامنت‌ها اظهار ادب و قدردانی کرده‌ام، و يا از طريق تلفن، ايميل و چت و در بعضی موارد در وبلاگ آنها توضيحات ضروری را داده يا نوشته‌ام؛ با وجود براين، پُست امروز را به آخرين کامنت‌هايی که دوستان در زير مطلب قبلی گذاشته بودند، اختصاص ميدهم. اميدوارم در آينده نزديک مطلبی را بر محور پرسشی که آيا بايد در زير هر کامنتی، پاسخی نوشت، تنظيم کنم:
نخست، سپاسگزارم از همه دوستان عزيزی که از طريق کامنت‌ها، نظرات‌شان را در بالا بردن سطح و جنبه‌های مختلف بحث، تا اين لحظه نوشته و ارائه داده‌اند. روش کار من اين است که روی تک‌ـ‌تک واژه‌هايی که می‌نويسيد، مکث و تعمق می‌کنم و بديهی است که بسیار می‌آموزم و بدون اغراق، هر يک از نوشته‌هايم شاهدی هستند براين مدعا که چگونه از آموخته‌ها بهره می‌گيرم و گرفتم. اگر می‌بينيد که پاسخی نمی‌نويسم، اميدوارم اين عمل را حمل بر بی‌ادبی نگارنده ندانيد. اما گاه‌گاهی نيز با کامنت‌هايی روبرو می‌گردم که از يک‌سو لازم است تا پيرامون آن مسائل بحث و بررسی صورت به‌گيرد که متأسفانه،چهارديواری کوچک کامنت‌دانی ظرفيت و گنجايش اين قبيل مباحث را ندارد؛ و اما از سوی ديگر، واقعيت اين است که هنوز به اين نتيجه هم نرسيده‌ام که آيا آنها را بصورت پی‌نوشت‌های متوالی دنبال کنم يا نه؟ مثلن، متُدولوژی که مجيد عزيز در کامنت قبلی به آن اشاره نمود، دقيقن مورد تأييد من نيز هست و فکر نمی‌کنم از اين چارچوب خارج شده باشم. من درباره پديده‌ای سخن گفته‌ام که نقطه عطفی است در تاريخ ما. هم شاهدان عينی و ميليونی‌اش زنده‌اند، هم فاکتورهايش مشخص‌اند و هم يک جنگ داخلی را در کشور دامن زدند و به ما تحميل ساختند. پس اختلاف در کجاست؟ به‌نظر من [شايد هم اشتباه می‌کنم] مجيد عزيز نيروهای سياسی در کشور را، به‌عنوان نيروهای فعال، مفيد و مؤثر به‌حال جامعه، ارزيابی نمی‌کند و به‌همين دليل، چشم‌انتظار فاکتورها و شواهد تاريخی است. خوب؛ پاسخ به اين مسئله، نيازمند يک کار آکادميک و همه جانبه است. آيا می‌شود اين مقوله مهم و حائز اهميت را در يکی‌ـ‌دو جمله پاسخ داد و نفی يا تأييد کرد؟
دوم، آشيل عزيز در کامنت خود، به مفاهيم و موضوعاتی اشاره می کند که در مجموع يک بحث تخصصی و کارشناسی است. پرسشی که ايشان در ابتدای کامنت خود طرح می کنند، به‌نظر من ضروری است تا ما درباره یک‌سری از مسائل، مفاهيمی مشترک داشته باشيم که به‌طور مثال: چرا و به چه دليل بعد از پايان دوره جنگ سرد تعريف نظام امنيتی جهان تغيير کرده‌اند؛ چرا امنيت ملی، تابعی است از متغير نظام امنيتی جهان؛ و يا چرا يک رُخداد ملی، می‌تواند در آن‌سوی جهان و به‌فاصله هزاران کيلومتر، فاجعه اسفناکی را به‌بار آورد. از اين زاويه، نه می‌توانم غير مسئولانه به پرسش ايشان پاسخ آری بدهم، و نه در صلاحيت من است که وارد عرصه‌ای گردم که اصلن در آن زمينه تخصص ندارم. البته از نظر سیاسی می‌شود پاسخی نوشت که کسی يا نهادی ايدئولوژی‌ها را کنار نزده، بل‌که اين خود ايدئولوژی‌ها هستند که در ظرف زمان نمی‌گنجند. ولی اين پاسخ، چه معضلی را حل خواهد کرد وقتی که نمی‌توانم [يا نمی‌خواهم] آشکارا ميان ايدئولوژی و امنيت، ارتباطی را برقرار سازم؟
