یکشنبه، مرداد ۰۶، ۱۳۸۷

وبلاگ ۱ + ۵



در هر دهکده‌ای، يکی [آموزگار] کارش افروختن مشعل‌هاست
و يکی هم [روحانی] کارش خاموش کردن آن‌ها. دومی معتقد
است که در فضای تاريک، مردم بيش‌تر آرامش خواهند داشت.
ويکتور هوگو
۵ ـ پيدايش گروه جديدی از معلمان اعم از آموزگار، دبير و استاد، و سمت‌گيری آنان به‌عنوان يک گروه اجتماعی ويژه در جامعه ايران، از همان آغاز، نه تنها با يک‌سری از مشکل‌ها و مخالفت‌هايی روبه‌رو بودند، بل‌که بدون از خودگذشتگی‌ها و فداکاری‌های بی‌دريغ گروهی از معلمان، تأييد و تثبيت چنين حضوری در درون جامعه، غيرممکن به‌نظر می‌رسيد. همه‌ی کسانی که داستان زندگی «ميرزاحسن رُشديه» [اولين معلم و پدر مدرسه‌ها به سبک جديد] و چگونگی برخورد روحانيت ايران با او و مخالفت با شکل‌گيری و گسترش مدارس را مطالعه و دنبال کرده‌اند؛ نيک می‌دانند که در يک قرن گذشته، روحانيت هر زمان توان و قدرتی داشت، مشعل و فروزنده را يک‌جا خفه می‌کرد.
۴ـ تا قبل از پيدايش معلمان و مدارس جديد، فراگيرندگان علم [که معمولاً فرزندان درباريان و ثروت‌مندان بودند] و فقه [يعنی طلبه‌ها]، با مقولۀ تعليم سروکار داشتند. تعليم آموزشی است يک جانبه، مونولوگ و کوچک‌ترين انتقاد، مخالفت يا اصلاحی را برنمی‌تابد. هر چه را که استاد و فقيه _‌حتا غلط و خلاف علم و عقل‌_ ديکته کردند، همان است و بدون کم‌و‌کاست بايد پذيرفت. اما شيوۀ آموزش در مدارس جديد، شناخت و پرورش استعدادهاست! استعدادها به‌عنوان بخشی از سرمايه‌های ملی، بايد و بی‌هيچ محدوديت و سقفی، آن‌چنان پرورده و آماده شوند تا فردا، بتوانند نيازهای بازار را پاسخ دهند. بی‌سبب نيست که ميرزاحسن رشديه بر سر درِ اولين مدرسه ايرانی نوشته بود:
هرآن‌که در پی علم و دانايی است
می‌داند که وقت، وقت صف‌آرايی است
۳ـ آموزش و پرورش به سبک جديد، محصول و دست‌آوردهای تحولات غرب است. همين‌طور مضمون و روش ديالوگی در سيستم آموزش و پرورش جديد، منطبق بود با شرايط جامعه اروپايی که يک جامعه نوشتاری است. عکس کشور ما که جامعه‌ای صددرصد شفاهی بود. پيش از اين‌که سيستم مدارس به شيوه جديد در اروپا پياده و توسعه يابد، بزرگان ادب، فرهنگ و فلسفه، از طريق يک زبان واسطه [لاتين] به صورت نوشتاری با هم‌ديگر مکاتبه و ديالوگ داشتند. آنان به‌تجربه دريافتند که اگر همين روش را در مدارس پياده کنند، شيوۀ دو طرفه [بد و بستان معلم و دانش آموز] در پرورش استعدادها سبب خواهد شد که دانش آموزان نظم فکری داشته باشند و به‌تناسب شرايط سنی خود، درک و برداشت‌های خود را بر روی کاغذ آورند.
