‏نمایش پست‌ها با برچسب Social02. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب Social02. نمایش همه پست‌ها

یکشنبه، تیر ۳۰، ۱۳۸۷

کَنَدن قبر؛ واکنش ايدئولوژيک يا بروز دلهُره؟ ـ ٣

بديهيات فرهنگی
منظور از بديهيات فرهنگی اشاره به يک‌سری باورها و پيش‌داوری‌هايی است که اگر چه در شکل بيان و بهره‌گيری از واژه‌های تازه تاحدودی روزآمد می‌شوند، ولی از حيث محتوا و ماهيت، ناچاريم آن‌ها را جزو رسوبات پيشاعصری بشمار آوريم. همان ساختار اجتماعی‌ـ‌روانی خود را در مجموع حفظ کرده‌اند و هم‌چنان به‌عنوان يکی از معيارهای عرفی، در قضاوت‌های روزمرۀ و در تشخيص هنجارها و انسان‌ها در جامعه بکار گرفته می‌شوند. به‌قول سنايی: تو به‌راه آدمی، چون آدمت هنجار کو؟
معمولاً امر بديهی را شنوندگان، بی‌توجه به موقعيت گوينده سخن يا بی‌توجه به ضرورتی که بايد شنيده‌ها را وزن کرد، يا پيرامون آن‌ها بحث و انديشه نمود، چشم بسته و بی‌کم‌و‌کاست، نقل و قول‌ها را می‌پذيرند. من سه نمونه از آن‌ها را که در ارتباط با بحث اين نوشته است در اينجا می‌آورم: نخست، از منظر افکار عمومی، کودکان و ديوانه‌گان، دو گروه حقيقت‌گويی هستند که هميشه واقعيت ماجرا را _‌آن‌گونه که بود و اتفاق افتاد‌_ تعريف می‌کنند.
همين‌جا اضافه کنم که شما می‌توانيد مخالف چنين برداشتی باشيد! رُک‌وراست، من يکی به کودکانه اين دوره و زمانه کمی مشکوک‌ام. البته نه از نگاه منفی بل‌که به دليل دست‌رسی‌ای که به انواع ابزارهای تکنيکی‌ـ‌هوشی دارند و نوع آموزشی که می‌بينند؛ درجه هوش، درک مطلب و سطح هوشياری آنان در مقايسه با دورۀ ما. فوق‌العاده بالاست. دربارۀ ديوانه‌گان هم مطالعه و نمونه‌های مختلفی وجود دارند که واکنش‌های اين گروه نيز قابل طبقه‌بندی است و تعريف بالا را نمی‌توان عموميت داد. با اين وجود و تا اين لحظه، افکار عمومی هنوز تعريف بالا را می‌پسندند.
دوم و برعکس، همين افکار عمومی در برابر سخنان سياست‌مداران حساس و مشکوک است و گاه‌گاهی [البته در به‌ترين حالت] با وسواسی وصف‌ناپذير، فقط بخشی از آن گفتارها را می‌پذيرند. مردم جوامع متمدن معتقدند که سياست‌مداران، همه‌ی جنبه‌های واقعيت را در گفتارها بازتاب نمی‌دهند. در جوامعی نظير ايران، از آن‌جايی که واژه‌های حقوقی‌ـ‌اخلاقی خارج از متن زندگی، مبادله و قضاوت‌های عمومی قرار گرفته‌اند و عملاً بی‌خانه‌مان و کارتُن‌خواب‌اند، مردم سياست‌مداران را مساوی با دروغ‌گويان می‌گيرند. پيش از انقلاب که می‌گفتند حرف دو گروه را هرگز باور مکن: آخوندها و سياست‌مداران!
سومين نکته هم مربوط می‌شود به موضوع معيارها و روش‌شناسی حقيقت. يعنی چگونگی طرز تشخيص و قضاوت مردم در زمانی که دو تن يا دو گروه از شخصيت‌های مختلف سياسی را مورد مقايسه و سنجش قرار می‌دهند. افکار عمومی با تلفيق دو امر بديهی بالا، حُکم جديدی را از درون آن‌ها بيرون می‌کشد: روی حرف سياست‌مدارانی دقت کن که رفتار و گفتارشان از هر حيث شبيه رفتارها و گفتارهای «بهلول» است! يعنی آن‌ها با وارونه‌گويی‌های طنزآميز، کليد فهم مسائل را در دست مردم می‌گذارند. البته اين پديده دو سويه است و مردم نيز با اتکاء به‌همين روش، اعمال و رفتار مسئولين را مورد نقد و بررسی قرار می‌دهند.
از آن‌جايی که شيوه برخورد حکومت با مسائل پيچيده جهان، در مجموع برگرفته از سياست‌های گذشته‌نگر، غيرعلمی و عاميانه است، پاره‌ای از بديهيات فرهنگی امروز جلوه‌ای تازه در فهم امور پنهانی يا انگيزه‌شناسی پيدا کرده‌اند. در بعضی موارد هم جواب می‌دهند. اتفاقاً در ارتباط با سياست قبرکَنَی آقای باقرزاده، لطيفه‌ای در بين مردم مورد مبادله قرار گرفت که منظور و محتوای سخن، از جهت‌های مختلفی قابل تعمق و تأمل است: «عين‌اله [باقرزاده] وقتی اولين بار وارد شهر گرديد ابتداء به چه کاری مشغول گشت؟ معلوم است، قبر کَنی!».
از آن‌جايی که سياست کَنَدن قبر بيش‌تر به يک طنز سياسی شبيه است، به‌زعم مردم و براساس بديهيات فرهنگی بالا، بيان‌گر واقعيت‌هايی هم هست. مردم در تأييد چنين سخنی می‌گويند: «حکومت هميشه راه‌هايی را انتخاب و دنبال می‌کند که سرانجام، به مرگ و قبر منتهی گردد». يا در ارتباط با گوينده سخن می‌گويند: «باقرزاده، تنها نظامی عاقل و هوشياری‌ست که شناخت واقعی از جنگ‌ها دارد!». همين‌طور: «ايول! حداقل يک آدم با شعوری پيدا شد تا به مردم بگويد که در جنگ‌های مُدرن، قبرها جای سنگرها را گرفته‌اند».
ولی اين تأييد هنوز به‌معنای کشف واقعيت نيست! مردم نخست ناباوری‌های خويش را به‌صورت لطيفه‌ها يا تکّه پرانی‌های خام، در جامعه عرضه می‌کنند تا ضمن مبادله و اصطکاک، ابهام‌های موجود از هر نظر برطرف گردد. مثلاً در اين مورد می‌پرسند: «مگه قرار نيست آمريکايی‌ها از راه هوا حمله ‌کنند؟ پس دارند قبرها را برای چه کسانی می‌کنَنَد؟». يا «مراکز هسته‌ای که بيخ گوش شهرهاست، چرا آن‌ها دارند کنار مرزها قبر می‌کنَنَد؟!». و يا «عاقبت بخير يعنی اين: بعد يک عمر زندگی سنتی، حالا ما را می‌خواهند بگذارند توی قبرهای مُدرن؟!».
به‌دنبال مبادله ابهام‌ها، نوبت به نتيجه‌گيری می‌رسد. دو نتيجه مشخص زير نشان می‌دهند که حتا در ايران هم نمی‌شود افکار عمومی تحت تأثير قرار داد و کنترل نمود:
الف ـ «وقتی قرار نيست کسی از بيرون مرزها وارد کشور گردد، قبرها نصيب آن‌هايی خواهد شد که از ترس مردم، تصميم می‌گيرند تا از کشور بگريزند».
ب ـ «به اين‌ها می‌گويند آدم‌ها عاقبت‌انديش! پيشاپيش دارند قبر خودشان را می‌کنَنَد!».