سوم، در زير کامنت دو دوست بی‌نام و ناشناسی که در پس یک گرايش سياسی‌ـ‌ايدئولوژيک پنهان گشته‌اند و خيل بی‌شمار روحانیان را فی‌الذاته جانی و توطئه‌گر می‌دانند، چه بنويسم؟ البته من آن دو کامنت را يک کاسه نمی‌کنم و چه‌بسا به عنصر واقعی سخنان آنان که روحانيت، در تمامی عرصه‌های محتلف تاريخی، درصدد تصاحب اهرم قدرت بوده‌اند و بارها دستان خود را به‌خون انسان‌ها آلوده‌اند، نفی نمی‌کنم. اما، تنها يک جريان سياسی است که معتقد است که آن شب بهشتی و ديگر کشته‌شدگان، داشتند توطئه‌ای را عليه سازمان آنها تدارک می‌ديدند. من حاضرم تا هرازگاهی سخنان نيش‌دار اين بخش از هم‌وطنان را با جان و دل پذيرا گردم اما، پاسخ و ورود به اين عرصه را، که معنايش به‌نوعی دامن‌زدن به جدال‌های مبتذل سياسی است، ضروری نمی‌دانم.
چهارم، فرزاد عزيز و دوست داشتنی مسائلی را اساس سياست قرار داده است که هيچ سياستمداری آن را نمی پذيرد. گويا اولين‌بار کارل مارکس بود که در تحليل از انقلاب فرانسه، جمله: «انقلاب ابتدا فرزندان خود را می‌بلعد» را به‌کار برده بود. اسناد و شواهد تاريخی، در کشورهای مختلف، بر اين سخن صحه گذاشتند. اما به‌رغم همه شواهد و اسناد تاريخی، اين سخن مارکس، هرگز نمی‌توانست اساس و بنيان سياستی ـ حتا برای مارکسيست‌ها، گردد. وانگهی، انقلاب نيکاراگوئه در واپسين سال‌های قرن بيستم، مُهر باطلی براين سخن زد و نشان‌داد که هر نوع خشونت و کشتاری، با هر نام و انگيزه‌ای، برگرفته از فرهنگ واحدی است. فرهنگی که رقابت را برنمی‌تابد. کسی که تحمل رفابت‌های سالم را در عرصه‌های سياسی، اقتصادی و حتا علمی ندارد، لزومی هم نکرده است که به انتظار بهانه‌ای به‌نام انقلاب به‌ماند، تا تسويه حساب خونين‌اش را به‌راه اندازد. او هرجا قدرتی بیابد، فتوای خونين خويش را صادر می‌کند. برای فهم بيشتر اين موضوع، از همه دوستان جوان مقيم تهران می خواهم تا در هفته آينده (سيزده‌ام تيرماه) در سخنرانی آقای مازيا بهروز، نويسنده کتاب «شورشيان آرمانخواه» حضور بیابند.
اما در باره جمهوری اسلامی، ما مجبوريم موضوع کشتارها را بطور ويژه‌ بررسی کنيم که پيش از اين، در نوشته مستقلی به نام «انقلاب، از نوه هايش قربانی می گيرد!» تاحدودی توضيح دادم.

سه‌شنبه، فروردین ۰۹، ۱۳۸۴

سال درخشش وبلاگ شهرها

وبلاگ ها را بايد جدی گرفت. اما جدّيت، خود مفهومی است باز، گسترده و علمی و برخلاف کارهايی که تاکنون صورت گرفته و گروهی آنها را از نظر کميّت، فُرم ظاهری، تعداد بازديدکنندگان و غيره دسته بندی کرده اند؛ مجبوريم تا اين پديده تازه و رو به گسترش را در ارتباط با نيازهای نسل جوان، روند کنونی زندگی جهان شهری و موج چهارم دموکراسی و روشنفکری ايران بشناسيم و مورد بررسی قرار دهيم.
