‏نمایش پست‌ها با برچسب Politics03. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب Politics03. نمایش همه پست‌ها

شنبه، فروردین ۲۶، ۱۳۹۱

امام مقوايی؛ پايان عصر ولايت ـ٤


نزاع فقهی و سياسی
در آخرين ماه سالی که درگيری‌ها و جبهه‌بندی‌های انتخاباتی به شديدترين سطح خود رسيده بود، آيت‌اله خامنه‌ای در ديدار با اعضای مجلس خبرگان (اسفندماه ٨٨)، فرصت را مغتنم شمرد تا گوشه‌ای از چشم‌انداز و راه حل گذر از ساختار شتر‌ـ‌مرغی فعلی را يادآوری کند. وی در برابر مردانی که باصطلاح خبره مباحث نقلی و کلامی هستند، تلاش کرد تا در جهت اثبات استراتژی و جهت‌گيری‌های تازه نظام ولايت، به فلسفه سياسی و استدلال عقلی متوسل گردد. در اين تلاش ولی فقيه غيرمستقيم و اشاره‌وار، به مخاطبان ويژه خود فهماند که نه تنها دليل عدم استمرار نظام اجتماعی که پيامبر اسلام در مدينه مديريت و پياده نمود، ناشی از ضعف مديريتی جانشينان است بل‌که در پيش‌بُرد امور سياست، وقتی همه ما بر اين باوريم که «نقشه و هندسه الهی» موجود است، ناچاريم واقعيت ديگری را نيز بپذيريم که مقولۀ مديريت سياسی در مقايسه با مسئله امامت و ولايت، جايگاه مهم‌تری دارد و در اولويت قرار گرفته است.

در اين دگرديسی نظری، هراندازه که جايگاه مديريت سياسی برجسته‌تر و عريان‌تر می‌گردد، به همان نسبت، از منزلت «اولی الامر» کاسته می‌شود. برخلاف سنت رايج در جمهوری اسلامی، رهبر نظام برای اولين بار در آن مجلس، آيه «اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولی الامر منکم» را قيچی می‌کند و مسئله کليدی ولايت امر را [که تئوری ولايت فقيه مشتق از آن است] از قلم می‌اندازد. اين قيچی کردن که در واقع ناديده گرفتن دو اصل پنجم و يک‌صد و هفتم قانون اساسی است، آن هم در حضور افرادی که تنها تخصص‌شان قرائت و تفسير قرآن در تشخيص ولی امر است؛ به احتمال زياد علت و دليل خاصی داشت. علتی که غيرمستقيم استدلال می‌کند: عصر ولايت به پايان رسيد!

پرسش کليدی اين است که در يک جامعه اسلامی که ساختار حکومت و قانون‌اش بر مبنای ولايت امر مسلمين شکل گرفته است، چگونه و در چه زمانی می‌توان مقوله و جايگاه "ولی امر" را ناديده گرفت؟ مرحوم علامه طباطبایی در کتاب «الميزان فی تفسير القران» (ج.٤،صص٢-٤٠١) توضيح می‌دهد در شرايطی که جامعه اسلامی شديداً درگير نزاع درونی است و اولی الامر، فاقد اراده و استقلال لازم در جهت رفع نزاع باشد.

اگرچه در لحظه‌ی حاضر ما شاهد نزاع‌های سياسی و فقهی ميان ولی فقيه با جامعه سياسی و جامعه روحانيان هستيم اما، اثبات اين نکته که رهبری فاقد اراده و استقلال لازم هست، نه تنها دشوارست بل‌که، تجربه‌ی شش سال گذشته نشان می‌دهند که همه تحولات سياسی ايران بر حسب اراده مطلق رهبری انجام گرفتند و پيش رفتند. چالش عليه ولايت، پيش از اين‌که بيان‌گر ضعف ولی فقيه باشد، بيش‌تر، نشانه‌ی توانايی و مهم‌تر، هم‌سو با تمايل او است. وانگهی، آيت‌اله خامنه‌ای چه در دورۀ قبل از انقلاب و چه بعد از انقلاب، حتا در جايگاه ولی فقيه که پای "حُکم ولايت" امضاء می‌نهاد؛ هيچ‌وقت مدافع تئوری ولايت مطلقه فقيه نبود. دفاع او از جايگاه ولايت، در واقع تن‌دادن به اخلاق متعارفی بود که نظام توتاليتاريسم اسلامی می‌طلبيد. اين که آن "تن‌دادن" ناشی از تمايلات درونی بودند يا متأثر از شرايطی که "جماعتی" ويژه بر او تحميل نمودند، بحث ديگری‌ست. همين‌قدر بگويم که اگر راه و سياست ديگری را خلاف آن‌چه که جماعت درون نظام تحميل می‌کردند برمی‌گزيد؛ سقوط‌اش حتمی بود. تنها راه پيش‌رو، توسل به قانون بود و دفاع او از جايگاه ولايت، به‌نوعی دفاع از قانون اساسی است و از اين منظر، تنها شخصيتی که هم موقعيت و هم موضع‌گيری سياسی ولی فقيه را به‌خوبی درک می‌کرد و می‌کند؛ محمد خاتمی است. هر دو نفر معتقدند که "قانون جايگاه ولايت را تأييد کرد و به رسميت شناخت". در واقع تغيير قانون اساسی، يکی از افق‌هايی است که رهبری در آن سخنرانی، در برابر ديدگان خبرگان گرفته بود.

شکی نيست که يکی از هدف‌های اصلی آيت‌اله خامنه‌ای در تغيير قانون اساسی، زمينه‌سازی برای برکشيدن فرزندان خود در کانون قدرت سياسی است. اگرچه جمهوری‌خواهان و دو گروه از روحانيان افراطی و اصلاح‌طلب که تمام آرزوی‌شان تصاحب کرسی ولايت است، تمايلات رهبری را برنمی‌تابند؛ اما از منظر علم سياست، نفی ولايت که ريشه در آرمان‌خواهی شيعه دارد، به‌سهم خود گذار به واقع‌بينی سياسی است. واقع‌بينی سياسی نيز حُکم می‌کند تا دو نکته کليدی را به لحاظ نظری و عملی از يک‌ديگر تفکيک کنيم. از منظر تئوری، خلافت افقی را که در برابر ديدگان ما می‌گشايد، افقی است گذشته‌نگر و ناسازگار با آينده و استراتژی که خواهان جدايی دين از دولت است؛ ولی از جهتی ديگر، يعنی به لحاظ منطق عملی، ارجحيت خلافت بر ولايت در لحظه کنونی بدين معناست که مسئولين امور ناچارند منطق درونی حاکم بر قدرت سياسی را از بنيان دگرگون کنند. حکومت را زمينی و در مدار سياسی‌ای قرار دهند که هم‌سو با مدار بين‌المللی است. بخشی از اين دگرگونی‌ها را در مقاله «شاه فقيه يا ولی فقيه» توضيح داده‌ام.

توی پرانتز اضافه کنم تقليل‌گرايی محض است اگر کسی بخواهد موضوع اصلی سخنرانی رهبری در جمع خبرگان را، تنها محدود و منحصر کند به تمايلی که خواهان خلافت است. آن سخنرانی برای اهل تحقيق از اين منظر حائز اهميت اساسی است که در شرايط کنونی، فقط روحانيان سياست‌مدار قادرند فقه و مقولات منجمد فقهی را مطابق نيازهای زمانه متحول سازند. همين که مصباح يزدی بعد از سخنرانی رهبری مقدمات تشکيل جبهه پايداری را تدارک می‌بيند و يا آيت‌اله خامنه‌ای مجبور می‌شود چهار مرتبه به شهر قم سفر کند و در اتاق‌های دربسته با روحانيان دُگم‌انديش و يک‌سونگر، زانو‌‌ـ‌به‌ـ‌زانو بنشيند و گفت‌وگو کند؛ معنايش اين است که مناقشه اصلی را نبايد محدود کرد به تغيير شکل و شيوه اداره حکومت. وقتی رهبری به‌طور ويژه روی «نقشه و هندسه الهی» انگشت می‌گذارد، به يک معنا می‌خواست به حاضران در جلسه تفهيم کند که اولويت‌اش در شرايط کنونی، سياست است نه فقه سياسی که هم دين و هم جامعه روحانيت را گرفتار بحران نمود. اگرچه در اين دگرنگری و تغيير جهت جزئی هنوز به‌طور دقيق نمی‌شود در باره جايگاه سياست و اعتبار سياست‌مدار در درون نظام اسلامی سخنی گفت اما، مضمون سخن که به‌نوعی سياست را در لحظه کنونی همطراز با ديانت می‌گيرد، برای فقهای حاضر در آن جلسه نامفهوم نبود. هزار سال پيش ابونصر فارابی با تلفيق الهيات و فلسفه، تعريف جامعی در باره يگانه‌گی‌‌ای که ميان انسان آگاه، نبی و پيامبر وجود دارند، ارائه داد و حضور اين گروه از انسان‌ها را در رأس نظام سياسی ضروری می‌دانست. اتفاقاً هر دو انديشه از يک منظر مبتنی بر خاستگاه مشترکی هستند و آن نجات نظام سياسی و جامعه اسلامی از شرّ بحران‌های پی‌در‌پی و مُزمن است. البته با اين تفاوت که رهبر جمهوری اسلامی به تناسب گذشت زمان و کسب تجربه‌ی زمام‌داری، انگشت نشانه را به طرف جايگاه مديريت می‌گيرد نه امامت.

اهل سياست نيک می‌دانند که چشم‌انداز جهت‌گيری سياسی‌ـ‌نظری کنونی، استقرار و ثبيت نظام رهبر‌ـ‌ملت است. در واقع ارجحيت نقش مديريت بر امامت، به يک معنا وزين‌تر شدن کفه ملت نيز هست. وقتی ولی فقيه در جمع خبرگان می‌گويد: «کسانی‌که هندسه و هويت نظام را که در قانون اساسی و حکميت و داوری قانون متبلور شده است قبول دارند، جزو مجموعه نظام به شمار می‌آيند»، می‌خواهد بگويد که درک من از مقولۀ ملت، متفاوت است با استنباط فقهايی که ملت را بمعنای پيروان دين و آئين خاصی می‌فهمند. اين نگرش، در مقايسه با انديشه‌های سلف خويش که هم مقولۀ ملت، و هم مسائل ملی را هموارۀ بر مبنای خطِ امام‌ـ‌امت می‌سنجيد؛ شايد گامی باشد به پيش و تا حدودی سازگار با فرهنگ ايران‌شهری. ولی آيا تلاش‌های ولی فقيه می‌تواند سرانجام به ميثاقی پايدار ميان ملت و رهبر منتهی گردد؟

بديهی‌ست مادامی‌که مسئولين امور قدمی در جهت جلب اعتماد عمومی برندارند؛ با منطقی‌ترين راهبردها نمی‌شود جامعه نابسامان ما را سامانی داد. از اين منظر، بی‌مناسبت نمی‌بينم که به‌جای پاسخ، دگربار به واکنش عجيب و مبهمی اشاره کنم که بعد از آن سخنرانی اتفاق افتاد. بيت رهبری دو بار و به فاصله دو تا سه هفته، متن سخنرانی ولی فقيه را به رسانه‌ها داد اما، نه تنها رسانه‌های کشور برخلاف سنت پيشين، بدون هيچ توضيح و تحليلی فقط متن سخنرانی را منتشر کردند؛ بل‌که جامعه سياسی و روشنفکری ايران نيز با سکوتی مبهم، از کنار موضوعی که به‌سهم خود حائز اهميت و بررسی است، به‌ساده‌گی گذشتند. البته هستند کسانی که آن سکوت مبهم را به‌دليل حساسيت‌هايی که جامعه بر سر مقولاتی مانند خلافت و سلطنت دارد، توجيه می‌کنند. اما آن توجيه، نافی اين حقيقت تلخ نمی‌گردد که عناصر ملی ما فاقد درکی همه جانبه و فاقد انسجام ذهنی در باره سامان‌گيری جامعه هستند. به‌عنوان نمونه، ميرحسين موسوی تنها و استثايی‌ترين فردی بود که بعد از گذشت يک‌ماه از سخنرانی رهبری در جمع خبرگان، در تقابل با ديدگاه ولی فقيه، سکوت را شکست و غيرمستقيم واکنش نشان داد. وی در مصاحبه با سايت «کلمه» [متأسفانه سايت کلمه پاراگراف زير را بعد از دو روز سانسور کرد] گفت: «این تعریف یک ملت نیست. این حاکمیت یک فرقه است و دزدیدن مفهوم ایرانیت و حس ملی و این خطرناک‌ترین راهبردی است که ما اکنون در مقابل آن قرار داریم. سلاح ما در مقابل چنین کژراهه‌ای، رفتن به سمت میثاق ملی و مذهبی‌مان و تکیه بر آرمان‌ها است».