در نتيجه شيوه‌ای که ميرزاحسن رشديه به‌طور فردی و بدون پشتوانه [البته ناگفته نماند که بعدها گروهی از اقشار ميانی جامعه به‌کمک‌اش شتافتند] می‌خواست پياده کند، از همان آغاز با سه معضل اساسی روبه‌رو و دست به گريبان بود: نخست جماعت روحانيت که گسترش مدارس نوين را مخالف منافع «کاست‌»ی خود می‌ديدند؛ دوم فرهنگ قبيله‌ای و پدرسالاری حاکم برجامعه شفاهی ايران؛ سوم سيستم سياسی بسته و ناکارآمد. بعدها و در حکومت پهلوی اگرچه مدارس به سبک جديد را توصيه دادند اما، از آن‌جايی که سيستم سياسی واقعاً منگول بود، يعنی در ظاهر مُدرن و آراسته به‌نظر می‌رسيد اما از درون، تهی و کاسته، آموزش و پرورش بی‌توجه به نيازهای بازار، تنها می‌توانست تا سطح يک نهاد صرف سوادآموزی ساده کارکرد داشته باشد.
٢ـ در جامعه‌ای که تا سال ١٣۵١ [يعنی ده سال پس از انقلاب سفيد] ما با صدها پروندۀ شکايت _‌که همه‌ی آن‌ها تا زمان انقلاب اسلامی در اداره‌های مختلف آموزش و پرورش بايگانی بودند‌_ روبه‌رو هستيم که اهالی روستاهای مختلف، حال چه به تحريک روحانی محله يا به تحريک يکی از افراد متنفذ در روستا، سپاهيان دانش را مضروب و مجروح و از روستا بيرون می‌کردند؛ در کشوری که نه دولت و نه ملت برای جامعه معلمان کوچک‌ترين ارزش و اعتباری قائل نبودند؛ فارغ‌التحصلان دبيرستان‌هايش توانايی آن‌را نداشتند که دو صفحه نامه بنويسند؛ گروهی از هم‌نسلان من با زير پا نهادن منافع شخصی و ديگر موقعيت‌های شغلی مناسب، آگاهانه حرفه‌ی معلمی را برگزيدند. آن‌ها می‌خواستند فقط به اندازه يک شمع کوچک، روشنايی کم‌سويی را برجامعه شفاهی به‌تابانند اما، برخی از آنان چون مشعل‌های فروزانی، در سراسر ايران زمين درخشيدند. يکی از آن مشعل‌های فروزان، صمد بهرنگی بود. مردی که برای زير و رو کردن جامعه شفاهی ايران، هر هفته، با پای پياده و با کوله‌ای پُر از انواع کتاب‌های کودکان و نوجوانان، راهی روستاهای آذربايجان می‌گرديد. متأسفانه جامعه فرزندکش ايرانی تا اين لحظه، کوچک‌ترين ارج و اعتباری برای تلاش‌های بی‌دريغ‌اش قائل نگرديد.
۱ـ اين همه نوشتم تا بگويم که جامعه شفاهی ايران به يک شوک اساسی مانند انقلاب اسلامی نيازمند بود. حوادثی را که طی صد سال در ايران و از زمان ميرزاحسن رشديه اتفاق افتاده بود و برايشان تعريف می‌کردی و زيربار نمی‌رفتند؛ ظرف يک سال اوّل بعد از انقلاب، با چشم‌های خود ديدند. گروهی از معلمان [اعم از آموزگار و دبير و استاد] را از کار بی‌کار کردند؛ زنان را از پشت ميز اداره‌ها بيرون کشيدند و به طرف پستوه خانه‌ها هدايت نمودند؛ پاسداران ايدئولوژی زير عنوان معلمان امور تربيتی، بی‌توجه به روان حساس کودکان و نوجوانان، به‌جای درس و مشق، آن‌ها را به قبرستان‌ها می‌بردند تا برای لحظاتی چند در داخل قبرهای خالی بخوابند که به‌تر بتوانند فشار شب اوّل قبر را احساس کنند. در همان يکی‌ـ‌دو سال اوّل نشان دادند که بزرگ‌ترين معجزه‌شان جنگ، به‌ترين هنرشان سياه‌پوشی و بيش‌ترين توليدشان شهيد است.
