جمعه، مهر ۱۸، ۱۳۸۲

شادباش به مردم ايران!



آنکـه هـر دم هـوس سوختن مـا می کرد

کاش می بود و هم امروز تماشا می کرد


بيست و پنج سال مبارزه پيگير خانم شيرين عبادی در راه آزادی، برابری حقوق زنان با مردان و حقوق بشر، افکارعمومی جهان را متوجه سخت کوشی زنان ايران ساخته است. مآحصل اين تلاش، جايزه ايست که دقايقی پيش، هيئت داوران نام خانم شيرين عبادی را بعنوان برنده نوبل سال 2003، به مردم جهان اعلام کرده اند. خانم عبادی، دومين زنی است در جهان که بعد از مادر ترزا، شايستگی دريافت نوبل آزادی و حقوق بشر را داشته است. و اين افتخاريست برای همه ايرانيان، خصوصاً زنان، که با سخت کوشی خود، افکار عمومی جهان را متوجه اين مهم ساخته اند که چهره ايرانيان، همان تصويری نيست که از حکومت جمهوری اسلامی در ذهن دارند. چهره ای که بيست و پنج سال است فرياد می کشد که ما همه تشنه ی صلح و آزادی هستيم!
اگرچه از ميان زنان ايران، تنها خانم عبادی بود که برای حضور بر سکوی نوبل مفتخر شدند؛ اما اين بدان معنی نخواهد بود که ديگر زنان ما مستحق و شايسته چنين مقامی نيستند. درچند سال گذشته، تلاش دختران دانشجوی ما در عبور از موانع جهل و خرافات، بسهم خود در تاريخ مبارزات جهانی زنان بی نظير و قابل تقدير اند. همه ما قدردان زحماتی هستيم که امثال خانمهايی چون روانگيزکار و لاهيجی و ديگران در اين را متقبل شده اند. جمع تلاش اين مجموعه بود که توانست ارزش و اعتبار زنان ايرانی را در جهان رقم زند و توجه جهانيان را به شرايطی که در آن بسر می برند جلب کنند.
وبلاک دين و سياست، اين روز بزرگ و تاريخی را به همه ملت ايران، خصوصاً زنان کشور تبريک می گويد و معتقد است که از اين لحظه، با قبول و پذيرش اين جائزه، مسئوليت بزرگی را در برابر جهانيان پذيرفته ايم و وظيفه ما، برخلاف سياستهای جنگ طلبانه حکومت، تلاش ملتی است پيشتاز که خواهان تحقق صلح، آزادی و دموکراسی در منطقه هستند.
توضيح و پوزش:
پيش از خانم شيرين عبادی، خانمها «آنگ سان سوکی» يکی از فعالين حقوق بشر در ميانمار(1991)، مادر ترزا (1979)، بتی ويليامز مايريد کوزنکان، بنيانگذار جنبش صلح ايرلند شمالی (1976) و اميلی گرين بالچ، رئيس بين المللی اتحاديه زنان برای صلح و آزادی (1946)، برندگان جايزه صلح نوبل بودند که با پوزش از خوانندگان جمله فوق تصحيح ميگردد:
«حانم عبادی، پنجمين زنی است درجهان که بعداز خانمها آنگ سان سوکی، مادر ترزا، بتی ويليامز مايريد کوزنکان و اميلی گرين بالچ، شايستگی دريافت جايزه صلح نوبل را داشته اند».