1 ـ سالی که گذشت، بنظرم سال پُرباری بود. هم در جهان حقيقی و هم در فضای مجازی مقوله «کيستی» و «چيستی» ما، دگرباره و همزمان، از چند سوی به بحث و نظرخواهی نهاده شدند. تلاشی را که در سال گذشته شاهدش بوديم، در کليت خود نشان از روندی تازه و دورانی تازه دارد که جامعه ايرانيان، آگاهانه در جهت سازگاری و پذيرش هويتی مُدرن گام برميدارند.
اگرچه قدمت چالش ميان هويت گذشته و جديد از مرز دو سده نيز فراتر می روند، اما به دليل عدم وجود و حضور يک نيروی مشخص، پيگير و مؤثر در بطن جامعه، هويت مُدرن، بعنوان خاستگاه اجتماعی و فرهنگی بخشی از جامعه، نه زمينه ای برای طرح و تثبيتش بود و نه توان و قدرت تقابل با سنت را داشت. چنين توازنی هم اکنون، به دليل تغيير ترکيب سنی، گسترش آموزشگاه ها و دانشگاه های مُدرن، حضور ملموس و جدايی ناپذير تکنولوژی در حيات اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی کشور، تسهيل ارتباطات و بالا رفتن سطح نمودار مسافرت ها به خارج از ايران و خلاصه وجود حاکميت دينی و گذشته نگر، در مجموع بنفع سازگاری با هويت مُدرن و منطبق بر نيازهای زمانه تغيير کرده است.
اين تغيير و «کنونيت» [يعنی سمت گيری بطرف هويتی مُدرن]، اگرچه ابتدا از طريق تمرّد و بيگانگی با ارزش های غالب جامعه اسلامی خود را بروز ميدادند ولی، در حين حرکت به فعليتی زيبايی شناختی که ذوق و سليقه های شخصی را جزء جدايی ناپذير حقوق فردی در روابط انسانها و اساس تحوّل می داند فراباليدند. وبلاگ ها، به لحاظ سياسی، فلسفی، حقوقی، زيبايی شناختی و علمی ـ تکنيکی، نماد واقعی چنين فعليتی هستند و نقش مهمی را در تسهيل روند کنونی برعهده گرفته اند.
2 ـ رويکردهای فرهنگی و حقوقی ـ سياسی وبلاگ شهرها در قبال مسائل مختلف اجتماعی از جمله رفراندوم و حقوق بشر و تازه ترين آنها واکنش در قبال دستگيری تعدادی از وبلاگ نويسان؛ حاوی معنا و مفاهيم تازه ای است که هم در صورت و هم در مضمون، به دليل عدم پايبندی به قيد و بندهای سياسی ـ تشکيلاتی، وبلاگ شهرها عملاً کليه ی اشکال کليشه ای و قالبی مبارزات پيشين را خنثی و تخريب کرده و همانند يک منظومه ذهنی و فکری و اجتماعی و سياسی، که هم استقلال و هم چرخش ها و حرکت های مختص به خود را داشته و حفظ کرده اند، در برابر اشکال مختلف پيشين قرار گرفته و خود نمايی می کنند.
پيش از اين، من در دو مطلب جداگانه درباره «جايگاه و نقش وبلاگ ها» و «پايان يک تلاش و آغاز حرکتی نويد بخش»، زوايای مختلف چنين روندی را بطور مختصر و فهرست وار توضيح دادم. اکنون می خواهم توجه علاقمندان را به اين نکته مهم جلب کنم که وجود «شصت هزار وبلاگ»، پيش از اينکه نوعی چشم هم چشمی و تبعيت از مُد را در اذهان تداعی سازند، بيشتر سمت گيری آگاهانه جوانان را نشان ميدهند. اساس اين سمت گيری، همانا طرح مقولات متفاوتی است که وبلاگ شهرها به صورت نگاه انتقادی به نوع زندگی برده وار، طرح خاطرات و مسائل خصوصی و پنهانی، بيان تمايلات درونی و شخصی، و حتی برجسته کردن سکس و ديگر موضوعات ناگفتی و سکرت را، بی مهابا و آگاهانه در تقابل با فرهنگ سنتی مسلط طرح کرده و آشکارا عليه آن برخاستند و راه خود را جدا ساختند.
دو مؤلفه فوق، خصلت نمای وبلاگ شهرهاست. چرا که آنها محصول يک قرن شکست سياسی و فرزندان جامعه بحران زده اند، و اکنون با اتکاء به علنيت و عريانگری، و انتخاب راهی جدا از سنت های موجود، بسمت شکل گيری و علنی سازی هويتی تازه گام برداشته اند.