آقای موسوی که اين جمله‌های شعاری و نارسا را در دفاع از نظام ولايی کنار هم چيده‌ بودند؛ به احتمال زياد، مبداء تاريخی شکل‌گيری ميثاق ملی، مذهبی و آرمانی ايرانيان را سال ٥٧ می‌گيرد. شايد گردانندگان سايت "کلمه" بخاطر بی‌اطلاعی گوينده سخن از تاريخ ملی و مذهبی‌مان، پاراگراف بالا را سانسور کردند. زيرا که به گواهی ده‌ها کتاب معتبر تاريخی و مذهبی، ايرانيان طی پانزده قرن همواره و در هر شرايطی، خلافت را بر امامت و ولايت ترجيح می‌دادند. و مهم‌تر، آيت‌اله خمينی بعد از ده‌ـ‌دوازده سال دفاع از تئوری ولايت فقيه، وقتی از محيط بسته نجف که رابطه‌اش محدود بود با تعدادی از آدم‌های دُگم‌انديش و تک بُعدی‌نگر، قدم به محيط باز پاريس گذاشت و با انسان‌های دگرنگر معاشر شد؛ دست‌کم پذيرفت که آن تئوری عهد بوق را نمی‌شود بر ساخت پيش‌رفته جامعه انطباق داد. تحت تأثير چنين مباحثی بود که قول تشکيل مجلس مؤسسان را داد. اگر آقای موسوی به‌خاطر نمی‌آورند، هم‌نسلان او و پيش از او خوب به‌خاطر دارند که پيشنهاد تشکيل مجلس به‌اصطلاح خبرگان را آيت‌اله طالقانی طرح کرده بود و موضوع ولايت فقيه را، حسن آيت به نمايندگی از طرف به‌اصطلاح روشنفکران دينی و تحصيل‌کرده‌های دانشگاهی. و اين دو نفر به‌سهم خود زمينه‌های شکل‌گيری، تولد و تسلط ولايت مطلقه فقيه را در امور سياست و حکومت آماده ساختند که به‌زعم آقای موسوی، حالا جزئی از ميثاق ملی و مذهبی‌مان بشمار می‌آيد. و اتفاقاً برخلاف هياهوی تبليغاتی امروز خط امامی‌ها و اصلاح‌طلبان، نخستين روحانی که در سال ١٣٦٦ به مخالفت با ولايت مطلقه فقيه پرداخت و وجود چنين پديده‌ای را در امور سياست خلاف ميثاق ملی و مذهبی‌مان ارزيابی می‌کرد؛ همين آقای خامنه‌ای بود. اما وقتی آيت‌الله خمينی در پاسخ به اعتراض رئيس جمهور وقت، با تأکيدی ويژه گفت: "حکومت شعبه‌ای از ولايت رسول‌الله است و برای حکم حکومتی می‌توان اصول دين را نيز تعطيل کرد"؛ برادران خط امامی به‌جای اعتراض، به‌جای اين که بگويند اماما اين نگاه شما نشانه‌ای است از حاکميت يک فرقه و اين خطرناک‌ترين راهبردی است که ما اکنون در مقابل آن قرار داريم؛ زبان‌شان را بلعيدند و خفقان گرفتند.

البته ناگفته نگذرم که اعتراض آقای موسوی صرف‌نظر از اين‌که چه تمايلی در پس آن پنهان بود و هست، در نگاه کلی، می‌توانست زمينه مناسبی را برای ارتقای سطح آگاهی عمومی فراهم کند. در واقع آن بخش از مردم جامعه که فاقد حافظه‌ی تاريخی هستند يا ناآشنا با ادبيات حوزوی؛ با کمی تأمل به اين نتيجه خواهند رسيد که مبحث "حکومت شعبه‌ای است از ولايت پيامبر" را که دو امام مختلف در دو مقطع زمانی مختلف طرح کرده‌اند؛ نبايد "اين‌همانی"، هم‌سو و هم‌معنی‌ فرض کرد. اما اگر کسی بپرسد که تفاوت ميان اين دو نوع ولايت‌خواهی در کجاست؟ بايد گفت: "ميان ماه من تا ماه گردون، تفاوت از زمين تا آسمان است!".

پانوشت: 
نامه دانشجويان به مصباح يزدی: "جبهه پايداری" شما را "قام‌مقام رهبری" می‌داند. __________________________________
شماره‌های پيشين را می‌توانيد در [اين صفحه] بخوانيد.

دوشنبه، فروردین ۱۴، ۱۳۹۱

امام مقوايی؛ پايان عصر ولايت ـ ٣


در حاشيه تحريف تاريخ
هاشمی رفسنجانی نخستين کسی بود که نمايش "سخيف" و "کم‌محتوا"ی ماکت‌های مقوايی را به‌معنای "تحريف تاريخ انقلاب" ارزيابی کرد.

نمايشی که به‌زعم "تابناک‌"ی‌ها نشانه‌ی "کج‌سليقه‌گی" بود و يا به‌قول محمدرضا تابش (دبير فراکسيون اقليت مجلس) "امام‌زدايی"؛ ناگهان به موضوع اصلی يک جدل نيمه پنهانی تبديل می‌شود که بخشی از روحانيت ايران آن‌را برنامه‌ی "هدف‌دار"ی [مصاحبه مجيد انصاری با روزنامه روزگار] می‌فهمند که قصدش "تحريف تاريخ انقلاب" است.

در دنيايی که فيلم‌ها و عکس‌ها به‌عنوان اسنادی شفاف و معتبر جايگاه ويژه‌ای در ميان آرشيوهای تاريخی دارند، شهامت زيادی می‌خواهد که کسی جلوی ميکروفون خبرنگاری بايستاد و بگويد آنچه را ديديد "تحريف تاريخ انقلاب" بود. آيا استفاده از يک ماکت به‌جای شخصيت اصلی داستان، معنايش تحريف تاريخ است؟ بديهی‌ست منظور اصلی رفسنجانی از "تحريف تاريخ انقلاب"، به‌هيچ‌وجه انکار تاريخی روز ورود خمينی به ايران نيست؛ بل‌که غرض، اشاره به انگيزه و داستانی است که در پس ظهور خمينی پنهان شده بودند. داستانی که بار اعتقادی‌ـ‌اتوپيايی دارد و طيفی از روحانيت و اغلب کسانی که بندناف‌شان را در عصر ولايتِ خمينی بريده‌اند؛ با هاشمی هم‌رأی‌اند و در پای‌بندی به آن، "اجماع" دارند. هاشمی و طيفی از روحانيت معتقدند که برگزارکنندگان دهه فجر با نمايش "سخيف" خيابانی می‌خواستند حقانيت عصر ولايت فقيه را که هم علت و هم نتيجه‌ی ظهور موعود بود، به مسخره‌گی بگيرند.

توی پرانتز اضافه کنم که مسئله کليدی نوشته حاضر، شناسايی و پی‌گيری انگيزه‌هايی است که در پس واکنش‌های سياسی پنهان شده‌اند، نه شرح طرز تلقی افرادی مانند رفسنجانی يا ديگر روحانيون هم‌سو با او که چگونه برداشت و اعتقادی در باره بازگشت آيت‌اله خمينی دارند. اما از آن‌جايی که تجربه‌ی سه دهه گذشته به روشنی نشان می‌دهند که اغلب کُنش‌ها و واکُنش‌های سياسی در ظاهر به‌نحوی متأثر و هم‌سو با چنين باورهايی بوده‌اند؛ ورود به اين عرصه، آن‌هم به اين دليل ساده که پاسخ برخی از پرسش‌ها را پيشاپيش دانسته باشيم، به‌زعم من تا حدودی الزامی‌ست. واقعاً و تا چه حد و اندازه‌ای درگيری‌های سياسی کنونی دولت‌مردان ايرانی، برگرفته و معلول گرايش‌های عقيدتی‌ـ‌فقهی است؟ اگر مبنا و معيار را همان تبليغاتی بگيريم که می‌گويد سياست ما، متأثر و برگرفته از ديانت ما است؛ آيا نمايش خيابانی "امام مقوايی" را می‌توانيم به‌عنوان يک تحول فقهی‌ـ‌سياسی که برداشت و قرائت تازه‌ای از "امامت" را ارائه می‌دهد، تصور کرد؟

خوانندگان تيزبين نوشته‌ی حاضر صرف نظر از اين که امام مقوايی را امری تصادفی فرض می‌کنند يا تعمدی، دست‌کم به اين حقيقت تلخ واقف هستند که دولت‌مردان اسلامی، چگونه سه دهه از زندگی‌مان را با همين طنزها رقم زده‌اند. هدف اصلی نوشته حاضر هم فهم پی‌آمدهای سياسی نمايش است. وقتی می‌بينيم بعد از مراسم دهه فجر، بسياری از کُنش‌ها و واکُنش‌ها جفت امام مقوايی می‌شوند و در جهت تقويت يا در جهت نقد آن، هم‌راه با آن در يک زنجيره قرار می‌گيرند؛ وقتی می‌بينيم نمايش امام مقوايی فضای تازه‌ای را برای امثال صادق طباطبايی (خواهر زاده امام موسی صدر) مهيا می‌سازد تا در مصاحبه‌ای تازه با سايت حزب مؤتلفه، غيرمستقيم چنين القاء ‌کند که آيت‌اله خمينی بخاطر ترس از رقيب قدر، خواهان پی‌گيری غيبت موسی صدر نبود؛ يا وقتی می‌بينيم رئيس جمهور ايران در سخنرانی مراسم نوروز در تاجيک‌ستان، خود را فردوسی زمانه عليه خلافت "اموی" و "عباسی" جا می‌زند؛ فهم يک نکته دشوار نيست که باب تازه‌ای در سياست فقهی و در مديريت سياسی گشوده شد. با توجه به اين نمونه‌ها، پرسش کليدی اين است که چگونه می‌توانیم پی‌آمدهای سیاسی یک نظریه فقهی‌ـ‌سياسی را تحلیلی کنیم؟