دوشنبه، تیر ۲۴، ۱۳۸۷

کَنَدن قبر؛ واکنش ايدئولوژيک يا بروز دلهُره؟ ـ٢

کُنترل و تأثيرگذاری
در ارتباط با مقوله‌ای به‌نام «افکار عمومی»، هنوز ما با برداشت‌ها، تعريف‌ها و استدلال‌های مختلف و متفاوتی روبه‌رو و درگير هستيم. تا هفت‌ـ‌هشت سال پيش نيز، حوزه عموميت فقط در چارچوب دولت‌ـ‌ملت‌ها و در ارتباط با سياست داخلی معنی می‌داد، در حالی که امروز به‌دليل درک و برداشتی که از نقش و وزن جابه‌جايی‌های گسترده و ورود به دورۀ ثبيت حقوقی موقعيت مهاجران [اعم از کار و سرمايه] در جهان داريم؛ يا به دليل وجود عامل‌هايی نظير وابستگی‌های شديد و نسبتاً حياتی در اقتصاد، وجود تحرک جغرافيايی فزاينده سرمايه و از بين رفتن بسياری از موانع مصنوعی مانند گمرگ‌ها، تعرفه‌ها و ديگر کنترل‌های مبادله‌ای، مقولۀ بازارها و مؤلفۀ تازه آن يعنی بازارهای مالی، رشد و توسعه صنعت توريست، صدور [يا جذب] نيروهای متخصص به [يا از] دورترين نقاط جهان؛ مرز ميان سياست داخلی و خارجی شکسته شد.
ماهيت واقعی چنين شکستنی نشان می‌دهد که سياست داخلی دنباله‌دار گرديد و از مرزهای ملی فراتر می‌رود، و متناسب با اين تغييرات، ما با مقولۀ تازه‌ای به‌نام «زايده افکار عمومی» يا دقيق‌تر، «عدسی افکار عمومی» روبه‌رو هستيم. جريانی که خارج از کنترل دولت‌ها و رسانه‌های ملی، تصاوير مختلف و متفاوتی را بر پردهِ شبکه‌ی بينايی مردم می‌تابانند تا افکار عمومی را متوجه واقعيت‌های ديگری که در تيررس نگاه آنان نيستند، نمايند.
در واقع ارزيابی عمومی از جهان پيشين و تصويرهای سياه‌ـ‌سفيد و يک بعُدی از آن، امروز و از هر نظر، از اساس تغيير کرد و مردم خواسته و ناخواسته، پای به جهان واقعی، رنگارنگ و چند بُعدی گذاشتند و يا در حال گذاشتن هستند. بديهی است که در اين فرايند ذهنيت‌های مسطح و ساده‌نگر، نه تنها تحت تأثير واقعيت‌های جهان چند بُعدی، به ذهنيتی نموداری يا زيگزاگی تبديل و تکامل می‌يابند بل‌که، دير يا زود، خُرد و کلان ناچارند بسياری از موضوع‌ها و مقوله‌هايی مانند سياست داخلی، افکار عمومی، منافع ملی و غيره را بصورت چند بُعدی نگاه و تحليل کنند.
پيش‌تر، اين تفکر تمام همّ خود را معطوف به شخصيت‌های صاحب سرمايه می‌نمود که آنان در ارتباط با مسائل داخلی يا منافع ملی، خودشان را به کجا پيوند می‌زنند. اما با گذشته زمان و آشکار شدن تنيده‌گی‌های کار و سرمايه و زندگی، معلوم شد که خيل بی‌شماری از اقشار ميانی جامعه، بيش از نيمی از سال را مجبورند در کشوری ديگر کار و زندگی کنند [مثلاً ايرانيانی که در دوبی يا کويت کار می‌کنند]. نگاه اين گروه از انسان‌ها به منافع ملی، ديگر يک‌سويه نيست و هرگز نمی‌توانند در ارتباط با اختلافی که مثلاً ميان ايران و کويت بر سر مرز آبی يا قطع صدور بنزين به ايران پيش می‌آيد، بی‌تفاوت و يا دنباله‌روی سياست‌های دولت ايران باشند.
هدف از توضيحات بالا، توجه دادن به يک اصل عام و مهم بود که در زمانه ما، ديگر هيچ دولتی قادر نيست ادعا کند که می‌تواند مثل گذشته، بر افکار عمومی تسلط و کنترل داشته باشد! اما اين تعريف و يا درک شرايط کنونی را هنوز بسيار از دولت‌ها [خصوصاً دولت‌های جهان سوم] برنمی‌تابند. بعضی از گروه‌ها نيز جهان کنونی را به دو حوزه بسامان و نابسامان تقسيم می‌کنند و معتقدند که چنين تعريفی قابل تعميم نيست. به‌زعم آن‌ها اين پديده تنها در جوامع بسامان، که در آن‌جا افکار عمومی قابليت نظم‌پذيری و شاخه‌شاخه شدن دارند، و يا به‌زبانی ديگر بيش‌تر تحت تأثير گروه‌های اجتماعی و جماعت‌های مختلف اقليت هستند، معنی می‌دهد. در حوزه‌های نابسامانی نظير ايران که در آن‌جا آشفته‌گی‌های فکری [هم در بالا و هم در پائين]، تصميم‌های لحظه‌ای و ديگر پديده‌های روزمره‌گی، نقشی مسلط و عريان دارند؛ افکار عمومی در کليت خويش خام و دنباله‌رو هست. مثال بارز آنان گفتارها و ارزيابی‌های عاميانه اما برگرفته از سياست‌های رسمی حکومتی است که هر هفته، از تريبون نمازهای جمعه پخش می‌شوند و مواد خام و اوليه‌ی رسانه‌های ملی را تشکيل می‌دهند. اين تبليغات را اگر در کنار بعضی از محدوديت‌ها و سانسورها قرار دهيم، در مجموع، توانايی‌های انسان ايرانی را در دريافت اطلاعات دقيق، محدود خواهد نمود. اين محدوديت‌ها عوارضی را بدنبال دارند از جمله و در به‌ترين حالت، تيزبين‌ترين ذهن‌ها، با پردازش و ترکيب اطلاعات محدود و متناقض، ممکن است گرفتار تصميم‌گيری‌های غلط و حتا متناقضی گردد. همين موضوع شرايط تأثيرپذيری و دنباله‌روی از حاکميت را تشديد خواهد کرد.
اگر چنين تعريفی را بپذيريم، در فرجام بحث، بايد نتيجه گرفت که يک جامعه نابسامان، هرگز سامانی نخواهد گرفت. نمی‌گويم مؤلفه‌ها و محدوديت‌هايی که در بالا به آن اشاره شد غير واقعی هستند، ولی از آن طرف نيز همه‌ی ما با خصوصيات جامعه نابسامان _‌که مهم‌ترين آن‌ها رواج و تعميق بی‌اعتمادی است‌_ آشنائيم! وقتی بی‌اعتمادی سراپای جامعه‌ای را در بر گرفته است، چگونه حکومت می‌تواند بر مردم تأثير بگذارد؟ در چنين شرايطی توده‌های [نمی‌گويم نخبگان] مردم چگونه مسائل و اوضاع و احوال را تحليل می‌کنند و جوهره سخن و سياست‌ها را در می‌يابند؟ روانشناسی توده‌ها نشان می‌دهد که مردم در اين‌گونه موارد، به بديهيات فرهنگی روی می‌آورند! آن را پايه‌ی ارزيابی‌های خود قرار می‌دهند [که در ادامه مطلب توضيح خواهم داد] و به اين نتيجه می‌رسند که حکومت دارد برای خودش قبر می‌کَنَد!

شنبه، تیر ۲۲، ۱۳۸۷

کَنَدن قبر؛ واکنش ايدئولوژيک يا بروز دلهُره؟ ـ ١


هدف اصلی نوشته حاضر، توضيح يک نکته است:
سياست‌های عاميانه در هر شرايطی، فاقد اشکال هندسی مشخص و استاندارد و غيرقابل اندازه‌گيری هستند. سياست‌های عاميانه ابعادی ارتجاعی دارند، يعنی به نسبت فضايی که ممکن است اشغال کنند، باز و بسته می‌شوند. از آن‌جايی که سياست‌های عاميانه به تناسب شرايط زمانی و مکانی، حجمی به‌شدت نوسانی دارند و در لحظه تغيير می‌کنند؛ نمی‌توان آن‌ها را در ظروف علمی‌ـ‌تئوريک جای داد بل‌که، جايگاه‌شان هموارۀ کناری و حاشيه‌ای است. اين که می‌گويند يک نادان سنگی را در چاه می‌اندازد که هزاران عاقل حيران می‌مانند؛ يک دليل‌اش اين است که دانايان آن عمل را به‌شيوه علمی تجزيه و تحليل می‌کنند. در حالی که به تجربه ثابت گرديد که تنها با اتکاء به روش‌های عاميانه، می‌توانيم رفتارها، کردارها و سياست‌های عاميانه را فهميد و آناليزه کرد!

