دوشنبه، تیر ۱۵، ۱۳۸۳

زئوس، سپاسگزار يونانيان


ديشب، با قهرمانی تيم ملی فوتبال يونان در جام ملتهای اروپا ، بار ديگر خدايان المپ، از پرده نشينی بيرون آمدند و در برابر چشمان کنجکاوه و متحير جهانيان، به شادی و پايکوبی برخاستند. ديشب درس بزرگی بود برای همه خدايان که شادی آنان، وابسته به شادی انسانهاست و زئوس، نه تنها چنين درسی را آموخت ـ چرا که نيک می دانست اگر در همه جای جهان، در درياها، جنگلها، کوهها و درّه ها؛ خدايانی گمارده است، سرزمين فوتبال، قلمرو هيچ خدايی نيست و به همين دليل، فروتنانه به سجده پرداخت و سپاسگزار يونانيانی شد که دگرباره نام او را بر زبانها جاری ساختند.
بعد از پايان مسابقه، اولين کاری که بنظرم رسيد، گوشی تلفن را برداشتم تا به يکی از دوستان يونانی خود تبريک بگويم. گفتم: «زئوس نيز شادکامانه همراه با مردم اشک می ريخت». گفت: « بدت نياد، ما زبان زئوس را بهتر از ديگران می فهميم! مرواريدهای شادی، هميشه سفيدند و شفاف، در حاليکه بسياری از آنها قطرات تيره بوده اند. اينها اشکهای ملامتند که زئوس می انديشيد که اگر فقر و بدبختی نبودند، انسانها، چه شگفتی ها می آفريدند!».
شايد برای دوستداران فوتبال، که قبل از شروع بازيهای نيمه نهايی، تنها 3/5 درصد پيش بينی ها به نفع يونان بود؛ پيروزی ديشب قدری شگفت انگيز بنظر می آمد اما، تجربه سالهای گذشته و بازی های خوب دو کشور آسيايی ژاپن و کره جنوبی در جام جهانی 2002، و حتی پيش از آنان، بازيهای زيبای نيجريه در جام 98، و پيروزی باشگاه گالاتسرای ( Galatasaray) ترکيه در جام باشگاههای اروپا؛ بسهم خود هشدارهايی بودند که زمان، گامی فراتر از عصر تقديرها و سرنوشت های از قبل تعيين شده، برداشته و همه ما به عصر شگفتی ها و غيرقابل پيش بينی ها پرتاب شده ايم.
از زمانی که برای اولين بار با فوتبال جهان و آنهم از طريق فيلم «گل» در سينما آشنا شدم، همواره مسابقات فوتبال ـ اعم از جام جهانی، المپيک و جام ملتهای آسيا و اروپا را، در هرشرايطی دنبال کردم. در تمام اين سالها، شادی طرفداران تيم پيروز و چهره های غم انگيز دوستداران تيم مغلوب، و گاهگاهی، درگيريهای آنان، سوژه های مورد علاقه ام بودند. خصوصاً، هنگاميکه دوربين ها بر روی اشکهای دختران جوان بور و چشم آبی زوم می کردند، چهره هايی که بی اختيار دل از آدم می ربودند و چه بسا در خلوت و دور از چشم اين و آن، همراه و همنوايت می ساختند؛ من، آن تصاوير را قاب می گرفتم و در کنار قاب عکسی ـ تصويری از سخنرانی مردی جوان و عينکی، با سبيلی پُر پشت که لب و دهان را پوشانده بود؛ بر ديوار خانه قديمی مان آويزان می کردم. ساعت ها در برابر هر دو عکس خيره می ماندم و بارها زيرنويس عکس مرد جوان را می خواندم که: امواج گسترده تبليغات فوتبال آسيايی در ايران، خود نوعی سياست است. ميخواهند از اينطريق افکار جوانان را نسبت به مسائل مهم و قابل اهميت درون کشوری، منحرف سازند.