جمعه، مهر ۱۱، ۱۳۸۲

معلمان و اعتصاب سراسری

جامعه فرهنگيان مبارز، از طريق [فراخوانی] عمومی، معلمان کشور را برای اعتصابی سراسری در روز سيزدهم مهرماه، روزجهانی معلم، فراخوانده است. اما متن سرخ و شهادت طلبانه فراخوان، ناسازگار با شأن و مقامی است که فرهنگيان قصد دارند از آن جايگاه، احقاق حق کنند. حرفه معلمان، در هرشرايط و موقعيتی، حرفه ايست آموزشی و مضمون اطلاعيه اخير، در اين زمينه نارسا است و خوانندگان را بی مهابا، بياد دوران پيش از انقلاب می اندازد. وقتی اطلاعيه را با سخنان بسيارمتين، وزين و منطقی آقای محمود بهشتی لنگرودی، دبيرکل کانون معلمان ايران، که خبرگزاری ايلنا پيش از اين گزارش کرده بود، مقايسه می کنم؛ احساس خاصی به من دست ميدهد که نويسندگان آن فراخوان، بيش از حد انتظار، از فشار و درد های اقتصادی – اجتماعی رنج می برند و تحت تأثير همين رنج، «مسير» ی را «نمايان» ساختند که شايسته مقام معلمان نيست.
اعتراض به ناعدالتی ها، اجحاف ها و ستم هايی که به قشر شريف و زحمتکش فرهنگيان روا ميدارند، جزئی از حقوق شهروندی معلمان است. خصوصاً هنگاميکه به تجربه ثابت شد که «در مجموعه حاکميت، اراده راسخی وجود ندارد که به خواسته های فرهنگيان توجه کنند»، ضروريست از طريق اعتصاب سراسری، افکار عمومی را متوجه شرايط کنونی سازند. بحث برسر اعتصاب نيست، بحث برسر جايگاه، مقام و نقش اعتصاب کنندگان است. بحث برسر افرادی است که وقتی وارد حرفه فرهنگی می شوند، حال بهر دليل و منظور و انگيزه ای، خواسته يا ناخواسته، مسئوليت بزرگی را در قبال جامعه و آينده آن می پذيرند. برهمين اساس فرهنگيان مجبورند تا کار، زندگی و حتی مبارزات خود را متناسب با تعهدی که پذيرفته اند، تنظيم کنند.
اينکه حاکميت اسلامی ايران نسبت به امور فرهنگ و آموزش بی توجه و حتی در اين زمينه ها بغايت ارتجاعی می انديشد؛ و به تبع آن، محدوديتها و مشقات فراوانی را بر فرهنگيان تحميل کرده و عرصه کار و زندگی را برآنان تنگ می سازند؛ اينکه مردم و جامعه، عليرغم کيفيت کنونی و سطح تحصيلات، هنوز به آن حد از رشد و مطلوبيتی نرسيده اند تا بخواهند در برابر مشقاتی که معلمان متحمل می شوند، حساسيت نشان دهند؛ و دهها نمونه ديگر، در مجموع نبايد توجيه کننده شرايطی باشند تا فرهنگيان عزيز، از زير بار مسئوليتی که پيش از آن پذيرفته اند، شانه خالی کنند. گفتار آنان در کلاس، نمی تواند معنايی جدا از کردار آنان را در زندگی و مبارزه روزمره، در اذهان تداعی سازند؛ و برهمين اساس نيز مقام، اعتبار و ارزش معلمان در جامعه، حتی در آن جامعه ای که مردمش ظاهراً بی تفاوتند، مقامی است خاص و ارجمند. وانگهی، ساده ترين حرکت معلمان را ميليونها چشمان کنجکاوه، سمج و کاونده تعقيب می کنند. اگر همه ما به اين مهم واقفيم که آينده سازان ميهن را، جامعه معلمان آموزش می دهند و تربيت می کنند؛ پس هيهات! هيهات! که مبادا جوانان و نوجوانان ايرانی از حرکات شما چنين استنباط کنند که راه آينده، راهی است انقلابی!
چنين استنباطی، می تواند اعتبار و مقام معلمان را در جامعه خدشه دار سازند. فرهنگيان، در کار، در زندگی و حتی در مبارزه عليه بی عدالتی، خشونت و جهل، تنها يک ابزار را می شناسند و آن هم «کلمه» است. آنان با همين ابزار کالای فرهنگی توليد می کنند، خشت های زندگی آينده را بنا می سازند و طرحها و نقشه ها می ريزند. از آنجائيکه اين طبقه صاحبان سرمايه های معنوی هستند، پيش و بيش از سايرين مجبورند نسبت به معانی و مضامين کلمات حساس باشند. بنظر من، چنين حساسيتی را نمی شود بطور روشن و واضح در اطلاعيه فرهنگيان مشاهده کرد. اگر چه همه ما، از جمله معلمان، خواهان تغيير حکومت اسلامی هستيم، اما اين تغيير، نه معنی انقلاب را در اذهان تداعی می کند و نه می تواند با کلمه «سقوط» ی که در فراخوان آمده است، هم معنی و مترادف باشد. اگر واقعاً دوست داريد که اعتصاب شما، مبدأ و « نقطه آغازين مبارزات آزادی خواهانه مردم ايران باشد»، مجبوريد از هم اکنون گامها را آگاهانه و شمرده برداريد. بدون محاسبه و تعمق، هيچ يک از گروههای اجتماعی، نه قادر به ارائه الگوی رفتاری مناسبند و نه می توانيم به آزادی مطلوب، عليرغم همه جانفشانی ها و تحمل مشقات فراوان، دست يافت. فرهنگيان بارها و بارها در عرصه های کار و زندگی نشان داده اند که انسانهای مسئولی هستند و طبيعتاً انتظار عمومی نيز چنين است که با همان پيشينه، قدم به عرصه مبارزه بگذارند.
بعنوان يک همکار، دوست و حامی راه و انديشه شما، موفقيتان را آرزومندم. پيروز باشيد!