جلب افکار عمومی
سردار باقرزاده فرمانده کميته جست‌وجوی مفقودين ستاد کل نيروهای مسلح جمهوری اسلامی، در دو نوبت مختلف موضوع کَنَدن ٣٢۰ هزار قبر برای مهاجمان خارجی را طرح کرد. بر اساس سنت سياسی رايج در جهان، گاهی اوقات ناچاريم بخشی از رفتارها و گفتارهای نظاميان را ناديده و ناشنيده بگيريم. اما وقتی می‌بينيم که سردار لجاجت نشان می‌دهد و در يک جلسه‌ی رسمی و مطبوعاتی چنين ايده‌ای را دگربار عنوان و تکرار می‌شوند؛ معنايش آن است که موضوع کَنَدن قبرها را، بايد کمی فراتر از تپق‌های معمولی يک نظامی، به‌عنوان سياستی عاميانه و بخشی از يک هدف سياسی به‌شمار آورد. اين هدف چيست و در پس چنين ايده‌ای، کدام تفکر و پيامی پنهان است؟ چگونه و بر اساس کدام منطق می‌شود مغزه اصلی پيام را کشف، درک و تفسير کرد؟
آيا چنين سياستِ غيرهدف‌مندانه [البته به‌زعم ما] يا تصميم طنزآميزی که دانسته طرح گرديد _‌حتا اگر در ظاهر جنبه‌ی گفتاری، نمايشی و تاکتيکی هم داشته باشد‌_ نشانه‌ی نوعی واکنش ايدئولوژيک‌ـ‌سياسی عجولانه نيست؟ از آن‌جايی که اين واکنش در ارتباط با جنگ قابل فهم و توضيح هستند، ناخواسته در برابر پرسش ديگری قرار می‌گيريم که آيا اين سياست، جزئی از استراتژی نظامی‌ است و بايد آن را در زمرۀ جنگ‌های روانی‌ـ‌تبليغی در نظر گرفت؟ يا نه، نوعی تاکتيک آماده‌سازی‌ست و از اين‌طريق می‌خواهند به مردم هُشدار بدهند که ما اکنون وارد فاز جنگی شده‌ايم؟ و خلاصه، چرا و به چه دليل مسئولان امور، به‌جای فعال نمودن ماشين ديپلماسی، پيشاپيش، ماشين‌های قبرکَنَی را به حرکت درآوردند؟
هدف از اتخاذ سياست عاميانه، در کليت خويش، تغذيه‌کردن و شکل‌دادن افکار عمومی است! به‌طور مثال، از آن‌جايی که همه می‌دانند در جنگ نان و حلوا پخش نمی‌کنند، سياست کَنَدن قبر در جامعه به دليل ذهنيت‌هايی که از قبل وجود دارد، ظاهراً امری بديهی گرفته می‌شوند و کسی در مخالفت با چنين کاری، با حکومت چانه نخواهد زد و بحث نخواهد کرد. در نتيجه کليد واژه «نخواستن»، به‌عنوان يکی از شاه‌کليدهای ذهنيت عمومی، در دست حکومت قرار می‌گيرد. حکومت با در دست داشتن چنين کليدی، گام‌های بعدی را برمی‌دارد. مثلاً اگر بگويد بخشی از آن قبرها را برای مردم ايران می‌کَنَد، باز کسی مخالفتی «نخواهد» کرد. چرا که اجساد را _‌چه آمريکايی و چه ايرانی‌_ ناچاريم دفن کنيم و... الخ.
اين بخش از سياست را به لحاظ نظری، تا حدودی می‌شود درک کرد که چگونه طراحان سياست عاميانه معتقدند در هر شرايطی افکار عمومی دنباله‌رو است. اما آيا هدف از اتخاذ چنين سياستی آماده سازی ذهنيت عمومی است؟ از آن سخن می‌شود چنين استنباط کرد که اگر فردا حکومت رسماً به مردم بگويد ما با آمريکا و اسرائيل می‌جنگيم، باز هم کسی مخالفتی نخواهد کرد؟ به‌زعم من نقطه کور همين‌جاست و از همين نقطه می‌توان نقبی زد به اتاق فکری که چنين موضوعی را طرح کرده‌اند! کَنَدن قبر را نبايد جزئی از استراتژی نظامی و سياسی در نظر گرفت و حکومت _‌هرچند گروهی بر طبل جنگ می‌کوبند‌_ به‌هيچ‌وجه قصد ندارد با آمريکا يا اسرائيل وارد جنگ گردد. نوعی راه‌حل [خط‌مشی] سياسی است که با اتکای به آن می‌خواهند طلب‌کارانه، لجاجت‌ها، خطاها و اشتباهات پيشين را بر گُرده مردم بگذارند. چگونه؟
اگر قاعده و محور اصلی اتخاذ سياست، همواره باوری است که می‌گويد افکار عمومی در هر شرايطی دنباله‌رو به حساب می‌آيند، پس در تداوم خود، به چنين نتيجه‌ای هم خواهد رسيد که آن‌ها، آماده‌گی لازم را برای پذيرش هر نوع سياستی دارا هستند. حالا و در شرايط بحرانی که ناچارند سياست هسته‌ای را به ميزان يک‌صدوهشتاد درجه‌ چرخش تغيير دهند، چرا چهره ظاهری چنين چرخشی به‌نام مردم و حس مردم دوستی نباشد و روی‌شان منت نگذارند؟
چنين شگردی اگرچه نشانه‌ی حماقت و بيان‌گر حقيقت تلخی است که در رأس نظام اسلامی، گروهی آدم‌های عامی و در عين حال رَند قرار دارند ولی، آيا توده مردم _‌حتا عقب‌مانده‌ترين بخش آن که مساوی با افکار عمومی بگيريم‌_ جوهر و ماهيت اصلی پيام را به‌همان صورتی که حکومت می‌خواهد حقنه کند، می‌فهمند؟ يک ضرب‌المثل فارسی می‌گويد: «زبان لال را [بخوانيد زبان عاميانه را] تنها مادر لال [بخوانيد توده‌ها] خوب می‌فهمد!».