از درگيريها هم بنويسم که يک نمونه اش، شايد شنيدنی باشد. شش ـ هفت سال بيشتر نداشتم که اولين ستيز و درگيريهای دوستداران فوتبال را، آن زمان که تيم های کلنی انزلی و لاهيجان برسر تصاحب جام قهرمانی استان، بجای فوتبال، نزاع و زد و خورد جمعی را به نمايش گذاردند؛ از نزديک تجربه کردم. در آن روز، که تعدادی از بازیکنان دو تيم و بسياری از تماشاگران مجروح و مضروب شده بودند، نه صحبت بر سر مسابقات آسيايی بود و نه حرف سياست. هيچيک از بزرگان و حتی «مهدی آذر پويه» دروازبان کلنی شهرستان لاهيجان که مرا همراه با برادران خود به اين مسابقه برده بود؛ نه تنها پاسخگوی پرسش های کودکانه ام که چرا بازی را به دعوا کشانده ايد نبوده اند، و اين بجای خود بلکه، بعضی ها با تشر، مرا وادار به سکوت می کردند. می بايست سالهای مديدی را با ده ها بار افتادن و بلند شدن پشت سر می نهادم تا نقش فرهنگ و تأثير آنرا در زندگی، ورزش و سياست بفهمم.
اين نوشتم که بگويم بسياری از تعاريف و ارزيابی های ديروزيان در مورد سياست و اخلاق و نقش آنها در ورزش، نيازمند تجديد نظر و بازتعريفی تازه اند. درباره اخلاق، تنها می توانم به يک نکته اشاره کنم که «توتی» بازيکن ايتاليايی جام ملتهای اروپا، بخوبی نشان داد که بی مايه از فرهنگ، خيّزترين و نيکوکارترين ورزش کاران هم، ممکنست در برخورد با واقعيت، تحت تأثير مسائل ضد اخلاقی قرار بگيرند. اما درباره سياست، موضوع چيز ديگريست. در دنيايی که سياست جاده ايست دو طرفه، هم سياستمداران و هم ملت، به يکسان می توانند از اين ابزار عليه همديگر بهره بگيرند و تجربه يونان، بخوبی نشان ميدهد که سياستمدار موفق و مردمی، فردی است که از طريق برنامه ريزی و سرمايه گذاری، ورزش را در خدمت به شادی و تحرک ملتش بکار می گيرد و روح تازه ای در کالبد آنها می دمد. از اين زاويه، در جام ملتهای اروپا، سياستمداران يونان فقير، موفق ترين و در عوض سياستمداران آلمان ثروتمند، ناکامترين شان بودند.
وقتی چشمهای شفاف شهردار آتن ـ که دختر سياستمدار معروفی است، در مقابل دوربين های تلويزيون می درخشيد، حکايت از آن داشت که ما از امروز می توانيم بسياری از سرمايه گذاران اروپايی را که مايل به کشف استعدادها در يونانند، بسمت خود جذب کنيم. هرکسی می توانست با تماشای آن آتشبازی فقيرانه ای را که شهرداری آتن براه انداخته بود، نيت های مطلوب و احساسات پاکشان را لمس کند و در مقايسه با کشور خودمان، و موانعی که برسر راه فوتبال ايران قرار گرفته و امروز کسی ما را حتی در منطقه به رسميت نمی شناسند و بازی نمی گيرند، بگويد که مشکل اصلی سياست نيست، بلکه اين سياستمداران نادان و بی خرد ما هستند که نمی دانند دنيا به کدام سمت ميرود.
