چهارشنبه، اردیبهشت ۱۴، ۱۳۸۴

صفـر؛ عـدد، هيـچ يا جـانشـين است؟

در جهان سياست، مناسبات و رقابت های حزبی تابع يکسری اصول و قواعد شناخته شده ای هستند. اگر چه نوع نگاه و متُدلوژی برخورد احزاب در کشورهای مختلف، همواره با سطح رشد جامعه ای که بدان تعلق دارند متناسب اند، و با توجه به سرشت، خاصيت و مفهوم رقابت، که اصولن مسيرهای نوسانی را دنبال می کند و تحت تأثير شرايط های متفاوت سياسی، اجتماعی و فرهنگی، شدت و ضعف هايی را از خود بروز ميدهد؛ با وجود براين، احزاب جهانی، به تجربه دريافتند که زندگی اجتماعی، مادامی می تواند خصلتی منظم و قابل پيش بينی بيابد که دولتمردان و سياستمدارانش در عمل، رفتارهای خود را بر هنجارهای بين المللی انطباق دهند و از آن پيروی کنند.
اگر جهان دهکده ای بسيار کوچک است، راهی غير از اين هم نمانده [البته راهی که منطق و عقلانيت اثبات شده ای را عرضه می کند] که مطابق استانداردهای دهکده حرکت کنيم. البته دولت مردان ما آزادند که در مخالفت با فرآيند کنونی و تلاش برای تفکيک سياست داخلی از سياست خارجی، يکسری دلايل و توجيهات اسلامی بتراشند؛ اما از آنجائيکه مخالفت شان [اگر از زاويه مثبت نگاه کنيم] ناشی از عدم آگاهی کامل آنان از ارزشهای امروزين است [همانگونه که در دهه پيش، مخالف عضويت ايران در سازمان جهانی تجارت بودند] در عمل، تنها می توانند برای جهانيان ثابت کنند که سياستگذاران واقع بين و روشن بينی نيستند.
همين يک نمونه سياست ناآگاهانه و با عرض پوزش نابخردانه و کودکانه ای را که در بالا اشاره کرده ام، آنچنان اساس جامعه را بر هم زد و ناپايدار ساخت، که جدا از برنامه های اوليه و جلب متخصصين و سرمايه، به بيست سال کار شبانه و روزی نيازمند است تا بتوانيم بارديگر جامعه را به همان نقطه اولش باز گردانيم. وقتی ما قدرت مقابله با سرمايه جهانی را نداريم و نمی خواهيم عضو هيچ يک از سازمان های شناخته شده بين المللی گرديم، بديهی است که در عرصه ملی، با کاهش سرعت رشد توليد و عدم ثبات اقتصادی مواجهه خواهيم شد و تداوم آن روند، فرار سرمايه، فرار متخصصان و فرار مغزها را بدنبال خواهند داشت. آيا حالا ما می توانيم چنين وضعيتی را که ناشی از پديده جهانی شدن است انکار کنيم و بگوئيم کاری به جهانی شدن نداريم؟
هم اکنون گزارش هايی را که روزنامه های ايران درباره زندگی حقوقی ـ امنيتی شهروندان، بحران مناسبات اجتماعی، عدم اعتماد به مسئولين و ناسالم بودن رقابت های حزبی و سياسی می نويسند، جدا از اينکه تصويری از يک جامعه غير استاندارد را به خوانندگان خود ارائه می دهند، بلکه غير مستقيم، به حقيقت تلخی نيز اشاره می کنند که جامعه ايران، آشکارا سير قهقرايی را می پيمايد. وقتی تحليل گران سياسی، شرايط کنونی را «بازگشت به نقطه صفر» ارزيابی می کنند، چه الزامی وجود دارد که امثال من با چنين گرايشی همراه شوند و بحث انتخابات را راه بياندازند؟ وانگهی، اين نقطه صفر را، بايد به لحاظ کمی و کيفی دقيقن بررسی کرد و مشخص ساخت آيا صفر، کميتی است که می بايست جانشين اصلاحات نيم بند از بالا می شد؟ يا اساسن اصلاحات اسلامی را بايد هيچ گرفت؟ در هر صورت، قضاوت و بررسی، برعهده خوانندگان است و من تنها می توانم به يادآوری خاطره ای، اکتفا کنم:
در تابستان سال 53 ، وزارت آموزش و پرورش در ارتباط با رياضيات جديد و متدلوژی تدريس، طی بخشنامه ای مديران مدارس مختلف کشور را موظف ساخت تا در يک دوره از کلاس های ده روزه شرکت کنند. از تهديدها و توبيخ های اداری که بگذريم، شخصن تشکيل اين قبيل کلاس ها را مفيد و ضروری ميدانستم و با علاقه هم شرکت کردم. اما وقتی که وارد کلاس شدم، احساس کردم که هدف آموزش نيست بلکه صحبت برسر کلاه شرعی است و ... .
روز اول، مسئول آموزش بحث صفر را دامن زد. شرکت کنندگان به دو دسته صفر عدد است و صفر هيچ است تقسيم شدند. روز ششم، دومين جلسه ای بود که شرکت داشتم. باز محور بحث همان حرفهای روز اول بود با اين تفاوت که مسئول آموزش، يک عدد ليوان و چند دانه لوبيا را همراه آورده بود و يک دانه از آن لوبيا را در داخل ليوان می انداخت و از ديگران می پرسيد چه می بينيد؟ همه با هم پاسخ می دادند: لوبيا! بعد ليوان را خالی می کرد و دوباره می پرسيد: حالا چه می بيند؟ ديگران هم می گفتند: هيچی!
روز دهم، وقتی کلاس شروع شد، باکمال تعجب ديدم بحث همچنان بر همان محور می چرخد. البته همکاران من و مسئول آموزش، روز قبل به نتايج تازه ای رسيده بودند و جدا از دو جايگاه قبلی، برای صفر مقام جانشينی هم تعيين کردند و دوره آموزش رياضی، به خير و خوشی به پايان رسيد. حالا ناظر آموزش و پرورش و مسئول اداره کلاس، دفتری آورده بود تا همکاران ما نظراتشان را درباره سطح و کيفت جلسه بنويسند. همه آن کسانی که معترض بودند، در نظرخواهی نوشتند که از آن کلاس به نحو شايانی استفاده برده اند. نوبت که به من رسيد نوشتم:در رياضيات جديد، صفر، نه عدد است، نه هيچ و نه جانشين. بلکه مفهوم واقعی آن در ارتباط با بودجه، حيف و ميل پولها، خالی کردن صندوق و انتقال به حساب های شخصی مشخص می گردد. آنچه در اين ميانه هيچ معنی می شوند و بحساب نمی آيند، معلمانی بودند که در هوای داغ تابستان و در اتاقی بدون پنکه، ده روز از عمر خود را باسادگی تمام تلف کردند. در رياضيات جديد، کاری که ما انجام داده ايم می گويند: پذيرش بدبختی با اعمال شاقه!