ادامه دارد

شنبه، تیر ۱۵، ۱۳۸۷

پول خوب و آش خوب ـ ٢


«يک نخ مو از تن خرس کَندَن، خود غنيمتی است!».
اين جمله يکی از ده‌ها ضرب‌المثل رايج در جامعه شهری ايران است و گروهی از مردم، در مبادلات روزانه آن را به‌کار می‌برند. در ظاهر، نوعی راهنمای عمل ويژه برای کسب ثروت است. اما خرس، به يک معنا نشانه قدرت نيز هست و اگر آن واژه را مساوی با حکومت بگيريد، آن‌وقت اين ضرب‌المثل فراتر از يک راه‌حل، به عياری بسيار مهم مبدل می‌گردد که به کمک آن، می‌توان سطح تشخيص، فرهنگ و مسئوليت‌پذيری عامه مردم در ايران را به‌طور دقيق شناسايی کرد و سنجيد.
ظهور چنين پديده‌ای را در درون جامعه، آن هم با توسل و رجعت به تمثيل‌های ماقبل تاريخی و متعلق به عصری که هنوز دولت‌ـ‌ملت‌ها و مرزهای ملی در جهان کنونی شکل نگرفته بودند؛ چگونه می‌توانيم فرموله و تفسير کنيم؟ به‌زعم من، اين پديده را نمی‌شود تنها و با اتکاء به فرمول بحران، جدايی و شکاف عميقی که ميان دولت و ملت وجود دارد، توضيح داد. اين واکنش عمومی که مآبه‌ازای تئوريک آن ضرب‌المثل «مُفت باشد، بگذار کوفت باشد!» است، نوعی خودزنی و عدم هويت مطلق و عدم تعلق مطلق را در جامعه شهری نشان می‌دهد. در واقع به نوعی پرتاب شدن به ماقبل تاريخ است، يعنی فاجعه فرهنگی!
در چه زمان‌هايی انسان‌ها گرفتار فاجعه فرهنگی می‌گردند؟ در شرايطی که جابه‌جايی تاريخی [از منظر سطح تفکر و تعلق] عمقی در درون جامعه صورت می‌گيرد و حاشيه و متن، جای‌شان تغيير می‌کند. تحت تأثير اين جابه‌جايی، جامعه گرفتار عوارض مختلف و مخرب سياسی، اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی می‌گردد که مهم‌ترين آن‌ها، تحميل عارضه‌های روانی بر اذهان عمومی است. حتا بر اذهان اقشار تحصيل کرده و متوسط جامعه، که ناخواسته و غيرارادی گرفتار آشفته‌گی‌های فکری می‌گردند. چاشنی‌های روزشان، يک‌سری تلقيات ناخودآگاه ذهنی است که از لابه‌لای تارهای مغزی يا از گورستان تاريخ بيرون می‌کشند. وجود چنين عارضه‌ای هم بی‌دليل نيست. چرا که تسلط فرهنگ تقليل‌نگر و عاميانه‌نگر بر فضای کشور، آن‌چنان سيستم غيراخلاقی را در درون جامعه جا انداخت که مقولۀ «اخلاق ابزاری»، پارادايم زمانه شد.
يک نکته معترضه را در ارتباط با تفاوت «شورش» و «جابه‌جايی» اضافه کنم که فرجام شورش حاشيه بر متن، هميشه و در همه‌ی مکان‌ها، چيزی جز يک مُشت تخريب مادی و کمّی نبودند و نيستند. آخرين و تازه‌ترين مثال در اين زمينه، شورش‌های فرانسه است. اگرچه خسارت‌هايی را برجامعه شهری تحميل ساختند ولی همه آن‌ها قابل جبران و بازسازی بودند و هستند. اما وقتی ما از جابه‌جايی سخن می‌گوئيم، يعنی صحبت بر سر يک‌سری تغييرات کيفی است. منظور آن است که نيروی حاشيه در طول زمان، متن دل‌خواه خود را می‌سازد. آيا معنايش اين است که متن پيشين به حاشيه تبديل می‌گردد؟ به‌هيچ‌وجه! چرا که هدف و شعار اصلی، برقراری جامعه‌ای يگانه و بدون مرز است. منتها تحقق آن اهداف، به تناسب ساختار فکری موجود و با همان شيوه‌ای که حاشيه توانست بر متن تسلط يابد، صورت می‌پذيرد. نخست «امت»ی ساخته می‌شود تا در کنار ملت قرار بگيرد. تولد و حضور اين نورسيده، جامعه را به دو بخش خودی و غيرخودی تقسيم می‌کند. اگر در تحليل نهايی، خودی‌ها در مجموع مستضعفانی به‌حساب می‌آيند که پيش از تسلط، حق و حقوق آنان به غنيمت گرفته می‌شدند؛ پس چه اشکالی دارد که يک سيستم رانتينه [نظام يارانه‌ها] ويژه‌ای را در جامعه سازمان دهيم که هم خودی‌ها به حق و حقوق‌شان برسند، و هم الگويی باشد برای تشويق غيرخودی‌ها، تا سرنوشت، موقعيت و آينده‌شان را در درون اين متنِ نوپديد، مشخص کنند؟
بديهی است که نيروهای غيرخودی جامعه در پاسخ به نيازهای زندگی، ناچار است وارد عرصه رقابت گردد. اما چنين رقابتی به‌هيچ‌وجه نمی‌تواند خارج از قواعد متن نوپديد و بالاتر از ظرفيت‌های فکری و اخلاقی آن انجام گيرد. در نتيجه تنها الگويی که نيروهای غيرخودی می‌تواند عرضه کند، «حرص» است. وقتی «اپيدمی حرص» در درون جامعه شيوع پيداکرد، مرز ميان دوگانه‌گی‌ها از ميان رفت و ما با تلقی و مخرج مشترک واحدی روبه‌ور هستيم: تنها با اتکاء به نظام يارانه‌ها، می‌توان آسوده‌خاطر زندگی کرد! در چنين فضا و با چنين تلقی و برداشتی چگونه می‌شود نظام يارانه‌ها را هدف‌مند نمود؟
سال‌ها دفع بلا‌ها کرده‌ايم
وهم حيران زانچه ماها کرده‌ايم

سه‌شنبه، تیر ۱۱، ۱۳۸۷

پول خوب و آش خوب ـ ۱


هفته پيش رئيس جمهور ايران غيرمستقيم نابسامانی و ورشکستگی
اقتصاد کشور را به‌اطلاع عمومی رساند. وی گفت: «شيوه کنونی توزيع
يارانه‌ها در کشور هدف‌مند نيست و اگر دولت رويّه کنونی را هم‌چنان
دنبال کند، تا سه سال ديگر فلج خواهد شد».