ديشب اتفاق ديگری را هم شاهد بوده ايم. مدتهاست بازی فوتبال، نوعی فضای کنونی جهانی شدن و پيوستن به آن را برايم تداعی می کند. در اين بازی، هم شاهد تکنيکهای فردی و آزاديها و قدرت مانور تک ـ تک بازی کنان هستيم و هم تمايلات، برنامه و هارمونی تيم را می توانيم تشخيص دهيم. بازی شب گذشته، همان خاطرات ايام کودکی را که در بالا آورده ام، بنوعی ديگر، در برابر چشمانم ظاهر ساخت آن هنگام که دموکراسی يونان، به مصاف فرهنگ مردسالاری پرتغال برخاسته بود. فوتبال پرتغال، نه تنها چيزی کم نداشت، بلکه از نظر عادت و تسلط بر زمين، حمايت تماشاچيان، تکنيک برتر و مربی کار آزموده، از هر حيث برتر از يونانيان بود. آنچه را که «فيگو» به نمايش گذاشت ـ زمانی که مربی تصميم گرفته بود که بجای او بازی کن جوانتری را وارد بازی کند؛ همان چيزيست که در شهر ليسبون می توانی ببينی. با وجود آنکه سياست مربی درست بود و در بازی بعدی هم فيکو تا به آخر در زمين بود، معذالک در پايان بازی وقتی مربی آغوش خود را در برابر او گشود، فيگوی دوست داشتنی و تسخير کننده قلبهای جوانان، نشانداد که باز نشسته شده و به دنيای امروز تعلقی ندارد.
جذابيت فردی بازيکنان تيم پرتغال بی نظير بود اما، از رونالدو جوان بگيريد تا فيگوی پير، هيچيک از آنان شايسته تيم ملی نبودند. در هيچ عرصه ای اجماع نداشتند و هر کسی خود را برتر از تيم می ديد. اين يک فرهنگ است و با چنين فرهنگی، هيچ تيمی به پيروزی نخواهد رسيد حتی اگر مربی چون اسکولاری با تجربه و صاحب نام را در کنار داشته باشد.

شنبه، تیر ۱۳، ۱۳۸۳

Girlfriend





 اكران فيلم Girlfriend در هند جنجال آفريده است

اين روزها در هند فيلمى به اسم Girlfriend جنجال زيادى به پا كرده است. بطور معمول دخترى با پسرى آشنا ميشود، فيلم هم پر است از صحنه هاى رنگارنگ و عاشقانه رقص و آواز، اگر چه صحنه هاى بوسه، يا اصلا ديده نميشود و يا بندرت. اين در واقع ساختار كليشه اى بسيارى از فيلمهاى تجارى هندى يا فيلمهاى به اصلاح بوليوودى است. اما اينبار فيلم Girlfriend ساختارهاى هميشگى را بر هم ريخته و با توجه به مضمون بحث انگيزش سر و صدا به راه انداخته است.


داستان فيلم بطور خلاصه از اين قرار است: دخترى به اسم Sapna با پسرى آشنا و عاشقش ميشود. تا اين جا، قضيه مانند ساير فيلمهاى تجارى هندى است كه سالانه از آنها بطور متوسط هزار فيلم توليد ميگردد. اما بعد شخصيت اصلى داستان وارد ماجرا ميشود: دخترى به اسم Tanya كه خود در دوران بچگى مورد سواستفاده جنسى قرار گرفته و از مردان متنفر است. تانيا كه عاشق و دوست دختر ساپناست، به عشق جديد او حسد ميورزد و ميكوشد بين آنها نفاق اندازد و خلاصه با توجه به ناكامى عشقى، دچار روان پريشى ميشود و داستان هم با مرگ او به پايان ميرسد.
صحنه هائى از فيلم هم رابطه عشقى همجنسگرايانه بين اين دو دختر جوان را نشان ميدهد، چيزى كه در فيلمهاى غربى مدتهاست كه تابو نيست، اما در كشور هند، موجى از اعتراضات خشونت آميز را به دنبال داشته است.
كار به جائى رسيده كه اعضا و هواداران گروه ها و دسته هاى افراط گراى هندو، از جمله حزب Shiv-Sena، در و پنجره سينماهائى كه اين فيلم را نمايش ميدادند، ميشكنند، پوسترهاى تبليغاتى فيلم را پاره ميكنند و از ديوارها ميكنند و پارچه هاى تبليغاتى اين فيلم را به آتش ميكشند. به عقيده آنها، نشان دادن صحنه هاى عشقى همجنسگرايان به فرهنگ سنتى هند لطمه ميزند و باعث انحطاط فرهنگى و فكرى مردم ميگردد.
