جمعه، خرداد ۱۰، ۱۳۸۷

آيا مُشت نمونه‌ای است از خروارها؟

گاهی اوقات به‌طور تک‌پران و گذرا، آدم حرف‌هايی را می‌شنود يا رفتارها و برخوردهايی را مشاهده می‌کند که در ظاهر معمولی به‌نظر می‌آيند. يعنی در مقايسه و انطباق با ديگر رفتارهای تحريک‌آميز، حجم و وزن‌شان در سطحی نيست که بخواهند حساسيت برانگيز و ترسناک باشند. بديهی است که بنا به عادت، سعی می‌کنی اين قبيل شنيده‌ها را ناشنيده و ديده‌ها را، ناديده بگيری و بدون سر و صدا، از کنارشان بگذری.
اما وقتی اين عناصر به‌ظاهر بی‌وزن و بدون حجم، ذره ذره جمع گردند، و مطابق ضرب‌المثل ايرانی: وانگهی دريا گردند؛ آن زمان موجی از وحشت سراپای وجود را فرامی‌گيرد و رعشه در جان آدمی می‌افتد که چه شد زود‌تر، اين چيزها را نديديم و يا به چه دليل نمی‌توانستيم ببينيم که اکنون و ناگهان اين‌گونه غافل‌گيرمان کرده است؟ آن‌هايی که تجربه انقلاب و تجربه رفتار آدم‌هايی که بعد انقلاب يک‌شبه مسلمانان دو آتشه و متعصبی شده بودند را در توشه دارند؛ نيک می‌دانند که فهم و چرايی اين «لحظه‌ی ناگهانی» ديگر، ديرهنگام است. يعنی داريد فرجام پروسه‌ای را می‌بينيد که از مدت‌ها پيش، در مقابل چشم‌های‌تان، ذره ذره انباشه شده بودند.
اکنون بخشی از اين ذره‌های به‌ظاهر خوش‌آيند اينجا و در زير نام «حليج فارس» جمع شده‌اند، درست در مقابل چشمان ما! کافی است با يک کليک، آن ذره‌های در حال انباشته شدن را، با چشمان خود، دقيق ببينيد و بخوانيد و قضاوت کنيد!
انگيزه، هدف و در يک کلام مبنايی که شما را وامی‌دارد تا از نام خليج هميشه فارس دفاع کنيد، چيست؟ ميهن‌دوستی يا ناسيوناليسم؟ تفاوت اين دو مقوله در کجاست؟ تفاوت را تنها می‌توانيم از درون برخوردهايی که بروز می‌دهيم، از جنس و ماهيت دفاعی که ارائه می‌دهيم؛ استخراج نمود و مشخص کرد. من نيز مدافع نام خليج فارس هستم اما چنين دفاعی، به‌هيچ‌وجه، به‌معنای فروغلطيدن در دامن ناسيوناليسم نيست! زيرا که از همان آغاز، دفاعم مشروط است به انجام روش‌های مشخص و مبتنی است بر يک اصل. به‌زعم من، اگر به روش‌های قانونی، عقلايی و مستدلل پای‌بند باشيم، آن وقت دفاع ما از نام خليج فارس، دقيقاً نوعی تقابل با تفکر ناسيوناليسم عربی _‌و به‌طبع آن ناسيوناليسم ايرانی‌_ است.
واقعيت‌های سياسی نشان می‌دهند که دولت‌های عربی با بهره‌گيری از فضای متشنج بين‌المللی و ائتلافی که تا حدودی عليه ايران شکل گرفته است؛ با طرح اين موضوع راه و روش تحريک‌آميزی را عليه ايران و ايرانيان در پيش گرفته‌اند. آنان به‌خوبی واقف‌اند که طرح موضوع خليج عربی، نوعی استارت، در جهت روشن کردن موتور ناسيوناليسم ايرانی است. اگر ناسيوناليسم ايرانی تقويت گردد، بازدهی آن در خدمت ناسيوناليسم، يا دقيق‌تر، در خدمت شوونيسم عربی است و دولت‌های سنتی عربی به‌آسانی می‌توانند با اتکاء به چنين ابزاری، عوام‌فريبی را در درون مرزهای خود گسترش دهند و بقاء خويش را تداوم بخشند.