آن‌ها سرزمين ايران زمين را حسابی شخم زدند ولی غافل از اين واقعيت که صرف‌نظر از نيت‌ها و هدف‌ها، هر شخم‌زدنی باعث باروری و رويشی تازه خواهد شد! نسل جديدی وارد جامعه گرديد که ورود آنان هم‌زمان بود با تحولاتی که در تکنولوژی ارتباطات رُخ داد. برای رساند مطلب من نام اين نسل را می‌گذارم نسل وبلاگی. استقبال اين نسل از وبلاگ، به‌معنای روی آوردن به زندگی مُدرن و بريدن از فرهنگ شفاهی و قبيله‌ای است. چند سال پيش زير عنوان «سال درخشش وبلاگ‌شهرها» نوشتم که وبلاگ‌ها را به‌عنوان يک پديده تازه و رو به گسترش، که نسل جوان به اتکاء آن و آگاهانه در جهت سازگاری و پذيرش يک هويت مُدرن در حال گام برداشتن است؛ بايد خيلی جدی گرفت.
اگرچه قدمت چالش ميان هويت گذشته و جديد از مرز دو سده نيز فراتر می‌روند، اما به دليل عدم وجود و حضور يک نيروی مشخص، پيگير و مؤثر در بطن جامعه، هويت مُدرن، بعنوان خاستگاه اجتماعی و فرهنگی بخشی از جامعه، نه زمينه‌ای برای طرح و تثبيت‌اش مهيا بود و نه توان برخورد و قدرت تقابل را با فرهنگ سنتی داشت. چنين توازنی هم اکنون، به دليل تغيير ترکيب سنی، گسترش آموزشگاه‌ها و دانشگاه‌های مُدرن، حضور ملموس و جدايی‌ناپذير تکنولوژی در حيات اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی کشور، تسهيل ارتباطات و بالارفتن سطح نمودار مسافرت‌ها به خارج از ايران و خلاصه وجود حاکميت دينی و گذشته‌نگر، در مجموع بنفع سازگاری با هويت مُدرن و منطبق بر نيازهای زمانه تغيير کرده است.
+ يک ـ ديروز، پايان پنجمين سال حضور و موجوديت وبلاگی که پيش روی شماست بود و امروز، آغاز سالی تازه. با وجود بر اين عنوان را بدين علت «وبلاگ ۱ + ۵» انتخاب نکرده‌ام که بگويم پنج‌سال از عمر وبلاگم گذشت! چه ديروز که حرفه معلمی را برگزيدم و چه امروز که به وبلاگ متوسل شدم، هدف پيش رويم رسيدن به جامعه‌ی نوشتاری است. جامعه نوشتاری، برخلاف جامعه شفاهی که همه‌ی گفته‌ها و تعهدها را به آنی زير پا می‌گذارند، انسان‌ها را متعهد و مسئوليت‌پذير بار می‌آورند. موضوعی که در جامعه ما هنوزحکم کميا را دارد!
بر همين اساس علاقه‌مندم برخلاف پنج سال گذشته در سال جديد و در مبارزه با سياستی که حکومت برای کنترل و خفه کردن بلاگرهای ايرانی در پيش گرفته است؛ هرازگاهی نظرها و ديدگاه‌های مختلف بلاگرهای مقيم ايران را با هر نام و نشانی که دوست دارند، در اين وبلاگ بازتاب دهم.

پنجشنبه، مرداد ۰۳، ۱۳۸۷

پيامبر عشق و سينمای عاشقانه


روزی عايشه باتفاق شوی خود محمد، داشتند از کنار مسجدی
می‌گذشتند، ناگهان صدای نواختن دست‌هايی که با ضرب‌آهنگی خاص، آوای موزون و دل‌نشينی را همراهی می‌کردند، از داخل مسجد شنيده می‌شد و توجه عايشه را به‌خود جلب نمود. محمد، وقتی کنجکاوی پرسش‌گرانه‌ی عايشه را ديد، لبخندزنان گفت: گروهی در حال سماع هستند!