از درون ادعای پوشيده و رمزگونه‌ی رفسنجانی در باره "تحريف تاريخ انقلاب"، سرنخ قابل استنادی را نمی‌شود بيرون کشيد. اما معنای "تحريف تاريخ" را روزنامه شرق در آخرين شماره سال گذشته (٢٨ اسفندماه ٩٠)، به بهانه سال‌گرد مرگ احمد خمينی، در گفت‌وگويی که با مجيد انصاری داشت، به‌خوبی روشن می‌کند. دبير مجمع روحانيون در اين مصاحبه جمله‌ای دارد که باب ورود به اصل و علت نزاع را می‌گشايد. وی می‌گويد: "با اوج‌گرفتن نهضت، مسأله اخراج امام از عراق و کويت و مهاجرت به پاريس اتفاق افتاد که حقيقتاً از اين مقطع نقش تعيين‌کننده ايشان [يعنی احمد خمينی] در مشورت دادن و اين هجرت بزرگ کاملاً مشهود است". در واقع مجيد انصاری در اين مصاحبه می‌گويد که نزاع اصلی بر سر استنباط و تحليل از دو روايت مختلفی است که روحانيان در باره بازگشت امام ارائه می‌دهند. کدام روايت؟

برای فهم دقيق ماجرا، ناچاريم گريزی به ماه‌های قبل از انقلاب بزنيم. و روزهايی را به خاطر آوريم که تمام آرزوها، دغدغه‌ها و تلاش‌های آيت‌اله خمينی در روز "موعود" و در لحظه "بازگشت" خلاصه شده بود به اين اميد که بتواند از مسير هوايی کويت‌ـ‌تهران، وارد ايران گردد. چنين تمايلی که از جهتی برگرفته و منطبق با نظريه‌ی ولايت فقيه بود، دوست داشت که بازگشت‌اش در اذهان عمومی، به‌گونه‌ای تداعی‌گر بازگشت و ظهور "امام زمان" گردد. در واقع او می‌خواست آن حديث معروف ظهور مهدی را که محمدباقر مجلسی در جلد سيزدهم (قديم) بحارالانوار نوشته بود، بعد از گذشت نزديک به دو قرن از ظهور "سيد علی‌محمد باب"، برای دومين بار در تاريخ مبارزات سياسی در ايران، پياده کند و متحقق سازد.

اما صدام حسين آن "تقدير" ذهنی امام خمينی را که در دورۀ مهاجرت بافته شده بود، يک شبه رشته کرد. تنها راه پيش رو، پرواز به پاريس بود، به نقطه‌ای که مردمش نه "مهدی" را می‌شناختند و نه، معنای ظهور را می‌فهميدند. آيت‌اله خمينی انتظار داشت که دست‌کم مراجع تقليد ايران و نجف با ارسال تلگرامی به صدام، بخاطر چنين تصميمی که خلاف تقدير بود، اعتراض کنند. مراجع سنتی، از آن‌جايی که از بنيان مخالف نظريه‌ی ولايت فقيه بودند، چنين تصادفی را به فال نيک گرفتند و سکوت کردند. سکوت مراجع راه را برای جريان ديگری از حاميان خمينی [غير از خط امامی‌ها] هموار ساخت و آن‌ها امام را در شب معينی به کره ماه فرستادند. در پس اين حرکت سنبُليک و طنزآميز نظريه‌ای پنهان بود که آشکارا نشان می‌داد ميان ولايت‌خواهی خط امامی‌ها و ولايت‌خواهی ماه گردونی‌ها، تفاوت از زمين تا آسمان است! اکنون آن طنز پيش از انقلاب مثل فتواهای اسلامی که به‌علت ابطال‌ناپذيری هرازگاهی علنی می‌شوند؛ بعد از گذشت سی سال، به صورت امام مقوايی ظاهر شد.

در واقع ظهور امام مقوايی در صحن نخست نبرد سياسی و فقهی، فقط يک معنا دارد: پايان دادن به بحث کسل‌کننده مشروعيت و مقبوليت مذهبی ولی فقيه! موضوعی که دو ماه قبل از نشست دورۀ ششم (مهرماه٨٨) مجلس خبرگان، توسط هاشمی رفسنجانی دامن زده شد بود. رئيس مجلس خبرگان، جهت و محتوای سياسی اعتراض‌های خيابانی را که تا آن زمان دولت و وزارت کشور را نشانه گرفته بودند؛ به سمت عدم مشروعيت رهبری کاناليزه می‌کند و تغيير می‌دهد. هاشمی رفسنجانی در خطبه‌های نماز جمعۀ ۲۶ تير ماه، با برجسته‌کردن نارضايتی عمومی [بخوانيد عدم مشروعيت رهبری]، نه تنها بار سنگينی را بر گُرده نمايندگان می‌گذارد تا به وظايف قانونی خود عمل کنند؛ بل‌که، راه ورود به ميانه‌ی بازی را برای ديگرانی که مُهر سکوت بر لب داشتند، هموار می‌سازد.

در فردای نماز جمعه، آقای کرباسچی نوشت: "در شرايطی که به‌نظر می‌رسد ديگر گوشی از مسئولان، شنيدار پيام مردم نيست، هاشمی رفسنجانی راهکار حل بحران ارائه می‌دهد و نشان داد که مردم در ميان مسئولان عالی‌رتبه نظام تنها نيستند". مجمع نمایندگان ادوار مجلس شورای اسلامی نيز در نامه‌ای به رئیس مجلس خبرگان خواستار "بررسی‌های قانونی وفق اصل ۱۱۱ قانون اساسی" شدند که به موضوع عزل رهبری اختصاص دارد. به علاوه، وب‌سایت‌های مخالفان [از جمله "موج سبز آزادی"] نامه‌ای را که گفته می‌شد گروهی از روحانیون قم، اصفهان و مشهد در خطاب به خبرگان نوشته‌اند؛ منتشر کردند که نويسندگان آن نامه، خواستار عزل رهبر بودند. اما به‌رغم وجود چنين اعتراض‌هايی، اکثريت قريب به اتفاق نمايندگان مجلس خبرگان در نشست دورۀ ششم (مهرماه٨٨) با تأکيد يادآوری کردند که: "همراهی يا عدم همراهی مردم برای حکومت مشروعيت ايجاد نمی‌کند".

بی‌توجهی مجلس خبرگان به حقوق عمومی، اعتراض خيابانی را تشديد کرد. تعدادی از عناصر درون نظام، پرچم "مرگ بر ديکتاتور" را برافراشتند اما، چرخه ولايت، به گونه‌ای ديگر چرخيد. مجلس خبرگان در نشست دورۀ هفتم (اسفندماه٨٨) با صدور بيانيه‌ای مخالفان را خوارج خواند و خواسته و ناخواسته، شرايطی را برای رهبری ایران مهيا ساخت تا جايگاه کنونی ولایت را همطراز با جايگاه ولایت پیامبر اسلام بداند. و به زبانی ديگر، خط امامی‌ها به دليل نزديک‌بينی سياسی‌شان در آن روزها، بطور دقيق قادر نبودند چهره واقعی تصويری را که پيش از انقلاب بر روی ماه افتاده بود، رويت کنند.
__________________________________
شماره‌های پيشين را می‌توانيد در [اين صفحه] بخوانيد.

دوشنبه، اسفند ۲۹، ۱۳۹۰

امام مقوايی؛ پايان عصر ولايت ـ ٢


مشروعيت و مقبوليت
بعد از تماشای فيلمی که "امام مقوايی" در يک مراسم رسمی از مقابل گارد ويژه گذشتند، بی‌اختيار تلفن را برداشتم و با يکی از دوستان اصلاح‌طلب که انسانی است باورمند و معتقد تماس گرفتم و نظرش را پرسيدم. او به‌جای پاسخ، با تأکيدی خاص حديث زير را قرائت کرد: «من مات و لم یعرف امام زمانه، مات میتة جاهلیّة» (مسلمانی که قبل از کشف و شناخت امام زمانه‌ی خود، اگر فوت کرد؛ [بايد گفت] به مرگ جاهلیت مُرده ‌است).

در ظاهر، می‌بينيم ميان داستان فيلم که لحظه ظهور امام پيشين را به طنز گرفته بود، با رهنمودی که دوست مسلمان ما در جهت کشف امام زمانه داده است؛ از جهتی هم‌سويی و ارتباطی منطقی وجود دارد. ولی از جهتی ديگر، يک نکته در اين ميانۀ نامفهوم است و آن، تعيين جايگاه اين امام جديد [و هنوز کشف ناشده] در درون دستگاه اعتقادی‌ـ‌سياسی (فقهی) نظام جمهوری اسلامی است.

از منظر اعتقادی قريب به اتفاق شيعيانِ وفادار به نظام جمهوری اسلامی، هنوز هم باورمند به ظهور مهدی هستند؛ و در دورۀ غيبت، با استناد به اصل يک‌صدوهفتم قانون اساسی، آيت‌اله خامنه‌ای ولی امر شيعيان است. حالا بايد به‌طور دقيق محاسبه و تحليل کرد که اين امام زمانه‌ی کشف نشده چه کسی می‌تواند باشد که پيش از ظهور، هم مقام و جايگاه ولايت، و هم تمامی سنت‌ها و روايت‌های ساخته شده در نظام اسلامی را از بنيان به چالش می‌طلبد و به مسخره می‌گيرد؟

آن‌چه که در دوازدهم بهمن ماه ٩٠ اتفاق افتاد، يک‌صد و هشتاد درجه ناسازگار بود با روايت کلامی رايج در جمهوری اسلامی که امام را نماد حکومت مقدس اسلامی و نشانه‌ی قدرت روحانيت معرفی می‌کرد. تجربه‌های سی‌و‌دو سال گذشته نيز به‌سهم خود نشان می‌دهند که هدف اصلی و اساسی از برگزاری مراسم دهه فجر از منظر سياسی، به‌گونه‌ای کسب مشروعيت و مقبوليت بود. مبلغان و برنامه‌ريزان حکومتی در اين روز، هدف‌مندانه تلاش می‌کردند که با زنده‌کردن خاطرۀ جمعی، گذشته را مطابق سليقه‌ی عمومی، روزآمد کنند و با نظام ارزشی پيوند بزنند. اما در مراسم امسال، نه تنها آن خاطرۀ جمعی به‌طرز عجيبی به ريش‌خند گرفته شدند بل‌که، امامِ پشتِ پرده با شهامت و شفافيتی تحسين‌برانگيز نشان داد که اگر زمان ظهور فرابرسد، او نه مسئوليت "بيعت" با ولی فقيه را برگردن دارد که ظهورش موجب نقض عهد گردد، و نه تمايلی به گرفتن "بيعت" دارد، و نه اساساً اهل مباحث سرگرم‌کننده و رايجی مانند مشروعيت و مقیوليت است.

آن‌چه که در مراسم برگزاری سال‌گرد انقلاب اتفاق افتاد، تنها پرده اوّل نمايشنامه‌ای است که قرار است در طول عمر چهار ساله‌ی مجلس نُهم پياده و متحقق گردند. اجرای اين سناريو که از همان لحظه‌ی آغاز به شکل مبهمی مقولۀ "بيعت" را به چالش می‌گيرد، شايد بستر تحولی را در فقه شيعه بگشايد و يا دست‌کم در عرصه سياسی، بستر ائتلافی را در آينده ميان امت و ملت مهيّا سازد و راه بازگشت "خوارج" را به درون نظام سياسی باز بگذارد؛ چنان‌که در عمل مشاهده شد، "امام پشتِ پرده" بی هيچ تکبر و غروری به ديدار رهبر خوارج زمانه رفت و با او به گپ نشست. اما پرسش کليدی اين است که چرا تغيير و تحول در درون نظام اسلامی [صرف نظر از اين که آن تغييرها در خدمت به جامعه و دموکراسی هستند يا نه] همواره از بی‌راهه بی‌آبروکردن و مسخره‌گی گذر می‌کند؟ مثلاً ببينيد چگونه نخستين "مرجع عالی‌قدر تقليد" در نظام اسلامی، وقتی در رأس نظام قرار گرفت، يکی از پيش‌گامانِ بی‌آبروکردن مرجعيت شيعه می‌شود؛ يا نخستين تئوريسين و معمار ولايت فقيه، جزء نخستين افرادی است که هم ولايت و هم فقاهت را يک‌جا به ريش‌خند می‌گيرد؛ رئيس قوه اجرايی‌اش بعد شش سال ادعا در باره استقلال قوا، در طول يک ساعت سخنرانی، اساس نظام مقننه را همراه با اعتبار نمايندگان‌اش به لجن می‌کشد؛ کارگزاران باورمند بيتِ ولايت، عليه هرگونه انديشه‌ای که امروز مدافع ولايت است، نمايش کُمدی امام مقوايی را راه می‌اندازند؛ و ده‌ها نمونه ديگر.