شمارى از صاحبان سينماها، با توجه به اين حملات و خشونتها از نمايش اين فيلم صرف نظر كرده و متذكر شده اند كه حفظ امنيت سالن و جان تماشاچيان بر هر چيز ديگه اى ارجحيت دارد.
البته تنها جبهه محافظه كار نيست كه دست به انتقاد از اين فيلم زده است. به عقيده گروه ها و سازمانهاى زنان، اين فيلم تصويرى كليشه اى و تصنعى از رابطه همجنسگرايانه بين دو زن بدست ميدهد. Tejal Shah از كانون مبارزه با ستم عليه زنان حتى معتقد است: “فيلم Girlfriend فيلميست پورنوگرافيك كه دقيقا اميال مردان ناهمجنسگرا را ارضا كرده و جامعه هند را بيش از پيش عليه زنان همجنسگرا تحريك ميكند.”
عليرغم اين اعتراضات و انتقادات، فيلم Girlfriend در چندين سينماى بمبئى نمايش داده ميشود؛ سينماهائى كه با موج عظيم تماشاچيان كنجكاو روبرو هستند و چاره اى جز اين ندارند كه فيلم را تحت حفاظت ماموران پليس اكران كنند. از زمانى كه صحنه هائى از فيلم در شبكه هاى تلويزيونى هند پخش شده، كنجكاوى و ميل مردم، به خصوص جوانان براى ديدن اين فيلم شدت پيدا كرده و با توجه به بالا گرفتن بحثهاى داغ در اينباره روز به روز هم بيشتر ميشود.
كارگردان فيلم Girlfriend، Karan Razdan ، ميگويد: “من فيلم را براى طرفدارى از زنان همجنسگرا نساختم، اما فيلم من بحث درباره اين موضوع را مطرح كرد. سواى اينكه فيلم من با نقدهاى مثبت يا منفى روبرو شود، ميخواستم در جامعه و در ذهن مردم، آگاهى نسبت به اين موضوع را به وجود بياورم.” Isha Koppikar كه نقش اول را در فيلم Girlfriend برعهده دارد، از اين فيلم دفاع كرده و ميگويد: رابطه عشقى بين دو مرد و يا دو زن، امروزه جزئى از واقعيت هند است و اگر چشممان را بر اين واقعيت ببنديم، اشتباه كرده ايم.”
جالب توجه اينكه سواى اين انتقادات تند و ضعفهاى ساختارى اين فيلم، ناقدان و كارشناسان فيلم و سينما در هند از روندى مثبت در فيلمهاى بوليوودى سخن ميگويند، چرا كه معتقدند كه موضوعات مدرن روز دارد به تدريج جايگزين داستانهاى كليشه اى فيلمهاى هندى ميشود.
منبع: دويچه وله، 3 ژوئيه 2004

جمعه، تیر ۱۲، ۱۳۸۳

نقش صدام، عليه فرهنگ مُنجی خواهی


مـرگ صدام، بدعت نيست، بلکـه تأييد و تقويت سنت کهنه و گـران جان عـربی است.
اگر در شصت ـ هفتاد سال گذشته، هـر کودتاگـری در عراق، عليه مخالف خـود دست
به کشتار می زد، قاتل و مقتول، هر دو از يک جنس بودند و هيچيک ازآنان هم ادعايی
نداشتند مثل امروز، که می خواهند عراق را الگوی خاورميانه سازند.


آرزوی گروهی از روشنفکران عرب که مشتاقانه و بی صبرانه ظهور دگرباره صدام حسين را در صحنه سياسی جهان انتظار می کشيدند، ديروز به حقيقت پيوست. صدام، به سرزمين مادری خود بازگشت و ميليونها نفر چهره او را ديدند اما، نه به سياق سابق و در هيبت رهبری ملی که برکرسی رياست جمهوری تکيه زند، بلکه اينبار و به اجبار، و بعنوان مردی جنايتکار، همراه با تعدادی از اعضای کابينه سابق، بايد در پشت تريبون مخصوص متهمين قرار بگيرد و پاسخگوی اعمال ضد بشری و ستمگرانه خويش باشد.
