یکشنبه، مرداد ۰۷، ۱۳۸۶

روزی که خنده‌ها جای گريه نشستند ـ ۲

در کشور ما، فرهنگ رايج و غالب در مناسبات سياسی، اجتماعی و خانوادگی، فرهنگ استبدادی است. تحت تأثير چنين فرهنگی، تلاش برای ساختن، پروراندن و تقويت مستبدين ويژه و دل‌باب خود در عرصه فعاليت‌های اجتماعی؛ يکی از تمايل‌های نسبتن همگانی و حائز اهميت، و يکی از روش‌های قانون‌مند در حوزه ارتباطات جمعی است که در بين ما ايرانيان وجود دارد و ديده می‌شود.
از اين رو در طرح نکته دوم، به‌هيچ‌وجه موضوع و اصل استبداد و طرد و نفی آن، مورد توجه‌ام نيست. مردمی‌که خواهان بازگشت سلطنت هستند [حتا اقليت محدودی]، يا گروهی که به‌رغم سی سال تجربه سياسی، هم‌چنان حاميان نظام ولايت‌فقيه هستند و يا اسف‌بارتر از آن، تعدادی در نااميدی مطلق به ظهور «رضاخانی» ديگر، در انتخابات پيشين به کاريکاتوری از او متوسل شدند و دخيل بستند؛ بدين معناست که هنوز ما بدنبال مستبدين ويژه و دل‌باب خود می‌گرديم. در چنين جامعه‌ای بحث استبداد را بايد واگذار کرد به بعد حل بحث نظم و نسق. بالاخره طرف‌داران نظام استبدادی [صرف نظر از شکل آن] دست‌کم ملزم به پاسخ‌گويی به يک پرسش‌اند که در چارچوب نظام مورد علاقه‌شان، حداقل حقوق مخالفان نظام سياسی چيست؟
يکی از به‌ترين روش‌ها در اين زمينه و در قياس ميان دو نظام استبدادی، برخلاف نگاه عاميانه و رايجی که می‌کوشد تا يکی از آن‌ها [ولايت‌فقيه يا سلطنت] را نسبت به ديگری برتری دهد؛ منطقی آن است که مختصات نظام اخلاقی دو حکومت قبل و بعد از انقلاب را نسبت به هم، و نسبت به برداشتی [در واقع به‌ترين و مطلوب‌ترين ايده‌آل‌ها] که ما دربارۀ کمال اخلاقی ارائه می‌دهيم؛ مقايسه کنيم. بر همين اساس و از نگاه فردی که مخالف استبداد است و چهل و اندی سال، يعنی بيش از دو سوم عمر و زندگی‌ام با زندان و زندانی سياسی گره خورده است؛ می‌خواهم ساده‌ترين پاسخ‌ها را برای پرسش بالا پيدا کنم.
هم اکنون، ليست بزرگی که نام‌های دوستانم در آن ثبت شده است و ليستی بمراتب بزرگ‌تر که نام‌های تمامی رفقايم را در برمی‌گيرند، در برابر چشمانم ظاهر گرديدند. چهره‌هايی را می‌بينم و روزهايی را بخاطر می‌آورم وقتی که دوبه‌دو يا چند نفره، شيرين بر زندگی و آينده لبخند می‌زديم، و آنان‌‌ـ‌که ديگر در ميان ما نيستند، چقدر اميدوار و شاد و شنگول بودند. شب‌های زيادی را به ياد می‌آورم که در غم از دست‌دادن‌شان، در تنهايی خود گريستم. و چه بسيار روزهايی که با صورتی سُرخ کرده از سيلی، دندان به‌جگر نهادم تا در ملاءعام اشکی نريزم و آبروداری کنم. با وجود بر اين، آن دست‌گيری‌ها، شکنجه‌ها و اعدام‌های پيش از انقلاب، در سطحی نبودند که بخواهد و يا بتواند بر روحيه من و بسياری از رفقايم شوک و ضربه‌ای کاری‌ وارد کند و ما را به واکنشی خارج از نُرم وادارد. چرا؟ دلايل‌اش را در ادامه خواهم نوشت اما قبل از آن، اشاره به يک نکته ضروری‌ست:
حساسيتی که دوستان ما نسبت به رفتارهای بغايت ضد انسانی ساواکی‌ها نشان می‌دادند، به‌هيچ‌وجه قابل انکار نيست و پنهان هم نمی‌کنم. گوشه‌ای از اين حساسيت را «در واپسين غروب استبداد» توضيح دادم. ولی اگر بخواهيم اين حساسيت را بر همان مبنا و منظوری بگيريم که نوشته حاضر در جهت کشف و توضيح‌اش است؛ آن وقت ما با پرسش مبهمی روبه‌رو خواهيم شد که چه الزامی آنان [فدائيان] را واداشت تا ده‌ها ساواکی‌ای را که در دوره انقلاب دستگير کرده بودند، بی‌آن‌که کوچک‌ترين آسيبی ببينند، تحويل مراجع قضائيه وقت بدهند؟
ادامه دارد...

۱ نظر:

نیما گفت...

درویش‌پور گرامی، فرهنگ استبدادی موجود در ایران و پیوندِ آن با بافتِ اجتماعی و ساختار
سیاسی موضوعی‌ست که شوربختانه به‌درستی و بدون غرض‌ورزی به‌آن پرداخته نشده. نگاه چپ‌گرایانه‌ی
بیشینه‌ی روشنفکران ِ ایرانی، جهتِ انتقاد آنان را بیشتر متوجه ساختار سیاسی کرده تا بافت ِ اجتماعی.
به‌هررو خشنودم که شما به این موضوع می‌پردازید.