فهم اين شيوه برخورد غيرمتمدنانه که به‌جای نقد نظرها به حربه لجن‌مالی متوسل می‌گردد، مستلزم آن است تا شناخت دقيقی در باره زبان، ادبيات و کاربرد استعاره مفهوم "نصّ" در گفتمان سنتی اسلامی و تأثير آن در مبادلات روزانه مسلمانان داشته باشيم. از آن‌جايی که ورود به اين قبيل مباحث خارج از ظرفيت نوشته حاضر است، تنها روی يک نکته بديهی انگشت می‌گذارم که آيت‌اله خمينی، به‌تر از هرکسی می‌دانست که تئوری ولايت فقيه او، نوعی استنباط خاص از آيه‌های قرآنی است. در واقع او آن‌گونه که دوست داشت و می‌خواست قرآن را قرائت کرد. مراجع ديگر با مطالعه آن آيه‌ها چنين استنباطی نمی‌کنند و نکردند. در واقع آيت‌اله خمينی به اين واقعيت تلخ واقف بود که روی آيه‌هايی انگشت گذاشته است که هم می‌تواند در جهت اثبات تئوری ولايت به کار گرفته شود و هم احياناً در جهت اثبات نقيض آن. از اين منظر، صاحب‌نظر برای اثبات و به کرسی نشاندن تئوری خود، فقط يک راه پيش رو دارد: بی‌آبروکردن و لجن‌مالی مخالفان با ابزاری ديگر. در پس ظهور امام مقوايی نيز يک نزاع فقهی پنهان است که آشکارا می‌گويد مشروعيت و مقبوليت فقهی را در مديريت سياسی برنمی‌تابد. آيا قرارست که از اين پس چرخه ولايت، در جهتی خلاف جهت پيشين به گردش درآيد؟ برای يافتن پاسخ، ناچاريم موضوع و مضمون نزاع را دقيق بشناسيم و بررسيم.

یکشنبه، اسفند ۲۱، ۱۳۹۰

امام مقوايی؛ پايان عصر ولايت ـ١


گيلانی‌ها در بازی "دبلنا" (بازی کارت‌های شماره‌دار و مُهره‌های شماره‌دار) به‌جای خواندن اعداد، بيش‌تر از اصطلاح‌ها و تشبيه‌ها استفاده می‌کنند. مثلاً به عدد ٩٠ می‌گويند: "دَوَد". يعنی ببند!

اکنون می‌توانيم کپی اين شيوه از بازی را در "دبلنا"ی سياست و در بازی مقوا و مُهره‌ای که حاميان رهبر در آخرين ماه‌های سال ٩٠ راه انداخته بودند، به روشنی ببينيم. آيا آن‌ها نيز قصد داشتند که نشان دهند پرونده ولايت در سال ٩٠، برای هميشه بسته خواهد شد؟

در ظاهر، هر دو گروه موافقان و مخالفان می‌پذيرند که دوستداران رهبر، به بهانه‌ی بازسازی ٣٣مين سال‌روز ورود خمينی به ايران، با برپايی يک نمايش خيابانی و عامه‌فهم می‌خواستند آخرين ضربه کاری را بر فرق "خط امامی‌ها" بکوبند. گروهی که هويت سياسی [و حتا مذهبی‌] خود را مرهون ظهور امام می‌داند. اما افکار عمومی به‌رغم استقبال [با توجه به بيش از دو ميليون تفسير و شعر و ديوارنوشته و طنز] به‌طور جدی داستان را دنبال نکرد که آيا تأتر خيابانی "امام مقوايی"، نقد طنزگونه‌ای بود از گذشته‌ای که پشتِ سر نهاده‌ايم؛ يا کليدی است برای ورود به دنيای آينده؟

آن‌چه را که در روز دوازدهم بهمن به‌معرض تماشای عمومی گذاشته بودند، برگرفته از يک تصميم ناگهانی نبود. اين داستان تاريخچه‌ای دارد که وجهی از آن مربوط می‌شود به نزاع فقهی و قصه‌هايی که در ابتدای دهه‌ی پنجاه در حوزه‌ها تعريف می‌کردند؛ و وجه ديگر آن را بارها در روزنامه‌ها خوانده‌ايد که خمينی از خود اراده‌ای نداشت و همواره تحت تأثير سياست‌مدارانی بود که او را احاطه کرده بودند. با اين وجود، تأتری را که در دوازدهم بهمن ماه نمايش داده‌اند داستان ديگری است. داستان طرز تفکر طراحان و برنامه‌ريزانی که نمی‌توانند بدون مددگيری از ارواح گذشته، لحظه‌های دگرگونی را نشان دهند.

قرائتی تازه
با اشاره رهبری، طراحان و برگزارکنندگان مراسم دهه فجر، روز بازگشت را که امام برای دومين بار در صحنه‌ی نُخست سياست ايران ظهور می‌کند؛ به‌گونه‌ای نمايش دادند که به‌سهم خود، تداعی‌گر سخنان ماندگاری است که «کارل مارکس» در صفحه‌ی نُخستِ کتاب "هيجدهم برومر" نوشته بود: "همه‌ی رويدادها و شخصيت‌های بزرگ تاريخ جهان، به ‌اصطلاح، دو بار به صحنه می‌آيند؛ بار اوّل [پانزده خرداد ١٣٤٢] به صورت تراژدی و بار دوم [دوازدهم بهمن ماه ١٣٥٧] به صورت نمايش خنده‌دار".

نمايش خيابانی "امام مقوايی"، اگرچه در ظاهر خط امامی‌ها را هدف گرفته بود تا سرانجام تسليم واقعيتی گردند که آن روزگار ديگر بسر رسيده است اما به سهم خود، مانند "غرش رعد در آسمانی صاف"، بخشی از اصول‌گريان را نيز غافل‌گير کرد. "تابناک"ی‌ها که مدتی است در جبهه "خودی" احساس بی‌خودی می‌کنند و در تقابل با سياستی که شديداً عشق تاراندن دارد، جبهه ايستادگی و مقاومت را سازمان ‌داده‌اند؛ در هضم اين نمايش غافل‌گيرکننده، به ريسمان کج‌سليقه‌گی‌ها چنگ انداختند و دردمندانه نوشتند: «همه چیز از یک بی‌سلیقه‌گی بزرگ شروع شد. یک بی‌سلیقه‌گی بزرگ که جشن بزرگ انقلاب ایران را به اخبار طنز سایت‌های خارجی بدل کرد». آيا نمايش خيابانی امام مقوايی ناشی از بی‌سليقه‌گی بود؛ يا نشانه‌ای است از جهت‌گيری‌های تازه در سياست و ايدئولوژی؟

نياکان ما ايرانيان در اين‌گونه موارد عموماً از يک‌ ضرب‌المثل قديمی و پُرمعنايی بهره می‌گرفتند که در جهان سياست، هنوز هم قابل مبادله هست. ضرب‌المثلی که می‌گويد: "حرف کودک لال را تنها مادرش خوب می‌فهمد". و بديهی‌ست زبان حوزوی آقا را، فقط روحانيان خوب و دقيق فهميدند. يکی از آن زبان‌شناس‌ها، يعنی آقای مجيد انصاری دبير مجمع روحانيون در مصاحبه با روزنامه "روزگار" [که علتی برای توقيف روزنامه شد] قدمی پيش گذاشت و گفت: "جا دارد بررسی شود که استفاده از ماکت‌های مقوايی در سال‌روز ورود امام به کشور، از روی ساده‌انگاری و نادانی بوده يا هدف‌های ديگری در کار بوده است؟".

واقعاً چه هدف‌هايی ممکن است در پس آن نمايش مضحک پنهان باشند که افرادی مانند انصاری بيم از افشای آن دارند؟ آيا اين هدف‌های مورد اشاره تنها محدود است به گذشته و نقد شخصيت امام و مديريتی که او بر دورۀ به‌اصطلاح طلايی داشت؟ يا نه، بخشی از آن اهداف به آينده و جهت‌گيری‌هايی که قرارست طلوع آن‌ را در فردای انتخابات رياست جمهوری آينده با چشم‌های‌مان ببينيم، ارتباط خواهند داشت؟

فهم يک نکته دشوار نيست که در پس نمايش امام مقوايی، هدف‌هايی پنهان بودند. البته مشروط به اين‌که نخست بپذيريم آيت‌اله خامنه‌ای، اگرچه برکرسی ولايت نشسته است ولی، او بيش‌تر مرد ميدان سياست است تا فقاهت. برخلاف خمينی که از همان روز آغاز ورود خود به ايران [در سخنرانی "بهشت زهرا"] نشان داد که چگونه در فهم مسائل سياسی ناتوان بود و تفاوت بنيانی دو مجلس مؤسسان و سنا را تشخيص نمی‌داد؛ رهبر کنونی، سياست‌مداری است کارکشته و آشنا با ادبيات سياسی. مردی که در بيست سال گذشته به روشنی نشان داد که در ميدان بازی‌های پيچيده، هم بازی‌گری است ماهر و هم، سازمان‌گری توانا و چيره‌دست! او نيک می‌داند که در ادبيات سياسی، واژه‌های مقوا [شخصيت مقوايی]، کاغذ [ببر کاغذی]، پوشال [قدرت پوشالی] و غيره، همواره بار منفی داشتند و چگونه معنايی را در اذهان عمومی زنده خواهند کرد. از اين منظر، هدفی را که او با شعار راهبردی "پايان عصر ولايت" در سياست‌های روزمره دنبال می‌کند، کم و بيش قابل فهم هستند. نکته مبهم، شيوه برخورد ولايت‌مدارانی [اعم از اصول‌گرا، اصلاح‌طلب و خط امام] است که با واکنشی خاموش، مُهر سکوت بر لب‌های‌شان زده‌اند. دليل اين هم‌آهنگی چيست؟ و چرا اين جماعت ناگهان گرفتار سکوت معناداری شده‌اند؟

پاسخ به اين پرسش دشوار نيست! وقتی دو يا چند جريان غيرهمسوی مذهبی، بدون مشورت و برنامه‌ريزی، ناگهان در بارۀ موضوعی مهم يا در تحقق امری همسويی نشان می‌دهند، معنايش اين است که انعکاس آن سخن در جامعه به‌سهم خود می‌تواند قرائت تازه‌ای از ارتباط ميان زندگی و دين و دستگاه حکومتی را رواج دهد. قرائتی که ممکن است دستگاه نظری و مبانی اعتقادی پيشين را، از بنيان به چالش بطلبد.