تهاجم گروه ايرانی نفوذگر (هکر) به بيش از يک‌صد وب‌سايت دانشگاهی، تجاری و سايت‌های وابسته به نهادهای دولتی کشورهای عربی، چه آگاهانه يا ناآگاهانه، نه تنها سودی را متوجه ايران نخواهد کرد بل، به‌طور مشخص احساسات نوجوانان و جوانان عرب را جريحه‌دار می‌کند. گرايشات ضد ايرانی و نفرت عليه ايرانيان را دامن می‌زند. يعنی جوانان ايرانی ناخواسته، طعمه و خدمت‌گذار همان هدف‌ها و سياست‌های شوونيستی‌ای قرار گرفته‌اند، که دولت‌های عربی با تغيير نام خليج فارس دنبال می‌کردند. آيا می‌توان گفت که مضمون عمل هکرهای ايرانی که موجی از نفرت را متوجه ايران و ايرانی نمود، يک حرکت ميهن دوستانه بود؟
اساساً هر حرکتی که موجب اشاعه و گسترش فرهنگ بيگانه‌ستيزی در درون جامعه گردد، در خدمت ناسيوناليسم است. در خدمت جماعتی خودستا و خودمحور، که نه تنها خود را برتر و بالاتر از ديگران می‌بينند، بل‌که همه تلاش‌شان در جهتی است تا اين بی‌گانه‌ستيزی را، پايه وحدت ملی قرار دهند. چنين اعتقاد و برخوردی، يک‌صدوهشتاد درجه، مغاير با روحيه ميهن‌دوستانه است. يکی از شکل‌های مهم ميهن دوستی، تمايلات دگردوستی و صلح‌دوستی است! ما برای همه‌ی مردم جهان عزت و احترام قائليم و با چنين برخوردی علاقه‌منديم تا ديگران نيز، برای همه‌ی کسانی که در دورن مرزهای اين گربه نشسته و بی‌آزار زندگی می‌کنند؛ احترام و اعتبار قائل گردند.

پنجشنبه، خرداد ۰۹، ۱۳۸۷

تراژدی طنزآميز

غلّو نيست اگر بگويم در نيم قرن گذشته هزاران کودک در جهان قربانی «بمب‌های خوشه‌ای» شدند! آن‌هايی هم که از خطر مرگ رهايی يافتند، از آن‌جايی که مآبقی عمر خود را درگير و گرفتار با نقص عضو ناشی از اين حادثه بودند، زندگی‌شان به‌گونه‌ای ديگر [گونه‌ای که همه‌ی ما خوب می‌فهميم و می‌دانيم يعنی چه] کليد خورد و برای هميشه از مسير عادی و طبيعی زندگی خارج و محروم گرديدند.
وقتی آدم می‌شنود که يک‌صدويازده کشور جهان روز گذشته (چهارشنبه، هشتم خرداد) در شهر «دوبلين» (Dublin) مرکز جمهوری ايرلند (Ireland) برسر پيمان منع توليد، ذخيره سازی و استفاده از بمب‌های خوشه‌ای به توافق رسيدند؛ تا حدودی اميدوار می‌گردد که از اين پس می‌توانيم به ياری هم‌ديگر، مانع تکرار اين قبيل تراژدی‌ها در آينده شويم.
اما وقتی کمی دقيق‌تر خبر را برمی‌رسی و می‌بينی کشورهايی چون آمریکا، روسیه، چین، هند، پاکستان و اسراییل _‌که بزرگ‌ترین تولیدکنندگان و ذخیره‌کنندگانِ بمب‌های خوشه‌ای در جهان هستند‌_ در آن نشست و تصميم حضور نداشتند و عملاً مخالف چنين نشستی بودند؛ آن‌وقت اصل قضيه [يعنی اصل توليد و مصرف؟!] کمی طنزآميز می‌گردد.
طنز هر زمان در جان تراژدی نفوذ کرد، مهم‌ترين واکنش متفکران جهان، چيزی جز تبسمی مبهم نبود. يعنی به‌زحمت می‌توانستی درک کنی که آن تبسم نشانه‌ای است از تأسف يا پُزی‌ست تمسخر‌آميز. البته پُز مُدرن! چون آدم‌های سنتی وقتی متأثر می‌شدند [و يا می‌شوند]، بنا به عادتی که داشتند [و هنوز هم دارند] هياهو راه می‌انداختند و آدم و عالم را در لحظه با خبر می‌ساختند که: آی مردم ببينيد که فلان جا چه خبر بود و چگونه گذشت!
