شنبه، تیر ۱۵، ۱۳۸۷

پول خوب و آش خوب ـ ٢


«يک نخ مو از تن خرس کَندَن، خود غنيمتی است!».
اين جمله يکی از ده‌ها ضرب‌المثل رايج در جامعه شهری ايران است و گروهی از مردم، در مبادلات روزانه آن را به‌کار می‌برند. در ظاهر، نوعی راهنمای عمل ويژه برای کسب ثروت است. اما خرس، به يک معنا نشانه قدرت نيز هست و اگر آن واژه را مساوی با حکومت بگيريد، آن‌وقت اين ضرب‌المثل فراتر از يک راه‌حل، به عياری بسيار مهم مبدل می‌گردد که به کمک آن، می‌توان سطح تشخيص، فرهنگ و مسئوليت‌پذيری عامه مردم در ايران را به‌طور دقيق شناسايی کرد و سنجيد.
ظهور چنين پديده‌ای را در درون جامعه، آن هم با توسل و رجعت به تمثيل‌های ماقبل تاريخی و متعلق به عصری که هنوز دولت‌ـ‌ملت‌ها و مرزهای ملی در جهان کنونی شکل نگرفته بودند؛ چگونه می‌توانيم فرموله و تفسير کنيم؟ به‌زعم من، اين پديده را نمی‌شود تنها و با اتکاء به فرمول بحران، جدايی و شکاف عميقی که ميان دولت و ملت وجود دارد، توضيح داد. اين واکنش عمومی که مآبه‌ازای تئوريک آن ضرب‌المثل «مُفت باشد، بگذار کوفت باشد!» است، نوعی خودزنی و عدم هويت مطلق و عدم تعلق مطلق را در جامعه شهری نشان می‌دهد. در واقع به نوعی پرتاب شدن به ماقبل تاريخ است، يعنی فاجعه فرهنگی!
در چه زمان‌هايی انسان‌ها گرفتار فاجعه فرهنگی می‌گردند؟ در شرايطی که جابه‌جايی تاريخی [از منظر سطح تفکر و تعلق] عمقی در درون جامعه صورت می‌گيرد و حاشيه و متن، جای‌شان تغيير می‌کند. تحت تأثير اين جابه‌جايی، جامعه گرفتار عوارض مختلف و مخرب سياسی، اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی می‌گردد که مهم‌ترين آن‌ها، تحميل عارضه‌های روانی بر اذهان عمومی است. حتا بر اذهان اقشار تحصيل کرده و متوسط جامعه، که ناخواسته و غيرارادی گرفتار آشفته‌گی‌های فکری می‌گردند. چاشنی‌های روزشان، يک‌سری تلقيات ناخودآگاه ذهنی است که از لابه‌لای تارهای مغزی يا از گورستان تاريخ بيرون می‌کشند. وجود چنين عارضه‌ای هم بی‌دليل نيست. چرا که تسلط فرهنگ تقليل‌نگر و عاميانه‌نگر بر فضای کشور، آن‌چنان سيستم غيراخلاقی را در درون جامعه جا انداخت که مقولۀ «اخلاق ابزاری»، پارادايم زمانه شد.
يک نکته معترضه را در ارتباط با تفاوت «شورش» و «جابه‌جايی» اضافه کنم که فرجام شورش حاشيه بر متن، هميشه و در همه‌ی مکان‌ها، چيزی جز يک مُشت تخريب مادی و کمّی نبودند و نيستند. آخرين و تازه‌ترين مثال در اين زمينه، شورش‌های فرانسه است. اگرچه خسارت‌هايی را برجامعه شهری تحميل ساختند ولی همه آن‌ها قابل جبران و بازسازی بودند و هستند. اما وقتی ما از جابه‌جايی سخن می‌گوئيم، يعنی صحبت بر سر يک‌سری تغييرات کيفی است. منظور آن است که نيروی حاشيه در طول زمان، متن دل‌خواه خود را می‌سازد. آيا معنايش اين است که متن پيشين به حاشيه تبديل می‌گردد؟ به‌هيچ‌وجه! چرا که هدف و شعار اصلی، برقراری جامعه‌ای يگانه و بدون مرز است. منتها تحقق آن اهداف، به تناسب ساختار فکری موجود و با همان شيوه‌ای که حاشيه توانست بر متن تسلط يابد، صورت می‌پذيرد. نخست «امت»ی ساخته می‌شود تا در کنار ملت قرار بگيرد. تولد و حضور اين نورسيده، جامعه را به دو بخش خودی و غيرخودی تقسيم می‌کند. اگر در تحليل نهايی، خودی‌ها در مجموع مستضعفانی به‌حساب می‌آيند که پيش از تسلط، حق و حقوق آنان به غنيمت گرفته می‌شدند؛ پس چه اشکالی دارد که يک سيستم رانتينه [نظام يارانه‌ها] ويژه‌ای را در جامعه سازمان دهيم که هم خودی‌ها به حق و حقوق‌شان برسند، و هم الگويی باشد برای تشويق غيرخودی‌ها، تا سرنوشت، موقعيت و آينده‌شان را در درون اين متنِ نوپديد، مشخص کنند؟
بديهی است که نيروهای غيرخودی جامعه در پاسخ به نيازهای زندگی، ناچار است وارد عرصه رقابت گردد. اما چنين رقابتی به‌هيچ‌وجه نمی‌تواند خارج از قواعد متن نوپديد و بالاتر از ظرفيت‌های فکری و اخلاقی آن انجام گيرد. در نتيجه تنها الگويی که نيروهای غيرخودی می‌تواند عرضه کند، «حرص» است. وقتی «اپيدمی حرص» در درون جامعه شيوع پيداکرد، مرز ميان دوگانه‌گی‌ها از ميان رفت و ما با تلقی و مخرج مشترک واحدی روبه‌ور هستيم: تنها با اتکاء به نظام يارانه‌ها، می‌توان آسوده‌خاطر زندگی کرد! در چنين فضا و با چنين تلقی و برداشتی چگونه می‌شود نظام يارانه‌ها را هدف‌مند نمود؟
سال‌ها دفع بلا‌ها کرده‌ايم
وهم حيران زانچه ماها کرده‌ايم