دوشنبه، اردیبهشت ۱۲، ۱۳۸۴

در روز معلم، امور آموزش را جدی بگيريم

در بين جامعه فرهنگيان و در هر عصر و دوره ای، انسانهای والا، ارجمند و فرهيخته ای را می توان مثال آورد که در ارتباط با آموزش و پرورش کودکانی که بايد آينده سازان باشند، همه وجود خويش را در طبق اخلاص نهاده بودند. هم نسلان من، هنوز با شکوه و جلال يادی از استاد دکتر مجتهدی می کنند و به احترامش کلاه از سر برميدارند. اما متأسفانه، اگر بگويم اين قبيل انسانهای والا در مجموع، گروه اندکی را در آن خيل بيشمار تشکيل ميدهند، سخنی خلاف نگفته ام.
اين نکته را هم اضافه کنم که همه نمی توانستند و يا نمی توانند در جايگاهی قرار بگيرند که افرادی نظير دکتر مجتهدی ها در آن جاها قرار گرفته بودند. ولی، هر معلمی در هر حوزه ای، حداقل وظيفه داشت تا نکاتی را پيشاپيش بداند از جمله رابطه ميان جوهره فرهنگ با امر آموزش و ارزش و اعتباری که اين حرفه در جامعه پيدا خواهد کرد. بی سبب نيست که می گويند:

چوب معلم ار بود زمزمه ی محبتی 
جمعه به مکتب آورد طفل گريزپای را

در سال 54، از ميان يکصد و پنجاه معلمی که در مناطق کجور، کلاردشت، چالوس و نوشهر می شناختم و از تک ـ تک آنها آمار گرفته بودم، تنها هفت درصد آنان در طول سال، چهار تا هشت جلد کتاب خوانده بودند. بديهی است که اين گروه از معلمان، در محل کار و در پيش وجدان خود، بهيچوجه قائل به تفکيک انجام وظيفه ظاهری و پَر کردن ساعات روز کار با وظيفه اصلی ـ انسانی و ذات حرفه ای که مسئوليت سنگينی را برگرده آنان نهاده بود، نبودند و به همين نسبت، بعدها نيز، نمی توانستند تمايزی ميان روز معلم در مهرماه، با روزی که حکومت بر آنها تحميل کرده بود، قائل گردند. و چه خوب ديديم که جامعه معلمان چشم بسته، تسليم شرايطی شدند که نيروهای فرهيخته جامعه، از زمان ميرزا حسن رشديه، در مقابل خواست روحانيت ايستادگی کرده بودند.