پنجشنبه، بهمن ۰۳، ۱۳۸۷

استقبال «واواک» از «باراک»


در ظاهر و بنا به گفته برخی از تحليل‌گران سياسی داخلی و خارجی، نخستين و مهم‌ترين نهادی که در ايران پيشاپيش و دو روز قبل از مراسم تحليف چهل‌و‌چهارمين رئيس جمهور آمريکا، به استقبال آقای باراک اوباما رفت، وزارت اطلاعات و امنيت کشور بود. يک مقام عالی‌رتبه «واواک» [وزارت اطلاعات و امنيت کشور]، که نقش و مسئوليت او، نام و موقعيت «پرويز ثابتی» مدير کُل ادارۀ سومِ «ساواکِ» قبل از انقلاب را در اذهان عمومی زنده می‌کند؛ اطلاع داد که چند شبکه جاسوسی و براندازن نرم را کشف و حنثی نموده‌اند و از اين‌طريق، «خسارت‌های سنگينی» را به آمريکا وارد و تحميل کرده‌اند. براندازان نرم هم عبارت بودند از: گروه براندازان درمان بيماری ايدز (محاکمه دو برادر پزشک کاميار و آرش علائی)، براندازان حقوق بشری (تسخير دفتر کانون وکلای مدافعان حقوق بشر)، براندازان نوبلی (يورش بُردن به منزل خانم شيرين عبادی) و ديگر براندازان هنری و حتا منبری.
يکی از صاحب‌نظران ايرانی در حوزه روابط بين‌الملل، معنای استقبال جمهوری اسلامی را با سبک و سياق امنيتی، نوعی چراغ «زرد چشمک‌زن» به آقای اوباما تحليل می‌کند. آقای داوود هرميداس باوند استاد دانشگاه علامه طباطبائی تهران معتقد است که: "اين يک پيغام به موقع برای دولت جديد آمريکاست که دنباله‌روی از سياست‌هاي قبلی در قبال ايران به شکست خواهد انجاميد. آن‌ها می‌خواهند به رئيس جمهور جديد نشان بدهند که بايد رويکردی را انتخاب کند که کم‌تر مواجهه‌طلبانه باشد". مآ‌به‌ازای اين سخن نيز اشاره به بودجه هفتادو‌پنج ميليون دلاری دولت بوش است که ظاهراً برای سرنگونی حکومت اسلامی اختصاص داده بود.
اين‌که وزارت اطلاعات اولين نهادی است که تقريباً از دو ماه پيش [نه چند روز پيش!] به استقبال رئيس جمهور آمريکا می‌رود، هيچ‌گونه شک و شبهه‌ای وجود ندارد. اما برعکس ديدگاه آقای هرميداس باوند [که علاقه و سمپاتی ويژه‌ای نسبت به تحليل‌های ايشان دارم]، اين شيوه برخورد شتاب‌آميز امنيتی دليلی ديگر داشتند و ناچاريم از منظری ديگر، آن را مورد بررسی قرار دهيم! چرا که نمای اصلی چراغ «زرد چشمک‌زن» رو به سوی مردم ايران و بخصوص، رو به سوی فعالين جامعه مدنی است. يعنی در اينجا يک‌صد و هشتاد درجه زاويه ديد وجود دارد. چگونه می‌توانيم اين اختلاف را مستدلل و اثبات کنيم؟ کار دشواری نيست! يک مثال مشخص آن که هم‌زمان با هياهوی کشف شبکه‌ی براندازان زنده و در قيد حيات اتفاق افتاد، کشف پنهانی و بی‌صدای شبکه‌ی براندازان جان‌باختگان است؟! يک هفته پيش گروهی زير نظر وزارت اطلاعات و به بهانه ايجاد فضای سبز، شبانه به گلزار «خاوران» هجوم می‌برند تا تنها گورستان شناخته‌‌شده جان‌باختگان كشتار بزرگ تابستان١٣٦٧را زير و رو و ويران کنند. اين هم‌زمانی به روشنی نشان می‌دهند که مفهوم سياست پارک‌سازی را به‌هيچ‌طريقی نمی‌شود از مفهوم سياست کشف شبکه‌های براندازان نرم، تفکيک کرد. اين دو سياست [که توضيح خواهم داد] در يک راستا و مکمل هم هستند. اما برخلاف مثال روشن بالا، آن‌چه که در استدلال آقای هرميداس باوند مبهم و نا روشن است، آيا در لحظه کنونی، جان‌باختگان ما هم عضو شبکه براندازان نرم هستند؟


در دو دهه گذشته، همواره گروه‌ها و نهادهايی می‌خواستند گلزار خاوران را محو و نابود سازند. طرح‌های مختلفی هم ارائه دادند. اما جدا از مقاومت‌ها و مخالفت‌های خانواده‌های جان‌باختگان، از آن‌جايی که اجرای آن طرح‌ها با پاره‌ای مسائل امنيتی گره می‌خوردند، وزارت اطلاعات اجرای آن طرح‌ها را به‌نفع نظام اسلامی نمی‌ديد و مخالفت می‌کرد. موافقت کنونی وزرات اطلاعات بدين معناست که تحليل امنيتی آن‌ها نسبت به آينده و چشم‌انداز سياسی در کشور، از اساس تغيير کرده است. و اين تغيير نظر، اگرچه وجهی از آن به حوزه روابط بين‌الملل، اجماع نظری که بر سر آينده خاورميانه در حال شکل‌گيری است و به‌تبع آن، دولت ايران چاره‌ای جز رفتن به پای ميز مذاکره ندارد مربوط می‌شوند ولی، از آن مؤلفه‌ها نمی‌توان چنين استنباطی را بيرون کشيد که تغييرات و تحولات کنونی به‌مفهوم دخالت آمريکا، يا اروپا، يا کشورهای همسايه در امور داخلی ايران هستند. وانگهی، اگر در يک دهه پيش گروهی پای‌بند به صدور دموکراسی بودند، در چهار‌ـ‌پنج سال گذشته آن ديدگاه نيز مورد تجديدنظر قرار گرفت و مقولۀ گذار به دموکراسی را _‌دست‌کم در منطقه ما‌_ گذاری چند مرحله‌ای می‌بينند. اثبات اين نکته هم دشوار نيست که دخالت و رويکرد امنيتی دولت بوش در دور دوم رياست جمهوری خود نسبت به ايران، به‌مفهوم سرنگونی نبود.
در نتيجه جُنب و جوش‌های کنونی وزارت اطلاعات معنای ديگری دارد. تلاش برای تغيير جهت مضمونی و تبديل مقولۀ شيطان بزرگ به کشوری واقع‌بين که در ارتباط با نقش و وزن دولت ايران در منطقه هموارۀ جانب انصاف را می‌گيرد؛ پايه و اساس تحليل جديد را رقم می‌زنند و به‌همين دليل، مخاطب واقعی آن ملت ايران است. اما اين رويکرد امنيتی در دراز مدت، گسترۀ وسيعی‌تر را در بر خواهند گرفت که اگر آغاز آن با رُعب و سرکوب جامعه مدنی و محو تاريخ جنايت‌های مرتبط با مقولۀ «شيطان بزرگ» همراه شدند، فرجام آن به محو طراح اصلی ايده شيطان بزرگ، و يا دست‌کم به تغيير مجری اصلی آن سياست، يعنی ولايت فقيه منتهی خواهد گرديد.

شنبه، دی ۲۸، ۱۳۸۷

مردان فانوس به دست ـ٢


تقليل‌گرايی يا شگردِ سياسی

از دورۀ رياست جمهوری خاتمی، محافل هم‌سويی، هم‌زمان و به موازات هم، در داخل و خارج از کشور شکل گرفته‌اند که تلاش‌شان کشف آدم‌ها است. کشف چهره‌ها و شخصيت‌هايی که بال و پرهای به‌اصطلاح نظری‌شان در درون ساختار سياسی شکل گرفته‌اند و ظاهراً، می‌توانند فراتر از چارچوب‌های نظام اسلامی پرواز و ابراز نظر کنند. نتيجه تلاش‌شان را که همواره با بزرگ‌نمايی «نقل‌وقول‌ها» مشخص می‌شوند، می‌توانيد در بعضی از سايت‌ها ببينيد و بخوانيد! اما از آن‌جايی که اين تلاش‌گران ذره‌بين به دست، به جان خروارها گفتار و مصاحبه و سخن‌رانی می‌افتند تا جمله‌ای را از درون آن‌ها، مبنی بر اثبات تحول فکری چهره‌های کشف‌شده بيرون بکشند؛ به‌زعم من حکايت «مردان فانوس به دست» را دو باره زنده می‌کنند! آيا در بارۀ مردان فانوس به دست، تاکنون حکايتی خوانده يا شنيده‌ای؟
مردان فانوس به دست، يکی از اصطلاح‌های صرفاً نمادين و کُهن ايرانی است. مرد فانوس به دست، مرد پيری است که در روز روشن با فانوس به‌دنبال کشف آدميان است. البته داستان‌های متفاوتی در اين مورد نقل شده است که بعضی از آن‌ها جامعه را بغايت تاريک و ظلمانی تصوير می‌کردند که مردم نادان، پير فانوس به دست را به تمسخر می‌گرفتند. و برخی ديگر، حکايت از تأثير اين عمل بر روی مردم داشتند. در هر صورت، مخرج مشترک همه حکايت‌ها يکی است: پيران دانا! آيا فانوس به دستان نماد و نشانه‌ای از دانايی بودند؟
هم مضمون چنين اصطلاحی، و هم ابزاری [فانوس] که پيران ما برای شناسايی به‌کار می‌بردند، در مجموع تلاشی است روان‌شناسی‌گرايانه! يعنی به‌جای توجه به دستگاه نظری و شرايطی که انديشه‌ها در آن شکل می‌گيرند و بارور می‌گردند، نگاه خويش را معطوف به واکنش‌های سطحی و جمله‌های قصار می‌سازد. در واقع فانوس به دستان به نوعی سيستم‌گريز و تقليل‌گرا هستند. و از اين منظر، اين اصطلاح، حکايت از تلاش مردان تقليل‌گرايی دارد که روز روشن با ناديده‌گرفتن و تقليل منبع اصلی تشخيص و روشنايی [خورشيد] به ابزارها و تعميم‌های روان‌شناختی، در جهت کشف انديشه و شيوه‌‌های انديشيدن آدميان است. منظور از خورشيد يعنی همه‌ی قواعد بنيادی منطق و شناخت و غيره. کسی که قواعد را ناديده می‌گيرد و زير پا می‌نهد، می‌خواهد چه چيزی را کشف کند؟ ناگفته روشن است: مشتی بداهه‌گويان را که در برابر فانوس به دستان واکنش نشان می‌دهند!
از منظر تاريخی هم می‌شود بحث را به شکلی ديگر دنبال کرد، مثلاً چرا و به چه دليل ظهور چنين پديده‌ای ريشه در جوامع متلاطم و ملتهبِ زير سيطره حاکميت‌های عوام‌نگر دارند؟ و يا به‌طور ويژه در مورد تاريخ ايران، جدا از تهاجم قبيله‌های مختلف، جابه‌جايی‌های روز به روز و عمر کوتاه‌مدت حکومت‌های مختلف مس‌گر، پوستين‌دوز، بيابان‌گرد، غلامان و درويشان؛ چه تأثيرهای سوءای می‌توانستند بر جامعه و نسل‌های مختلف بگذارند و به‌سهم خود گذاشتند؟ وقتی که جامعه در التهاب مضاعفی بسر می‌برد و نمی‌شود زندگی را سامان داد، امکان سامان‌گيری فکری نيز به‌هيچ‌وجه ميّسر نيست. به مدت هزار سال، همه‌ی تجربه‌های کشوری و لشکری ما خلاصه می‌شوند در داستان «چگونه از سربازی به سرداری رسيدم؟». در زيرِ سايه اين گروه از سردارها و حکومت‌ها _‌حداکثر و در به‌ترين حالت‌_ مبادله‌ی نقل و قول‌ها، شايد مهم‌ترين پديده‌ای بودند که می‌توانستند در درون جامعه شکل بگيرند. سنتی که تا همين امروز، هم‌چنان جان‌دار و رايج است.
اما پديده «مردان فانوس به دست» در شرايط کنونی جامعه ايران با هدف‌های خاص سياسی پيونده خورده است. فانوس به دستان «خودی» داخل کشور، پيش از اين‌که تمايلی به کشف‌های جديد داشته باشند، بيش‌تر و به‌نوعی در جهت اثبات خود هستند. در ظاهر، در جهت اثبات تحولات فکری خود ولی در واقع، واژه اثبات در اينجا نوعی ابزار پوششی سياسی است و بمعنای پوشش‌دادن اعمال خلاف گذشته به‌کار می‌روند. به عبارتی ديگر چنين واکنشی علت روانی دارد و آنان می‌دانند دير يا زود، در برابر پرسش‌های عمومی، ناچارند پاسخ‌گو باشند. به‌همين دليل مضمون تلاش آنان نوعی زمينه سازی است. همين‌طور، روش برخورد کاشفان جديد در بزرگ‌نمايی سخن ده‌نمکی، به‌خوبی نشان می‌دهند که آنان می‌خواهند از شيوه روان‌شناسانه «همانندسازی منفی» به نفع خود بهره بگيرند.
همانندسازی منفی يعنی چه؟ نخست به مثال زير توجه کنيد: همه ما کم‌و‌بيش اطلاع داريم تعدادی از جوانانی که با آرزوها و انتظارهای رنگی و متفاوتی به صف انقلاب پيوستند و بعد از پيروزی، مسئوليت ادارۀ بخشی از امور را نيز برعهده گرفته بودند؛ بعد از مدتی، هر يک بنا به دلايلی از انقلاب سرخورده شدند و راه و زندگی خودشان را از راهی که خودی‌ها می‌روند، جدا کردند. در بارۀ آنان حرف و حديث بسياری وجود دارد از جمله عاميانه‌ترين و منفی‌ترين آن‌ها چنين است: «برادران بعد از اين که همه‌ی چاله و چوله‌های‌شان را خوب پُر کردند، پای‌شان را کنار کشيدند». يعنی، کسی آن‌ها را متهم نمی‌کند که دستان‌شان به خون ديگران آلوده است. چنين قضاوتی بار ديگر توجه ما را معطوف به اصلی می‌دارد که می‌گويد: «انحراف‌ها و جنايت‌های نظام‌های سياسی آرمان‌خواه، موجب تغيير نگاه بخشی از آرمان‌گرايان درون نظام می‌گردد و چه‌بسا ممکن است آنان را عليه نظام سياسی، به واکنش وا‌دارد». مشابه منفی چنين اصلی می‌شود: «همۀ کسانی که واکنش آرمان‌خواهان درون نظام را عليه انحراف‌ها و خلاف‌های نظام سياسی می‌پذيرند و از آن‌جايی که ده‌نمکی هم يک آرمان‌خواه است، اجباراً خواهند پذيرفت که او نيز می‌تواند عليه نظام [يا دست‌کم عليه رهبری] واکنش نشان دهد».
صرف‌نظر از تفاوت‌های معنايی دو جمله‌ی بالا که به‌سادگی هم می‌شود تفاوت دو مقولۀ «يقين» و «احتمال» را از درون آن‌ها بيرون کشيد و از هم‌ديگر تفکيک کرد؛ دليل و انگيزه واقعی چنين شبيه ساختنی، نوعی تاکتيک و يک شگرد سياسی است! سازندگان نيک می‌دانند که باور عمومی چنين احتمالی را هرگز برنمی‌تابد. در به‌ترين حالت، احتمال تغيير امثال ده‌نمکی‌ها شايد بعد از سال‌ها مشاهدات گوناگون، مورد تأييد بخشی از مردم قرار بگيرد. اما در عوض، دامن‌زدن به حساسيت‌ها و تقويت ناباوری‌های عمومی، يک حُسن دارد و ممکن است موجبات انحراف اذهان بخشی از مردم را مهيّا سازد و گروهی چنين قضاوت کنند که اگر تعدادی از آن‌ها پيش‌تر برگشتند و امروز خواهان اصلاح نظام سياسی هستند؛ مثل ده‌نمکی، عناصری نبودند که دست به اعمال خلافی زده باشند. همين‌جاست که هم هدف تاکتيکی چنين شگرد سياسی، و هم معنا و مفهوم «همانندسازی منفی» مشخص و روشن می‌گردند که چگونه گروهی با بزرگ‌نمايی ده‌نمکی، می‌خواهند او را قربانی اعمال و کارنامه‌ی گذشته خويش کنند؟

