شنبه، بهمن ۱۵، ۱۳۸۴

جبهه‌ی دوستان و دشمنان

براساس داده‌ها، تبليغات و نظرات دولت‌مردان ما، اکنون می‌توانيم دوستان و دشمنان کشور ايران را در شورای حکام آژانس بين‌المللی هسته‌ای، مطابق جدول زير تقسيم‌بندی کنيم:

مجاهدين
كوبا، ونزوئلا و سوريه .

منافقين
آفريقای‌جنوبی، ليبی، الجزاير، بلاروس، اندونزی .

محاربين
آرژانتين، استراليا، برزيل، بلژيك، كانادا، چين، كلمبيا، اكوادور، مصر، فرانسه، آلمان، غنا، يونان، هند، ژاپن، كره جنوبی، نروژ، پرتغال، روسيه، سنگاپور، اسلواكی، اسلوونی، سريلانكا، سوئد، انگليس، آمريكا و يمن.

اما آيا واقعا همه جهان بسيج شده‌اند تا کشور ما را نابود سازند؟ چنين هم‌آهنگی و اتفاقی تنها يک‌بار در تاريخ قرن گذشته و آن هم در زمان آدولف هيتلر رُخ داده بود که همه جهان عليه نابودی فاشيسم بسيج شده بودند. بديهی است که اگر دولت‌مردان ما خواهان سياست‌های صلح‌خواهان و مسالمت‌آميز باشند؛ اگر ما اهل معاشرت و روابط با دنيای خارج هستيم؛ اگر دوست داريم جلب اعتماد کنيم و پايبندی‌مان را برتعهدات و قراردادها نشان بدهيم؛ راه هنوز هموار است. هنوز فرصت هست و می‌توانيم از دقايق نود بهره بگيريم.
چرا به راه دور و پُر از پيچ و خم برويم؛ منطق حکم می‌کند که نخست، خودمان را در خويش و در سرزمين خويش بی‌يابيم. اگر دولت‌مردان ايرانی فقط لحظه‌ای چشم‌های‌شان را خوب و درست بگشايند و تنها همين امروز و پس از نخستين دقايق تصويب قطعنامه، بار ترافيک «اس.ام.اس» موبايل‌های ايرانی را ـ‌که جوانان از سر نگرانی و دلهره برای همديگر می‌فرستادند‌، دقيق به‌بينند؛ بسياری از واقعيت‌ها را به روشنی خواهند ديد. ولی بدبختی همین‌جا است که چه کسی دلش برای جوانان ايرانی می‌تپد؟
به‌بينيد شهريار مشيری، در گفت و گو با خبرنگار «ايلنا» چه می‌گويد: « آنچه که برای كشور و دولت ايران اصلا ارزش ندارد، سلامت روان جوانان است... شيوع افسردگی در آنها واقعا اسفبار است».

جمعه، بهمن ۱۴، ۱۳۸۴

يک خاطره و يک پرسش

در همه جای جهان و در زبان‌های مختلف، توهين واژه‌ای‌ست دارای بار حقوقی. فهم و تفسير دقيق آن مستلزم پذيرش يک چارچوبه برابر حقوقی است که در درون آن، شاه و گدا و ... و خدا؛ از منظر حقوقی با هم برابر باشند. مسلمانانی که از بنيان موضوع برابر حقوقی را برنمی‌تابند و جز خود، همه‌ی عالم و آدم را نجس و لايق لحن و نفرين و سرکوب می‌دانند؛ به‌هيچ‌وجهی مجاز نيستند تا در برابر يک اثر هنری برگرفته از واقعيت‌های روزمره، هياهو و طغيان به‌پا کنند. البته ناگفته نگذرم که توهين، تحت هر عنوان و انگيزه و بهانه‌ای، غلط و مردود است. برخورد قانونی و دفاع حقوقی از باورهای مذهبی، فرهنگی و ملی، حداقل حسنی که دارد از يک‌سو، موضوع احترام به قانون و حقوق ديگران را در جامعه جهانی گسترش می‌دهد و تقويت می‌کند و از سوی ديگر، راه ارتباط و نزديکی را ميان فرهنگ‌های مختلف می‌گشايد.