در خاورميانه، سراپرده توهّم عاميانه، بقدری مرتفع و گسترده اند که روشنفکرانش هم می پنداشتند صدام، چهره ای ملی و فراتر از آن ناجی اعراب است و بر همين اساس، هرگز حاضر نبودند تا سقوط او را پذيرا شوند. داشتند افسانه ها می ساختند ولی، با ديدن دستگيری «مهدی موعودشان» در آن دخمه تنگ و تاريک، مکانی که بحق شايسته خُفاشان خون آشام است و تنها وامپيرهای انسان نما می توانند در آن مکانها پناه بجويند؛ در برخورد با واقعيت زندگی و زمان، و رو در رويی با سياه و سفيد، به آنی فرو کاستند و به انفجار کشيده شدند.
هيچ چيز فاجعه بارتر از آن نيست که روشنفکران جامعه ای، تخيلات گمشده خود را با سرنوشت و بقای مردی گره می زنند که کارنامه ای جز خون و جنايت و فاجعه از او باقی نمانده است؛ هيچ چيز وحشناک تر از آن نيست وقتی که با چشمانت می بينی روشنفکران مستأصلی را، که آشکارا پرچم منجی خواهی در جهان عرب را برافراشته می دارند؛ و هيچ چيز مصيبت بارتر از آن نيست که در لحظه صعود، لحظه ای که بايد فرصت را غنيمت شُمرد و آنرا در خدمت به پيشرفت مُلک و ملت بکار گرفت؛ روشنفکرانش سير قهقرايی کرده و خود را تا سطح عاميانه ترين گرايش ها تنزل می دهند و در عوض، در همان حال و لحظه، عموم مردم به شادی و پايکوبی بپا می خيزند.
علت چيست که بسياری از روشنفکران منطقه ما، حتی در حالت سقوط هم چنين پديده ای را ناباورانه می نگرند؟ از بهار دلنشين سقوط صدام، تا پائيز دل انگيز دستگيری او، در سه فصل، روشنفکران سنتی عرب از اقصي نقاط شرق در منامه تا اقصي نقاط غرب، در دارالبيضاء، سه بار برگ ريزان داشتند و تكان خوردند. سه بار زيرو رو شدند و بخاک نشستند. نخست با سقوط صدام، همه رسانه های دروغ پرداز عربی، آنانی که عوامفريبانه حاکميت خون و وحشت را، حاکميت ملی عراق معرفی می کردند؛ آنانی که جنايات صدام را در پس قاب های زيبای مبارزه با امپرياليسم، پنهان می ساختند؛ آنانی که دل کندن از فرهنگ قبيله ای را بمنزله ی مرگ اعراب می ديدند و همانا جنايتکارترين عرب را، مهمتر و پاکتر و ارجح تر از هر اجنبی می دانستند؛ يک شبه، همراه با او سقوط کردند.
ارتش ملی عراق، که آنهمه روشنفکران عرب در وصفش قلم زدند، تسليم پذيريش همه را بُهت زده و حيران ساخت. اکنون سنت سخت جان اعذار عربيتِ در حال ساقط شدن، چگونه می توانست در برابر تهمتی که ناجوانمردانه بر شادی و پايکوبی مردم عراق بسته بودند و آنان را مشتی خائن و مزدور آمريکا لقب می دادند؛ سر بلند کنند؟ در نظر آنها، مردم عراق می بايست مقاومت ميکردند و خون ميدادند و نابود می شدند تا، حرف و حديثی که پيش از اين رسانه ها به دروغ عليه ارتش متجاوز ساخته و پرداخته بودند، تحقق يابد. مردم عراق مجبورند بخاطر جهان عرب و روشنفکران ديکتاتور پرورش، فداکاری کنند و اين آغاز دومين مرحله سقوط بود. چرا که از اين پس، شاخه ای از القاعده است که در عراق جنايت ميکرد اما، روشنفکران آنرا بحساب مبارزه مردم می نوشتند. آری جنايت! فکر می کردند که اگر غنچه های نارسيده را در عراق، روزانه و با انفجار دهها بُمب پَرپَر سازند، شايد بتوان بهار را از فرارسيدن باز دارند، و اين اوج تراژدی بود!