چهارشنبه، تیر ۱۲، ۱۳۸۷

اسلام؛ يک متن و هزار تأويل

پژوهنده در وبلاگ «يادداشت‌ها»ی خود مطلبی دارد زير عنوان: «میان‌پرده: اندر حکایتِ ما مسلمانانِ بی‌آزار». وی در ارتباط با آزار و کشتار بهائيان می‌نويسد:
«از آنجا که «مظلوم‌نمایی»، «فراموشکاری» و «پررویی» سه درد بی‌درمان هستند که این روزها
بسیاری از پیروانِ دین مبین اسلام بدان‌ها مبتلایند، و شدت این بیماری تا آنجا پیش رفته که شماری
از اینان معتقدند آسمان دهان باز کرده و ایشان و همکیشان‌شان را، که از هر گناه و جنایت و ناپاکی
و آزاری بری هستند، اندر میانِ میلیون‌ها کافرِ وحشی و گمراه فرود آورده، خواندنِ گزارش زیر
به مبتلایان (و نیز به درمان‌شدگان) توصیه می‌شود: به یاد ده زن بهائی که در شیراز اعدام شدند

اسلام به ذات خود ندارد عیبی [؟]
هر عیب که هست از مسلمانی ماست [؟]
متن بالا، گفت‌وگوی دو نفره‌ای را به‌دنبال داشت که چند روزی ادامه يافت. از آنجايی‌که ضرورت شکل‌گيری و عريان اين قبيل گفت‌وگوها در شرايط کنونی بخوبی احساس می‌شوند، متن کامل آن کامنت‌ها را در پائين می‌گذارم که با هم بخوانيم:

غلومی: درباره پست‌تان، عصبانیت شما برایم قابل درک است. اما عجیب مرا به یاد اسلام‌ستیزی و سخنِ اسلام‌ستیز انداخت. من واقعا تقصیر ج.ا را به گردن اسلام نمی‌دانم، حالا هرقدر از آن وام داشته باشد هم مهم نیست، ج.ا یک مکانیزم پیچیده دیکتاتوری است که ایدئولوژی رسمی آن فقط با نفع مالکان کم تعدادش هماهنگ است.