آقای صفار هرندی، شخصيتی که بطور افراطی از تفکر و ادبيات حجتيه پاسداری می‌کند و يکی از مخالفان سرسخت زندگی عاشقانه و زيبايی‌گرايی‌ست؛ حداقل يک نکته را دقيق می‌فهمد که پيامبر اسلام نيز _‌مثل ديگر انسان‌های خاکی‌_ ممکن بود روزی عاشق شود. تاريخ اسلام گواهی می‌دهد که شد! دل در گروی عايشه گذاشت و تا دم مرگ، شيفته و دل‌باخته او بود! محمد هر زمان به چشمان مشی زيبايش که از پُشت پلک‌های سُرمه‌کشيده طلوع می‌کردند و عاشقانه و با مهر و محبت می‌درخشيدند؛ چشم می‌دوخت و خيره می‌گشت، وجداناً، هم اسلام مهربان‌تر و زمينی می‌شد، به زندگی و نيازهای مبرم مردمش می‌پرداخت و هم محمد، شيوه‌ی عمل‌گرايی پيشه می‌کرد تا در برخوردهای روزانه، به عايشه به‌قبولاند: مهر به آن کس که به‌مهر تو گرو هست بده!
گويا آن روز و آن اتفاق _‌منظور روزی که آوای دل‌نشين از درون مسجد به داخل کوچه‌ها پيچيد‌_ می‌خواستند فراتر از ديگر اتفاق‌های ممکن در يک روز معمولی جلوه کنند، در جايگاه مناسبی قرار بگيرند و الگوی تازه‌ای را در مناسبات زناشويی، در زندگی سنتی و در تاريخ صدر اسلام به ثبت برسانند. چنين هم شد! و به پيشنهاد محمد، هر دو، به‌طرف مسجد رفتند تا از نزديک سماع را تماشا کنند. محمد در آستانه درِ مسجد، شانه چپ را به ستون سمتِ چپ آن تکيه داد، دست راست را قاعده ستون سمت راست درب مسجد نمود تا تکيه‌گاهی را برای عايشه مهيّا کند. عايشه در حالی که دو کف دست‌هايش را به دو طرف گونه‌هايش چسبانده بود، با همان حالت، چانه‌اش را روی بازوی محمد گذاشت و چون قمری عاشقی که مجذوب و مدهوش شنيدن نوای دل‌نشين است، دل را به‌جان کلام‌های آهنگين سماع‌کننده‌گان سپُرد.
سماع‌کننده‌گان با ديدن محمد و عايشه، شوری دو چندان گرفتند و بيننده‌گان آن شور و ترنُم نيز، همه‌ی وجودشان لبريز شد از شوق و شعفی وصف‌ناپذير و ناخواسته به وجد آمدند. عايشه شادمانه، همراه با سماع‌کننده‌گان ترانه‌ها را زمزمه می‌کرد و محمد متبسم و عاشقانه، به عايشه و حرکات موزون او می‌نگريست. هميشه در يک فضای دل‌نشين و فرح‌بخش، هم ريتم ‌تپيدن‌های دل، يا نوع نواختن ضرب‌آهنگ‌های قلب تغيير می‌کنند و هم چشم‌ها، از بعُد و چشم‌اندازی ديگر، به اطراف، به مردم و به زندگی می‌نگرند. حتا اگر آن چشم و دل، متعلق به پيامبر اسلام باشند! آن‌گونه که روايت‌های مورد قبول مسلمانان سنی مذهب حکايت می‌کنند، در اين لحظه محمد، سرش را نزديک گوش همسر بسيار جوان و زيبايش بُرد و آهسته جمله‌ای در زير گوش‌اش گفت. کسی نمی‌داند آن جمله چه بود و در جايی هم نوشته نشده است و يا شايد هم از قول عايشه نوشتند، من از آن بی‌خبرم. اما آن‌چه را که نقل کرده‌اند و آن‌گونه که عايشه شاداب و خندان در تأييد سخن سر جنباند، می‌شود تا حدودی حدس زد که در آن فضا، گفتار پيامبر، تنها می‌تواند يک معنا را برساند: که بدون هنر، يعنی شعر و ترانه و موسيقی، زندگی بسيار غم‌انگيز و تلخ خواهد شد!