البته ناگفته نماند که «ببينيد» يا «هياهوی» سنتی‌ها هم بدون غرض و منظور نيست. اگر تبسم مُدرن‌ها ناشی از ابهام و دودلی است، يعنی به فرايند تصميم و پيچ و خم‌های آن با ديده‌ی ترديد می‌نگرند؛ هياهوی سنتی‌ها، ماهيتی توجيه‌گرانه دارد. مثل همه‌ی آن چيزهايی که روزانه در اطراف‌مان می‌بينيم و می‌شنويم: همه دارند دزدی می‌کنند! همه دارند رشوه می‌خورند! همه دارند زير پای يک‌ديگر را خالی می‌کنند! همه دارند...! يعنی کاری که ما می‌کنيم پيش پا افتاده و عادی است. جنبه همه‌گانی به‌خود گرفته و مردم هم با جان و دل می‌پذيرند. پس چرا خودمان چنين نکنيم؟!
رسانه‌ای که از اين منظر کنفرانس «دوبلين» را برجسته می‌کند و می‌نويسد: «وقتی دولت آمريکا مخالف منع توليد بمب‌های خوشه‌ای است، دست‌کم، نبايد به خود حق دهد تا در سرنوشت ديگر کشورها [بخوانيد ايران] دخالت و سنگ‌اندازی کند که دارند چه می‌سازند يا نمی‌سازند»؛ معنايی غير از توجيه‌گری ندارد. اگرچه غيرشفاف می‌نويسند اما، ماهيت سخن روشن است: وقتی شما سلاح هسته‌ای داريد چرا ما نداشته باشيم! در واقع آن‌ها با اين نوشته، هم بنيان نشست‌ها و کنفرانس‌هايی مانند دوبلين را به زير علامت پرسش‌های دوپهلو و منظوردار می‌کشند، و هم ماهيت مبارزه با سلاح‌های هسته‌ای و مخرب را. و به زبانی ديگر، گروهی می‌خواهند به مردم جهان تفهيم کنند که عصر دانايی، طنزی بيش نيست. آيا واقعيت همانی است که توجيه‌گران تحليل و تفسير می‌کنند؟ آيا سرنوشت و آينده زندگی بشر، از اين پس به‌شکل تراژدی طنزآميز رقم خواهند خورد؟

سه‌شنبه، خرداد ۰۷، ۱۳۸۷

در حاشيه‌ی درگيری نيروهای امنيتی‌ـ‌اطلاعاتی ـ٣

بازخوانی يک داستان
سلمان رشدی در رُمان «بچه‌های نيمه‌شب»(ص‌ص151 ـ 144)، داستان بسيار زيبا و قابل تأملی را در بارۀ فرهنگ انگليسی‌های مقيم هند تعريف می‌کند. داستان آقای «ويليام مت وولد»، يکی از صدها انگليسی مقيم هندوستان که تصميم می‌گيرد پيش از ترک آن کشور، ‌ويلاهای مجلل‌اش را، اگرچه بسيار ارزان و به‌قول ايرانيان زير قيمت، اما به‌سبک و سياق خودش، به چندخانواده هندی بفروشد. [خوانندگانی که اکنون به رُمان فوق دست‌رسی ندارند، برای يادآوری يا مطالعه کل داستان بالا، می‌توانند روی عنوان «استحالۀ فرهنگی» کليک کنند!]. حال ممکن است گروهی از خوانندگان پس از اطلاع از آن معاملۀ فرهنگی، از خود بپرسند که اين داستان چه ارتباطی با موضوع درگيری‌های نيروهای اطلاعاتی و مقولۀ امنيتی دارد؟
سلمان رشدی در اين داستان، رابطه محوری ميان فرهنگ آقای «مت‌وولد» انگليسی را با ماهيت نظام سياسی انگلستان [که مردم آن کشور سازندگان و مدافعان آن هستند] و همين‌طور استنباط پايدار و درک و چگونگی تفسير يک انگليسی از مقولۀ نيروهای اجتماعی و مرتبط ساختن آن با مقولۀ «امنيت ملی و جهانی» را، با زبانی بسيار شيوا و طنزآميز توضيح و نشان می‌دهد. اگر عامل تعيين‌کننده در اين رابطه انگيزه فرهنگی است، خود فرهنگ، در ارتباطی تنگاتنگ و برگرفته از استقلال اقتصادی است که به‌مدت چند قرن در انگلستان حاکم و رايج بودند و خارج از نفوذ و