داستان وضعيت نابسامان اقتصادی‌ـ‌اجتماعی جامعه ايران، شبيه همان ضرب‌المثلی‌ست که از شتر پرسيدند چرا گردنت کج است؟ اين نابسامانی‌ها هم دست‌کم و در مقايسه با دولت‌ـ‌کشورهايی که از مدت‌ها پيش برنامه‌ريزی مُدرن اقتصادی را اساس و سرلوحه کار خود قرار داده بودند‌؛ قدمتی پنجاه ساله دارند. کارنامه و عمل‌کردهای دولت‌های مختلف‌ ايران در پنج دهه‌ی گذشته، در همان سطح و اندازه‌ای است که افکار عمومی اصطلاحاً آن‌ها را «اولاد روز» می‌گويند. به زبانی ديگر، همه‌ی آن‌ها دولت‌های روزگذران بودند تا چشم‌اندازنگر! به‌طور مثال و در به‌ترين حالت اگر برای مازاد درآمدهای نفتی صندوق ارزی تأسيس کردند، آن عملِ تقريباً پسنديده [البته با اين فرض که اگر اين عمل را جزئی از هدف‌ها و رويکردهای ثبات‌بخشی به بودجه دولتی محسوب کنيم] ناشی از درايت و آينده‌نگری اقتصادی نبود. بل‌که نشانه‌ای است از وامانده‌گی و عدم پيش‌بينی و محاسبه‌ی دقيق بالا رفتن قيمت نفت و سرريز ارز به داخل کشور. و همان‌گونه که خُرد و کلان شاهد ماجرا بودند و با چشمان متعجب خويش آن روند باصطلاح دورانديشانه را دنبال نمودند، وقتی آن شوک وامانده‌گی و موج ارزی تا حدودی فروکش کردند و برطرف شدند، صندوق و ارز موجود نيز يک‌جا، محوّ و نابود گشتند!
اميدوارم توضيح بالا زمينه‌ی برخی سوء برداشت‌ها و تفسيرهای گوناگون را در ذهن بعضی‌ها مهيا نسازد! منظورم هرگز چنين نيست که می‌خواهم همه‌ی دولت‌مردان را بی‌توجه به منافع عمومی و آينده کشور، يا آن‌طوری که در جامعه و در بين اقشار گوناگون رايج و مصطلح است، دزد و فاسد، و مآبقی مردم را سالم و پاک و بی‌غل‌و‌غش معرفی کنم. به گواهی تاريخ در نيم قرن گذشته، در بعضی از مقاطع، ما از يک‌سو شاهد حضور و تلاش چند دولت‌مردی هستيم که از جهات مختلفی انسان‌های سالم، دل‌سوز و وفادار به قانون و آينده‌نگر بودند؛ اما از سوی ديگر، هم‌زمان، شاهد تقابل تعدادی از محافل مختلف درون جامعه با آن دولت‌مردان نيز هستيم که در مجموع، کارنامه‌ای غير از فساد، قانون‌گريزی و سنگ‌اندازی در زندگی شخصی و سياسی خود نداشتند.
مسئله بر سر چهارتا آدم خوب و بد در درون جامعه يا در ميان دولت‌ها نيست. سخن بر سر مکانيزم سنتی و ناکارآمد توليد و توزيع قدرت و ثروت‌های ملی است! سخن بر سر موانع و اشکال‌های ساختاری‌ای که در برابر بازآفرينی ثروت‌ها و شکوفايی اقتصادی در کشور می‌ايستند و مانع‌تراشی می‌کنند. سخن بر سر دولت‌ـ‌ملتی است که هر دو، سراپا غرق در نظام يارانه‌ای و وابسته به درآمدهای نفت و گاز شده‌اند. متناسب با آن‌ها، فرهنگ و اخلاقی که به رانت‌خواری و نظام يارانه‌ها چنان خوی گرفته که می‌کوشد تا از آن، به‌عنوان مهم‌ترين خط قرمز جامعه، پاسداری‌کند. بديهی است تغيير چنين رويّه‌ای در شرايط کنونی، نه تنها پاسخ‌های ساده و آسانی ندارد، بل‌که ورود به اين حوزه، حتماً با واکنش‌ها و مخالفت‌هايی روبه‌روست. اما از طرف ديگر، چه موافق محدود کردن سيستم رانت‌خواری و پرداخت يارانه باشيم يا نباشيم، واقعيت‌های موجود به ما می‌گويد که شرايط کنونی بايد از اساس تغيير کند. اين‌که اين تغييرات چگونه برنامه‌ريزی و پياده خواهند شد، بحثی است بسيار تخصصی و مربوط می‌شود به نظر کارشناسان اقتصادی و خلاقيتی که مديريت اجرائی کشور در آينده از خود بروز خواهد داد.
هدف اين نوشته بيش‌تر شناخت و فهم اين پديده است که چگونه در جامعه ما به يکی از مهم‌ترين معضل‌ها و موانع بر سر راه پيش‌رفت مبدل گرديد. تخصيص بخشی از درآمدهای دولت به خانواده‌های نيازمند و يا به افرادی که به دلايل مختلف از چرخه کار خارج گرديده‌اند، امری‌ست طبيعی و در همه جای جهان نيز مرسوم است. پرداختن به چنين اموری، جزئی از وظايف سرويس‌دهی دولت محسوب می‌گردد. اما همين امور عادی در ايران، به دليل وجود ذخاير نفت به‌عنوان منبع مستقل کسب درآمد برای دولت، منجر به پاره‌ای ويژه‌گی‌ها و پيچيده‌گی‌ها در مناسبات دولت‌ـ‌ملت گرديد. نظام يارانه‌ای در بالا، به اهرمی برای اِعمال قواعد رفتاری خاص در جامعه، و يا وسيله‌ای برای سجش و آزمون سطح وفاداری‌ها مبدل گرديد. در پائين موجب تقويت تفکر و برداشتی گرديد که تعريف و انتظار از دولت، نه به‌عنوان نهادی سرويس‌ده، کارگزار و هم‌آهنگ‌کننده، بل‌که تا سطح يک عامل حقوقی «سبيل چرب‌کن» تنزل مقام يافته است.
اين نمونه‌ها نشان می‌دهند که موضوع يارانه‌ها را نمی‌شود تنها محدود کرد به تصميم چند کارشناس اقتصادی. بايد روان‌شناسی اجتماعی را نيز مدِ نظر قرار داد و روی مسائل مختلف ذهنی‌ـ‌روانی و عدم اعتماد متقابل مکث و تأکيد کرد. سطح و ظرفيت دولت کنونی را سنجيد و متناسب با آن، راه حل ارائه داد. به همين دليل و به‌زعم من، در بحث تغيير نظام يارانه‌ها، نخست شناسايی روش‌هايی که برای مديريت تغيير الزامی‌ست، در اولويت قرار می‌گيرند. در حرف و بحث‌ها، همه می‌پذيرند که هر رويکردی به آينده، به‌طور اجتناب‌ناپذيری نيازمند مواضعی روشن، داشتن برنامه‌ای از هر نظر محاسبه شده و ارائه راه‌حل‌هايی شفاف در قبال مشکلات اقتصادی کشور است. به‌طور مثال در لحظه کنونی، بيست‌وپنج درصد جوانانی که وارد بازار کار ايران شده‌اند، جزء ارتش دائمی بی‌کاران محسوب می‌شوند. درمان موقت اين بيماری [اقتصادی] تنها از طريق جذب و تقويت صنعت توريست، و درمان دائمی آن منوط است به برنامه‌های دراز مدتی که در بارۀ کيفت و چگونگی توليدهای صنعتی‌ـ‌کشاورزی و جلب و جذب سرمايه‌گذاری‌های جهانی در اين زمينه‌ها داريم. آيا واقعاً چنين آمادگی‌هايی در کشور وجود دارند؟ اساساً کسی به نظرات کارشناسانه اهميتی می‌دهد؟ اگر قرار است واقعيت‌ها را همان‌گونه که وجود دارند پذيرا شويم، نه تنها سيستم سياسی کنونی فاقد حداقل ظرفيت جذب نيرو و نظرات کارشناسانه است، بل‌که از آن‌طرف، ما با واقعيت تجربه شده اما اسف‌بار ديگری هم روبه‌رو هستيم که مسئولين امور، در فهم فرآيندها _حتا اگر از بيرون و زورچپان اوضاع کنونی برای‌شان حلاجی و تبيين گردد‌_ مشکل جدی دارند. توضيح اين پديده هم به‌هيچ‌وجه دشوار نيست که چرا آن نظام سياسی و اين مسئولين، لازم و ملزوم يک‌ديگرند و يا به‌قول اهالی حوزه علميه قم که چگونه ميان آن دو «عقد جائز» برقرارست و نمی‌شود يک‌سويه فسخ‌اش کرد. يعنی از هم تفکيک‌ناپذيرند. در چنين شرايطی چگونه می‌توانيم اين مهم را به کرسی نشاند و حکومت را وادار به عقب‌نشينی نمود؟

چهارشنبه، فروردین ۲۲، ۱۳۸۶

کور شدند يا کورشان کردند؟



از ماجرای سيزده بدر در شهرستان قم که گروهی از مردم، خصوصن جوانان شهر، به ‌علت مصرف عرق ناخالص دچار مسموميت شديدی شده‌اند؛ تا اين لحظه چه خبرهايی شنيده‌ايد و چقدر می‌دانيد؟



ماجرای قم در کليّت خود، بيانگر يکی از معضلات مهم اجتماعی ايران کنونی است. حادثه تأسف‌باری که از درون تضادها و جنگ‌ها ميان دو پديده «نگاه» خاص، با «نياز» عمومی شکل گرفته است. برداشت‌ها و پندارهای ابلهانه‌ای که چاشنی زندگی را، هم سطح و به‌نوعی سموم دين و تزلزل ايمان دين باوران می‌بيند و از اين منظر، خويش را محق و مجاز می‌داند تا دست به هرگونه اعمال غيراخلاقی و جنايت‌کارانه بزند.

جدا از معضل اجتماعی، ما با يک پديده ضد حقوقی و ضد قانون نيز روبه‌رو هستيم. پديده‌ای که خودسرانه، هم حقوق نظام سياسی و هم حقوق شهروندی را يک‌جا ناديده می‌گيرد و خدشه‌دار می‌سازد. آن‌چه که در قم اتفاق افتاد، بسيار مهم‌تر از مسائل سياسی ميان نيروهای مخالف و موافق نظام دينی است. جنايتی است که مستقيمن نظام شهروندی را نشانه گرفته و می‌خواهد روی مقوله‌ای به‌نام انسان و حقوقی که فراتر از قوانين دينی و مدنی، به او «اختيار» و حق «انتخاب» را در زندگی خصوصی می‌دهد، خط بطلان بکشد.

وانگهی، دو حادثه مختلف و جنايت‌کارانه در قم، پيش از اين‌که تأثيری تنبيهی که عاملان و آمران انتظار داشتند در جامعه و بر روی مردم بگذارد، بيش‌تر، پرسش‌ها و ترديدهايی را ميان دين باوران دامن زده است. ترديدی که بيش‌تر جنبه حقوقی دارد: يعنی اگر می‌پذيرند و می‌پذيريم نظام سياسی «ولايی» است و ولی فقيه، با رأی و نظر گروهی از مجتهدان و خبرگان اسلامی انتخاب می‌گردد؛ آن‌وقت فهم و توضيح يک پديده غامض الزامی‌ست که چرا گروهی از «مراجع تقليد، خود را تابع قوانين» کشور نمی‌دانند و پنهان از چشم اين و آن، رأی و فتوا صادر می‌کنند؟

واقعن مسئول حادثه شهر قم چه کسی است؟ آيا همه آن داستان‌هايی که امروز در شهر قم و در بين مردم رواج يافته و زيرگوشی مبادله می‌گردند، يک‌پارچه دروغ هستند و شايعه؟ يا نه رگه‌هايی از حقيقت را می‌توان از درون آن‌ها بيرون کشيد؟ ما در اينجا با يک حادثه جنايی روبه‌رو هستيم که نه تنها به سهم خود موجب تشويش اذهان عمومی گرديد، بل‌که آشکارا اقدامی‌ست عليه امنيت عمومی. يعنی وظيفه دولت کاملن مشخص است و بجای سکوت و خفقان گرفتن، موظف است تا آمران و عاملان اين حادثه را شناسايی کرده و به مردم معرفی کند. تکرار می‌کنم اگر همه آن‌چيزهايی را که مردم شهر قم می‌گويند، غيرواقعی و شايعه‌اند، پس حداقل، به مردم بگوئيد که حقيقت ماجرا چه بود و چيست؟