جمعه، دی ۲۷، ۱۳۸۷

مردان فانوس به دست ـ ١

در کارهای پژوهشی اصلی وجود دارد مبنی بر عدم استفاده از خبرهای حاشيه‌ای. به زبانی ديگر، خبرهای حاشيه‌ای فاقد ارزش تحليلی هستند! در جهان رسانه‌ای نيز، به‌جزء رسانه‌های بلواری (Boulevard Presse) و زرد (Yellow press)، اهالی مطبوعات تلاش می‌کنند تا اين بخش از خبرها را به‌صورت جانبی، و در زير متن تحليل‌ها قرار دهند. اما گويا در جوامعی نظير ايران، اصل فوق، بيش‌تر جنبه تبصره‌ای و استثنايی به‌خود می‌گيرند. دليل اين تغيير و جابه‌جايی هم بدين علت است که انقلاب اسلامی عاملی شد تا در جامعه ايران، شاهد جابه‌جايی‌های گسترده و عميقی ميان حاشيه و متن باشيم. و به تبع چنين تغييری، حاشيه نويسی به‌عنوان جزء اصلی و جدايی‌ناپذير فرهنگ دولتی، حوزوی و حتا رسانه‌ای، اهميّت و جايگاه ويژه‌ای بيابند. تجربه‌های سی سال گذشته نيز نشان می‌دهند که بسياری از انگيزه‌ها و هدف‌های سياسی دراز مدت دولت‌مردان، نخست به‌همين شکل در جامعه طرح و مورد سنجش قرار می‌گرفتند. نوشته حاضر آخرين نمونه از اين دست خبرهای حاشيه‌ای را، در دو بخش مختلف گزارشی‌ـ‌تحليلی و نظری مورد بررسی قرار می‌دهد.


کشف چهره جديد؟!
حمله‌ی اسرائيل به غزه، بار ديگر بهانه و شرايط مناسبی را برای معرکه‌گيران و تعزيه‌خوانان حرفه‌ای‌ـ‌دولتی مهيّا نمود تا در جهت تحميل نظريۀ سياسی رهبری بر مردم، يعنی نظريه‌ای که مبتنی بر حذف اسرائيل از صفحه تاريخ است؛ انواع نمايش‌های خيابانی‌ـ‌تلويزيونی را در ايران اجرا کنند.
مسعود ده‌نمکی، مردی که معروف خاص و عام است و معمولاً در اين قبيل برنامه‌ها در نقش پيش‌تاز و سخن‌گوی بازی‌گران خيابانی ظاهر می‌گرديد، برخلاف سابقه و کارنامه پيشين در اين ماجرا، در کاراکتری ديگر و با متانتی هنرمندانه آن‌گونه که از يک کارگردان مکتبی و متعهد حامی جنگ انتظار می‌رفت ظاهر شد. او در پاسخ به اين قبيل حرکات نمايشی، تنها تک جمله‌ای در وبلاگ خود نوشت:
"با شکم‌های گُنده نمی‌شود به جنگ اسرائيل رفت."
گويا طيف‌های خاصی در ايران با ديدن آن جمله در صفحه‌ی «فيدخوان» خود، ناخواسته به جُنب‌و‌جوش آمدند. آنان بدون توجه به مهم‌ترين خاصيت جامعه رانتی که چگونه فرديت رانت‌خواران ويژه را بطرز عجيب و باورنکردنی‌‌ای محو و نابود می‌سازد تا برای هميشه خود را مديون و برده نظام سياسی ببينند؛ تفسيرهای مختلفی از اين سخن (؟!) ارائه دادند. اگرچه هنوز نمی‌دانم گستره پچ‌پچ‌ها و سطح واکنش‌های درون‌خودی در مقياس ريشتر، چند درجه بودند ولی، نيک می‌دانم که روز بعد يا دو روز بعد از آن نوشته، دست غيبی ظاهر شد و گوش ده‌نمکی را گرفت تا برای دانشجويان بسيجی متحصن در فرودگاه مهرآباد _‌و بطور ويژه در ارتباط با شکم‌های گُنده‌_ سخن‌رانی کند.
مخاطبان او چه کسانی هستند؟ تحليل‌گران مکتبی در برخی از محافل تهران آن جمله وبلاگی را با جمله‌ی ديگری [«کسی که در کاخ شيشه‌ای نشسته»] که از متن سخنرانی بيرون کشيده بودند؛ پيوند زدند و جهت اصلی سخن را در پاسخ به سخنان آقای خامنه‌ای که هيچ‌گونه تفاوت و خط مرزی ميان ديروز و امروز او نمی‌کشد و هنوز هم ده‌نمکی کارگردان را به چشم مردِ چماق‌دارِ آماده در رکاب می‌بيند؛ ارزيابی کرده‌اند. برداشت تحليل‌گران مکتبی فقط يک معنا دارد: بهره‌برداری سياسی از اين سخن! در حالی‌که مفهوم «شکم‌های گُنده» در ساختار معنايی جمله بيان‌گر وجه‌های مختلفی است:
نُخست وجه توصيفی آن فراتر از فرد، مجموعه‌ی متنوع و بی‌شماری از شکم‌گُنده‌های سياسی، نظامی و روحانی را يک‌جا و بدون استثناء در بر می‌گيرند؛ دوم، وجه نقلی آن معطوف به گذشته است و به‌طور پوشيده، روايت‌گر چگونگی گُنده‌شدن شکم‌ها در جمهوری اسلامی است. نوع خاصی از استدلال که چگونه و چرا در ايران اسلامی، شکم‌ها در زير سايه شعار جنگ با دشمنان اسلام [و صد البته پای ثابت و هميشگی آن اسرائيل] گُنده می‌شوند؟ و خلاصه وجه سوم آن خودی‌نگرست. می‌خواهد بگويد در جمهوری اسلامی به جز «اخراجی‌ها»، مآبقی شکم‌گنده هستند.
در واقع و برخلاف برداشت تحليل‌گران مکتبی، ده‌نمکی با اين اشاره دگربار جوهر خويش را در خطاب به رهبری عريان می‌سازد که ما چماق‌داران سابق، يگانه نيروی وفادار به ايده‌های رهبری در درون نظام اسلامی هستيم. با وجود چنين صراحتی، هنوز موضوع هياهوی پنهانی و لحظه‌ای روشن نيست. واقعاً چه الزامی وجود داشت تا برادران مکتبی، يک چهره دستِ چندم را دوباره کشف کنند؟
ادامه دارد...