پژوهنده: درباره‌ی انتقادتان به نوشته‌ام با شما هم‌نگر نیستم. مسئله این است که ما درست همان جایی که پای انتقاد از خود پیش می‌آید، تقصیر را به گردن عوامل دیگر می‌اندازيم: حکومت‌ها جبار بودند، آخوندهای فاسد کردند، دشمنان اسلام نقشه کشیدند و غیره و غیره. واقعیت اما این است که بالاخره کسانی که این جنایت‌ها را انجام داده‌اند، خود را مسلمان می‌دانسته‌اند، و مشروعیتِ کارهایشان را هم از باور اسلامی ِ خويش می‌گرفته‌اند. بسیاری از مسلمانان دیگر نیز (دقت کنید که نمی‌گويم «همه») مخالفتی با چنین جنایت‌هایی (دست‌کم تاکنون) نشان نداده‌اند. (مگر این که لعن و نفرين زيرلبی را گونه‌ای ابراز مخالفت بدانیم!) میزان وامداریِ ایدئولوژی ج.ا. به اسلام به دید من مهم است و بسیار هم مهم است. اگر این ایدئولوژی قدرت و مشروعیت خود را از آیینی به نام اسلام نمی‌گیرد، چگونه ده دبیر بهایی که به کار آموزش دین‌شان مشغولند می‌توانند خطری برای ثبات و اقتدار ِ این حکومتِ به قول شما دیکتاتوری به شمار آیند، تا آنجا که نیاز به سربه‌نیست‌کردنشان باشد؟

ادامه مطلب...

سه‌شنبه، تیر ۱۱، ۱۳۸۷

پول خوب و آش خوب ـ ۱


هفته پيش رئيس جمهور ايران غيرمستقيم نابسامانی و ورشکستگی
اقتصاد کشور را به‌اطلاع عمومی رساند. وی گفت: «شيوه کنونی توزيع
يارانه‌ها در کشور هدف‌مند نيست و اگر دولت رويّه کنونی را هم‌چنان
دنبال کند، تا سه سال ديگر فلج خواهد شد».