آيا نمی‌شود اين بخش از رفتار لطيف، زيبا و عاشقانه‌ی پيامبر را به‌صورت کالايی فرهنگی‌ـ‌اسلامی [فيلم، تأتر، کتاب و...] در جامعه‌ی ايران عرضه نمود؟ آيا نمی‌شود ادبيات ديگری را غير از ادبيات امثال وزير ارشادها که منادی خون، مرگ و شهيد هستند؛ بکار گرفت و جان تازه‌ای را در کالبد سرد و بی‌روح جامعه ايران تاباند؟ اگر در سينماهای ايران فيلم‌هايی از زندگی بزرگان دين اکران شود و مردم با چشم‌های خود ببينند که جنس رفتار پيامبر يا امامان‌شان، کم‌و‌بيش از همان جنسی است که روزانه نمونه‌هايی از آن‌ها را می‌شود در جامعه ديد، که مثل آنان عاشق می‌شوند، حسادت می‌ورزند، با ديگران رقابت می‌کنند و يا هر زمان اندوهگين هستند، به آغوش پُرمهر و محبت همسران‌شان پناه می‌برند؛ آيا ذره‌ای از شأن و مقام آنان کاسته خواهد شد؟ يا نه برعکس، مردم با ديدن چنين صحنه‌هايی، حصار بيگانه‌گی و فاصله را فرو می‌ريزند، احساس يک‌رنگی می‌کنند و نشاط و انرژی تازه‌ای خواهند گرفت؟ بار ديگر فيلم‌های «کتاب آفرينش»، «ده فرمان» و «بن‌هور» را نگاه کنيد که اين سری از فيلم‌ها، نه تنها پيوند ميان مردم و دين را مستحکم نمودند بل‌که يهوديان جهان، با ديدن همان فيلم ده فرمان، تصميم گرفتند که اسرائيل را دوباره بسازند، و چه خوب هم ساختند!
بی سبب نيست که ارادۀ اکثريت قريب به‌اتفاق وزرای فرهنگ و هنر کشورهای جهان، تشويق و سرمايه‌گذاری در جهت رشد و تنوع توليد کالاهای فرهنگی است. کالاهای مختلف و متفاوت فرهنگی، برخلاف تمايلات قالبی وزير ارشاد ايران که «ايده‌آل مطلق»‌اش بستن سينماها است، رفتارهای عمومی را نظم می‌دهند، سطح تحمل‌پذيری مردم را بالا می‌برند و سلامت درون جامعه را تأمين می‌کنند. البته بيان چنين سخنی بدين معنا نيست که ما در انتظار معجزه هستيم! به اين اميد که شايد فردا مسئولين کشور آستين‌ها را بالا بکشند و زمينه را برای ساختن فيلم‌هايی مانند «رومئو و ژوليت» اسلامی، «شکوه علف‌زار» و يا «هيجده‌ساله‌گان در آفتاب» آماده کنند. اما اين انتظار وجود دارد که بعد از سی سال تجربه، حداقل يک‌بار بشينند و بيانديشند که واقعاً اشکال کار در کجاست و چرا هنرمندان مسلمان يا دولت _‌که سرمايه‌های بی‌شماری را در اين زمينه برباد داد‌_ هنوز نتوانستند يک اثر جذاب و رُمانتيک را _‌شبيه همان کارهايی که واتيکان در نشان‌دادن زندگی مسيح سرمايه‌گذاری می‌کند‌_ به مردم و جامعه عرضه کنند؟
اين ناتوانی شايد دلايل متفاوتی داشته باشند ولی به‌زعم من، عمده‌ترين دليل آن است که در نظام جمهوری اسلامی، يک فرايند مستمر انتخاب طبيعی برای هنرمندان [و همين‌طور برای مسئولين سياسی و ايدئولوگ‌های نظام] وجود ندارد. واقعاً در کجای جهان چنين رسمی حاکم هست که مسئولين سياسی کشور، امروز سخنی می‌گويند و فردا، گفته‌های‌شان را پس بگيرند؟ در کجای جهان رسم است که رهبران دينی در مورد روابط صلح‌آميز انسان‌ها و هم‌زيستی مسالمت‌آميز دين باوران سخنی بگويند _‌نظير همان حرف‌هايی که آقای منتظری در مورد بهائيان گفت‌_ روز بعد آن را تکذيب کنند؟ اين نمونه‌ها نشان می‌دهند که نابسامانی کنونی را بايد کمی فراتر از ايدئولوژی، که متأثر از سيستم حصار در حصار است، بررسی نمود. در چنين سيستمی، نه تنها پيامبر عشق و امامان عاشق محلی از اِعراب ندارند، بل‌که آرزوی سينمای عاشقانه را بايد و برای هميشه به گور سپرد!