پنجشنبه، شهریور ۲۸، ۱۳۸۷

انشعاب ارزی؛ تنها راه‌حل ائتلاف حزبی

انشعاب فرهنگی است عشيره‌ای و متعلق به جوامع و دورۀ چادرنشينی. راه‌حلی که از همان زمان تا دوران ما، به صُوَر مختلف پديدار گرديد و هم‌چنان تداوم و کارکرد دارد. مثلاً در عصری که دهکده‌نشينی شکل گرفت، از آن‌جايی که ديگر امکانی برای جابه‌جايی جغرافيايی وجود نداشت و در صورت بروز اختلاف‌های حاد و شديد، ساکنان دهکده می‌دانستند که خانه‌ها را نمی‌توانند مثل چادرها جمع و کول کنند و به منطقه ديگری کوچ کرده و دوباره آن‌جا برپايش سازند؛ فرهنگ انشعاب بصورت مرزکشی تظاهر يافت. يعنی يک دهکده کوچک تقسيم شد به چند منطقه: بالامحله، ميان‌محله و پائين محله.
مرزکشی و حساب گروه خود را از ديگر گروه‌ها جدا کردن، فرهنگی است عمومی و در همه‌ی کشورهای جهان می‌توانيم اين پديده را لمس و مشاهده کنيم.اما از آن‌جايی که ما ايرانيان در کل، انسان‌های سنتی هستيم، آن فرهنگ را اورژنال و آکبَند نه تنها تا همين امروز دست‌به‌دست چرخانديم و از آن محافظت نموديم، بل‌که هم‌چنان آن‌را به‌ترين راه‌حل‌ها در همه‌ی عرصه‌ها و امور می‌دانيم. مثلاً در روزهايی که هنوز دورۀ فرقه‌ها بود و دين‌ها، ما [يعنی ايرانيان] بعد از دو روز مسلمان شدن، اولين انشعاب را به‌نام مذهب شيعه به ثبت رسانديم. بدنبال آن، نه تنها بر سر جانشينی امام‌ها و به تعداد آن‌ها انشعاب کرديم، بل‌که فقط بر سر جانشينی امام يازدهم، يازده بار انشعاب صورت گرفت که بهائيت، يکی از آن انشعاب‌های ايرانی است.
بعد از انقلاب هم افتاديم به جان حوزه. در کنارش جامعه روحانيت مبارز زديم، سپس انشعابی صورت گرفت و مجمع روحانيون مبارز متولد شد. آنگاه گروه مدرسين حوزه را ساختيم. سه روز بعد از درونش مجمع مدرسين حوزه علميه بيرون آمد. بعد ديديم مدرسين همه از دَم پير و پتال‌اند، توان چماق برداشتن ندارند، طلبه‌های مجاهد را سازماندهی کرديم. چند روز گذشت، وقتی ديديم طلبه‌های مجاهد يکی به ميخ می‌زنند و يکی هم به صاحب سيخ، از درونش طلبه‌های مبارز را سازمان داديم. البته اين پديده مختص جماعت‌های سنتی نيست، احزاب مُدرن را هم شامل می‌گردد. اعضای حزبی اگر شناخت دقيقی از استراتژی اتحادها و ائتلاف‌های حزبی، منطقه‌ای يا جهانی نداشتند، دست‌کم، شناخت دقيقی نسبت به تاکتيک‌ها و بدِ بستان‌های درون جناحی داشتند و شعار اصلی عضويت آن‌ها نيز از پيش مشخص بود: بدون انشعاب هرگز!
در دهه شصت، ديگر تشکلی بمعنای تشکيلات واقعی حزبی، در ايران وجود نداشت. البته يکی‌ـ‌دو نام هرازگاهی به گوش می‌رسيدند ولی آن‌ها فقط يک نام بدون مضمون بودند و در به‌ترين حالت، ماشين رأی جمع‌کنی. ناگفته نماند که تغيير و تحولات جهانی هم تأثيرگذار بود. اما از آن‌جايی که تخصص تک‌تک ما در رشته «بومی‌شناسی» است، سخن «فوکوياما» را در بارۀ «پايان تاريخ» چنين تفسير کرديم: احزاب به تاريخ پيوستند!
همان زمان پرسش کليدی اين بود که حالا خلاء موجود را چگونه بايد پُر کرد؟ گروهی که از قبل پاسخ‌ها را در آستين داشتند، آن‌ها را در مقابل چشمان ديگران گرفتند: بازگشت به زندگی! و ما نيز مانند بچه‌های عاقل و پندپذير برگشتيم بر سر‌ِ خانه و زندگی. چهار برادر از اين طرف دور هم جمع شدند و شرکتی را (مثلاً شرکت هواپيمايی آل‌سکينه) به ثبت رساندند و چهار رفيق هم از آن‌طرف، مثلاً شرکت پارس را راه انداختند. اما هنوز خط توليد يا خط حمل‌و‌نقل راه نيافتاده بود که يکی از اين‌طرف انشعاب کرد و شرکت آل‌کبرا را، و ديگری از آن‌طرف شرکت پارس‌نو را راه‌اندازی کردند. يعنی در عصری که همه‌ی کمپانی‌ها بدنبال شرکت‌های خواهرخوانده می‌گردند و ائتلاف و ادغام حرف اوّل و کليدی را در اقتصاد نوين [و همين‌طور در سياست] تشکيل می‌دهد؛ برعکس، ما تحت تأثير همان فرهنگ کُهن و ريشه‌دار، بدنبال تکه‌تکه‌کردن و اتميزه‌کردن هستيم.
بديهی است که مدارايی و شکيبايی از يک سو، و پای‌بندی به قراردادها و قانون از سوی ديگر دو عامل پايه‌ای حفظ و بقای شرکت‌های تجاری، ائتلاف‌ها و اتحادهای حزبی در همه جای جهان است. شايد بعضی‌ها محق باشند وقتی می‌گويند در مواقعی انشعاب ضروری است. شايد! ولی تجربه انشعاب‌ها _‌بخصوص در ايران‌_ نشان می‌دهند که دلايل آن‌ها روشن و شفاف نيست. عوامل فرهنگی همواره در اين انشعاب‌ها نقش برتر و دست بالا را داشتند. متأسفانه اين پديده در درون احزاب دولتی _‌بدون استثناء‌_ با يک‌سری از عامل‌های منفی اقتصادی مانند حرص و انگيزه چپاول گره خورده است و در نتيجه ائتلاف‌ها و همبستگی‌ها فاقد روح ملی و بيش‌تر سرشتی سهم‌خواهانه دارد. وانگهی، برادران ما هنوز انشعاب را يکی از اصول اعتقادی خود می‌دانند. کسی که از همان آغاز با نگاه و تمايل به انشعاب وارد يک جريان ائتلافی می‌گردد، هرگز نمی‌تواند عضو ائتلافی مفيد و راه‌گشايی باشد. آيا بايد با چنين واقعيتی ساخت و سوخت و تن به قضا و قدر داد؟ آقای رضايی مغز متفکر اقتصادی‌ـ‌نظامی ايران، پاسخ منفی به اين پرسش می‌دهد. وی در مصاحبه‌ای با روزنامه کارگزاران ضمن تحليل از چشم‌اندازهای سياسی، غيرمستقيم تفسير نوينی از هم‌زيستی مسالمت‌آميز ميان انشعاب و اتحاد (؟!) ارائه می‌دهند. اصل ماجرا چيست و اين تحول متناقض از کجا سرچشمه می‌گيرد؟
در انتخابات رياست جمهوری نُهم، چند محفل مختلف زير عنوان اصول‌گرايان ائتلاف کردند تا کرسی رياست جمهوری را در اختيار خود بگيرند. يکی از هدف‌های سياسی‌ـ‌اقتصاديی که اين محافل بدنبال آن بودند، در دست گرفتن کليد صندوق «حساب ذخيره ارزی» بود. بعد از انتخابات، رئيس جمهور و شرکاء، خودشان را مالک اصلی حساب ذخيره ارزی معرفی کردند و بی‌توجه به قانون و توصيه‌های ريش سفيدان قبائل سياسی، موجودی آن ته کشيد. ظاهراً يک خبر غيرموثق می‌گويد هنوز هفت ميليارد دلار ارز در صندوق موجود است. در هرحال اين اعمال انحصارگرانه ائتلاف کنندگان را بر سر دو راهی قرار داد. اگر انشعاب بکنند و کانديدای ديگری را برای انتخابات آينده معرفی نمايند با دو مشکل روبه‌رو خواهند شد: نخست، از کجا معلوم که نامزد آن‌ها پيروز انتخابات باشد؛ دوم، اين عمل نوعی تودهنی‌زدن به ولی فقيه است که از رئيس جمهور حمايت نمود. از اين طرف هم ديگر نمی‌شود در دوره‌ای که قيمت نفت چند برابر گرديد، چهارسال آزگار گردن کج کرد و شاهد ريخت و پاش‌های رئيس جمهور بود.
مغز متفکر اقتصاد ايران اين معضل را با يک فرمول بسيار ساده به نفع ائتلاف‌کنندگان حل نمود: انشعاب ارزی، به‌تر و درست‌تر از انشعاب حزبی است! از اين به بعد قرارست يک صندوق را تبديل کنند به دو صندوق «حساب ذخيره ارزی» و صندوق «توسعه ملی». يکی در اختيار رئيس جمهور و شرکاء باشد و ديگری در اختيار حواشی.

سه‌شنبه، تیر ۱۸، ۱۳۸۷

سال‌گرد: T18



در چند روز اخير، رسانه‌های بين‌المللی از بس
در بارۀ اجلاس G8 و D8 يا اجلاس هشت کشور
افريقايی (HA8) که در ارتباط با فقر و گرسنگی
در قاره سياه تشکيل شد، اذهان عمومی را نشانه گرفتند و بمب‌باران کردند؛ ناخواسته، سال‌گرد هيجدهم تيرماه را T18 نوشتم. البته علامت اختصاری دقيق آن بايد T1+8 باشد. يعنی روزی که تغييرات مزاجی (Temperament) ولی فقيه + هشت نهاد مختلف: حزب مؤتلفه اسلامی، جامعه روحانيت مبارز، مجمع روحانيون، مشارکت، مجاهدين انقلاب اسلامی، کارگزاران، وزارت اطلاعات (اعم از بخش «موازی» و بخش «متقاطع») و سپاه پاسداران با نيروهای حواشی خود (مثل انصار حزب‌اله و...)، عليه دانش‌جويان آشکار گرديد.
قُدمای ما هميشه می‌گفتند: خورد(خرداد)، تير، مُرد، سه ماه سرنوشت‌سازند! هيجده تيرماه نشان داد که اصلاحات دوم خردادی، به زودی زمين‌گير می‌شود و خواهد مُرد. البته سرنوشت چنين روندی پيشاپيش روشن بود و اهل تجربه همان زمان می‌گفتند که چانه‌زنی در بالا، بدون توان و بدون پشتوانه نهادهای مستقل مردمی، تنها يک معنا دارد: لاس خشکه! بديهی است که هزينه لاس خشکه سياست‌مداران را، هميشه و در هر شرايطی مردم می‌پردازند، که واقعه هيجده تير، بخشی از اين هزينه بود.
اگرچه امروز نگاه‌ها و تحليل‌ها تا حدودی تغيير کرد و حتا تئوريسين تاکتيک «چانه‌زنی» با صدا بلند فرياد کشيد: اصلاحات مُرد! ولی، اصل و موضوع «چانه‌زنی»، پيش از اين‌که بيان‌گر تاکتيک سياسی اين گروه يا آن حزب باشد، بيش‌تر، نشانه‌ی فرهنگ است. فرهنگی که چون نمی‌خواهد مسئوليت بپذيرد، تقريباً ده سالی است که بر سر واقعه هيجده تيرماه، در حال چانه زدن با دانشجويان است. در اين زمينه، يک‌سری تئوری‌های عجيب و غريبی بافتند، بحث بسيار انحرافی را در مطبوعات دامن زدند مبنی براين‌که قبل از انقلاب، حرکت دانشجويان مستقيماً برجامعه تأثيرگذار بود و پس ازآن، جامعه است که به روند آن سمت‌وسو می‌دهد. در حالی که همه می‌دانند واقعيت نه اين است و نه آن!
سخن بر سرِ جامعه در حال گذار و نيروهای توان‌مندی است که به‌خواهند [يا به‌توانند] شرايط تغيير را به‌درستی مهيّا و مديريت کنند. واقعيت اين بود که اصلاح‌طلبان با آن ترکيب، نه تنها توان مديريت نداشتند، بل‌که بيش‌تر و با انتخاب شعارهای زودرس و چه بسا انحرافی، جامعه را بسمت تشنج سوق می‌دادند. در واقع هيجده تيرماه، پاشنه آشيل اصلاح‌طلبان را عريان ساخت که اين مجموعه، چه از نظر ترکيب نيروها، چه از منظر پای‌بندی به شعارهای استراتژيک خود، چه به لحاظ مديريت سياسی و سطح کارآمدی آن‌ها در برخورد با عناصر کليدی قدرت؛ در هدايت جامعه در حال گذار، بسيار ناتوان و عليل بود. البته بيان چنين سخنی بمعنای نفی نيروهای واقع‌بين و توانای درون آن مجموعه نيست. سخن بر سر نگاه مسلط خودی‌نگر و انحصاری حاکم بر اين جريان است که موجب شکست اصلاحات شد. اگر همين نگاه ديروز و در رسيدن به قدرت، دانشجويان را قربانی کرد، امروز به‌شيوه‌ای ديگر، می‌خواهد دانشجويان را مديون و بدهکار سازد. به‌جای انتقاد از خود، موذيانه در جهت اثبات حقانيت راه و روش پيشين، دولت کنونی و اعمال او را مثال می‌زنند.
در هر حال، هر حادثه‌ای، تحليل‌های مختلفی را به‌دنبال خواهد داشت. باز بينی حوادث هيجدهم تيرماه، يعنی بررسی ديدگاه‌ها، برداشت‌ها و تحليل‌های مختلف و متفاوت. اگر قرار است راه رفته را دوباره و با توجيهی ديگر طی نکنيم و اجماع نظر بر اين اصل است که آزموده را، آزمودن خطاست؛ پس چه اشکالی دارد تا دگربار ديدگاه‌های مختلف را درباره يک حادثه مشخص، مجدداً مورد ارزيابی قرار دهيم؟ مقاله «راه سوم، در تقابل با نيروی سوم» يکی از ده‌ها تحليلی ا‌ست که دو ماه بعد از حادثه هيجدم تيرماه نوشته شد است. اگرچه تازه و جان‌دار نيست ولی، برخی از پرسش‌ها و پيش‌بينی‌ها را در لابه‌لای سطرها طرح می‌کند: آيا سرفصل تازه‌ای در سياست جمهوری اسلامی گشوده شد، و به‌نوبه خود بازگوکننده پايان مرحله اول اصلاح طلبی خاتمی است؟ آيا او هم به سرنوشت تمامی اصلاح‌طلبان نيم‌بند گرفتار گرديد؟ پاسخ را در شفافيت آئينه زمان ديديم و در حال ديدنيم!