دخالت دولت، شکل گرفتند و تحوّل يافته‌اند. حوزه اقتصاد از هر نظر، حوزه انواع خلاقيت‌ها و ابتکارها در جهت برقراری ارتباط‌های گسترده برای کسب ثروت‌يابی مؤثر، مبادلۀ سرمايه‌ها و همين‌طور مشوق و تقويت‌کننده انديشه‌هايی است که در جهت تأمين و ثبات سرمايه‌های کسب‌شده، برنامه‌ريزی می‌کنند. کسی که چنين رابطه‌ای را به‌طور همه‌جانبه و عميق درک کند، استنباط، تعريف و چارچوب نظری‌اش در ارتباط با مقولۀ «فراماسونری‌» و نقش فراماسونرها، از هر حيث و از اساس تغيير خواهد کرد. اما چرا در ايران درکی سوای درک جهانی وجود دارد و مقوله فراماسونری اين همه حساسيت‌برانگيز و ترسناک گرديد؛ پاسخ دقيق را مطابق فرمول بالا، باز هم می‌توانيم از درون ساخت اجتماعی ايران، وضعيت نظام اقتصادی کشورمان و رابطه آن دو با ساختار سياسی و ماهيت نظام حاکم، بيرون بکشيم و از همين منظر، باورهای فرهنگی و رفتارهای سياسی مردم و شخصيت‌ها را در مقايسه با ديگر کشورهای جهان بسنجيم و به بحث بگذاريم.
اشاره و تأکيد روی داستان «ويليام مت‌وولد»، انگيزه و علت دومی نيز داشت و آن، بازخوانی يک داستان فراموش شده است. داستان ارتشبُد «حسين فردوست»، مهم‌ترين مقام و شخصيتی که بنيان‌گذار و مسئول انواع نهادهای اطلاعاتی‌ـ‌امنيتی در دورۀ پهلوی دوم بود! او به‌رغم وجود امکانات فراوان و آينده روشنی که در کشورهای انگلستان، آمريکا و اسرائيل در انتظارش بودند و داشت، ماندن را بر مهاجرت ترجيح می‌دهد و تا دَم مرگ، در ايران ماندگار می‌گردد. برای چنين حضوری، می‌توان انواع انگيزه‌ها و توجيه‌های اعتقادی، امنيتی و حتا روانی را طرح کرد و تراشيد. ولی از آن‌جايی‌که توجه اين نوشته بيش‌تر به مقولۀ فرهنگ سياسی است، با همين نگاه می‌توان پرسش ويژه‌ای را طرح کرد که آيا او نيز می‌خواست همان نقشی را در انتقال و تحويل دادن خانۀ «اطلاعاتی‌ـ‌امنيتی» به گروهی که تازه به قدرت رسيده بودند بازی کند؛ که پيش از او آقای «مت‌وولد» در هندوستان و بنا به خلاقيت و ابتکار خود بازی کرده بود؟
پاسخ دقيق به اين پرسش مستلزم انتشار بدون دخل و تصرف گزارش‌ها و بازجويی‌هايی است که در بايگانی وزارت اطلاعات محبوس‌اند. با اين وجود و از منظر رفتارشناسی سياسی، می‌توان گفت که پاسخ، به دلايل مختلف و به‌احتمال زياد منفی است. البته در اين زمينه شايعه‌ها و خبرهای متناقضی [و عموماً ناسازگار با منطق و قانون اطلاعاتی] وجود داشتند که همگی، ريشه در فرهنگ عشيره‌ای _‌که در واقع مهم‌ترين عنصر قضاوت‌ها، ارزيابی‌ها و... ديگر رفتارهای سياسی ايرانيان را تا آن روز رقم می‌زدند و شکل می‌دادند‌_ دارند. آخر سرسپردگی هم حد و مرزی دارد و نمی‌توان آن را از منافع فردی و امنيت فردی جدا کرد و توضيح داد. حتا فرض کنيم که او شخصيتی بغايت آرمان‌خواه بود، باورهايش در حفظ شاه و بقای سلطنت جان گرفته بودند و فرار شاه، سبب شد تا در آن باور تزلزل و ترديدی ايجاد گردد. واقعاً انکار هم نمی‌شود کرد که انقلاب همه‌ی باورها، تعادل نظری و تحليل‌های سياسی و حتا، تعادل روانی بسياری از شخصيت‌های طراز اوّل سياسی و