1 ـ مردم می‌گويند در پشت اين حادثه توطئه‌ای پنهان است. ردّش را اگر دنبال کنيم به يکی از حوزه‌های علميه قم می‌رسيم.
2 ـ مردم می‌گويند حادثه قم در مقايسه با حوادث اين‌چنينی در سال‌های قبل، از جنس ديگری‌ست. سطح و بُعد حوادث پيشين، بسيار محدود و ناچيز بودند. گزارش روزنامه‌های کشور در اين سال‌ها نشان می‌دهند که در پس آن حوادث، يک‌سری بی‌مبالاتی فردی و انگيزه سودجويی پنهان بودند. ولی برعکس، همه خرده‌فروشان مشروبات الکلی قم، زنجيروار، به باندی منتهی می‌گردند که می‌گويند گردانندگان آن، وابسته يا نزديک به سپاه‌ پاسداران هستند.
3 ـ می‌گويند از دو ماه پيش چنين نقشه‌ای را ريخته‌اند. آن‌ها با تهديد و با عرضه چند سری مشروبات الکلی علاء و ارزان، هم نظر خرده‌فروشان و هم نظر خريداران را به‌خود جلب می‌کنند. آخرين محموله‌ را هم بسيار ارزان‌تر از نرخ بازار عرضه کردند و اين نشان می‌دهد که هدف از پخش آن، نه سودجويی بل‌که منظور ديگری بود. [اضافه کنم که سايت بازتاب هم تأييد کرد محموله را منبع واحدی توزيع نموده است].
4 ـ می‌گويند اگر چنين اتفاقی تصادفی بود، پس چرا مسئولين امنيتی و انتظامی شهر، کارکنان اورژانس و بيمارستان‌ها و حتا خانواده‌ها را مورد تهديد قرار داده تا در اين زمينه سکوت کنند؟ خبر مرگ را چند روزی پنهان کردند و به خانواده‌ها اجازه پی‌گيری و کالبدشکافی ندادند؟
5 ـ می‌گويند از فردای روز حادثه، مراکز عمومی مواجه بود با تراکمی از نيروهای بسيجی و طلبه و اعلام نوعی حکومت«خودسانسوری». به‌محض آن‌که کسی دهانش را باز می‌کرد، ده نفر رویش می‌ريختند تا ثابت کنند که اين افراد لابالی و بی‌خبر از خدا، مستحق چنين مرگی بودند. برخورد عجيبی که تاکنون سابقه نداشت.
6 ـ می‌گويند علت و انگيزه اين عمل جنايت‌کارانه، نوعی انتقام‌گيری و تنبيه مردم قم بود. داستانی که به ماجرای روز 12 بهمن ماه سال گذشته مربوط می‌شود. در آن روز که مصادف بود با 12 ماه محرم، مسافرين و زواران زيادی از نقاط مختلف ايران، به شهر قم می‌روند. گويا انگيزه همه مسافرين زيارت و عبادت نبود. سپاه پاسداران به چند خانه هجوم برده و گروهی را بخاطر اعمال فسق و فجور دستگير می‌کنند. اگرچه قريب به اتفاق دستگيرشدگان غريبه [به جز تعدادی از صاحبان خانه‌ها] بودند ولی، يکی از روحانيان متنفذ اعلام کرد که نام شهر قم را، افراد بومی لکه‌دار کرده‌اند. همين سخن، علت و انگيزه‌ای برای انتقام‌گيری می‌گردد. می‌گويند آن روحانيان متنفذ، از سپاه می‌خواهد که بخاطر حرمت دين، روحانيت و ماه محرم، بدون سر و صداها دستگیر شدگان را آزاد کنند و تلافی اين اعمال زشت را، به روزی ديگر و از هر نظر مناسب، موکول کنند.
اميدوارم همه‌ی اين «می‌گويند»ها حقيقت نداشته باشند! چرا که می‌دانم از آن طرف هم، دودش به چشم ملت خواهد رفت!

در همين زمينه:
راز و علت يک تهاجم
نگرانی علما از وضعیت فرهنگی قم

سه‌شنبه، اسفند ۲۹، ۱۳۸۵

هفت جيم را، به‌جای هفت‌سين بگذاريد!


سنت‌های زیبا را بايد حفظ کرد! اما اگر حفظ سنت‌ها منطبق بر نيازهای زمانه نباشد، آن‌چه را که باقی می‌ماند، شکلی است بی‌محتوا.
هفت‌سين، يکی از نماد‌ها و نشانه‌های زيبای ايرانی است. اگر می‌بينيم چنين سنتی تا روزگار ما متداول و پا برجا مانده است، به‌دليل فلسفه وجودی آن است. فکر سبزی که خواهان باروری زمين و آبادانی سرزمين پدری‌ست! نياکان ما، در نخستين لحظات سال نو، در کنار سفره هفت‌سين می‌نشستند و پیمان می‌بستند که در آبادانی و باروری سرزمين پدری، نقش و سهمی جدی داشته باشند.
از گذشته‌های دور بی‌اطلاع‌ايم. ولی در دوران هخامنشيان، چنين سنتی را «هفت چين» يا «هفت چيدنی» می‌گفتند که در نخستين روز نوروز، هفت ظرف از هفت نوع غذا را بر سر سفر می‌گذاشتند. بعدها و در زمان ساسانيان که پس از يک گسست تاريخی به قدرت رسيده بودند، «هفت شين»، رسم متداول مردم ايران شد. شمع، شراب ، شيرينى ، شهد (عسل) ، شمشاد، شربت و شقايق يا شاخه نبات، اجزاى تشكيل‌دهنده سفره هفت شين بودند.
آن تغيير به‌ظاهر ساده از «چين» به «شين»، مفهوم نوينی را هم متناسب با عصر خود همراه داشت. درست است که شمشاد به نشانه سرسبزی و جاودانگی سرزمين پدری برسر سفره هفت شين قرار داشت اما، اعتقاد ايرانيان براين بود که با روی کار آمدن ساسانيان، نوری (شمع) تازه بر زندگی تابيدن گرفت و خونی (شراب) تازه در رگ‌های ما جاری گرديد. و شادمان از اين تغيير، شهد (عسل) و شربت می‌نوشيدند.
پس از تهاجم اعراب، هفت شين، مبدل به «هفت سين» شد. اين تغيير شکلی و گذاشتن سرکه، سيب، سمنو، سماق، سير، سنجد و سبزه برسر سفره؛ به نسبت شرايط و دشواری‌هايی که ايرانيان در آن عصر داشتند، مفاهيم و معانی تازه‌تری را می‌رسانيد. در ظاهر می‌گويند از آن‌جايی‌که اسلام مخالف شراب بود [که بود]، سرکه را جانشين آن ساختند. اگرچه سرکه همزاد شراب است ولی، برخلاف مفهوم مهر و محبتی که شراب تداعی می‌کند، معنی سرکه، تندی و انتقام است. يا حضور سنجد، که علامت دل‌باختگی به عصر پيشين بود و سير، يعنی تحريک و تشويق ديگران به مبارزه عليه اعراب. اين تغيير تا بدان حد مهم بودند که نياکان ما هرسال، عهد می‌بستند تا بازگشت عصر طلايی آرزوهايی که در دل دارند، از نوشيدن شهد و شربت در آغاز نوروز، خودداری کنند.
اين نوشتم که بگويم بعد از انقلاب، مسئولين امور بجای توجه به فلسفه وجودی سنت هفت‌سين و تقويت فکری که خواهان سرسبزی و باروری و آبادانی سرزمين پدری بود گردند، کم و بيش عليه آن برخاستند. ملت نيز، به تناسب وسع اجتماعی و فرهنگی خويش، دو دستی، در جهت حفظ آن کوشيدند. در اين جنگ، هر دو گروه، محتوا را رها ساختند و بيش‌تر به شکل چسبيدند. اگرچه سه‌ دهه جنگ بی‌محتوا، سبب شد تا شکل سنت در ظاهر حفظ گردد اما، ملت سنتی ما، در فرجام چنين نبردی، به «هفت جيم» تقسيم گرديد:
1 ـ جهادی (طيف‌های مختلف بنيادگرايان اعم از سپاه تا بازاريان)،
2 ـ جاثليق (طيف‌های مختلف روحانيان مخالف و معتقد به ولايت)،
3 ـ جاانداز (طيف‌های مختلف اصلاح‌طلب)،
4 ـ جابلوس (بخش‌های مختلف اداری و ارتشی)،
5 ـ جاحد (گروهی از اساتيد دانشگاه، دانشجويان، هنرمندان، نويسندگان، روزنامه‌نگاران و دبيران)،
6 ـ جارچی (انواع و اقسام اپوزيسيون)
7 ـ جوادی (مآبقی مردم يعنی خلق‌الله)