اما
چرا يک کاريکاتور ساده، يک فيلم سينمايی يا يک کتاب رُمان [مثل کتاب "آيات شيطانی" ‌که مستند و برگرفته از داستان‌های قرآن است‌] در زمانه‌ی ما جنجال‌برانگيز می‌گردند و گروهی تُند و تُند ماشين‌های توليد انواع فتواها و حکم‌ها را راه می‌اندازند؛ به‌زعم من موضوعی است بسيار مهم و قابل تأمل. يا اين‌که چگونه در اين هياهو ناگهان، مرز و ارض و ارز، هموند و همپوش يک‌ديگر می‌گردند و از اين ترکيب، پديده نوينی شکل می‌گيرد که از جهات مختلفی، يعنی از جهت سابقه تاريخی، موضوعيت، شکل حرکت و انگيزه سياسی‌ای که در پس آن پنهانند؛ بنظر داستانی است تازه و برگرفته از نگاه و شرايطی خاص. گروه‌هايی که تنها روی احساسات مذهبی انگشت می‌گذارند و ميان اين پديده تازه با مقوله جهانی شدن و فرايند آن، خط و مرز می‌کشند؛ به‌نظر اساس و انگيزه حرکت را بطور همه جانبه درک و لمس نمی‌کنند. منطق حکم می‌کند تا ما اين دو مقوله را، در درون ظرف واحدی مورد مطالعه و بررسی قرار دهيم.

اما خارج از مسائل فوق، در ارتباط با جنجال‌های اخيری که برسر کاريکاتورهايی از پيامبر اسلام، که نخستين بار در يک روزنامۀ دانمارکی چاپ شده بود، مرا به ياد خاطره‌ و حادثه‌ای انداخت که مدت‌ها پيش در کشور ما اتفاق افتاد و بزرگان ما، داستانش را تعريف می‌کردند.  در سال ۱۳۲۴ شمسی و در ارتباط با حوادث آذربايجان، مجله هفتگی توفيق کاريکاتوری کشيده بود که ابعاد مختلف و متفاوتش، يعنی چه از لحاظ نوع و نحوه‌ی شکل‌های ارائه شده و نقل بيان، و چه از حيث طرح موضوع و مضمون داستان؛ با توجه به زمان انتشار و محاسبه سطح و ظرفيت تحمل عمومی، بنظر دست‌کمی از کاريکاتور دانمارکی نداشت. ولی اين‌که چرا آن کاريکارتور بهانه و علتی برای راه انداختن هياهو و جنجال در درون جامعه نگرديد؛ باز هم نيازمند مطالعه و مقايسه ميان تفاوت دو عصر، دو نگاه و دو نوع خواست است.

نوفیق کاريکاتوری را در صفحه نخست خود چاپ کرده بود که: نخی بنام پُل صراط، دو تکه از زمين شکافته شده‌ای را به هم مرتبط می‌ساخت. از درون شکاف، آتش سوزان جهنم شعله‌ور بودند. کاريکاتور، تصوير آويزان مردی را نشان می‌دهد که پاشنه گيوه‌اش، به نخ گير کرده بود و مانع از افتادن او به داخل جهنم می‌شد. در سمت چپ کاريکاتور، تصوير سه پيامبر نام آشنايی را می‌بينيم که در پُشت موسا، انبوهی از اسکناس‌های دسته‌بندی شده، در پشت عيسا، انواع سلاح‌های گرم و سرد و در پشت محمد، دوازده مرد عرب ديده می‌شوند. سمت راست کاريکاتور، تصوير موهومی است بنام خدا و در زير تصوير، نوشته‌ای حاکی از ديالوگ آنان. خدا درمانده از اين‌که اراده او کارساز نيست و نمی‌تواند بنده‌ای را به درون جنهم بفرستد، به ناچار، به پيامبران متوسل می‌گردد ولی، آن سه نفر نيز، او را از قوم خود نمی‌دانند. يعنی نمی‌توانند کاری برای خدا انجام دهند.

کاريکاتور هفته‌نامه توفيق در زمانی چاپ و منتشر شد که شخصيت صاحب نفوذی مانند آيت‌اله بروجردی مرجع تقليد قريب به اتفاق شعيان ايران، عراق، سوريه و لبنان، هنوز بود. مردی که باور داشت و به طلبه‌های خود آموزش می‌داد که هر نوع تصويرسازی بنام خدا و پيامبران، از بنيان عملی است کفر‌آميز. باوجود براين، آقای بروجردی، بجای آن‌که احساس تکليف کند [موضوع دستاويز تعدادی از آخوندهای تشنۀ قدرت]، خم به ابرو نياورد و حتا پاسخی را که کاريکاتوريست توفيق از زبان محمد، به خدا داده بود: «من جز اين دوازده امام، ديگر امتی ندارم»؛ همه را ناشنيده و ناديده گرفت. جدا از او، شخصيت‌های سياسی و جنجال‌برانگيزی مانند کاشانی نيز در صف نخست صحنه سياست حضور داشتند و نه تنها واکنشی از آن‌ها ديده نشد، بل‌که همگی بسيار هم‌آهنگ، لب فروبستند و سکوت کردند.