سقوط روشنفکران عرب را باری ديگر، يعنی مدتها پيش تر از سقوط صدام، آن هنگام که آيت اله خمينی، فتوای غير عقلانی و ضد بشری خود را عليه سلمان رشدی صادر کرده بود، بطور مشخص شاهد بوده ايم. آنان بجای اعتراض، مُهر سکوت برلب زدند و همان زمان شخصيت های معروفی مانند صادق جلال العظم، هشدار داده بودند که چنين سکوتی، علائمی را بهمراه دارند که بسهم خود، می توانند مقدمات شکل گيری فاجعه فردا شوند. و به قول شيعيان، اين سکوت، نه بمعنای «حب علی» بلکه از «بغض معاويه» بود و چنين احساس ميکردند که سلمان رشدی، فرهنگ سنتی اعراب را بچالش طلبيده است.
فرهنگ قبيله سالاری اعراب که در همآغوشی با دين و ديگر رسومات قومی، طی چند هزار سال در خاورميانه و در بستر سنت شکل گرفته بود، نه تنها تا همين امروز تداوم يافت بلکه، هنوز ذهن و فکر بسياری از روشنفکران عرب را همچنان بخود مشغول داشته و در انحصار خويش گرفته است. روشنفکران، بجای روشنگری؛ بجای اينکه بستر تلاشهای عقلی را برای مردم منطقه بگشايند و مشوق همه کسانی گردند که در جهت بررسی و صحت و سقم دين و سنت گام برميدارند؛ با تقليد از سنت، در توجيه اعمال شيوخ و ديکتاتورهای عرب، تفسيرگرايی را جانشين نقدگرايی ساختند. بی سبب نيست که صدام هزار چهره، صدام ناسيوناليست، صدام سوسياليست و صدام مسلمان و بنيادگرا، در هر شرايطی، می تواند ناجی اعراب باشد و بُت روشنفکران.
از ديروز قرار شد بعد از تفهيم اتهام و پشت سرنهادن مقدمات حقوقی در چند ماه آينده، صدام حسين همراه با بيست تن از وکلای خود، در برابر نمايندگان مراجع حقوقی بين المللی و رسانه های جهان، در دادگاه حاضر گردد و از خود دفاع نمايد. دادگاه صدام، خود نوعی سنت شکنی است که برای اولين بار، يکی از سران سرنگون شده کشورهای عربی، بجای محاکمه صحرايی و تيرباران، اجبار دارد که حداقل در برابر هشتصد ميليون انسانهای مشتاق و کنجکاو، پاسخگوی اعمال گذشته خود باشد. صدام فرد نيست، همراه با محاکمه او، خيلی از سران، سياستمداران و حتی روشنفکران عرب، بی آن که نيازی به حضور آنها در دادگاه باشد، در برابر ملت خود به محاکمه کشيده خواهند شد. اين مسئوليت بزرگی است که بر گرده گردانندگان و تصميم گيرندگان سنگينی می کند.