__________________________________

یکشنبه، اسفند ۲۷، ۱۳۸۵

سوژه ديد و بازديدهای نوروزی




اولين روز سال نو، مصادف است با حضور رئيس جمهور ايران در جلسه شورای
امنيت. در نتيجه بهار هسته‌ای، بار ديگر سوژه اصلی و داغ سال نو خواهد بود.
سوژه‌ای که هم محور پيام‌های نوروزی مسئولين امور را شکل می‌دهد، و هم
نقل مجالس ديد و بازديدهای نوروزی است. اما اگر قراست سنت «ديدار»ها را،
با هسته‌ای بودن بهار گره به‌زنيم؛ پرسش کليدی اين است که بايد از کجا آغاز کرد؟
می‌گويند زمانه را چو نکو بنگری، همه پند است! مردی که مفهوم ديد و بازديدهای صلح‌آميز نوروزی را، به اين دليل که برگرفته از سنت «مجوس‌يان» است، برنمی‌تابد؛ مردی که آينده‌ی سرنوشت مردم و دين و نظام سياسی را در دشمنی با آمريکا، و يا دقيق‌تر، با جنگ گره زده است؛ مردی که دشمن شادی‌ها و زيبايی‌هاست و بی توجه به طبيعت و سرشت بهار، خواهان بهار «هسته‌ای» است؛
در آغاز سال جديد و به تبعيت از گردش زمانه و زندگی، مجبورست در هتلی که آکنده از صدای دل‌نشين «فرانک سيناترا» و ترانه‌ی زيبای «نيويورک نيويورک»ست، اقامت کند. مجبورست رسمن متقاضی شرکت در اجلاسی باشد که با پاره کردن مصوبه آن، می‌خواست اعتبار حقوقی و بين‌المللی‌اش را ناديده بگيرد و خدشه‌ار سازد. مجبورست در کنارِ سفره هفت‌سينی بنشيند که بيش‌تر رنگ و بوی آمريکايی دارد. رئيس جمهور ايران در خاک آمريکا، و در کنار همين سفره بظاهر سنتی، که فقط سماق و سنجدش را از ايران باخود برده است، در پيام نوروزی‌اش خواهد گفت: يا مُقلّب‌القلوب وَالابصار!
آيا واقعن قلب رئيس جمهور ايران با ديدن و رؤيت (ابصار) بعضی از واقعيت‌های جهان کنونی، برای لحظه‌ای ديگرگون خواهد شد؟ آيا اين دل هم می‌تواند همسو با تپش ميلياردها دلی که خواهان صلح جهانی‌ست، فقط برای لحظه‌ای بتپد و به زندگی و انسان عشق بورزد؟ خودفريبی بد دردی است اگر چنين آرزويی را طالب باشيم!
آقای احمدی‌نژاد ممکن است در حوزه روابط خصوصی و دوستانه، انسانی خوب و دوست داشتنی باشد. اما، با توجه به عمق يقينی که او نسبت به صحت باورهای خود دارد، با ديدن يک‌سری واقعيت‌های پيرامونی، بُعد عصبيت و شورشی‌اش بيش‌تر عريان خواهد شد. او نماينده جريانی‌ست که آشکارا نشان داد که خواهان ديدن واقعيت‌های پيرامونی نیست. آنانی که تا حدودی با فرهنگ و زبان بنيادگرايی [نه بنيادگرايان] آشنايی دارند، معنای دعای «يا مُقلّب‌القلوب وَالابصار»‌اش را به‌آسانی درک می‌کنند که يعنی: خدايا تو خود از چشم‌های ما در برابر واقعيت‌های تأثيرگذار، مواظبت کن!
با اين وجود، گويا بدبختی در ايران فراتر از آن چيزی‌ست که در بالا آمده است. مردم ما نيز سال‌هاست که عادت کرده‌اند تا چشم‌های‌شان را در برابر واقعيت‌های جهانی ببندند. اگر چنين است، و اگر ما هم با دگرخواهی و به‌بود در زندگی بيگانه شده‌ايم؛ پس، پيشاپيش می‌شود حدس زد که سوژه‌های داغ ديد و بازديدهای نوروزی، از هم اکنون، رنگ و بوی جوک‌های مبتذل را به‌خود خواهند گرفت.

سه‌شنبه، اسفند ۰۸، ۱۳۸۵

خطر انفعال و تمکين در زمانه ما

اگر جنگی رُخ دهد، مقصر نه دولت، بل‌که مردم هستند! اميدوارم نگوئيد ملت بيچاره چه گناهی دارد وقتی دست‌اش به جايی بند نيست. گيرم که سرزمين و مام وطن و ثروت‌های ملی و معنوی همه کشک و دروغ؛ گيرم که عرق ملی همه شعارست و باد هوا؛ گيرم که هرکسی با دو دست کلاه‌اش را محکم چسبيده است تا باد نبرد؛ ولی آيا در اين کلاه، چيزی به نام حفظ جانِ فرزند و آينده او هم پيدا می‌شود؟ در هرحال، چه در آن کلا چيزی پيدا بشود و چه نه، جنگ، فقط يک معنا دارد: تخريب زندگی و آينده کودکان، نوجوانان و جوانان ايرانی! مَثَل ما ايرانيان، مَثَل آدميانی است که با دستان‌شان، زنده زنده، فرزندان خود را در گور خاک می‌کنند!

*****

اگر روزی تاريخ، بنا به خواست و تمايل گروهی از دست‌اندرکاران قدرت (چه در مرزهای ملی و چه در مرزهای بين‌المللی) تکرار گردد؛ تکرار آن، با همان مضمون و شکلی نخواهد بود که پيش از آن شاهدش بوديم! درس‌ها و نتايج دو انقلاب متوالی در فرانسه قرن هيجدهم و نوزدهم، و يا همين‌طور در روسيه، و حتا در دو جنگ جهانی اول و دوم؛ درس‌های ارزش‌مندی هستند برای همه‌ی کسانی‌که نگاه به عقب دارند و آرزوی شکل‌گيری و تکرار جنگی ديگر را، با هر انگيزه و بهانه‌ای در دل‌های‌شان می‌پرورانند.
جنگ با عراق شايد به دليل اوج‌گيری عِرق و شور ملی در دفاع از خاک ميهن، در دو سال اوّل، برای حکومت‌يان ارمغانی و به‌قول خمينی «نعمتی» به همراه داشت. يعنی جنگ فرصتی را برای نيروهای «پيروان خط امام» آماده می‌ساخت که با بهره‌گيری از اين شور و تمايل عمومی و توده‌ای، ديگر رقبای سياسی را با خشونت از ميدان بيرون کرده و موقعيت سياسی خويش را در قدرت تثبيت کنند. اما، هم مضمون سياسی چنين تثبيتی، و هم به دنبال آن کوبيدن برطبل تداوم جنگ (آن هم بعد از سوم خرداد سال شصت‌ويک) در مجموع نشان داده‌اند که رهبران جديد، فاقد توان محاسبات سياسی در عرصه‌های ملی و بين‌المللی‌اند. و يا دست‌کم قادر نيستند دو مقوله مختلف ملی‌ـ‌بين‌المللی را از هم‌ديگر تفکيک، شناسايی و مورد بررسی دقيق قرار دهند.
اگرچه رهبران حکومت اسلامی، اولين و تنها رهبرانی نبودند در تاريخ ايران که روی عقايد و تمايل خود بی‌اندازه پافشاری می‌کردند و حساسيت نشان می‌دادند؛ ولی آن‌ها با لجاجت‌های ايدئولوژيک و غرض‌ورزانه خود، به‌مراتب شديدتر و بيش‌تر از اشتباهات پيشنيان، هزينه‌های سنگين و جبران‌ناپذيری را بر ملت ايران تحميل نمودند. اکنون پرسش کليدی اين است که ملت ما، به‌رغم تحمل هزينه‌های کمرشکن و مکرر، چرا در تقابل با چنين محاسبات غلط، قدم پيش نگذاشتند و مخالفتی نکردند؟ چرا بعد از سوم خرداد 61، وقتی بخشی از فرزندان‌شان فرياد می‌کشيدند که استراتژی راه قدس از کربلا می‌گذرد، استراتژی بغايت کودکانه، غيرعقلايی و ارتجاعی‌ست؛ واکنشی نشان ندادند؟ آيا فهميدن اين نکته بديهی که «راه قدس از واتيکان می‌گذرد»، و آن‌هم نه از طريق جنگ، بل‌که از راه مذاکره و دوستی؛ واقعا اين‌قدر پيچيده و غامض بود؟ بايد بيش از دو دهه انتظار می‌کشيديم تا مردم ما ـ‌تازه با هزار اما و اگر و کش‌و قوس‌ـ آن را درک می‌کردند؟
علت و دلايل بنيانی اين بی‌تفاوتی عمومی (استثناءها را محاسبه نکنيد) در کجا و چيست؟ از گذشته‌های دور بگذريم، حداقل تجارب و بررسی‌های سه دوره مختلف تاريخی در زمان مصدق، شاه و خمينی سال‌های 59 ـ 57، دو خصلت عمده و مهم فرهنگی‌ـ‌سياسی ملت ايران را بخوبی نشان می‌دهند: در دوره‌هايی که خلاء سياسی در کشور حاکم است، عموما منفعل‌اند و بی‌تفاوت به آينده‌ی خود و فرزندان‌شان، به‌تماشای حوادث می‌ایستند. اما به‌محض قدرت‌گيری يکی از گروه‌ها، وارد فاز تمکين می‌شوند و چه‌بسا، کاتوليک‌تر از پاپ می‌گردند. اين‌که می‌گويند ملت ايران عضو حزب باد هستند، بی‌سبب نيست!
اين بحث مهم و پيچيده‌ای است اما، بر اين پيچيدگی، مؤلفه‌ی تازه‌ای نيز افزوده شده است. با گسترش دانشگاه‌ها و بالا رفتن سطح تحصيلات، گستردگی نظرات و سليقه‌ها نيز افزوده شده‌اند. خطر اينجاست که اگر منافع ملی و امنيت ملی را بطور دقيق و همه‌جانبه، اساس تحليل‌های روزانه خود قرار ندهيم، همان انفعال تاريخی، به‌گونه‌ای ديگر و اسف‌بار‌تر دامن ما را هم خواهد گرفت. کسی که امروز جمهوری اسلامی را برای رفتن به پشت ميز مذاکره تشويق می‌کند، بدين معناست که منافع ملی را، بر تمايلات سياسی و شخصی خود، در مخالفت با حکومت اسلامی، ارجحيت و اؤلويت می‌دهد. يعنی مخالفت با حکومت، بدين معنا نيست که ما همه معيارهای انسانی، اخلاقی و فکری را لجوجانه تنزل بدهيم و زير پا بگذاريم!