3 ـ همه کسانی که تا اين لحظه وبلاگ شهرها را از نظر شکل و محتوا، چه به لحاظ نوع نوشتار و بيان و طرح موضوع، و چه از زاويه عدم پايبندی به قوانين، گريز از تعلقات و نامشخص بودن جايگاه و غيره، مورد انتقاد قرار داده و آنرا پديده ای نامفهوم می بينند؛ در واقع از اين مهم غافلند که وبلاگ شهرها نه تنها نمی توانستند معنای واحدی را تداعی سازند بلکه خود پيوسته در جستجوی معنای تازه اند. اتفاقاً داشتن چنين ويژگی هايی، پيش از اينکه بصورت عيب و نقص مورد توجه قرار گيرند، بيش از همه مفهوم انعطاف پذيری وبلاگ شهرها را نشان ميدهد که در ارتباط با سرعت تحولات جهانی، آنها نيز به آسانی قادرند تا هرچه سريعتر خود را بر شرايط تازه انطباق دهند.
وانگهی اگر بپذيريم که «قوانين زائده ذهنگرايی فردی است»، پس ناچاريم بپذيريم که وبلاگ شهرها به دليل تعلق و وابستگی به حوزه خصوصی و فردی، می توانند به صورت يک سوژه قابل طرح باشند و يا از اين جايگاه می توان جهان را دوباره معنی کرد. اگر منتقدين اين اصل عام را منطبق بر شرايط ويژه جامعه ايرانی سازند آن وقت استقبال بی نظير جوانان از وبلاگ نگاری، پرخاش و عريانگری نوشتار، و ديگر مسائل مورد اشاره تنها می تواند يک معنا را برساند که اين موج عظيم در جست جوی قالبی برای زندگی است. مادامی که چنين ساختاری وجود نداشته باشد، بحث درباره تعلقات و جايگاه وبلاگ ها، بحثی است زود هنگام و بی معنی.
4 ـ بنظر من، سالی که پيش رو داريم، سال درخشش وبلاگ شهرها خواهد بود. اگرچه آنها از بدو تولد و بنا به ماهيت خود همه قيود ذهنی و تشکيلاتی را شکستند و زيرپا نهادند و بسياری از باورها و نگرش ها را مورد پرسش قرار دادند و به قول امانوئل کانت: «آزادانه در پناه قوانين خود ساخته زندگی می کردند»؛ اما، امروز ناچارند تا قوانين نوين و زندگی نوينی را دست کم در دنيای مجازی، تثبيت کرده و رسميت بخشند.
وبلاگ شهرها، هرج و مرج طلب و آنارشيسم نيستند! اين نکته معترضه در پاسخ به نظرات همه کسانی می آيد که همچنان با نگاه بدبينانه به وبلاگ شهرها می نگرند. خصوصيات انعطاف پذيری، بازنگری و اصلاح و کسب تجربه در سه سال اخير، چنديست که به عاملی قوی، محرک و مشوق در درون وبلاگ شهرها فرا باليد و زمينه ای را مهيا ساخت تا بخشی از آنها در اتاقی گرد آيند و نه تنها درباره آسيب شناسی وبلاگ نويسی در ايران و ادبيات آنلاين به گفتگو نشينند و در جستجوی راهکارهای مناسبی باشند، بلکه برای اولين بار يک اجتماع شيشه ای و عريان را به نمايش نهاده اند که در اين تجمع، همکاری جمعی، تابع احترام و حفظ استقلال فردی است.
درست است که وبلاگ شهرها هنوز در آغاز راه و به زبانی ديگر در حال خودشناسی اند اما، در همان يکی ـ دو نشست قبلی بخوبی نشان داده اند که برخلاف ساير نشست های عاطفی ايرانيان که حضور مخالفين را برنمی تابند، گردهمايی وبلاگ شهرها آگاهانه است و جنبه عقلانی دارد. از طرف ديگر، از آنجائيکه گفتگو پايه و اساس عقلانيت است و وبلاگ شهرها از اين پس آسانتر بتوانند مسئله گفتگو را جوهر تحرک خود قرار دهند، ضرورت خبرگزاری وبلاگ شهرها شکل گرفت و خبرچين تولد يافت. جدا از اينها، شکل گيری راديو عبدالقادر بلوچ، مصاحبه های بيلی و من با وبلاگ نويسان، طرح معرفی بهترين وبلاگ های منتخب بلاگرها توسط نقطه ته خط و دهها مطالبی که بمنظور آگاهی يافتن از مبانی فلسفی «فرديت» نوشته شده اند، بسهم خود هم شرايط و دوران تازه ای را نويد ميدهند و هم حاوی پيامی مهم و اساسی هستند که: همه ما به يک نوسازی به معنای آگاهی از شروع دورانی تازه نيازمنديم!