اما، احساسات غالب در کشور عراق، در دولت و در ميان سياستمداران عراقی، خصوصاً در بين کردها و شعيان، محاکمه سريع و مجازات اعدام است. هم اکنون دست های پنهان از چهار سوی منطقه فشار می آورند که زنده ماندن او، دولت نو پای عراق را با مشکلات عديده ای روبرو خواهد ساخت. مضافاً خود صدام، سياستمداريست کهنه کار و با تجربه و دفاعيات خود را به گونه ای تنظيم خواهد نمود تا حداقل بتواند حمايت و پشتيبانی عقب مانده ترين بخش جامعه را بطرف خود جذب کند. ورود بدون کراوات او به صحن دادگاه، آن هم با محاسن اسلامی، بيانگر طرح ها و برنامه هايی است که عليه فرهنگ متمدنانه و ضد خشونت، در ذهن می پروراند و ترس دارم که شيوه برخورد صدام ـ با توجه به شناخت مان، کار ساز و محرک شوند و دادخواهان و داوران را به تصميمی شتابزده و احساساتی وادارد.
مرگ صدام، بدعت نيست، بلکه تأييد و تقويت سنت کهنه و گران جان عربی است. اگر در شصت ـ هفتاد سال گذشته، هر کودتاگری در عراق، عليه مخالف خود دست به کشتار می زد، قاتل و مقتول، هر دو از يک جنس بودند و هيچيک از آنان هم ادعايی نداشتند مثل امروز، که می خواهند عراق را الگوی خاورميانه سازند. اگر می بينيد که همه جنايتکاران به آن سرزمين هجوم آورده اند و شب و روز از مردم طعمه می گيرند، تنها به اين دليل است که به مردم عرب ثابت کنند که عراق نه تنها تغييری نکرده، بلکه سايه مرگ در آنجا، سنگين تر و خونين تر از ايام گذشته اند. وانگهی، گروهی از هم اکنون خود را برای تشييع جنازه ای با شکوه آماده کرده اند تا آنها هم به مردم بگويند که آنچه را قبلاً نوشته ايم و يا در رسانه ها فرياد کشيده ايم، بی سبب و دروغ نبوده اند.
اگر می خواهيم با فرهنگ بت پرستی و نژاد پرستی عربی، با ناسيوناليسم کور و يهودی ستيزيهای سنتی که ريشه در قهر تاريخ قومی دارند، به مبارزه برخيزيم و پايه يک فرهنگ تساهل و مسالمت جويانه را در عراق و منطقه بنيان نهيم؛ مجبوريم صدام را زنده نگاهداريم. برای تقويت حافظه تاريخی مردم عرب و حتی ايرانی ها و ترکها، صدام بايد در تيررس نگاه عمومی و در پشت ويترين جامعه قرار بگيرد که از اين طريق، نه تنها بذر جنبش بحث، استدلال و قضاوت و منافع و انتخاب، در بين تمامی اقشار و طبقات مختلف اجتماعی پاشيده می شوند، بلکه نتايج ناشی از آن، بسهم خود مهمترين فضای عقلانی و منطقی را برای تغيير ذهنيتی که در طول تاريخ شکل گرفته اند، مهيا می سازد.
اين کاريست سخت و شگرف. و با توجه به ظرفيت های رهبران و مردم منطقه، چنين انتظاری، تاحدودی واهی و غير واقعی بنظر می آيد اما، نيمچه تجربه ای در منطقه می تواند پشتيبان چنين نگرشی باشد. آن هنگام که افکار عمومی و دولتهای جهان، دولت ترکيه را وادار ساختند تا از اعدام «اوجلان»، چشم پوشی کند. صدام، اگر چه عراقی است، اما رويکردهای سی و پنج ساله او، همه اردنی ها، کويتی ها، ايرانی ها، ترکها و فلسطينی ها را مدعی ساخته است. همه اين ادعاها حقوقی و مستنداند و به همين دليل، دادگاه صدام نمی تواند در انحصار مسائل داخلی قرار بگيرد. وانگهی اعدام، همان نقطه کور و مانع اصلی تلاش های عقلانی مردم خاورميانه است. مبارزه با اعدام، يعنی مبارزه با سنت ارتجاعی ارتداد و مبارزه با تفکری که بخاطر ارضای جاه طلبی خويش، فتوای قتل ديگران را صادر می کند. اگر می خواهيم آينده صدام را با آينده عراق و منطقه گره بزنيم، راهی جز مبارزه با اعدام پيش رو نداريم.