راز اين سکوت، مبهم و پيچيده نبود. اگرچه بعضی‌ها استدلال می‌آوردند که آن سکوت برخاسته از نگاهی است که بروجردی، ميان دين و سياست هميشه مرز مشخصی می‌کشيدند و آن دو را از همديگر تفکيک می‌نمود؛ با وجود براين، پاسخ، علت اصلی سکوت را توضيح نمی‌دهد. به ميدان کشيدن توده‌های عامی، هرچند در لحظه، بنفع روحانيت تمام می‌شد، ولی اين عمل، در دراز مدت، به علتی برای شکستن تابوهای‌اسلامی مبدل می‌گرديد. بديهی است که اگر تابوها يک‌به‌يک شکسته می‌شدند، بنيان اقتصادی و کسب درآمد روحانيان نيز، همآهنگ با آن متزلزل و محدود می‌گرديدند. راه منطقی، راهی بود که بروجردی انتخاب کرد، و بی‌آن‌که توده‌های عامی و خفته را از خواب بيدار سازد، از کنار آن گذشت.

زمانه اما اکنون تغيير کرده‌ است و به‌همين دليل هياهوی امروز نيز، بو و معنای ديگری را می‌رساند. توده‌های مسلمان، چه آگاه و چه غيرآگاه، اگرچه در برابر کوچک‌ترين توهينی که به اعتقادات و باورهای‌شان بشود حساسيت نشان خواهند داد؛ ولی به مفهوم واقعی، ديگر منبع کسب درآمد نيستند. زندگی بقدری سخت و پيچيده شده است که نه کسی بفکر وقف اموال است و نه حتا تمايل و رمقی برای پرداختن خمس و زکات دارد. اين منبع را بايد از طريق ايجاد شرکت سهامی اسلامی در منطقه، و از کانال سهم‌خواهی و حضور در قدرت، تأمين و تضمين کرد. در نتيجه، بهره‌گيری از احساسات مردم عادی و پيوند آن با پديده‌ای چون کاريکاتور روزنامه دانمارکی، می‌تواند بهانه مناسبی برای رسيدن به اهداف فوق باشند.