توضيح:
کليه ی مطالب داخل گيومه «» ، به نقل از کتاب «موج چهارم» رامين جهانبگلو، ترجمۀ منصور گودرزی است.

در همين زمينه:
پيام ايرانيان: مختصری درباره «اخلاق وب نگاری»
بازتاب: دفاع از وبلاگ نويسان

شنبه، اسفند ۲۹، ۱۳۸۳

پايان يک تلاش و آغاز حرکتی نويد بخش!

(در حاشيه ی آزادی آرش سيگارچی)

۱ـ تا آنجائيکه من از گوشه و کنار شنيده ام، آرش سيگارچی، پيش از دستگيری و بعد از کلی تلاش و دوندگی، سرانجام موفق به دريافت پاسپورت شده بود و تصميم داشت تا در ايام تعطيلات نوروزی، سفری به اروپا داشته باشد. در واقع دستگيری و اتهاماتی که بر او بسته اند بدين معناست که پيشاپيش می خواستند او را برای هميشه [يا دست کم برای مدتی نامعلوم] ممنوع الخروج سازند.
درست است که تا تشکيل دادگاه تجديد نظر، وزارت اطلاعات آرش را به گروگان گرفته و او نيز مجبور است در برابر همه پرسش ها، تنها سکوت کند؛ با وجود اين، راز و علت اين دستگيری را، بايد در چگونگی و زمان دستگيری دنبال کرد و معنا نمود که ميان دريافت پاسپورت [دسامبر 2004 ] و تدارک مقدماتی برای سفر و زمان دستگيری [ژانويه 2005 ] فقط بيست و چند روز فاصله است. به زبانی ديگر، مفهوم «اصلاحات» در وزارت اطلاعات، با دستگيری آرش روشن تر می گردد که ناتوانی آنان در ترور مخالفين، به اجبار، به سياست اصلاح طلبانه ای تغيير يافته که تا از اين پس، بجای ترور، مانع ارتباط و نزديکی دو نسل گردند.
۲ـ همراه با دستگيری آرش، مفهوم تازه ای از مبارزه نيز در بين مردم و در جامعه پديدار گشت که برای اولين بار، ايرانيان، بجای اينکه نگاه خود را متوجه جايگاه اجتماعی، وابستگی های حزبی و جناحی و موقعيت سياسی فرد دستگير شده کنند، همه تلاش و همت خود را معطوف به حقوق از دست رفته يک شهروند ايرانی نموده اند. اگرچه پيش از اين، ايرانيان بارها در دفاع از حقوق دستگير شدگان و زندانيان سياسی به پاخاستند و بطور مشخص در ارتباط با دستگيری و محکوميت دکتر زرافشان بصورت متحد و يکپارچه حرکت کردند؛ اما با دستگيری آرش سيگارچی، مفهوم فرديت و دفاع از حقوق و آزادی تک تک شهروندان، به درون فرهنگ ملی ـ مبارزاتی مردم راه يافت و سطح و معنای مبارزه برای دموکراسی را در کشور ارتقاء داد.
اگر مصاحبه با راديوهای خارجی و ارتباط با ايرانيانی که مجبور به ترک ميهن شده اند در جامعه توده وار سالهای بعد از 57 جُرم محسوب می شدند، اکنون همين ارتباط، جزئی از حقوق اوليه و طبيعی هر شهروند ايرانی است و ديگر نه می شود و نه جامعه می پذيرد که کسی را به جُرم ساختگی جاسوسی و ارتباط با بيگانگان دستگير و زندانی کرد.