__________________________________

چهارشنبه، خرداد ۲۲، ۱۳۸۷

پاليزدار؛ نمونه‌ای از جنس «لالی‌کی‌دار»


در جنگل‌های استان گيلان و معمولاً در جوار درختچه‌های تيغ‌دار
«گُل کُشان» و در اطراف خارستان‌های [=تيف کَلَه] تمشک
[=بولوش]، درختانی ديده می‌شوند که از نوک شاخه‌ها تا
انتهای ساقه، به‌طور يک‌دست پوشيده از خارهای تيز و
ضخيم و مثل «جوجه تيغی»، تيغ‌دار است. نام اين درخت [=دار]
در استان گيلان «لالی‌کی» است. معادل فارسی ندارد و تا آن‌جايی که من می‌دانم، در زيست‌شناسی نيز تقريباً با همين نام _‌در کنار نام لاتين‌_ نوشته و شناخته می‌شود.

مردم کوهستان [= گالش‌ها] به درخت‌های «لالی‌کی» می‌گويند نگهبانان خارستان. اين اصطلاح به اين ‌دليل که نه می‌شود نردبانی را به آن تکيه داد و نه می‌توانی دور آن طنابی را بگذرانی [دو وسيله ضروری برای چيدن تمشک‌های جنگلی]، رايج گرديد. البته چيدن تمشک در کناره جاده‌های شمال شايد آن‌قدرها هم مشکل نباشند، اما تمشک‌چينی در جنگل و آن هم از بالای خارستانی به وسعت صد متر مربع [و شايد هم بيش‌تر]، کاری است بسيار سخت و خطرناک و نيازمند آدم‌های کارکشته و ماهر.

اما منظور از اين مقدمه نه ورود به عرصه زيست‌شناسی است! غرض اصلی، توجه دادن به يک مقولۀ فرهنگی و حضور آن واژه به‌عنوان سنبل ريا و نمادی از کارکردهای منفی در فرهنگ گيلانی‌ها است. گيلانی‌های وقتی می‌خواهند تعريفی از فرد مشخصی که از هر لحاظ «قال چاق‌گر»، «قاب‌انداز» و عوام‌فريب است، به ديگران ارائه دهند، می‌گويند يارو خيلی آسان می‌تواند از درخت «لالی‌کی» بالا برود. يا به آدم‌های دو رو، دروغ‌گو و ناصادق می‌گويند: تو آن‌قدر صاف و صادق هستی مثل درخت لالی‌کی! تو مثل درخت لالی‌کی بی‌شيله پيله‌ای! و... الخ.

اين نوشتم تا بگويم که آقای پاليزدار، يک نمونه‌ی بارز و برجسته‌ای است در بين سياست‌مداران تازه به دوران رسيده امروز ايران، که هم انگيزه و هم ماهيت و هدف کارزار سياسی آنان دقيقاً از همان جنسی است که گيلانی‌ها می‌گويند لالی‌کی‌دار. صاف و صادق و بدون شيله پيله مثل همان درخت! به‌هيچ‌وجه قابل اتکاء و اعتماد نيستند و نزديک شدن و استنادکردن از آن‌ها، مثل نزديک شدن به درخت لالی‌کی، نتيجه‌ای جز زخم برداشتن نخواهد داشت. آيا اين تعريف مبتنی بر دلايلی هم هست؟ مهم‌ترين دليل، ماهيت اين عمل افشاگرانه است که با انگيزه تحريک اذهان عمومی به‌منظور ترساندن ديگر رقبای سياسی‌ـ‌تجاری طرح گرديد. هدفی را که اين عضو «هيئت ديوانگان» و پابرهنه‌گان فرهنگی در دوره‌گردی‌ها و سخنرانی‌های استانی دنبال می‌کند، پيش از آن‌که بيان‌گر اطلاع‌رسانی به‌مفهوم عام کلمه باشند، بيش‌تر نشان‌گر سوءاستفاده‌های سياسی است. می‌بينيم که در مجموع حرف و حديث تازه‌ای نداشت. هم افشای دزدی‌ها و چپاول ثروت‌های ملی موضوع تازه‌ای نيستند و هم، ليست نام‌هايی را که ارائه داد، ليست سوخته‌ای هستند. از اين منظر، طرح يک پرسش کليدی الزامی است که: آيا هدف اين افشاگری‌ها بدين معنا نيست که حاميان پاليزدار می‌خواهند با بهره‌گيری از احساسات پاک جوانان دانشجو، آنان را سپر سهم‌خواهی‌های خود قرار دهند و سوژه‌ای شبيه ماجرای هيجده تير را در يکی از دانشگاه‌های استان‌ها پياده کنند؟

اگرچه افشاگری پاليزدار جنبه علنی داشت و با استفاده از ابزارهای تکنيکی، شکل عمومی به‌خود گرفت، ولی با توجه به ماهيت نظام سياسی و شيوه افشاگرانه‌ای که حکومت در طول تاريخ سی ساله خود، به انحای مختلف و عليه گروه‌های مختلف در پيش می‌گرفت، پديده نوظهوری نبود. در مبارزۀ بين جناح‌ها و در ميان نيروهای خودی، اين نوع افشاگری چيزی است در سطح همان بولتن‌هايی که همه ماهه منتشر می‌شوند و دست‌به‌دست می‌گردند. در واقع موضوعی که در اين مبادله‌ها حائز اهميت اساسی است افشاگری، هم نوع و هم پايه و مضمون مناسبات نيروهای درون قدرت را رقم می‌زنند. و همين نشان می‌دهد که مکانيسم درونی قدرت، نه تنها به‌هيچ‌وجهی قابل تغيير و تحول نيست بل‌که، چون خوره‌ای از درون، آرام‌ـ‌آرام در حال خوردن روح و کالبد نظام سياسی است و تا اين لحظه موقعيت و مقام آن را به‌عنوان يک رژيم مديريت بحران در نظام بين‌المللی تثبيت کرده است.

اين‌که چرا بعد گذشت سی سال حکومت اسلامی هنوز هم قادر نيست سامان سياسی مشخص، منطقی و فارغ از تشنج به‌خود بگيرد، دلايل مختلف اعتقادی و فرهنگی دارد. چرا که پايه نظام کنونی را، تفکر «کسب غنيمت و پخش صدقه» تشکيل می‌دهد. اين قضيه هم ريشه در اعتقادهای دينی و فتوحات پيامبر اسلام دارد. حتا علی‌بن ابی‌طالب به‌عنوان فردی که رهبر اپوزيسيون قدرت‌طلب شناخته می‌شد، به‌رغم اختلاف‌هايی که با عمر و عثمان داشت ولی، فرزندانش در سپاه هر دو خليفه حضور داشتند و برای کسب غنائم بيش‌تر شمشير می‌زدند. ساختاری که بر چنين مبنايی شکل بگيرد، اگرچه در ظاهر انواع نهادهای مُدرن و حقوقی را داراست، اما در عمل و به‌مفهوم واقعی و سياسی، ما با يک سيستم ملوک‌الطوائفی روبه‌رو هستيم. همه‌ی منابع توليد ثروت‌های ملی را در درون چند بنياد [بنياد مستضعفان، بنياد رضوی و غيره] گرد آورده بودند و رهبر چون اربابی نيکوکار، بخش‌هايی از منابع عمومی را در ميان رعايای وفادار و خدمت‌گذار خود و دقيق‌تر، در بين عشاير مختلف سياسی، بذل و بخشش می‌کرد و می‌کند. هرچه از زمان انقلاب دورتر می‌گرديم، نه تنها آرمان‌خواهی و پای‌بندی به حقوق مستضعفان رنگ می‌بازند بل‌که، فرهنگ سياسی عشيره‌ای و مبانی آن جلوه‌ای برجسته‌تر و رنگين‌تر به‌خود می‌گيرند. قواعد بازی سياسی برای نيروهای تازه به دوران رسيده، معنايی جز هماهنگی در افشاء، طرد و سرکوب رقبا از صحنه، آمادگی دايمی برای حمله احتمالی از طرف رقيبان، به‌چنگ آوردن هرچه بيش‌تر ثروت از راه اخاذی، ايجاد وحشت و تجاوز و غيره ندارد.

با توجه به اشاره‌های بالا، اکنون از اين افشاگری‌ها و پرده‌دری‌ها تنها می‌توان يک نتيجه گرفت که ميان ايلات سياسی بر سر سهم‌خواهی بيش‌تر اختلاف افتاده است. به زبانی ديگر ادامه‌ی همان ماجرايی است که با انفجار حسينيه شهر شيراز، جنبه علنی و عمومی به‌خود گرفته است. اگر در ماجرای قبلی نخست می‌خواستند از بهائيان طعمه بگيرند، حالا به دانشجويان چشم دوخته‌اند، به‌خصوص به دانشجويان شيراز که برعليه بعضی از پاسداران دست به افشاگری‌هايی زده بودند‌.