چهارشنبه، مهر ۰۹، ۱۳۸۲

چه کسی پاسخگوی نفرت است ؟

خانم زهرا بهنودی:
چه کسی پاسخگوی نفرتی است که در دل
فرزندان ما به جای عشق جايگزين شده ؟
(دوشنبه، دفتر مشارکت، مراسم اعتصاب غذای يک روزه)


روزی آلبرکامو Albert Kamus با عصبانيتی خاص ( که بهيچوجه هم شايسته نبود) از زبان قهرمان داستان خود گفت: « لعنت برکسی که چاقو را ساخت. لعنت برکسانی که شمشير، اسلحه،...، زندان و ابزار شکنجه را ساختند».
فردای آن روز، رندی چاقويی را نشانش داد و گفت:« آلبرت عزيز، خواهش می کنم يکبار ديگر اين شئ را تعريف کن». گفت: «وسيله ايست برای توليد، ابزاری است برای انجام کارها و ...». يعنی ماهيتاً چاقو وسيله ای برای کشتار انسانها نيست. هيچ آدمی هم به اين فکر نمی افتد که چاقو ابزاريست مرگ آفرين. اگر غير از اين بود، آن را در خانه ها و در آشپزخانه ها، در دسترس نمیگذاشتند. اما، اگر همين چاقو را به دست حـجـت الاســـــــــلام حسينيان بدهيد، بی هيچ تفکر و تعمقی، آنرا در شکم ديگران می نشاند.
شايد زندان، برای برقراری نظم عمومی ( اگر اعتراض ميشل فوکو را ناديده بگيريم)، برای جلوگيری از خلاف های قانونی و در يک کلام ثبات بخشيدن به جامعه ای، برای مدتی و تا حدودی ضروريست. اما اگر مسئوليت انتخاب و تعيين اينکه چه کسی بايد در زندانها بماند را به امثال لاجوردی ها بسپاريد؛ مسلماً نيمی از جمعيت کشور می بايست در زندانها بمانند، نابود شوند و حتی اعدام شوند، بی آنکه نيازی به «مفهوم اتهام» باشد. آنگونه که آقای حجاريان ادعا می کند.
وجود قاضی، نه تنها نفرت آفرين نيست، بلکه برخورد عقلايی، منطقی و عادلانه او با مسائل حقوقی، تضمين کننده آرامش و نشاط در جامعه است. ولی اگر اين قاضی مرجع عاليقدر و صاحب رساله ای چون آيت اله خلخالی يا آيت اله گيلانی باشند، نتيجه چه خواهد شد؟
مواردی را که برشمردم، نه بمنظور بزرگنمايی و برجسته ساختن نقش شخصيت ها در تاريخ حکومت اسلامی است، بلکه می خواستم تحمل در امری را برسانم و يا آنگونه که مصطلح است دندان برجگر بگذارم، تا بتوانم همدلی کنم. واقعاً چرا بايد دست بکاری بزنيم تا در دل کودکان ايرانی بجای عشق و محبت، نفرت جايگزين شود؟ البته اين پرسشی نيست که با طفره رفتن بتوانيم ساده و راحت از کنار آن بگذريم. نفرت، هم اکنون بعنوان يک معضل بزرگ و مهم اجتماعی، تا آن حد گسترش يافته که روان جامعه و مردم را بيمار ساخته است. شايد نا باوران يا دير باوران، خطری را که از درون جامعه، آينده ايران را تهديد می کند نبينند و يا فکر می کنند که با بزرگنمايی شرايط کنونی فرزندان عبدی، آغاجری و ديگران، می توانند آن خطر را تقليل داده و يا به تعويق اندازند. آنچه امروز بنام دفاع از زندانيان سياسی در شرف انجام است، جز دامن زدن به نفرت ها و کين خواهی ها، معنايی نخواهد داشت.