داستان وضعيت نابسامان اقتصادی‌ـ‌اجتماعی جامعه ايران، شبيه همان ضرب‌المثلی‌ست که از شتر پرسيدند چرا گردنت کج است؟ اين نابسامانی‌ها هم دست‌کم و در مقايسه با دولت‌ـ‌کشورهايی که از مدت‌ها پيش برنامه‌ريزی مُدرن اقتصادی را اساس و سرلوحه کار خود قرار داده بودند‌؛ قدمتی پنجاه ساله دارند. کارنامه و عمل‌کردهای دولت‌های مختلف‌ ايران در پنج دهه‌ی گذشته، در همان سطح و اندازه‌ای است که افکار عمومی اصطلاحاً آن‌ها را «اولاد روز» می‌گويند. به زبانی ديگر، همه‌ی آن‌ها دولت‌های روزگذران بودند تا چشم‌اندازنگر! به‌طور مثال و در به‌ترين حالت اگر برای مازاد درآمدهای نفتی صندوق ارزی تأسيس کردند، آن عملِ تقريباً پسنديده [البته با اين فرض که اگر اين عمل را جزئی از هدف‌ها و رويکردهای ثبات‌بخشی به بودجه دولتی محسوب کنيم] ناشی از درايت و آينده‌نگری اقتصادی نبود. بل‌که نشانه‌ای است از وامانده‌گی و عدم پيش‌بينی و محاسبه‌ی دقيق بالا رفتن قيمت نفت و سرريز ارز به داخل کشور. و همان‌گونه که خُرد و کلان شاهد ماجرا بودند و با چشمان متعجب خويش آن روند باصطلاح دورانديشانه را دنبال نمودند، وقتی آن شوک وامانده‌گی و موج ارزی تا حدودی فروکش کردند و برطرف شدند، صندوق و ارز موجود نيز يک‌جا، محوّ و نابود گشتند!
اميدوارم توضيح بالا زمينه‌ی برخی سوء برداشت‌ها و تفسيرهای گوناگون را در ذهن بعضی‌ها مهيا نسازد! منظورم هرگز چنين نيست که می‌خواهم همه‌ی دولت‌مردان را بی‌توجه به منافع عمومی و آينده کشور، يا آن‌طوری که در جامعه و در بين اقشار گوناگون رايج و مصطلح است، دزد و فاسد، و مآبقی مردم را سالم و پاک و بی‌غل‌و‌غش معرفی کنم. به گواهی تاريخ در نيم قرن گذشته، در بعضی از مقاطع، ما از يک‌سو شاهد حضور و تلاش چند دولت‌مردی هستيم که از جهات مختلفی انسان‌های سالم، دل‌سوز و وفادار به قانون و آينده‌نگر بودند؛ اما از سوی ديگر، هم‌زمان، شاهد تقابل تعدادی از محافل مختلف درون جامعه با آن دولت‌مردان نيز هستيم که در مجموع، کارنامه‌ای غير از فساد، قانون‌گريزی و سنگ‌اندازی در زندگی شخصی و سياسی خود نداشتند.
مسئله بر سر چهارتا آدم خوب و بد در درون جامعه يا در ميان دولت‌ها نيست. سخن بر سر مکانيزم سنتی و ناکارآمد توليد و توزيع قدرت و ثروت‌های ملی است! سخن بر سر موانع و اشکال‌های ساختاری‌ای که در برابر بازآفرينی ثروت‌ها و شکوفايی اقتصادی در کشور می‌ايستند و مانع‌تراشی می‌کنند. سخن بر سر دولت‌ـ‌ملتی است که هر دو، سراپا غرق در نظام يارانه‌ای و وابسته به درآمدهای نفت و گاز شده‌اند. متناسب با آن‌ها، فرهنگ و اخلاقی که به رانت‌خواری و نظام يارانه‌ها چنان خوی گرفته که می‌کوشد تا از آن، به‌عنوان مهم‌ترين خط قرمز جامعه، پاسداری‌کند. بديهی است تغيير چنين رويّه‌ای در شرايط کنونی، نه تنها پاسخ‌های ساده و آسانی ندارد، بل‌که ورود به اين حوزه، حتماً با واکنش‌ها و مخالفت‌هايی روبه‌روست. اما از طرف ديگر، چه موافق محدود کردن سيستم رانت‌خواری و پرداخت يارانه باشيم يا نباشيم، واقعيت‌های موجود به ما می‌گويد که شرايط کنونی بايد از اساس تغيير کند. اين‌که اين تغييرات چگونه برنامه‌ريزی و پياده خواهند شد، بحثی است بسيار تخصصی و مربوط می‌شود به نظر کارشناسان اقتصادی و خلاقيتی که مديريت اجرائی کشور در آينده از خود بروز خواهد داد.