چهارشنبه، بهمن ۱۲، ۱۳۸۴

دقايق نود و آخرين فرصت

امروز مقامات ارشد روسيه و چين در ارتباط با بحران اتمی، با علی لاريجانی دبير شورای امنيت، به گفت‌وگو خواهند نشست. هدف اين ديدار، ترغيب و تشويق مجدد دولت ايران به پذيرش مفاد پروتکل اتمی و پايبندی به تعهدات جهانی است.
آژانس بين‌المللی هسته‌ای در نشست آينده، شکست مذاکرات هسته‌ای ميان ايران و اروپا را، به شورای امنيت گزارش خواهد کرد و آنان را نسبت به ارجاع پرونده و تصميم‌گيری نهايی درباره آن، هشدار و آماده خواهد ساخت. در واقع ديدار مقامات چين و روسيه، بمعنای آخرين شانس و بهره بردن از دقايق نود است.
علائم اوليه نشان می‌دهد که توازن نيرو در بالا، بنفع عناصر واقع‌بين است و مسئولين حکومت چاره‌ای جز پذيرش واقعيت‌ها ندارند. اما پذيرش واقعيت در لحظه کنونی، تنها و محدود به حاکميت نمی‌گردد. ما نيز بايد مسئوليت بپذيريم و ‌آخرين فرصت را مغتنم بشماريم و مشوق اعمال دولت‌مردانی باشيم که تن به قوانين و تعهدات بين‌المللی می‌دهند.
يک انسان صلح‌طلب، هرگز خود را در چارچوب تنگی محصور نخواهد ساخت که مثلا، مسئولين امور چگونه برداشت و ارزيابی‌ای از اين ديدار ارائه خواهند داد؛ يا چگونه در شيپورهای تبليغی‌ـ‌تهيجی می‌دمند و موضوع را در کشور طرح می‌کنند؛ از نظر سياسی، آن گفتارها [نمونه مصاحبه ديشب لاريجانی] فاقد اعتبار و ارزش‌اند و بيش‌تر بمنظور توزيع و مصرف داخلی طرح می‌گردند. آن‌چه که در لحظه کنونی حائز اهميت اساسی است، نه گفتار دولت‌مردان، بل‌که نخست، مسئولين امور دست از لجاجت‌های کودکانه‌ی خود بردارند و شرايط مذاکره را پذيرا و متعهد گردند؛ دوم و مهم‌تر، زير سايه چنين توافقی، تفکر افراطی و احمقانه‌ای را که می‌خواهد بارديگر مردم ما را در زير فشارهای کمرشکن تحريم و يا ادامه‌اش جنگ و تخريب، خرد و نابود کند؛ خنثا و غيرفعال سازند.
اين‌که چگونه بخشی از دولت‌مردان ما دست‌يابی به بمب اتمی را در راستای توهمات استقرار جامعه جهان اسلامی خود می‌بينند، و به همين دليل چرخه هسته‌ای را راه‌اندازی کرده‌اند؛ موضوعی است خاص و کاملا قابل بررسی. اما اين‌که بمب اتمی قوی و قابل انفجار، از مدت‌ها و سال‌های پيش در ايران ساخته شده‌اند و اکنون در درون جامعه و در دل مردم پنهان است، بنظر موضوعی است خاص ديگر. امروز و در اين فضا، تلاقی و انطباق اين دو در نقطه‌ای بنام ناسيوناليسم ايرانی، پيش از اين‌که بتواند مفهوم اعمال قدرت در منطقه و برتری ملی را برساند، بيش‌تر نشانه خودتخريبی و پاره کردن نخ‌های شيرازه ملی است. بار ديگر به ليست انواع بمب‌های موجود نگاه کنيد:
بمب عدم مشروعيت، بمب نارضايتی، بمب فقر اقتصادی، بمب گرانی، رکود و بيکاری، و مهم‌تر از همه، بمب سقوط فرهنگی. بديهی است که تحريم شورای امنيت، تنها فضای سياسی و شرايط زندگی را سخت و غيرقابل تحمل نخواهد ‌ساخت، بل و بيش از هرچيز زمينه انفجار چنين بمب‌هايی را آماده می‌کند و جامعه از درون منفجر می‌گردد. به حادثه هفته گذشته و انفجار اهواز بنگريد. ببيند آن‌جا و از مدت‌ها پيش، چگونه فارس‌ها و لُرها و عرب‌ها دارند شکم يک‌ديگر را پاره می‌کنند. البته منظور من از اين اشاره به‌هيچ‌وجه، عمل‌کردهای روزمره لايه‌های پائينی و اقشار بی‌سواد درون جامعه نيستند. سخن برسر بخشی از افراد تحصيل‌کرده که موقعيت‌های ممتازی در شرکت نفت دارند و عضو جامعه مهندسين کشورند. هرکسی می‌تواند ليستی از مجموعه واکنش‌های اجتماعی اين گروه از قشرها را ارائه دهد که چگونه تحت تأثير پان‌عربيسم [البته در مناطق مختلف، بگونه‌ای ديگر] دختران‌شان را بخاطر روابط دانشجويی‌ـ‌درسی و ديالگوی را که با افراد غير عرب برقرار ساخته بودند، تا سرحد مرگ می‌زنند و می‌کُشند. به حادثه دو هفته پيش تهران بنگريد. دو تن از زن و مرد جوان، تحصيل‌کرده و وابسته به خانواده‌های متمکن و ثروتمند، چگونه زنان ثروتمند تهران را شناسايی و سر به نيست می‌کنند. و ده‌ها مثال ديگر بيان‌گر حقيقت تلخی هستند که چگونه اپيدمی حرص، ويروس ازدياد دلار با توهمات فردی‌ـ‌اجتماعی و سياسی پيوند خورده‌اند و هرگونه رفتار، عرضه و معامله را در ايران قابل توجيه ساخته است. حتا شرف و حيثيت انسانی را.
چه خوش‌مان بيايد و چه نيايد، ما همه عضو يک جامعه نامتعادل، غيرموزون و متناقض‌نمائيم. وقتی يک‌شبه فردی صاحب ثروت‌های ميلياردی می‌گردد؛ يا با يک توصيه، در رأس فلان يا بهمان نهاد سياسی و اجتماعی قرار می‌گيرد؛ ديگر نمی‌شود ميان کسب درآمد، جايگاه اجتماعی و سطح فرهنگ، توازنی را برقرار ساخت. ديگر نبايد انتظار داشت که مسئولين سياسی، فرهنگی و آموزشی، سخنان خيرخواهانه را فهم و درک کنند. يا جوانانش توصيه‌های وفاداری به سنت‌های خوب، پسنديده و انسانی را پذيرا گردند و تعادلی را ميان زندگی امروز خود، با آينده مطلوب برقرار سازند.
متعادل ساختن چنين جامعه‌ای، نيازمند فکر و برنامه راهبردی است. اما پيش و بيش از همه، مردم نخست فضای آرام، غيرقابل تهديد و التهاب‌آوری را نيازمندند. تنها در چنين فضايای است می‌توان فهم و لمس کرد که ما در جاده‌ای غلط، ناهموار، ناآرام و بی‌انتها گام گذاشته‌ايم. پذيرش تعهدات بين‌المللی، حداقل حُسنی که دارد، چشمان ما را در برابر جاده‌های مسطح و هموار می‌گشايد. اتوبان‌هايی که می‌شود کورس گذاشت و زودتر و حتا سالم‌تر به‌مقصد رسيد. روشن شدن اين قبيل مسائل، موجب و علتی خواهند شد تا مردم مشوق دولت‌مردانی گردند که خواهان پايبندی به تعهدات بين‌المللی‌اند.