۳ـ دستگيری آرش بُعد و معنای سومی نيز داشت. ديديم که از فردای دستگيری، پيشگامی دفاع از حقوق آرش را، وبلاگ نويسان برعهده گرفتند. بيان چنين سخنی بمعنای نفی تلاش های بيدريغ و ارزنده ساير گروههای اجتماعی و سياسی نيست و اميدوارم نارسايی کلام، زمينه يک برداشت غلطی را آماده نسازد که از اين پس، گروهی وبلاگ نويسان را بچشم رقيب قدری که در حال شکل گيری است ببينند.
واکنش وبلاگ نويسان، ناشی از ذات و جوهری است که تجلی دفاع از حقوق انسانها را در دفاع از فرد و فرديت می بينند. در واقع آنان با چنين واکنشی، جوهر خود را بعنوان بنياد خود در جامعه مطرح کردند و گفتمان تازه ای را رايج ساختند: گريز از هر منبع قدرت سياسی در کشور و تلاش در راه رسيدن به تفاهم و احساسی مشترک و احترام آميز در همه عرصه هايی که به آزادی و حقوق تک تک افراد مربوط می شوند. آنان و از جمله آرش، نه تنها وارد دسته بندی های جناحی و بازيهای سياسی دمُده و مشغول کننده نشده اند [به همين دليل نيز اصلاح طلبان نسبت به دستگيری آرش بی تفاوت بودند]، بلکه با پيوند دادن وبلاگ خود به ساير وبلاگها و سايت ها، بارديگر مقوله انسانی خويشتن همچون ديگری را در جامعه طرح ساختند. يعنی تنها از طريق گفتگو با ديگری [بدون توجه به گرايشات و وابستگی هايش] است که می توانيم خودمان را بشناسيم، بسازيم و بهتر کنيم و مهمتر، متناسب با فرآيند جهانی شدن و ورود به عرصه های تازه سياسی، اجتماعی و اقتصادی، خود را آماده سازيم.
از اين منظر، واکنش حکومت نيز که به سياست فيلترينگ و دستگيری وبلاگ نويسان روی آورده است، دقيقاً قابل فهم است که اگر اين فرديت در ابعاد فلسفی، اقتصادی و سياسی ـ اجتماعی خود را نشان دهد، آن وقت هم معنای سنتی منشأ قدرت و هم جهت نگاه ها مردم در جامعه تغيير خواهند کرد. اکنون وبلاگ نويسان در دفاع ازحقوق فردی آرش، تاحدودی اين مفهوم را در جامعه جا انداخته اند که ما، بجای بی تفاوتی يا بجای ورود به رقابتی ستيزنده و خشن، می توانيم به عاملی کنترل کننده، در حيات سياسی کشور نقش داشته باشيم.

۴ـ اگر مضمون عمل نوعی گريز از سنت های دست و پاگير است، جا دارد در اين زمينه نيز رسم کهنه را ناديده بگيريم و با شهامتی مدنی، از همه انسانهايی که در اين عرصه کوشيدند و پای پيش نهاده اند، آشکارا قدردانی کنيم. از سام الدين ضيائی عزيزی که با ارسال نامه روشنگرانه خويش به همکاران مطبوعاتی، و با تأکيد به سوژه فردی دگرباره جهان انسانی را معنی نمود؛ از تلاش «پن لاگ» ، تا دفاع جانانه «کميته حمايت از وبلاگ نويسان»؛ از اعتراض هفت روزنامه نگار فعال حقوق بشر گرفته تا تلاش جمعی از فرهنگيان و فعالين سياسی؛ از لوگو زيبايی که «خُسن آقا» ساخت تا همه تنگ نظری ها و دودوزه بازی هايی که «الپر» توضيح داد؛ همه و همه که ليست و مشخصات کامل آنان در زير خواهند آمد، در اين راه انسانی همّت نموده اند و اميد است همين تلاش را در ارتباط با آزادی مجتبا سميع نژاد و ديگر زندانيان دنبال کنند.