پی نوشت:
مجيد زُهـَری عزيز همراه با کامنت زير هديه ای بسيار زيبا و ارزشمندی را فرستاد که به گمانم، برای همه دوستداران و علاقمندان [خاطرات دکتر مجتهدی] که تا اين لحظه موفق به شنيدن صدای استاد نشده بودند، هديه ای است گران و ماندگار. دستش درد نکند!

یکشنبه، اردیبهشت ۱۱، ۱۳۸۴

ای دوست! تو کــــلاه خويش را قاضی کن.



 در ميان واژگان پارسی، واژه پهلوی «کلاه»، به گمانم يگانه واژه ای است که از دو سوی، هم تحت تأثير تمايلات مغرضانه فقها و هم زير فشار فرهنگ عاميانه، از مضمون تهی گرديد و اکنون، گذاشتن و برداشتن آن از سر، هر دو، به يک اندازه معنی می شوند.
تا آنجايی که من ميدانم واژه کلاه، از لغت «کله» استخراج شده و به نقل از فرهنگ قديم، ايرانيان انسان پُر مغز و دانا را کلاهدار می گفتند. در واقع کلاهداری يکی از صفات شاه ايران بود و نياکان ما اعتقاد داشتند که شاه بايد مظهر توانايی و دانايی باشد و به قول حافظ:

نه هرکه طرف کله کج نهاد و تند نشست
کــلاهـداری و آيـيــن ســـروری دانـد


اما بعد از آمدن اسلام و به تناسب پيدايش و رشد يک قشر خاصی در جامعه، جنگ دو فرهنگ نيز شدت گرفت و تا همين امروز که جای هيچگونه انکار و پرده پوشی نيست، تنها اديبان ما نبوده اند که زخم های کاری و عميق را با جان خريده اند بلکه، جنگ فرهنگی زيان ها و خسران های جبران ناپذيری را برجای نهاد و تحت تأثير آن، بسياری از کلمات مصادره و مصلوب شدند.
در فرهنگ ايران زمين، کلاه داری، تنها به مفهوم خاص و در حوزه سياسی محدود نمی شدند. در رقابت های اجتماعی و رسيدن به سرافرازی و سربلندی در جامعه، بلند کلاه گشتن، آرزوی هر ايرانی بود. در هر مراسمی اعم از غم و شادی، کلاه، نقش و جايگاه خاص خود را داشت. اما عمامه، به اين دليل که حوزه ای خاص و قشر خاصی را در بر می گرفت، هرگز نمی توانست به مقام برابری با کلاه، بصورت بلند عمامه گشتن و عمامه داری در جامعه رقابت کند. همين عدم برابری، علتی شد تا کلاه را شرعی سازند و با چنين شگردی، رقابت های سالم اجتماعی را تا سطح اعمال حيله گرانه ای که مطابق موازين شرعی اتخاذ می گرديدند، از مفهوم تهی کرده و تنزل دهند.

نمی بينی زسوز عشق جز دور پريشانی
برنگ شمع برداری اگر از سر کلاه من


اين واگويی گذرا را به اين دليل آوردم تا اشاره ای داده باشم به خوانندگان جوان اين وبلاگ و بگويم ماداميکه معانی بعضی از کلمات و تاريخچه نزاعی که در پس آن پنهان است، به روشنی و دقيق ندانيم، سخنان دولتمردان ما را که به اتفاق در حوزه های دينی آموزش ديده و پرورش يافته اند، به آسانی نمی توانيم درک کنيم. بطور نمونه، چند روز پيش هنگامی که خاتمی به بهانه ای می خواست نامزدی شهردار تهران را برای پست رياست جمهوری به زير سئوال بگيرد گفت: « در شگفتم که برای داشتن اين کلاه چطور چنين صف طويلی تشکيل شده است تا يک نفر آن را بر سر خود بگذارد». اگر چه احمدی نژاد در پاسخ گفت: «صحنه کشور نشان ميدهد در اين هشت سال، سر چه کسانی کلاه رفته است»، اما يک سئوال هنوز بی پاسخ مانده است:
عمامه بسر به است يا تخته کلاه ؟
قاضی! تو کلاه خويش را قاضی کن.