یکشنبه، آبان ۲۱، ۱۳۸۵

نابينايانی که قربانی بينايی می‌گردند!

پنجشنبه گذشته روزنامه اينديپندنت يک خبر علمی بسيار مهمی را منتشر کرد که پژوهش‌های علمی در انگلستان نشان می‌دهد که در آينده‌ای بسيار نزديک، با پيوند سلول‌های حساس به نور می‌توان به نابينايان بينايی بخشيد. در اين گزارش آمده است که اگر موفقيت اين شيوه عمل تضمين شود، تنها در بريتانيا سيصدهزار نابينا می‌توانند به بازگشت بينايی‌شان اميدوار باشند. [نقل خبر از بی‌بی‌سی]
واژه «کوری»، واژه‌ای‌ست کليدی و جايگاهی ويژه در گفت‌وگوهای عمومی و فرهنگ عاميانه دارد. در زندگی روزمره، اگرچه مردم «کور» را در مقايسه و در برابر واژه «بينا» می‌سنجند و می‌گيرند ولی، مفهوم فلسفی و علمی آن بيش‌تر «خاموشی» و «ناپيدا» است تا «نابينا»! تنها واژه مرکب کورچشمی است که معنای واقعی نابينايی را در ادبيات و علم پزشکی می‌رساند. اين يک نمونه را هم (‌اگر از کورچشمی‌های استثنايی يا ناشی از تصادفات بگذريم) دير يا زود، علم پزشکی از سر راه بشر خواهد برداشت و معضل نابينايی را برای هميشه در جهان برطرف خواهد نمود. در چنين شرايطی، آن‌وقت ما می‌مانيم با کوله‌باری وزين و حجيم از کورباطنی‌ها و کوربختی‌ها!
کوری واقعی چيست؟ مباحث فلسفی، سياسی و ادبی جهان پاسخ گوناگونی به اين پرسش داده‌اند. به باور من جمع‌بندی آن پاسخ‌ها را ژوزه ساراماگو، با زبانی شيوا، عميق و آسان‌فهم در رُمان «کوری» توضيح می‌دهد که: «اين کوری، کور شدن عقل و فهم انسان است. ما انسان‌ها عقل داريم ولی عاقلانه رفتار نمی‌کنيم». چرا؟ دليل چيست که انسان عاقل آلوده رفتارهای غيرعقلانی می‌گردد؟
از منظر سياست، علت اصلی تمام رفتارهای غيرعقلانی در جوامع مختلف را، زير عنوان منافع شخصی تحليل و توجيه می‌کنند. اما چنين تحليلی، نه تنها در جوامع مختلف قابل شناسايی نيستند و عموميت ندارند، بل‌که کليت وجودی چنين تعريفی، اساس و سلامت عقل و فهم انسان را مورد شک و ترديد قرار می‌دهد. انسان عاقل در هر شرايطی، چشم‌انداز را فدای لحظه‌ها نخواهد کرد! وانگهی، بسياری از بررسی‌ها نشان می‌دهند [خصوصا در جامعه ما] که کُنش‌های غيرعقلانی، فاقد انگيزه مالی و نفع شخصی بودند. در واقع، تحليل‌هايی که همه‌ی رفتارهای اجتماعی را صرفاً در چارچوب مسائل اقتصادی يا سياسی محاسبه می‌کنند، آن‌چنان دچار محدوديت است که نمی‌تواند ساير عناصر فرآيند تصميم‌گيری مردم را در نظر بگيرد.
اگر انسان عاقل متوسل به رفتارهای غير عاقلانه می‌گردد؛ و اگر می‌دانيم که ميان «توسل» و واکنش‌های لحظه‌ای، از بسياری جهات تفاوتی است ماهوی؛ آن‌وقت ناگزيريم به‌پذيريم که ميان «عقل» و «رفتار»، حتما نقطه‌ی کوری وجود دارد. از منظر روانشناختی‌ـ‌اجتماعی، اين نقطه‌کور را، ضعف و ناتوانی عقلی می‌گويند. يعنی نقصی که تحت تأثير فرهنگ غالب در جامعه شکل می‌گيرد. تداوم و فرجام چنين تسليم‌طلبی‌ها در جامعه، منجر به نوعی خلق‌وخوی و رفتار خواهند شد که به‌ترين حالت آن را، شايد بشود شکل‌گيری آرزوهای محال نام گذاشت! بی‌سبب نيست که در فرهنگ عاميانه، سنگين‌ترين حضور واژه «کوری» را، بايد در ته‌مانده‌های آرزوهای مردم کوچه و بازار (يعنی اميد تحقق به آن‌چه که دست نايافتنی و ناممکن است) ديد و جست‌وجو کرد و بررسيد. خصوصا آن زمان که اين آرزوهای محال، در قالب ضرب‌المثلی تلخ و گزنده در درون جامعه جلوه‌گر و رايج می‌گردند و مورد مبادله قرار می‌گيرند: کور چه می‌خواهد؟ دو چشم بينا!
اين همه نوشتم تا بگويم که اگر روزی حداقل سی‌ميليون نابينايان جهان، وارد جهان بينايان گردند، در اولين نگاه به زندگی و روابط بينايان، چه چيزهايی خواهند ديد و چگونه برداشتی از زندگی ما ارائه خواهند داد؟ اگرچه آنان قدرت شنوايی فوق‌العاده‌ای دارند ولی، فهم دقيق همواره تحت تأثير دو پديده سمعی و بصری ممکن می‌گردد. آيا فکر نمی‌کنيد که آن‌ها با ديدن رفتارهای ما گرفتار افسردگی شوند؟ به زبانی ديگر، بازگشت به بينايی اگرچه آرزويی بود تاريخی و در عصر ما، معجزه‌ای است علمی و انکارناپذير. اما اين معجزه در جوامعی نظير ايران، معنايی غير از قربانی کردن نابينايان نخواهد داشت! آيا فکر می‌کنيد غير از اين است؟
در حاشيه:
پري دريايي افسانه نبوده است؟! / آسيه امينی