در خاتمه، از آنجائيکه مجيد زُهری عزيز يکی از پيشگامان اين حرکت بود و بسياری از مشخصات و ليست های زير توسط او گرد آوری شده اند، جا دارد که پايان مطلب و اين بخش از ماجرا، با چاشنی خسته نباشيد! به آخرين نوشته او درباره آرش اختصاص يابد:

آرش سيگارچی آزاد شد

آرش را سيزده سال و سيصد و پنج روز زودتر از موعد مقرر، يعنی پس از شصت‌روز حبس آزاد کردند. جايش بود که برای جمله‌ی قبل، به جای نقطه‌ی پايان از علامت تعجب استفاده می‌کردم چه جمله‌ای به‌راستی شگفت است، ولی همان‌گونه که در يادداشت "حکم ارتداد برای مجتبا سمیع‌نژاد!" اشاره شده بود، اصولاً جمهوری اسلامی در وضعيتی نيست که جرأت و توان چنين مانورهايی را داشته باشد و بنابراين، از آزادی آرش نيز تعجبی نيست. امروز رژيم حاکم، فشارهای بين‌المللی و داخلی را به وضوح بر خود حس می‌کند. امروز می‌داند که حريف او، فلان حزب ذره‌بينی اپوزيسيون نيست؛ ابرقدرت آمريکا است. همين پريروز، پتانسيل عظيم مردم را در چهارشنبه سوری ديده است... اين‌گونه رفتارهای رژيم، بازتاب طبيعی چنين فشارهايی است. آزادی آرش درس بزرگی برای نيروهای آزادی‌خواه است که در اعتراضات خود مصمم‌تر شوند و پشت کار را بگيرند،‌ چه حريف ضربه‌پذير است.آزادی آرش عيدمان را ساخت و شادمان کرد. اميد که سال خوبی برای من و تو و ما و آرش‌ها باشد...

یکشنبه، اسفند ۱۶، ۱۳۸۳

جايگاه و نقش وبلاگ ها

روز گذشته، گروهی از وبلاگ نويسان ايرانی برای اولين بار در يکی از اتاق های «پالتاک» گرد هم آمده بودند و درباره ضرورت شکل گيری و تداوم چنين اجتماعی به گفتگو نشستند. جدا از مناظره، پيشاپيش محورهای ديگری از جمله: آسيب شناسی وبلاگ نويسی در ايران، فيلترينگ، علل و عوامل و راهکارها، وبلاگ نويسی و ادبيات آن لاين، ساخت قالب ها و ديگر نکات فنی مورد بحث و گفتگو قرار گيرند.
هرچند [و متأسفانه] برای زمانی کوتاه و گذرا وارد اطاق شده بودم و شانس آنرا نداشتم تا کل مباحث را دنبال کنم، اما تا همين لحظه، گزارشهای «مجيد زُهری»، «ساده تر از آب» و «چاپ اوّل» را خواندم و دو نکته مهم و برجسته ای را [البته از زاويه نگاه من] که از همان ابتداء بچشم می زدند و دوستان نيز تا حدودی اشاره نمودند، مرا به شوق نوشتن در اين زمينه ترغيب کرد:
نخست، صبوری و متانت شنوندگان که نشانه ای از آگاهی و رشد فرهنگی است، بی نظير و قابل تحسين بود. اگرچه مخالفين سخن گاهگاهی شست افتاده را نشان ميدادند اما، تا آن لحظه ای که من شاهد بوده ام، پُست ها، فاقد متلک، تکّه پرانی و هرزه نويسی بودند. همين حرکت نشانه آن است که شرکت کنندگان، نه تنها با انگيزه ای قوی و آگاهانه وارد اطاق شده بودند بلکه، برای کاری که انجام ميدهند [باعنوان وبلاگ نويس] ارزش و اعتبار ويژه ای قائلند؛
دوم، شرکت کنندگان، به رغم پاره ای تأکيدها و يادآوری ها، در مجموع فاقد تعريفی جامع و عام از نقش و جايگاهی که وبلاگ ها می توانند در جهان سوم داشته باشند بودند. از اين منظر، ضرورت تشکل وبلاگی، برای بعضی از شرکت کنندگان مبهم و برای تعداد معينی الزامی بنظر می آمدند.
بديهی است ورود به دنيای مجازی، تابع هيچگونه قيد و شرطی نيست. انگيزه ای که هرکدام از ما را به اين وادی کشانده است: ما هستيم! صدای ما را بشنويد و حقوق مان را محترم بشماريد! اما از طرف ديگر، همه قيدها براساس نيازهای انسان شکل می گيرند و قانونمند می شوند. اگر می بينيم که وبلاگ نويس خود را مقيد به داشتن پيام گير ميداند، بدين معناست که هريک از وبلاگ نويس ها انتظار دارند تا از نوع تأثيری را که بر مخاطبان خود می گذارند آگاه شوند. همين رابطه را می توان با مثال شماره گذار و غيره تعميم داد و نتيجه گرفت که هر نيازی، وقتی از سطح فردی و يا محدود خود فراتر رفت، تبديل به خواستی قانونی خواهد شد.