هدف اين نوشته بيش‌تر شناخت و فهم اين پديده است که چگونه در جامعه ما به يکی از مهم‌ترين معضل‌ها و موانع بر سر راه پيش‌رفت مبدل گرديد. تخصيص بخشی از درآمدهای دولت به خانواده‌های نيازمند و يا به افرادی که به دلايل مختلف از چرخه کار خارج گرديده‌اند، امری‌ست طبيعی و در همه جای جهان نيز مرسوم است. پرداختن به چنين اموری، جزئی از وظايف سرويس‌دهی دولت محسوب می‌گردد. اما همين امور عادی در ايران، به دليل وجود ذخاير نفت به‌عنوان منبع مستقل کسب درآمد برای دولت، منجر به پاره‌ای ويژه‌گی‌ها و پيچيده‌گی‌ها در مناسبات دولت‌ـ‌ملت گرديد. نظام يارانه‌ای در بالا، به اهرمی برای اِعمال قواعد رفتاری خاص در جامعه، و يا وسيله‌ای برای سجش و آزمون سطح وفاداری‌ها مبدل گرديد. در پائين موجب تقويت تفکر و برداشتی گرديد که تعريف و انتظار از دولت، نه به‌عنوان نهادی سرويس‌ده، کارگزار و هم‌آهنگ‌کننده، بل‌که تا سطح يک عامل حقوقی «سبيل چرب‌کن» تنزل مقام يافته است.
اين نمونه‌ها نشان می‌دهند که موضوع يارانه‌ها را نمی‌شود تنها محدود کرد به تصميم چند کارشناس اقتصادی. بايد روان‌شناسی اجتماعی را نيز مدِ نظر قرار داد و روی مسائل مختلف ذهنی‌ـ‌روانی و عدم اعتماد متقابل مکث و تأکيد کرد. سطح و ظرفيت دولت کنونی را سنجيد و متناسب با آن، راه حل ارائه داد. به همين دليل و به‌زعم من، در بحث تغيير نظام يارانه‌ها، نخست شناسايی روش‌هايی که برای مديريت تغيير الزامی‌ست، در اولويت قرار می‌گيرند. در حرف و بحث‌ها، همه می‌پذيرند که هر رويکردی به آينده، به‌طور اجتناب‌ناپذيری نيازمند مواضعی روشن، داشتن برنامه‌ای از هر نظر محاسبه شده و ارائه راه‌حل‌هايی شفاف در قبال مشکلات اقتصادی کشور است. به‌طور مثال در لحظه کنونی، بيست‌وپنج درصد جوانانی که وارد بازار کار ايران شده‌اند، جزء ارتش دائمی بی‌کاران محسوب می‌شوند. درمان موقت اين بيماری [اقتصادی] تنها از طريق جذب و تقويت صنعت توريست، و درمان دائمی آن منوط است به برنامه‌های دراز مدتی که در بارۀ کيفت و چگونگی توليدهای صنعتی‌ـ‌کشاورزی و جلب و جذب سرمايه‌گذاری‌های جهانی در اين زمينه‌ها داريم. آيا واقعاً چنين آمادگی‌هايی در کشور وجود دارند؟ اساساً کسی به نظرات کارشناسانه اهميتی می‌دهد؟ اگر قرار است واقعيت‌ها را همان‌گونه که وجود دارند پذيرا شويم، نه تنها سيستم سياسی کنونی فاقد حداقل ظرفيت جذب نيرو و نظرات کارشناسانه است، بل‌که از آن‌طرف، ما با واقعيت تجربه شده اما اسف‌بار ديگری هم روبه‌رو هستيم که مسئولين امور، در فهم فرآيندها _حتا اگر از بيرون و زورچپان اوضاع کنونی برای‌شان حلاجی و تبيين گردد‌_ مشکل جدی دارند. توضيح اين پديده هم به‌هيچ‌وجه دشوار نيست که چرا آن نظام سياسی و اين مسئولين، لازم و ملزوم يک‌ديگرند و يا به‌قول اهالی حوزه علميه قم که چگونه ميان آن دو «عقد جائز» برقرارست و نمی‌شود يک‌سويه فسخ‌اش کرد. يعنی از هم تفکيک‌ناپذيرند. در چنين شرايطی چگونه می‌توانيم اين مهم را به کرسی نشاند و حکومت را وادار به عقب‌نشينی نمود؟