منظور چنين نيست که جامعه و مردم در برابر زندانيان سياسی بی تفاوت خواهند بود. هر انسان ايرانی هم اکنون با خانم زهرا بهنودی همدردی خواهد نمود و هرمادری، همدم با ناله های شب هنگام بچه های او اشک خواهد ريخت. کسی نمی گويد بچه های آغاجری هنوز دست های مهربان و نوازشگر رئيس مجلس و رئيس جمهور را بر سرهايشان دارند و مانند بچه های ما نيستند که در زندان بهت زده، شاهد اعدام پدران شان باشند. نه، نه، کسی چنين قضاوتی نخواهد کرد! اما انتظار عمومی اين است که خانم بهنودی حداقل بعنوان يک مادر يا يک همسر با قضايا برخورد کند. اگر ايشان قادر نيست تا مرحمی بر زخمها باشند، چرا می خواهد از طريق فرمولهای خودی و غير خودی کردن زندانيان سياسی، نمک بر زخمها بپاشد؟ بحث تنها بر سر جمله ی «فرزندان ما» و شما نيست، بحث بر سر اساس منطق اصلاح طلبان و تعريف نفرت و عشق است. به فرمولهای زير توجه کنيد:
جمهوری اسلامی + زنـدانــی بـودن سـايـريـن = عشق
جمهوری اسلامی + زندانی بودن اصلاح طلبان = نفرت
واقعاً عشق چيست؟ نفرت چيست؟ اگر قرارست عشق و نفرت با زندان معنی بيابند، زندان را که ديروز نساخته اند. در بيست و پنج سال گذشته، در آن مکان، گلهايی پرپر شدند که سن شان، کمتر و کوچکتر از سن کنونی فرزندان شما بودند. آيا رواست که دلهای مادران ما دوباره شکسته و اندوبار شوند؟ اگر هموطنان اصلاح طلب ما گذشته ی تاريخی و فرهنگ ايرانيان را با حديث سازيهايی که در حکومت اسلامی مرسوم است، وارونه جلوه می دادند (که داده اند) و يا آنرا ناديده می گرفتند؛ احتمال اينکه باز هم گروههای مختلف بخاطر شرايط حساس و ملتهب داخلی، لب ببندند و سکوت کنند، غير ممکن نبود. هرکسی می توانست درد اينگونه برخوردها را با مُسکّن «بی اطلاعی از تاريخ و نا آشنايی با فرهنگ ملی» بنحوی تسکين دهد. اما اگر کسی بخواهد عمداً يا سهواً گذشته ی جمهوری اسلامی و جناياتی را که بنام اسلام برمردم روا داشته اند، ناديده بگيرد و يا واژگونه جلوه دهد، شرافت انسانی خود را زيرپا می نهد. اگر واقعاً پايبند به اين گفته تان هستيد که آنان قرائتی ديگر از اسلام داشتند و با همين قرائت مرتکب جنايت شدند؛ پس شرمتان چيست که نمی توانيد آنرا واگويی کنيد؟
ما هنوز هم فکر می کنيم که با انسانهای شرافتمندی روبرو هستيم، و اگر خطايی يا اشتباهی در گذشته رُخ داده اند ناشی از جوانی و کم اطلاعی بوده است. شما مسئول جنايات نيستيد، مسئوليت برعهده کسانی است که بيماران روانی را برمسند قضاوت و عدالت اسلامی نشانده اند. چشمها را بگشائيد و اينسوی را بنگريد که در برابر شما، ملتی با دلهای شکسته و زخم خورده، قرار گرفته اند. تنها با برخوردهای صادقانه و شفاف است که می توانيد اين زخمها را التيام بخشيد. پوشش دادن به جنايات، شرط صداقت نيست.