قانون نيز برمبنای تعريفی عام، که مجموعه ای از اجزای مختلف و متفاوتی را در برميگيرد، تنظيم و تدوين می شوند و يا بصورت عرفی عمومی، در جامعه جا باز می کند و مورد تأييد همگان قرار می گيرد. روشن است که اگر از اين تعريف کلی و عمومی غافل باشيم، هرگز نمی توانيم درباره آسيب شناسی يا ادبيات آن لاين، به توافقی همگانی [البته در کوتاه مدت] برسيم. بحث برسر اين نيست که وبلاگ نويسان خود را مقيد و تابع امری خاص سازند، بلکه هدف، تشخيص و بيان نيازها، و شناخت دقيق از جايگاه و نقش وبلاگ نويسان در لحظه کنونی است. روزی که هريک از ما وارد چنين عرصه ای می شديم، کسی نمی توانست گمانه زند که نيروی پراکنده و غير متشکل وبلاگ نويسان، ممکنست حکومت اسلامی را تا اين سطح و اندازه به واکنش های خشن و انتقام جويانه وادارد و تعدادی از همکاران ما را دستگير، و مورد آزار و شکنجه قرار دهد.
جمهوری اسلامی با چنين واکنشی، نه تنها سطح نياز به تأمين و حفاظت را ارتقاء و عموميت داد، بلکه موضوع بقاء وبلاگ نويسان ايرانی، و جلب توجه مجامع حقوقی و رسانه های بين المللی را در حمايت از وبلاگ نويسان، در دستور روز قرار داد و گفتمان تازه ای را در عرصه رسانه ای ايجاد و همگانی ساخت. اکنون ما می خواهيم آگاهانه چنين گفتمانی را از طريق نشست های مختلف دنبال کرده تا به تفاهمی [تقريباً] مشترک برسر پاره ای مفهوم ها دست يابيم. مواردی که در شرايط کنونی وبلاگ نويسان را ملزم می سازد تا درباره آن بيانديشند و به بحث نشينند، فهرست وار به آن اشاره خواهم کرد:
1 ـ وبلاگها، تولد خود را مديون تحولی که در تکنولوژی ارتباطات رُخ داده است می دانند. از اين منظر، وبلاگ ها، به لحاظ تأثير پذيری و جدايی ناپذيری از دانش فنی، هرگز نمی توانند در خدمت به منبع قدرت سياسی، مورد استفاده قرار گيرند. اما می توانند متناسب با حد و اندازه خود، بعنوان عاملی کنترل کننده، در حيات سياسی کشور نقش داشته باشند.
2 ـ وب لاگ ها، شروع اجتماعی شدن و بريدن از فرهنگ قبيله ای است. بديهی است که فشار به آنها به مفهوم مخالفت با تحولات اجتماعی و تحميل مناسبات قبيله ای است.
3 ـ وب لاگ ها مقدمه ای برای آماده سازی به گفتگو، رواداری و تساهل هستند. چرا که مناقشه ها بيشتر در اثر ناتوانی مردم و جوامع به مذاکره و حل مسالمت آميز اختلاف آغاز می شود.
4 ـ وب لاگ ها، تمام واقعيتی را که ما نمی توانيم به چشم ببينيم، بما نشان ميدهد و هرچه بيشتر اين واقعيتها انعکاس يابند، به همان نسبت کاربرد زور و خشونت را که پيش از اين تنها راه حل اختلاف به نظر ميرسيدند، از بين می برد. برای اولين بار در جريان بحران برف در استان گيلان، با توجه به اطلاعات و ارزيابی هايی که وبلاگ نويسان گيلانی در اختيار عمومی گذاشتند، نقش و اعتبار وبلاک نويسی را به منصه قضاوت همگانی گذاشتند.
5 ـ نقش رقابت پذيری ندارند، چرا که هدف آنها برنده شدن نيست بلکه می خواهد از اين راه تفاهم و ايجاد احساس برای احترام به حقوق فردی را در ميان ديگران مهيّا سازد.