سه‌شنبه، مرداد ۰۱، ۱۳۸۷

جنايت را نمی‌شود لاپوشانی کرد!


رادوان کارادزيج (Radovan Karadzic) رهبر صرب‌های بوسنی،
که از طرف دادگاه بين‌المللی به اتهام قتل‌عام مردم شهر «سربرنيتسا» محکوم گرديده بود، بعد از دوازده سال فرار و زندگی پنهانی، روز گذشته دستگير شد. در جريان جنگ داخلی در بوسنی در سال‌های ۱۹۹۲ تا ۱۹۹۵، دست‌کم هفتاد‌ـ‌هشتاد هزار نفر کشته شدند. همين‌طور به شهرهای بوسنی خسارت‌های گسترده ‌و جبران‌ناپذيری وارد گرديد که بعد از گذشت يک‌دهه، هنوز روح و روان شهر و شهرنشينان حالت طبيعی و عادی خود را باز نيافته‌اند.
تجربه جنگ‌های داخلی يوگسلاوی سابق نشان می‌دهد که ناگزيريم ميان رُشد ناسيوناليسم کور و بالندگی جنايتکاران، تناسبی را برقرار سازيم. البته در جنگ‌های يوگسلاوی عوامل متعدد و مختلفی [از جمله نقش ويژه مهاجران بوسنی مقيم آلمان] در شعله‌ورشدن آتش جنگ و محدود ساختن همه‌ی راه‌هايی که می‌شد مثل چک‌اسلواکی سابق به شيوۀ متمدنانه احقاق حق نمود؛ دخالت داشتند. اما بيان چنين سخنی بدين معنا نيست که ميان جنگ و جنايت خط و مرزی نکشيم! جنايت را نمی‌شود با بزرگ‌نمايی مقوله‌هايی مانند وحدت ملی، دفاع از دين و زبان و نژاد و نظام و غيره، پوشش داد. چرا که جنايت‌کاران برای انجام اعمال جنايی، پيش زمينه مادی دارند. جوهره وجودی آنان را عناصری چون ناباوری، عدم اعتماد و در تداوم خود دشمنی با ديگر انسان‌ها تشکيل می‌دهند. مآبقی حرف‌ها و شعارها بهانه‌ای بيش نيست! يک نمونه بارز آن بی‌اعتمادی مطلق کارادزيج به سخن‌ها و توصيه‌های «ليليانا»، زنی که عمری رفيق و همراه او بود. کسی که بعد چند دهه زندگی مشترک، به وفاداری همسر خويش مشکوک و ناباور است، چگونه می‌توانست به مردم بوسنی باور و اعتماد کند؟
سه سال پيش توصيه‌های «ليليانا» را زير عنوان «وفاداری زن شـــرقـی» در وبلاگ گذاشته بودم و از آن‌جايی که مضمون اين توصيه فراگيرست و همه‌ی جنايت‌کاران ريز و درشت را در بر می‌گيرد؛ تکرار و بازخوانی آن را [برای آدم‌هايی که دستان آلوده به خون دارند] الزامی می‌دانم:

Sonntag, August 21, 2005
وفاداری زن شـــرقـی

رادوان کارادزيج رهبر صرب‌های بوسنی، نامی است آشنا برای همه‌ی کسانی‌که جنگ‌های داخلی يوگسلاوی سابق را دنبال کرده‌اند. نام وی بعنوان فردی که مسئول قتل‌عام سربرنيتسا در ژوئيه ۱۹۹۵ است، در صدر فهرست بزرگترين متواريان دادگاه جنايات جنگی سازمان ملل قرار دارد. چندی پيش، "ليليانا" همسر "رادوان"، بعد از ده‌سال مقاومت و حمايت از شوهر، در پشت دوربين تلويزيون قرار گرفت و همسرش را ترغيب کرد که بخاطر آينده فرزندان و نوه‌هايش، خود را تسليم قانون کند.