نظامی را که چرخه امور سلطنت را می‌چرخاندند، از اساس به‌هم زده بود. با وجود براين، بعيد نيست که شيوۀ برخورد بسياری از شخصيت‌های سياسی و نظامی در دورۀ اعتلای انقلاب، سبب شدند تا جرقه‌ای در ذهن فردوست زده شوند، شبيه همان جرقه‌ای که در ذهن «ويليام مت‌وولد» زده شد و اگر سلمان رشدی آن داستان را از زبان فردوست تعريف می‌کرد، چنين می‌نوشت: « قضيۀ عجيبی است. تا حال همچو چيزی ديده نشده. درباری‌ها، دولتی‌ها، نظامی‌ها و سرمايه‌داران که آن همه ادعای ميهن‌دوستی و عرق ملی داشتند، يک دفعه گذاشتند و رفتند... خيلی بد... انگار يک‌شبه ايران از چشم‌شان افتاد. من که سر در نياوردم. مثل اين بود که ديگر هيچ کاری به کار اينجا نداشتند. می‌خواستند همه چيز را بگذارند و بروند. می‌گفتند: ولش کن. به ما چه. می‌رويم و در آمريکا يا انگليس زندگی تازه‌ای را شروع می‌کنيم. البته، می‌توانيد حدس بزنيد، که کم پول و پله‌ای با خودشان نمی‌بردند؛ اما با اين‌همه، باز هم عجيب بود. رفتند و مرا تک و تنها گذاشتند. اين بود که فکری به سرم زد».
چنان‌چه فرض بالا را بپذيريم به‌دنبال‌اش، ناچاريم اين حقيقت را هم بپذيريم که جنس و ماهيت فکری که فردوست در سر داشت، کاملاً متفاوت بود با فکری که «مت‌وولد» در سر داشت. دومی برخلاف فروشنده‌های ايرانی که ممکن است بگويند «گور پدر خريدار»، حافظ همه‌ی چيزهای ساخته‌شده، بناشده و نظم‌يافته است. اين مقولۀ حفاظت ريشه در باورهای او دارد. باورهايی که در يک جامعه باثبات، و در زير چتر فرهنگ شهری و مسئوليت‌پذير، شکل گرفتند و قوام يافتند. فردوست متعلق به جامعه‌ای بود که اگرچه در ظاهر آراسته و مُدرن به‌نظر می‌آمد، اما از نظر محتوا، همان ساختار سنتی عشيره‌ای بودند که به سبک روز، رنگ‌آميزی شده بودند. با همان فرهنگ و همان روابط! يعنی با وجود انواع نهادهای حقوقی، سياسی و قضايی، رئيس و مرئوس، همه، نهادها را دور می‌زدند تا با ريش سفيد ايل که در رأس هرم قرار داشت، تماس بگيرند. فردوست اگر از چنين نظامی بی‌زار بود و نسبت به آن منتقد؛ قانوناً نمی‌بايست خود را تسليم رژيم نوبنياد اسلامی می‌کرد. چرا؟ او با زيرکی و اطلاعاتی که داشت حداقل اين واقعيت را می‌دانست با قرارگرفتن يک شخصيت بغايت اقتدارگرا در رآس انقلاب؛ که مهم‌ترين ماشين تبليغاتی‌اش، دفاع از نظام دين‌مداران و دينی که قوانين آن بشدت مدافع اقتدارگرايی است؛ و با همين ابزار روابط اجتماعی را به دو گروه خودی و غيرخودی تقسيم و مديريت کرده است؛ در نتيجه تمايلی جز سازمان‌دادن يک ساختار اقتدارگرايانه در سر نخواهد داشت. آن‌هم ساختاری کاملاً ملوک‌الطوائفی که قشر روحانی به عنوان يک کاست حکومت‌گر، در رأس آن قرار خواهد گرفت. چنين رژيمی در مقايسه با رژيم پيشين از بسياری جهات عقب‌مانده‌تر و ارتجاعی‌تر است! اين سيرقهقرايی را چگونه بايد توضيح داد؟ به‌زعم من، اين تسليم‌گرايی و با تمام وجود خود را وقف اين يا آن قدرت کردن، بُعدی از همان فرهنگی است که بُعد ديگر آن امروز، در شهر شيراز [مرکز تقاطع ايلات و عشاير] جنگ و ستيزه خونين راه انداخته‌اند.