ليليانا، با صدايی موزون و جذاب، بی‌آن‌که کوچک‌ترين اشاره‌ای به خون‌های ريخته شده، به آواره‌گی‌های تحميلی و ديگر موارد نقض‌حقوق‌بشر کرده باشد؛ با اتکاء به شناخت و تسلط‌اش به فرهنگ منطقه و تمايل مردم؛ با مهارتی خاص و تحسين برانگيز، توانست احساسات مادرانه خويش و انتظاری که از يک زن شرقی دارند، به نمايش بگذارد. به احتمال زياد، رادوان خود را تسليم قانون نخواهد ساخت. اما تأثير کلامی ليليانا، از اين پس، زاويه نگاه مردم را تغيير خواهد داد و اين تجربه خوبی است برای آينده ميهنِ ما. آن‌چه را که می‌خوانيد، برگرفته از سخنان ليلياناست:
ای که آغوش گرمم، هميشه يگانه و امن‌ترين پناه‌گاهت و نوازش‌هايم، به‌ترين مرهم، برای زخم‌هایِ دلِ پُرآشوبت بودند. ای پدر فرزندان و نوه‌هايم، همسرم، رادوان کارادزيچ!
سال‌هاست که از تو بی‌خبرم. اما در تمام اين مدت، در خيالم، با تو و در کنار تو بودم. هم‌راه تو، هرنيمه‌شب، در جست‌و‌جوی پناهگاهی تازه و امن، گام برمی‌داشتم و باورم کن، که هيچ شبی نبود ـ‌حتا يک‌شب، که خواب بتواند برچشم‌های هميشه در انتظارم، که از پشت پنجرهِ اتاق تاريکی بيرون را می‌پائيد، غلبه يابد.
می‌دانم که در وفاداريم، ذره‌ای شک نخواهی کرد! می‌دانم که می‌دانی چشم‌هايم، هميشه وجود سالم تو را، و قلبم، آسودگی و خواست‌های تورا، می‌جُست‌و‌می‌خواست. حتا اگر تو را مسئول ده‌ها "سربرنيتسا" می‌دانست‌اند و يا مهم‌تر، اگر تمام يوگسلاوی را به خون و آتش می‌کشيدی؛ باز من در کنار تو بودم! همان‌گونه که در ده سال گذشته، در دفاع از نام و کار و اعمال‌ات، در کنارت ايستادم!
مهم نيست ديگران چه می‌گويند، يا چقدر با نيش طعنه‌ها، آزارم می‌دهند؛ من همسر تو هستم، مادر فرزندانت و نوه‌هايت! زنی شرقی و وفادار به شوهر! اما اگر می‌بينی که امروز و از اين رسانه تو را مخاطب قرار می‌دهم، نه به دليل بی‌وفايی، بل‌که چاره‌ای غير از اين نبود. می‌خواستم آخرين پيام را به گوش تو برسانم. می‌خواستم تو نيز بدانی که در واپسین دقايق عمر، جاده زندگی‌ام به نقطه انشعاب‌اش رسيد و دو شاخه شدند. می‌خواستم بدانی که برسر دو راهی تصميمی قرار گرفته‌ام و دوست دارم کمک‌ام کنی!
من از ميان دو گزينه‌ی وفاداری به همسر و وفاداری به فرزندان و نوه‌ها، دومی را برگزيدم. من از ميان گذشته‌ای که ما ساختيم و يا دوست‌داشتيم [مطابق ايده‌آل‌ها خود] بسازيم، و آينده‌ای که آن‌ها تصميم به ساختنش گرفته‌اند، آينده را برگزيدم. چنين انتخابی، سياست نيست، بل‌که واقعيتی است گريزناپذير. واقعيتی که دير يا زود، تسليم‌مان خواهد کرد. ديگر لجاجت معنی ندارد و پذيرفتنی نيست و به همين دليل، از تو می‌خواهم بخاطر واقعيت‌هايی که از زبان همسرت می‌شنوی؛ بخاطر فرزندان و نوه‌هايت؛ بخاطر آينده آن‌ها؛ تسليم قانون شو!

پيوست: جنايت مشمول زمان نمی‌گردد!